درحال بارگزاري
  • تاريخ: چهار شنبه 13 مرداد 1389

دفاع از حديث ـ بخش سوم


           
 نویسنده:مهدى حسينيان قمى
 
 

شيعه، با پذيرش اصل امامت و ولايت، دلداده معصومان(ع) است و سيره و گفتار امامان اهل بيت(ع) را به مانند گفتار و سيره پيامبر(ص)، حجّت مى داند و اين همه را در كنار قرآن و مفسّر قرآن مى شناسد و حجّيّت اين دو را از يكديگر تفكيك نمى كند، و در اين زمينه، دلايل بى شمارى دارد كه هر منصفى را در برابر خود، خاضع مى سازد.
در تاريخ شيعه، ديده شده است كه گاه برخى عالمان با ديدگاهى افراطى، همه روايات را ـ شايد بدون هيچ تفكيك و استثنا ـ قطعى و صادر از معصوم دانسته اند. در مقابل، برخى را مى نگريم كه دم از جعل و دسّ و آلوده شدن روايات مى زنند، تا بدانجا كه گويى در طول تاريخ، عالمان شيعى، پيوسته غافل بوده اند و در جهت تهذيب و پالايش روايات، هيچ تلاشى نكرده اند. اين دسته اخير، با سختگيرى هاى گوناگون، بخشهايى از روايات را طرد مى كنند و افراطشان در موضوع دسّ وجعل حديث، گاه باعث مى شود كه پيش از تدبّر و تحقيق شايسته و بايسته، بر روايتى مُهر جعل بزنند؛ تا بدان پايه كه حتّى با احتمال جعل، روايت را كنارى بنهند و كمتر در فهم و توجيه آن، وقت بگذارند.
ما معتقديم كه بايد تأمّلى در خور داشته باشيم و روايات را بى جهتْ طرد و نفى نكنيم. «دفاع از حديث»، در اين زمينه، برخى روايات را كه مورد طرد و نفى قرار گرفته اند(با آنكه شايسته چنين بى مهرى نبوده اند)، به عنوان نمونه، ارائه مى دهد.
صاحب اين قلم، از همه سرورانى كه دست اندركار پژوهشهاى حديثى اند، انتظار دارد كه در اين نمونه احاديثْ به چشم نقد بنگرند و چنانچه توضيح و بيان ما در تأييد حديثى درست نيست و يا پختگى و كمال لازم را ندارد، از راهنمايى و نقّادى، دريغ نورزند، و در هرحال، به روح كلام ما توجّه كنند و اساس سخن را مورد عنايت قراردهند و در نقدهاى خويش، به خرده گيرى در جزئيّات، اكتفا ننمايند.
در اين مقاله، ابتدا به پاسخ نقد مندرج در شماره پيشين مجلّه مى پردازيم و سپس روش خود را در دفاع از احاديث، در سه بخش، پى مى گيريم:

پاسخى به يك نقد:
در اولين نمونه از سلسله «دفاع از حديث»، به دفاع از رواياتى پرداختيم كه در تفسير «اهل ذكر» رسيده بود. در دفاع ما، با تكيه بر روايات متعدّد، بر اين نكته تأكيد شده بود كه منظور از اهل ذكر، در آيه «فاسئلوا أهل الذّكر»، منحصراً امامان اهل بيت(ع) هستند و تطبيق «اهل ذكر» بر «اهل كتاب»، مطرود است. در برخى از اين روايات، تصريح شده بود كه تفسير «اهل ذكر» به «اهل بيت(ع)»، از باب تنزيل است و نه تأويل(تا بطن آيه باشد). همچنين اشاره كرديم كه عدّه اى از عالمان و مفسّران(همچون علاّمه طباطبايى)، با پذيرش اين روايات، تلاش كرده اند تا بين مفاد روايات و آنچه مفسّران از آيه فهميده اند، جمع كنند.
ما در اين وادى، با عنايت به همه حرفها، مشكل را بدين گونه حل كرديم كه: ارجاع به اهل ذكر، صرفاً جهت داورى در يك قضيّه نيست؛ بلكه ارجاعى عام جهتِ تعلّم و فراگيرى است. بدين ترتيب، ديگر نمى توان «اهل كتاب» را منظور از «اهل ذكر» دانست(البته با توضيحى كه در مقاله يادشده، خوانده ايد: فصلنامه علوم حديث، ش2، مقاله «دفاع از حديث ـ1»). بر اين اساس، محتواى آيه، تغيير مى كرد و صحّت تفسير اهل بيت(ع) مى درخشيد.
اين چند سطر، روح بيان ما، در تأييد تفسير اهل بيت(ع) از «اهل ذكر» بود. اين حقيقت را مى توان در چند صفحه از مقاله مذكور(صفحات 85تا89) و ذيل دو عنوانِ: 1ـ استظهار عمومى مفسّران ـ 2ـ بيان مطلب، ملاحظه كرد و جان كلامِ آن نوشتار را از همين مختصر، دريافت؛ ليكن مقاله نقد سرور گرامى، جناب حجّةالاسلام والمسلمين آقاى جوادى ـ دامت بركاته ـ اصلاً نشان نمى دهد كه نويسنده اش، اين چند صفحه را ديده باشد؛ وگرنه، اظهار نظر درباره مطالب دو عنوان يادشده، شايسته بود و نه پيچيدن بى حاصل به پروپاى چند نكته جنبى و تأييدى.
و امّا در ارتباط با چند نكته اى كه توسّط برادرمان خرده گيرى شده، به ترتيب، خاطرنشان مى سازيم:


پاسخ ما اين است كه اوّلاً عنوان مقاله و نوع مباحث ما(در «دفاع از حديث»)، اجازه بحثى گسترده در اين زمينه را نمى دهد، و البته هر سخن جايى و هر نكته مقامى دارد. ثانياً، سلسله مقالات ما با عنوان «روايت، درايت و رعايت»(كه إن شاءالله به زودى در همين فصلنامه، منتشر مى شود)، به تفصيل، به «مبناى پذيرش و ردّ احاديث» پرداخته و ديدگاه ما را در مسائل مورد نظر شما، توضيح داده است. در آنجا به اثبات اين مطلبْ اهتمام شده است كه مسئله وجود وضع و جعل در حديث شيعه و نياز احاديث به تهذيب، آن گونه كه شما فكر مى كنيد، نيست. نتيجه بيان شما اين است كه ما احاديث خود را ـ جز اندكى ناچيز ـ رهاكنيم و از دست بدهيم.
البته اين بحثها جايگاه خودش را مى طلبد و در آن جايگاه، هر نقد عالمانه و منصفانه اى، راهگشاست.


پاسخ ما اين است كه مشركان مكّه به خوبى مى دانستند كه در گذشته، انبيا، همگى از جنس بشر بوده اند. آنها هرگز شك نداشتند كه ابراهيم و موسى و عيسى(ع)، همه، انسان بوده اند و نه فرشته، تا با اظهار ترديد در چنين مسئله اى، خداوند دستورشان دهد كه از يهوديان و مسيحيان بپرسند: «آيا موسى و عيسى از جنس بشر بوده اند، يا فرشتگانى آسمانى؟».
به اعتقاد ما(با استناد به آيات 35 تا 44 سوره نحل و با توجّه به كلام مرحوم علاّمه طباطبايى در ذيل اين آيات)، اين حقيقت كه انبياى الهى بشر بوده اند، بر مشركانْ روشن و واضح است. اشكال آنان، اين است كه: «چرا بايد خداوندى كه همه قدرتها در دست اوست، براى راهنمايى بشر، تنها به يك كتاب و يك پيامبر از جنس بشر اكتفاكند؟ خداوند بايد با اتّكا به قدرت بى نهايت خويش، با قهر و جبر هم كه شده، انسانها را به سوى خود بكشاند». در پاسخ به اين اِشكال است كه خداوند مى فرمايد: شيوه تبليغى و پيام رسانى ما، همين است كه فردى را با كتاب مى فرستيم و اين شماييد كه بايد از پيام رسانان و حجّتهاى ما(پيامبران و اوصيايشان)، جوياشويد، بياموزيد، به آنان مراجعه كنيد و از آنان ياد بگيريد … وما أرسلنا مِن قبلك إلاّ رجالاً نوحى إليهم؛ فاسئلوا أهل الذكر إن كنتم لاتعلمون
در چنين قضيّه اى، نه داورىِ اهل كتابْ معنى دارد، و نه پرسش از آنها جهت آموزش و فراگيرى. قرآن، مشركان را به اهل كتابْ ارجاع نمى دهد و مرجعيّت اهل كتاب را حتّى در پاسخگويى و رهنمونى به اين موضوع هم نمى پذيرد.
امّا سه آيه ديگر(كه ناقد محترم به عنوان شواهدى بر مأمورشدن پيامبر ـ ص ـ يا امّت، به سؤال از اهل كتاب آورده اند)، همچنانكه خود نويسنده اشاره كرده است، جاى تأمل، و همان گونه كه نويسنده به آنها پرداخته، نيازمند توجيه اند. كوتاه سخن اينكه براى حلّ يك مشكل، پناه بردن به آياتى كه تفسير آنها نيز مشكلاتى دارد، زيبنده نيست.
سخن متين تر، آن است كه در سه آيه مورد اشاره ناقد محترم، خداوند براى محكوم كردن اهل كتاب، به پيامبر يا امّت مى گويد كه از خودشان بپرسيد؛ جوابى ندارند و محكوم مى شوند. اين از شيوه هاى عُقلاست كه گاه براى محكوم كردن فردى، مسئله مورد نزاع را از خود او مى پرسند. فايده اين روش، روشن است و درستى آن، قابل انكار نيست؛ ولى ارجاع مشركان به اهل كتابْ براى درس گرفتن و يادگيرى ـ آن هم با اين بيان بلند كه: فاسئلوا أهل الذكر إن كنتم لاتعلمون ـ دقيقاً صحيح نيست. چراكه اين بيان، مستلزم آن است كه در موارد ديگر هم بتوان به آنها مراجعه كرد و درنتيجه، همان مى شود كه امام معصوم(ع) فرمود: إذاً يدعونكم الى دينهم.



اين نكته هم با توجه به اساس سخن و روح كلام ما در «تأييد روايات»، پاسخ داده مى شود و اصلاً نمى تواند درست باشد.

در پايان، بايد بيفزاييم كه ما نيز همانند نويسنده محترم نقد، در پى فهم درست احاديث و آيات هستيم و هرگز نمى خواهيم سست عمل كنيم و سست استدلال نماييم؛ بلكه دقيقاً مشكلى برايمان مطرح بوده است كه در حلّ آن، به جِد تلاش كرده ايم و كوشيده ايم تا در تفسير آيه، سخنى بكر، سايه به سايه روايات، ارائه كنيم. البته تحقيق ما درباره آيه «اهل الذكر»(و روايات مربوط) و حلّ مشكل آن، تفصيل بيشترى داشت كه مناسب آن مجال، به اختصار، طرح و گزارش شد؛ از اين رو، دقّتى فزونتر مى طلبد.
در هر صورت، هرچه از دوست رسد نيكوست؛ گرچه نقدى كوتاه بر حواشى مطلب ما باشد1
اينك، دفاع ما از چند حديث:

يك. دفاع از يك حديث تفسيرى:
مرحوم آيةاللّه العظمى خويى(قدّس سرّه) در كتاب معجم رجال الحديث(ج1، ص35) در پايان بحث درباره روايات كتب اربعه، و پس از ردكردن نظريّه «قطعى بودن صدور روايات كتب اربعه» مى نويسد:
ثمّ إنّ فى الكافى ولاسيّما فى الرّوضة، روايات لايسعنا التّصديق بصدورها عن المعصوم(ع) ولابدّ من ردّ علمها اليهم(عليهم السّلام) والتّعرّض لها يوجب الخروج عن وضع الكتاب؛ لكنّنا نتعرّض لواحدة منها ونحيل الباقى الى الباحثين.
فقد روى محمّدبن يعقوب بإسناده عن أبى بصير عن أبى عبداللّه(عليه السّلام) فى قول اللّه(عزّوجلّ) «وإنّه لذكر لك ولقومك وسوف تسئلون»: فرسول اللّه(صلى اللّه عليه وآله) الذّكر وأهل بيته المسؤولون وهم أهل الذّكر.
أقول لو كان المراد بالذّكر فى الآية المباركة رسول اللّه(صلّى اللّه عليه وآله)، فمن المخاطب ومن المراد من الضّمير فى قوله(تعالى) لك ولقومك؟ وكيف يمكن الإلتزام بصدور مثل هذا الكلام من المعصوم(عليه السّلام)، فضلاً عن دعوى القطع بصدوره.

دفاع ما
ايشان در اين فراز از سخن، اشاره دارد كه در مهمترين كتاب حديثى ما(كافى شريف) رواياتى ديده مى شود كه نمى توان باور كرد اين روايات از معصوم صادر شده باشد؛ تا چه رسد به اين كه ادّعاكنيم قطعاً از معصوم صادر شده است.
ايشان گرچه اين دسته از روايات را مشخّصاً ذكر نكرده اند، ولى براى نمونه، يكى از آنها را آورده اند و باقى را به جويندگانْ حواله داده اند.
ما در اين بخش از سخن، به اين تك روايت كه از سوى ايشان به عنوان نمونه ذكرشده و ايشان در ذيل آن فرموده اند: «وكيف يمكن الإلتزام بصدور مثل هذا الكلام من المعصوم(عليه السّلام)»، مى پردازيم.
و با اندك دقّتى خواهيم يافت كه پذيرش صدور اين روايات از معصوم، بلامانع است و مشكلى ندارد.

تفسير آيه
روايت مورد بحث، در تفسير آيه شريفه «وإنّه لذكر لك ولقومك وسوف تسئلون»2 آمده است؛ بنابراين، ابتدا لازم است دقّتى در تفسير اين آيه كنيم:
اين قرآن، مايه ذكر و هدايت است براى تو اى پيامبر و براى قوم تو؛ و در آينده(قيامت)، از شما در ارتباط با اين قرآن، مى پرسند.
اين، مفاد آيه است در نظر مفسّران كه در تفاسير از آن گفتگو مى شود. قرآن، ذكر است براى پيامبر و براى قوم او و در قيامت هم از آنان در ارتباط با قرآن، سؤال مى شود، و منظور از «قومك» يا قوم عرب و يا همه پيروان پيامبر اكرم(ص) است.
امّا امامان اهل بيت(ع)، اين آيه را به خود تطبيق داده اند و به گونه اى ديگر تفسير كرده اند، كه با توجّه به خود آيه و كلّ سوره(آيات قبل و بعد)، صحّت تفسير امامان بر ما روشن مى گردد.
از مجموع آيات اين سوره، حال وهواى اين آيه چنين برداشت مى شود:
اى پيامبر تو از بى اعتنايى و تكذيب مردم نسبت به قرآن و شخص خودت، رنجيده خاطر مشو. فاستمسك بالّذى أوحى اليك إنّك على صراط مستقيم … تو محكم به قرآن(اين وحى الهى) چنگ بزن. وإنّه لذكر لك ولقومك وسوف تسئلون … اين قرآن(كه هم اكنون مورد بى مهرى مردم قرار گرفته است و آن را از تو نمى پذيرند) وسيله ذكر و هدايتى است براى تو. تو با اين قرآن، ديگران را متذكّر مى سازى و هدايت مى كنى؛ همچنين اين قرآن، وسيله ذكر و هدايت است براى قوم تو، و آنان هم با اين قرآن به هدايت و آگاه سازى مردم مى پردازند. وسوف تسئلون … و در آينده، ديگران به سوى شما متوجّه مى شوند و از شما مى پرسند و ياد مى گيرند.
روشن است اگر آيه چنين محتوايى داشته باشد، منظور از قوم، همان اهل بيت پيامبر(ص) خواهدبود: اى پيامبر تو به اين قرآن، محكم چنگ بزن و بدان كه آينده اى درخشان در پيش روى دارى. اين قرآن، ابزار هدايت و آگاه سازى است براى تو و قوم تو؛ و در آينده، مردم به شما مراجعه مى كنند و از شما مى پرسند و مى آموزند.
بنابر اين تفسير، «ذكر لك» به اين معنى نيست كه مايه هدايت شدن تو باشد؛ بلكه ابزار كار تبليغى توست. تو با اين كتاب، ديگران را هدايت مى كنى و آگاه مى سازى. «وسوف تسئلون» هم ديگر مؤاخذه و سؤال و جواب قيامت را نمى رساند؛ بلكه اشاره به اين جهت دارد كه در آينده، مردم به شما متوجّه مى شوند و شما معلّمان مردم و مرجع پاسخگويى سؤالهاى آنان هستيد.
اين آيه، با اين تفسير، در كنار آيه «فاسئلوا أهل الذكر إن كنتم لاتعلمون»3 قرار مى گيرد و با آن، هم محتوا مى شود. «تسئلون» در اين آيه، مفاد «فاسئلوا» در آيه اهل الذّكر را دارد. و «قومك» در اين آيه، مفاد «اهل الذّكر» در آن آيه را مى رسانَد. و به همين خاطر است كه در برخى روايات، اين دو آيه، در كنار هم قرارگرفته و تفسير شده اند.
مرحوم مجلسى در بحار(ج23، باب9، ص175، ذيل حديث9) مى نويسد:
فسّر المفسّرون، الذكر، بالشّرف والسّؤال بأنّهم يسئلون يوم القيامة عن أداء شكر القرآن والقيام بحقّه وعلى هذه الأخبار، المعنى: انّكم تسئلون عن علوم القرآن وأحكامه فى الدّنيا.4

ارتباط دو آيه با امامان اهل بيت(ع)
امامان ما، براى توضيح اين ارتباط و تطبيق آيه اهل الذّكر بر اهل بيت(ع)، دو بيان دارند:


بنابراين، اهل ذكر، ما هستيم و از ما بايد بپرسند و بياموزند.
در آيه مورد بحث هم كه مى گويد: «قرآن، ذكر است براى تو و براى قوم تو و از شما مى پرسند»، امام معصوم مى گويد: «قرآن، ذكر است و ما قوم پيامبر هستيم و از ما بايد بپرسند و يادگيرند».
بنگريد:
أحمدبن محمّد، عن الحسين بن سعيد، عن حمّاد، عن ربعىّ، عن الفضيل، عن أبى عبداللّه(ع) فى قول اللّه(تبارك وتعالى): «وإنّه لذكر لك ولقومك وسوف تسئلون»، قال: الذّكر، القرآن ونحن قومه ونحن المسؤولون.5
ولى در سه روايت ديگر، معصوم(ع) بيانى ديگر دارد و بايد عنايت داشت كه تنها روايتِ «كافى» نيست. يك روايت در كافى شريف و دو روايت ديگر در تفسير برهان ديده مى شود كه هرسه، شاهد هم هستند:

يك نگاه به بحارالأنوار(ج23، باب9: إنّهم عليهم السّلام الذّكر وأهل الذكر …) و همچنين كافى شريف(ج1، باب20: إنّ أهل الذكر، هم الائمّة) و بصائر الدّرجات(جزء اوّل، باب 18و19، ص37و38) و ديدن روايات فراوانى كه در اين ابواب در تفسير دو آيه «فاسئلوا أهل الذّكر» و «إنّه لذكر لك ولقومك» رسيده است9، با توجّه به بيانات گوناگونى كه در اين روايات از سوى ائمه(ع) ارائه شده، اين اطمينان را به انسان مى بخشد كه اين چند روايت(در كافى و تفسير برهان) كه مى گويند «رسول اللّه الذّكر»، حتماً تفسير شايسته و توجيه بايسته اى دارند و تنها بايد كوشيد تا رمز و راز آن را يافت.
روشن است وقتى كه قرآن براى رسول اللّه ذكر بود(به آن معنى كه گذشت)، رسول هم مى شود ذكر(دقت شود). وقتى قرآن كه ابزار ذكر و هدايت انسان هاست در اختيار رسول اللّه قرارگرفت، رسول هم(با اين قرآن) مى شود ذكر؛ او هم آگاه ساز و هدايت گر مردم مى شود. آيه مى گويد كه قرآن ذكر است براى پيامبر؛ نتيجه اش اين است كه پيامبر هم ذكر است براى مردمان(همانگونه كه قرآن ذكر است)؛ و ما در تفسير اين آيه مى توانيم بگوييم پس رسول، ذكر است …

نكته ديگر
چون دو آيه، همسو و هم جهت است، به هنگام تفسير يك آيه، آيه ديگر هم گويا در برابر امام و مفسّر تابلو شده است و مورد توجّه و عنايت است. به اين شكل، اگر امام در تفسير «وإنّه لذكر لك …» بگويد: «پيامبر، ذكر است و اهل بيت او، اهل ذكر و بايد از آنان پرسيد»، سخن صحيحى است و مشكلى ندارد(دقت شود).

نتيجه گيرى
در پايان، جهاتى كه در توجيه و تفسير درست اين روايت و پذيرش آن موثر است و در بالا به آن اشاره رفت، فهرست مى شود:

يك. ذكر، قرآن است و اهل بيت، اهل قرآنند.
دو. ذكر، پيامبر است و اهل بيت، اهل پيامبرند.


در آيه مورد بحث هم در برخى روايات، بيان اوّل آمده و در برخى ديگر، بيان دوم؛ و روايت مورد بحث ما، از دسته دوم است.
امام(ع)، براى اثبات اين كه منظور از «قومك»، اهل بيت پيامبرند، در بيان اوّل مى فرمايد: قرآن، ذكر است براى پيامبر و قوم پيامبر و ما قوم پيامبر هستيم(بنابراين، اهل ذكر ـ اهل قرآن ـ ما هستيم. چون آيه مى گويد: اين قرآن، ذكر است براى قوم پيامبر) و از ما بايد بپرسند و بياموزند؛ چراكه اين ذكر، براى پيامبر و ماست.
و در بيان دوم، امام(ع) مى فرمايد: رسول اللّه، ذكر است و اهل بيت او اهل ذكر و از ما بايد بپرسند و بياموزند.
ملاحظه مى كنيد هردو بيانى كه در تطبيق اهل ذكر در آيه «فاسئلوا أهل الذكر» بر امامان ذكر شده است، در آيه مورد بحث، براى تطبيق «قوم» بر اهل بيت پيامبر نيز جارى است و امامان در تفسير خود از آيه، به دو بيان اشاره كرده اند.


امام با نگاه به اين دو آيه، هم «ذكر»بودن قرآن و هم «ذكر»بودن خود رسول را(كه با اين قرآن به آگاه سازى مردم مى پردازد)، در نظر دارد؛ و نيز هم عنوان «اهل ذكر» را و هم عنوان «قوم پيامبر» را در برابر خود دارد؛ و باز هم عنوان «فاسئلوا» را و هم عنوان «وسوف تسئلون» را مورد توجّه دارد.
با توجّه به جهات فوق، گرچه ما قائل به قطعيّت صدور همه روايات كافى از امامان معصوم نباشيم، ولى چنان هم نيست كه دليلى بر عدم صدور اين روايت كافى داشته باشيم.
زيبنده نيست كه تا كوچكترين دشوارى در فهم روايت پديد آمد، از سلاح طرد و طرح استفاده كنيم؛ بلكه مى بايد صبورانه در راه فهم درست روايت، با تأمّلى در خور، همراه شد.
در اين مورد خاص، بيشترين سخنى كه بتوان گفت، همان است كه در وافى آمده است: «كأنّ فى الحديث سقطاً أو تبديلاً لإحدى الآيتين بالأخرى سهواً من الرّاوى أو النّاسخ والعلم عنداللّه».11
تازه اين سخن هم با توجّه به نكاتى كه به آن اشاره رفت(بويژه شماره شش)، تمام نيست.

دو. دفاع از يك حديث فقهى:
مرحوم شيخ انصارى(قدّس سرّه) در كتاب مكاسب محرّمه، در مبحث سحر، روايتى را از من لايحضره الفقيه نقل مى كند. حضرت آيةاللّه حاج شيخ جواد تبريزى(دام ظلّه العالى) در تعليقه خويش بر مكاسب(ارشادالطالب الى التّعليق على المكاسب، ص167) اين روايت را به دليل مخالفت با قرآن، رد كرده اند. بنگريد:
الرّواية لاتخلو عن المناقشة لوقوع النّوفلى فى سندها؛ بل لو كانت فى أعلى مراتب الصّحة لكانت أيضاً مطروحة باعتبار مخالفتها للكتاب العزيز؛ فإنّ ظاهرها عدم قبول توبة السّاحر ومن المقطوع به أنّ السّحر ليس بأعظم من الكبائر ومن الارتداد مع قبول التّوبة من المرتدّ ومرتكبها؛ ودعوى عدم فرض التّوبة فى الرّواية يدفعها قوله «فصامت المرأة نهارها وقامت ليلها وحلقت رأسها وليس المسوح»؛ حيث انّ ظهوره فى التّوبة غير قابل للإنكار.
ما در اينجا لازم مى دانيم، ابتدا متن روايت را از من لايحضره الفقيه نقل كنيم و آنگاه بنگريم كه آيا اين روايت، مخالف قرآن است يا اين كه مفهوم صحيح و مقبولى دارد. در اين نگاه، به بحث سندى نمى پردازيم.

متن روايت
من لايحضره الفقيه(ج3، ص282) باب عقوبة المرأة على أن تسحر زوجها:
روى اسماعيل بن مسلم عن جعفربن محمّد عن أبيه عن آبائه(عليهم السّلام) قال، قال رسول اللّه(صلّى اللّه عليه وآله) لامرأةٍ سألته أنّ لى زوجاً وبه علىّ غلظة وإنّى صنعت شيئاً لأعطفه علىّ، فقال لها رسول اللّه(صلّى اللّه عليه وآله): اُفّ لكِ كدّرت البحار وكدّرت الطّين ولعنتك الملائكة الأخيار وملائكة السّموات والأرض. قال: فصامت المرأة نهارها وقامت ليلها وحلقت رأسها ولبست المسوح، فبلغ ذلك النّبى(صلّى اللّه عليه وآله) فقال: إنّ ذلك لايقبل منها.12
حضرت آيةاللّه حاج شيخ جواد تبريزى(دام ظلّه العالى) معتقدند كه از جمله «فصامت …» استفاده مى شود كه زن از عمل زشت خود(سحر و جادوى شوهر) توبه كرده و پشيمان شده است و در چنين فرضى، ديگر جا ندارد گفته شود «إنّ ذلك لايقبل منها … اين روزه دارى و شب زنده دارى و زهدپيشگى، از او قبول نمى شود». مگر اين كه بگوييم توبه كسى كه سحر مى كند، قبول نيست و اين هم مخالف قرآن كريم است؛ چراكه حتّى مرتكب كبيره و مرتد، توبه آنان پذيرفته است و ساحر هرگز وضعيّتش بدتر نيست.

دفاع ما
به نظر مى رسد با تأمّلى اندك، محتواى درست، آموزنده و بلند حديث روشن است.
بسيارند كسانى كه كار زشتى انجام مى دهند و به جاى جبران آن، به عبادتهاى ديگر مشغول مى شوند. همانند كسى كه پدرومادر خويش را از خود رنجيده ساخته و به جاى اين كه دل آنان را به دست آورد و رضايتشان را جلب كند، به مسجد و زيارت و دعا و عبادت روى مى آورد؛ يا مال برادرش را خورده و به جاى توبه واقعى و اداى مال برادر، سجّاده مى افكند و زهد پيشه مى سازد و عابد و زاهد و مسلمان مى شود؛ يا شوهرش از او ناراضى است و در اداى حقّ شوهر كوتاهى دارد، امّا نمازشب مى خواند و سر از سجده برنمى دارد. در چنين مواردى، جا دارد گفته شود اين اعمال، از اين گونه انسانها پذيرفته نيست. در اين موارد، شخص گنه كار بايد از راه درست وارد شود و توبه واقعى كند؛ پدرومادر خويش را راضى سازد و حقّ برادر را اداكند و موجبات رضايت شوهر را فراهم سازد. اين، توبه درست و واقعى است.
در مورد روايت نيز قضيّه از اين قرار است. زن بايد از شوهر خويش، حلاليّت بطلبد و گناه سحر خود را جبران كند و بر اساس روايت ديگر صدوق، توبه ساحر، گشودن سحر است.13
آرى؛ كسى كه براى ديگرى جادو و جنبل كرده، بايد آن را به هم بزند و اين زن، بدون پيمودن اين راه صحيح توبه، رو به عبادت برده و خود را به نماز و روزه مشغول ساخته است.
جالب اينجاست كه به همين مضمون، روايتى در بحارالأنوار(ج79، ص214)، باب96، به نقل از نوادر راوندى آمده است كه در آن روايت مى خوانيم: … فقال رسول اللّه(ص): إنّ حلق الرأس لايقبل منها حتّى ترضى الزّوج … او بايد رضايت شوهر خويش را به دست آورد.
نكته ديگرى كه گفتنى است، اين است كه روى آوردن زن به روزه هر روز و بيدارى شبها و سرتراشيدن و…، ازبين بردن حقّ شوهر است. اگر زنى كه كار زشت سحر را در حقّ شوهر خويش عملى ساخته، به جاى توبه درست و واقعى، سر خويش را بتراشد و شبها به عبادت و روزها به روزه مشغول شود(و به تعبير روايت، لباس پشمينه بپوشد)، اين زن با عمل خود، حقّ شوهر خويش را مجدّداً زيرپا گذاشته و از اين نظر هم توبه او پذيرفته نيست، تا آن كه شوهر خويش را راضى سازد.
در هر صورت، يا به تفسير و بيان اوّل، و يا به اين تفسير، روايت من لايحضره الفقيه، مفهوم و محتوايى صحيح دارد و هرگز مطلبى برخلاف قرآن در آن ديده نمى شود، و آنچه در تعليقه آمده كه: «ولو كانت فى أعلى مراتب الصّحة لكانت أيضاً مطروحة باعتبار مخالفتها للكتاب العزيز» تمام نيست. ما در دفاع از اين روايت، به همين اجمال اكتفا مى كنيم.

سه. دفاع از احاديثى كه خواندن سوره يوسف را براى زنان و بويژه دختران جوان، مكروه مى داند و به آنان توصيه مى كند كه بيشتر، سوره نور را بخوانند.
اين روايات، در نگاه تفسير نمونه
در تفسير نمونه(ج9، ص279) آمده است:
گفتنى است كه در چند حديث، از تعليم دادن اين سوره به زنان نهى شده است؛ شايد به اين دليل كه آيات مربوط به همسر عزيز مصر و زنان هوسباز مصرى، با تمام عفّت بيانى كه در آن رعايت شده، براى بعضى از زنان، تحريك كننده باشد و به عكس، تأكيد شده است كه سوره نور(كه مشتمل بر آيات حجاب است) به آنها تعليم گردد.
ولى اسناد اين روايات، بر روى هم، چندان قابل اعتماد نيست و به علاوه، در بعضى از روايات، عكس اين مطلب ديده مى شود و در آن تشويق به تعليم اين سوره به خانواده ها شده است. از اين گذشته، دقّت در آيات اين سوره، نشان مى دهد كه نه تنها هيچ نقطه منفى براى زنان در آن وجود ندارد، بلكه ماجراى زندگى آلوده همسر عزيز مصر، درس عبرتى است براى همه آنهايى كه گرفتار وسوسه هاى شيطانى مى شوند.
ما در ابتدا لازم مى دانيم به اين دسته از روايات كه مورد مناقشه تفسير نمونه قرار گرفته است، اشاره كنيم:

متن كامل روايات

على بن محمّد عن ابن جمهور عن أبيه عن فضالةبن أيّوب عن السّكونى، قال: دخلت على أبى عبداللّه(ع) وأنا مغموم مكروب؛ فقال لى: ياسكونى ممّا غمّك؟ قلت: ولدت لى ابنة. فقال: ياسكونى، على الأرض ثقلها وعلى اللّه رزقها؛ تعيش فى غير أجلك وتأكل من غير رزقك. فسرى واللّه عنّى. فقال لى: ما سمّيتها؟ قلت: فاطمة. قال: آه، آه ثمّ وضع يده على جبهته فقال: قال رسول اللّه(ص): «حقّ الولد على والده إذا كان ذكراً أن يستفره أمّه ويستحسن إسمه ويعلّمه كتاب اللّه ويطهّره ويعلّمه السّباحة وإذا كانت أنثى أن يستفره أمّها ويستحسن اسمها ويعلّمها سورةالنّور ولايعلّمها سورة يوسف ولاينزلها الغرف ويعجّل سراحها الى بيت زوجها»؛ امّا إذا سمّيتها فاطمة فلاتسبّها ولاتلعنها ولاتضربها.


عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن علىّ بن أسباط عن عمّه يعقوب بن سالم رفعه، قال، قال أميرالمومنين(ع): لاتعلّموا نساءكم سورة يوسف ولاتقرؤوهنّ ايّاها، فإنّ فيها الفتن وعلّموهنّ سورةالنّور فإنّ فيها المواعظ.


وقال أبوعبداللّه(ع): لاتنزلوا النّساء الغرف ولاتعلّموهنّ الكتابة ولاتعلّموهنّ سورة يوسف وعلّموهن المغزل وسورةالنّور، فاذا سبحت المرأة عقدت على الأنامل، لأنّهنّ مسؤولات يوم القيامة.


وروى اسماعيل بن زياد عن جعفربن محمّد عن أبيه(ع) عن آبائه(عليهم السّلام) قال، قال رسول اللّه(ص): لاتنزلوا نساءكم الغرف ولاتعلّموهنّ الكتابة ولاتعلّموهنّ سورة يوسف وعلّموهن المغزل وسورة النّور.


أحمدبن الحسن القطّان عن الحسن بن علىّ العسكرى عن محمّد بن زكريّا البصرى عن جعفربن محمّدبن عمارة عن أبيه عن جابر بن يزيد الجعفى، قال سمعت أباجعفر محمّدبن على الباقر(ع) يقول: ليس على النّساء … ولايجوز لهنّ نزول الغرف ولاتعلّم الكتابة ويستحبّ لهنّ تعلّم المغزل وسورة النّور ويكره لهنّ سورة يوسف …

چكيده كلام تفسير نمونه
سخن تفسير نمونه در ارتباط با اين روايات، در سه محور خلاصه مى شود:

دفاع ما از اين دسته روايات

ما حدود پنج روايت داريم كه در كافى شريف، من لايحضره الفقيه و خصال آمده است و براى اثبات كراهت14 آموختن سوره يوسف به زنان و بويژه دختران جوان، وجود پنج روايت در كتابهاى معتبرى از قبيل كافى و من لايحضره الفقيه و خصال، كافى است و برعكسِ آنچه در جهت اوّل اشكال آمده، اعتبار اين روايات، در كل، خوب است.
حضور اين روايات در مجامع معتبر شيعى، وثوق به اين روايات را در ما زنده مى سازد و بر مبناى مقبول «حجّيّت خبر موثوق به»، اين رواياتْ حجّيّت مى يابد(و حضرت آيةاللّه مكارم شيرازى ـ دام ظله العالى ـ خود، از طرفداران اين نظريّه است). همچنين، وجود روايات در حدّ استفاضه و حضور آنها در كتابهاى معتبر شيعى و قرائنى از اين دست، كافى است كه اعتبار و حجّيّت اين روايات را تضمين كند.
در أنوارالأصول(ج2، ص468) آمده است:
رابعها وهو العمدة بناء العقلاء، فإنّه قائم على حجّيةالأخبار الموثوق بها وإن لم يكن المخبر ثقة أى الملاك عندهم هو الوثوق بالمخبر به لا المخبر وهذا الوثوق يثبت تارة من طريق وثاقة المخبر واُخرى من طريق وثاقة الكتب وثالثة يحصل من عمل المشهور(الشّهرة الفتوائيّة أو الرّوائيّة) ورابعة من طريق علوّ المضامين كما فى الصّحيفة السّجاديّة ونهج البلاغة وخامسة من طريق أنّ الخبر يكون من الأخبار الّتى لا داعى فيها على الكذب.
اساسى ترين دليل بر حجّيّت خبر واحد، بناى عقلاست و بناى عقلا، حجّيت خبر موثوق به را به اثبات مى رساند؛ گرچه راوى آن خبر، ثقه نباشد. ملاك در نزد عقلا، وثوق به خبر است، نه ثقه بودن راوى؛ و اين وثوق، گاه از طريق وثاقت راوى به دست مى آيد و گاه از طريق وثاقت كتبى كه روايت در آن آمده است و گاه از راه عمل مشهور به روايت و گاه از راه علو و بلندى مضمون روايت و گاه …
بنابراين، خدشه سندى به اين روايات، جدّاً پذيرفته نيست.


هرگز روايتى كه در مجمع البيان به طور ارسال از أبى بن كعب از پيامبر نقل شده، نمى تواند با اين پنج روايت كه داستان اعتبار آن را هم اكنون شنيدى، به مقابله برخيزد.
بگذريم كه تنها در اين روايت آمده است: «… وعلّمها اهلها …»15 و اين قابل تخصيص است؛ چراكه «اهل» شامل زن و فرزندان مى شود و به علاوه، در روايت سكونى، آموزش سوره يوسف به دختران جوان، مكروه شناخته شده بود؛ ولى شايد براى زنان مسنّ و يا شوهركرده، چنين كراهتى نداشته باشد.
در هر صورت، اگر تعارضى هم شكل گيرد، ترجيح قطعاً با مجموعه روايات پنجگانه است، نه يك روايت مرسل.


شايد به اين دليل كه آيات مربوط به همسر عزيز مصر و زنان هوسباز مصرى، با تمام عفّت بيانى كه در آن رعايت شده، براى بعضى از زنان تحريك كننده باشد.
آرى سوره يوسف(ع) با اين كه در ترسيم، كمال عفّتمندى را رعايت كرده، ولى باز ممكن است موجب لغزش دختران جوان شود و دقّت دين، ايجاب مى كند كه دختر جوان را از خواندن اين سوره برحذر دارد و سوره مناسب با حال او را به او توصيه كند.
در پايان، به نظر مى رسد كه با اين بيان كوتاه، كاملاً شبهات سه گانه تفسير نمونه درباره اين دسته از روايات، پاسخ گرفته است و مشكلى در پذيرش اين روايات نداريم و شايسته است خانم ها(و بويژه دختران جوان) از سوره نور بيشتر نور بگيرند.

1ـ در نكته نخست، گفته اند: بايد مبناى پذيرش و ردّ احاديث، مشخّص شود. 4ـ در نكته چهارم، خواسته اند منكرشوند كه منظور از اهل ذكر، امامان(ع) هستند و خواسته اند ذكر را به معناى لغوى بگيرند كه درنتيجه، يك مصداق آن، اهل كتاب باشند و مصداق ديگر آن، امامان(ع)؛ با امكان وجود مصاديق ديگر. 5و6ـ در پنجمين و ششمين نكته، باز مطلبى دارند كه پاسخش اين است: بر ناقد هر سخنى، فرض است كه اوّلاً آغاز تا انجام سخن را كاملاً و با حوصله و دقّت بخوانَد؛ ثانياً، اساس كلام را دريابد و آنگاه، اگر لازم ديد، آن را نقد كند. ليكن نويسنده محترم نقد، گويا همه مقال را نديده اند و اصلاً به جانِ كلام، توجّه نكرده اند و بلكه ما را در حسرت فهم درست مطلب، شگفت زده كرده اند 2ـ ذكر، رسول اللّه است(به دليل سوره طلاق، آيه10) و ما اهل اوييم. 2ـ اين روايات، معارض دارد؛ چراكه در روايتى توصيه شده كه سوره يوسف را به اهل خويش بياموزيد. 3ـ داستان يوسف(ع) با توجه به اشاره قرآن به فرجام بد زليخا و عاقبت نيك عفّتمندى يوسف(ع)، براى همه، بويژه جوانان، عبرت آموز است. 2ـ در دومين نكته، آورده اند كه: سؤال از اهل كتاب، براى روشن شدن يك مطلب خاص، اِشكالى ندارد؛ چراكه اوّلاً، اين، داورىِ اهل كتاب را ايجاب نمى كند. ثانياً، به شهادت قرآن، در ميان اهل كتاب، مؤمنان وارسته اى يافت مى شوند كه داورى آنها مشكلى ندارد. ثالثاً، آيات ديگرى هم داريم كه شخص پيامبر و يا امّت، مأمور به سؤال از بنى اسرائيل شده اند. 3ـ در پاسخ به نكته سوم، بايد گفت: حتّى اگر «ذكر» بر تورات هم اطلاق شده باشد، باز، اطلاق عنوان بلند و تشريفىِ «أهل الذكر» بر يهوديان، و ارجاع مشركان به آنان، شايسته نمى نمايد. اين، خود، قرينه است كه منظور از اهل ذكر، همان اهل قرآن و اهل پيامبرند، نه اهل تورات(به معناى يهوديان زمان پيامبر) و مانند آنان. 1ـ ذكر، قرآن است(به دليل سوره نحل، آيه44) و ما اهل قرآن هستيم. 1ـ عدّة من أصحابنا، عن أحمدبن محمّد، عن الحسين بن سعيد، عن النّضربن سويد، عن عاصم بن حميد، عن أبى بصير، عن أبى عبداللّه(ع) فى قول اللّه(عزّوجلّ): «وإنّه لذكر لك ولقومك وسوف تسئلون»، فرسول اللّه(ص) الذّكر وأهل بيته(ع) المسؤولون وهم أهل الذّكر.6 2ـ محمّدبن الحسن الصفّار، عن العبّاس بن معروف، عن حمّادبن عيسى، عن عمربن يزيد، قال، قال أبوجعفر(ع) فى «وإنّه لذكر لك ولقومك وسوف تسئلون»: رسول اللّه(ص) الذّكر وأهل بيته أهل الذّكر وهم المسؤولون.7 3ـ محمدبن العبّاس، قال حدّثنا الحسين بن عامر، عن محمّدبن الحسين، عن ابن فضّال، عن أبى جميلة، عن محمّد الحلبى، قال، قال(ع) فى قوله(عزّوجلّ) «وإنّه لذكر لك ولقومك وسوف تسئلون»: فرسول اللّه(ص) الذّكر ونحن أهل بيته(صلوات اللّه عليهم) أهل الذّكر وهم المسؤولون؛ أمراللّه النّاس يسئلونهم فهم ولاة النّاس ….8 1ـ دقت و تلاش در فهم درست آيه بر مبناى تفسير امامان(ع). 2ـ اين محتوا كه مورد اشكال قرارگرفته، تنها در يك روايت كافى نيست؛ در دو روايت تفسير برهان هم ديده مى شود و بدين شكل، نمى توان به زودى روايت را از اعتبار انداخت؛ بلكه بايد با تأملى بيشتر همراه آن شد. 3ـ همسو و هم جهت و هم محتوا بودن آيه مورد بحث، با آيه «فاسئلوا أهل الذّكر». 4ـ در تطبيق «اهل الذّكر» بر امامان در آيه «فاسئلوا أهل الذّكر» و همچنين تطبيق «قوم» بر امامان اهل بيت(ع) در آيه مورد بحث، دو بيان وجود دارد: 5ـ اين دو بيان، در تفسير هردو آيه آمده است. در آيه اهل الذّكر(كه روشن است)، در روايت آمده كه: در قرآن، «ذكر» بر پيامبر و بر قرآن اطلاق شده و به هردو معنا، ما اهل ذكر هستيم.10 6ـ امام(ع) به هنگام تفسير آيه مورد بحث، به آيه «فاسئلوا …» نيز نگاهى دارد و با الهام از آن، آيه «وإنّه لذكر لك ولقومك وسوف تسئلون» را تفسير مى كند. 1ـ كافى(ج6، ص48، روايت6): 2ـ كافى(ج5، ص516، روايت2): 3ـ من لايحضره الفقيه(ج1، ص374، روايت1089): 4ـ من لايحضره الفقيه(ج3، ص442، روايت 4535): 5ـ خصال(…): 1ـ سند اين روايات، بر روى هم، خوب نيست. 1ـ در ارتباط با مناقشه سندى كه صورت گرفته، بايد گفت: 2ـ در ارتباط با وجود معارض، بايدگفت: 3ـ و امّا نسبت به درس آموز بودن سوره يوسف براى زنان(بويژه دختران جوان)، ما معتقديم كه اين سخن تقريباً اجتهاد در برابر نص است. روايت مى گويد: «فإنّ فيها الفتن»16 و ما در اين ارتباط به كلام اوّل تفسير نمونه معتقديم، آنجا كه مى نويسد:


1. اينكه مى گوييم نقد بر حواشى، بدان سبب است كه نوشته ناقد محترم، هيچ نشان نمى دهد كه ايشان اصل مطلب ما را ديده باشند؛ چون درباره آن، لب فرو بسته اند؛ نه پذيرفته اند و نه رد كرده اند(گويا آن را نديده اند) و تنها به حواشى پرداخته اند؛ همان حواشى كه گاه حتّى ويراستار اضافه مى كند.
2. زخرف،44 3. نحل،43؛ انبياء،7 4. بحارالانوار، ج23، ص179(باب9، ح27)؛ كافى، ج1، ص210(باب20، ح1و2). 5. كافى، ج1، ص211(باب20، ح5). 6. كافى، ج1، ص211(باب20، ح4). 7. تفسير برهان، ج4، ص146، ح7، به نقل از بصائرالدّرجات(گرچه در بصائر، با اين تعبير ديده نشد). 8. تفسير برهان، ج4، ص146، ح11 9. نگاه به اين ابواب و تأمّل در روايات(براى فهم درست اين روايت) مورد تأكيد ماست. 10. بحارالانوار، ج23، ص188(باب9، ح64)؛ بحارالأنوار، ج23، ص181 (باب9، ح33). 11. وافى، ج2، ص528(باب64، ح5). مشابه همين كلام، در مرآةالعقول، ج2، ص429(باب20) آمده است. 12. اين روايت، با همين مضمون، در مستدرك الوسائل، ج13، ص106، از جعفريّات نقل شده است. 13. وروى: إنّ توبة السّاحر أن يحلّ ولايعقد (بحار، ج79، ص212ـ باب96، روايت9، به نقل از علل الشرائع مرحوم صدوق). 14. پذيرفته است كه كراهت هم مانند وجوب و حرمت، حكمى از احكام الهى است و فتواى به آن، پشتوانه دليل معتبرى را مى طلبد. 15. مستدرك، ج4(باب44) ص342: «الطّبرسى فى مجمع البيان، عن أبىّ بن كعب عن النّبى(ص) قال: علّموا أرقّاءكم سورة يوسف، فإنّه أيّما مسلم تلاها وعلّمها أهله وما ملكت يمينه هوّن اللّه عليه سكرات الموت وأعطاه القوّة إن لايحسد مسلماً». 16. كافى، ج5، ص516، روايت2

 

 

منبع:www.tebyan.net

 

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved