• تاريخ: پنج شنبه 10 شهريور 1390

فرق انسان کامل با معصوم چیست ؟


           

 

پرسش 34. فرق انسان کامل با معصوم چیست ؟

با تحليل «انسان كامل» و بررسى ابعاد گوناگون آن، اذعان خواهيم كرد كه معصومان (ع) به صورت عام و رسول اكرم (ص)، صديقه طاهره (س) و دوازده امام (ع) به صورت خاص، تنها مصاديق حقيقى «انسان كامل» اند.

 1. مفهوم كمال:

واژه «كمال» در جايى به كار مى‏رود كه يك چيز، پس از آن كه «تمام» هست (يعنى همه‏ى آنچه براى اصل وجود آن لازم است، به وجود آمد) باز درجه بالاترى هم مى‏تواند داشته باشد و از آن درجه بالاتر، درجه بالاتر ديگرى هم مى‏تواند داشته باشد.

در واقع «كمال» بيانگر جهت «عمودى» يك چيز است و «تمام» حكايت‏گر جهت «افقى» يعنى، وقتى شيئى در جهت افقى به نهايت برسد، مى‏گويند: تمام شد و اگر در جهت عمودى حركت كند، مى‏گويند: به مدارج كمال باريافت.(1)(2)

بنابراين «انسان كامل» يعنى، انسانى كه داراى مرتبه خاص وجودى است كه مرتبه‏اى اعلا بوده و بالاتر از آن، در عالم امكان وجود ندارد.

 1- 1. «مثل اعلا» براى «مبدأ اعلا»:

موجودى كه به طور مستقيم، از جمال بى‏نهايت و از مبدأ متعال سرچشمه مى‏گيرد- و اثرى كه اين مبدأ اعلا به آن مى‏بخشد و عطايى كه از او است- موجود جامع، كامل، احسن و اكمل خواهدبود زيرا در جاى خود ثابت شده كه «مخلوق و معلول» از نظر كمالات وجودى، صورت نازله «خالق و علت» خود است. هر مخلوقى- در حدى كه امكان دارد- جلوه خالق خود و علّت وجودى خود است. مخلوق مستقيم و بدون واسطه حضرت حق، جلوه‏اى است از همه كمالات بى‏نهايت او و صورت نازله‏اى است از او. طبعاً هر كمالى را كه «مبدأ متعال»- به صورت بى‏نهايت و بى‏حد دارد- همين مخلوق بى‏واسطه و معلول اول- در حدى كه امكان دارد- خواهد داشت. در اين صورت، كمالات اين مخلوق وسيع بوده ولى بى‏نهايت هم نخواهد بود.

بر اين اساس خداوند متعال در قرآن، براى خود «مثل‏اعلا» خلق كرده‏است.(3)

«مثل اعلا» يعنى، مخلوق و موجودى كه به بهترين صورت و كامل‏ترين وجه، حكايت از حق و كمالات او دارد مخلوقى كه در مخلوق بودن، حق مطلب را به خوبى ادانموده و اسماى حسناى حق در وجود او به خوبى تجلى كرده‏است. اين تجلّى چنان است كه شهود آن، شهود حق است جمال و جلال مطلق را نشان مى‏دهد و جلوه تام حضرت حق است.(4)(5)

 1- 2. «روح» مثل اعلا يا اولين مخلوق:

صورت اصلى «مثل اعلا»- صورتى كه مجرد از حدود و رنگ‏ها و عارى از اطوار و برتر از صورت‏هاى نازله آن است- همان «روح» و «خلق اعظم» منسوب به خداى متعال است. اين روح، به مضمون برخى از روايات و اشارات قرآنى، نزديك‏ترين مخلوق به حضرت حق و اولين مخلوق و كامل‏ترين آنها است. براى اين روح- كه از آن به «روح خدا» تفسير مى‏شود- بر اساس آيات قرآن و روايات، خصيصه‏هاى متعددى بيان شده است:

الف) برخوردارى از قدس و طهارت

ب) واسطه در وحى و آورنده وحى

ج) شروع رسالت، دعوت و انذار فرستادگان الهى و پيامبران، با القاى اين روح از جانب مبدأ متعال

د) بهترين خصوصيت از خصوصيات وجودى اين مخلوق، بى‏واسطه بودن آن است. اين چنين مخلوقى بر اساس اين كه صورت نازله علت خود (وجود حق) و كمال بى‏نهايت است از سعه وجودى خاصى برخوردار بوده و حكايت كامل و جامع از مبدأ متعال و كمالات او خواهد داشت. از اين رو «روح خدا» ناميده شده است زيرا كه حق مخلوق بودن براى وجود حق و كمال بى‏نهايت را ادا نموده و اثر جمال و جلال مطلق است. امام صادق (ع) در روايتى مى‏فرمايد: «انّ الله عزوجل خلق روح القدس فلم‏يخلق خلقا اقرب الى‏الله منها» به حقيقت خداوند عزّوجل، روح القدس را خلق‏كرد پس خلق‏نكرد مخلوقى را نزديك‏تر به مبدأ متعال از اين مخلوق».(6)

روح چون من امر ربّى مختفى است            هر مثالى كه بگويم منتفى است‏(7)

 1- 3. انسان، جلوه جامع از روح خدا:

بر اساس آيات قرآن، خداوند خزانه تمام موجودات و اشيا را در دست دارد و از هر كدام آنها، به ميزانى معلوم فرو مى‏فرستد.(8) از اين رو، خزاين حقيقت انسانى، نزد پروردگار است و اين حقيقت (مقام والاى انسانيّت) از «مقام عنداللهى» به ميزانى مقدّر و معلوم، تنزّل يافته، به جهان بشرى عرضه شده است.

امّا آفريدگار هستى در خصوص «انسان»، تعبير ويژه‏اى دارد و در آن هيچ موجود ديگرى را با آدمى، شريك نمى‏سازد. بر اساس اين تعبير، حقيقت انسان، نه تنها نزد خدا وجودداشت بلكه از روحى خدايى بود. در

واقع خداوند از اين روح، در انسان دميد و روح مجرد انسان را به گونه‏اى ويژه و خاص تنزل‏بخشيد و به پيكر آدم متعلق‏نمود. بدين‏سان او را شايسته سجده فرشتگان كرد و همين تعلق روح الهى به پيكر لايق آدمى، سبب شد كه از اين موجود تركيب يافته از طبيعت و فرا طبيعت، به عنوان زيباترين شكل ممكن يا(9) بنابراين روح انسان، جلوه جامع روح خدا و مثل اعلا است ولى در حد كاملًا پايين‏تر، ضعيف‏تر و ناقص‏تر. يعنى، روح خدا- با همه اسما و صفاتش- كاملًا تنزل يافته، در تركيب بدنى تجلى‏مى‏كند. مقصود از جامع بودن اين جلوه از يك سو، و ناقص، ضعيف و نازل بودن آن از سوى ديگر، اين است كه «روح خدا»- با همه ابعاد وجودى و با همه اسما و صفات وجودى- در حدّ بسيار ضعيف‏تر و در بسيارى از جهات در حد استعداد و قوه- كه مرتبه ضعيف‏تر وجوداست- در تركيب بدنى جلوه مى‏كند.

دقّت و تأمل در اين كه روح انسان، جلوه جامع و در عين حال نازل روح خدا است، ما را به اين حقيقت رهنمون مى‏شود كه روح انسان، ظهور و تجلى روح خدا از پشت حجاب‏ها است. نه عين آن است و نه غير آن بلكه تابشى است از آن پشت حجاب‏ها و باحجاب‏ها. براى تقريب اين حقيقت، تشبيه ناقصى مى‏آوريم:

نورى را فرض كنيد كه از نقطه‏اى به وجود آمده و سرچشمه مى‏گيرد. نور بسيار صاف، روشن و بى‏رنگ است. در برابر اين نور، حجاب‏هاى شيشه‏اى متنوّع و گوناگونى با رنگ‏ها و ويژگى‏هاى مختلف، يكى پس از ديگرى در طول يكديگر قرار دارند. نور با آن صفا، روشنى و بى‏رنگى، به شيشه اول- كه داراى رنگ و تيرگى است- مى‏رسد و از آن عبور مى‏كند. پس از اين عبور، در فاصله بعدى به شيشه دوّم برخورد مى‏نمايد. از آن عبور كرده، تيرگى بيشترى كسب مى‏كند. به همين ترتيب مسير خود را ادامه مى‏دهد و دوباره تيرگى‏هاى بيشترى به خود مى‏گيرد تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مى‏رسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مى‏گردد. در اين حالت به صورت نورى ضعيف، توأم با رنگ‏ها و تيرگى‏هاى بسيار، در مى‏آيد. در اين هنگام كسى كه اين نور را مى‏بيند، مى‏پندارد كه موجوديت اين نور و اول و آخر آن، همين است. او از حقيقت امر اطلاعى ندارد و نمى‏داند كه اصل اين نور، به صورتى ديگر بوده و در ابتدا نورى شفاف، بى‏رنگ و پاك بوده است. حال اگر فرد مطلعى، او را از جريان امر با خبر كند و به او بگويد: «اين نور كه مشهود تو است، اصل آن چنين نبوده بلكه صورت‏هاى شفاف‏ترى دارد و در نهايت هم داراى يك صورت اصلى بسيار صاف، گسترده و پاك است و تو مى‏توانى با كنار زدن اين شيشه‏ها- كه حجاب و مانع از رسيدن آن نور اصلى‏اند- به آن دست‏يابى» كمك بزرگى به او كرده و آگاهى مهمى در اختيار او قرار داده است.

مثال روح انسان، مانند همين نور و قرار گرفتن او در اين عالم مادى، همچون عبور نور از شيشه‏هاى تيره و روشن است. خداوند نيز ما را به اين امر واقف ساخته است:

 «لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين» «به راستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست‏ترين [مراتب‏] هستى بازگردانيم».(10)

البته چنان كه نور گذرنده از شيشه‏هاى تاريك، هنوز به اصل و منشأ خود متصل است انسان تنزل يافته نيز به اصل و منشأ خود (روح خدا و مثل اعلا) متصل است.(11)

در وجود آدمى جان و روان            مى‏رسد از غيب چون آب روان‏(12)

 1- 4. انسان كامل يا مثل اعلا:

هنگامى كه به اين حقيقت آگاه شديم كه روح انسان، در ابتداى وجود جلوه جامع- ولى- نازل روح خدا است و در واقع تابش روح خدا از پشت حجاب‏ها است خواهيم فهميد كه پس از كنار زدن حجاب‏ها، ظهور انسان كامل همان «مثل اعلا» خواهد بود. براى فهم بهتر و روشن‏تر اين مسأله از همان مثال نور مدد مى‏جوييم:

در مثال ياد شده، نور آخر- كه نور ضعيف است- در واقع همان نور صاف، روشن و بى‏رنگ است كه از پشت حجاب‏ها گذشته و غير آن نيست. هر حجابى كه مى‏شكند و نور ضعيف كامل‏تر مى‏گردد، در حقيقت نور اوّل بهتر ظاهر مى‏شود.

با توجّه و دقّت در اين مثال، مى‏گوييم: روح خدا يا مثل اعلا، آن سوى حجاب‏ها است و

حجاب‏ها و لوازم آنها، پرده‏هايى بر چهره روح خدا هستند و آنچه در اين سوى حجاب‏ها به چشم مى‏خورد (روح انسان)، همان است كه در آن سوى حجاب‏ها قرار دارد و اين آميختگى به حجاب‏ها و لوازم آن است كه آن را ضعيف، تاريك و محدود نشان مى‏دهد. اگر اين حجاب‏ها و آميختگى‏ها گرفته شود و پرده‏ها كنار رود، روح خدا و مثل اعلا، با صورت اصلى ظاهر خواهد شد.(13)

از همين‏رو مى‏گويند: كمال انسان، در اين است كه خود را به «اصل» برساند و رسيدن انسان به اصل خود با «خودبينى»- كه از برترين حجب است- جمع‏نمى‏شود. بدين جهت، از كمال انسانى به مقام «فنا» ياد مى‏شود.(14)

رقص آن جا كن كه خود را بشكنى            پنبه را از ريش شهوت بر كنى‏

رقص و جولان بر سر ميدان كنند            رقص اندر خون خود مردان كنند

چون رهند از دست خود دستى زنند            چون جهند از نقص خود رقصى كنند

مطربانشان از درون دف مى‏زنند            بحرها در شورشان كف مى‏زنند(15)

 1- 5. ويژگى‏هاى انسان كامل:

انسان كامل (انسان رها شده از حجاب‏ها)، همان «مثل اعلا» است كه بر اساس قسمت سوّم، اولين مخلوق و معلول بى‏واسطه مبدأ متعال است. از اين رو، داراى ويژگى‏هاى خاصى است كه به مهم‏ترين آنها به صورت اجمال اشاره مى‏شود:

1- 5- 1. جانشينى خدا (خلافةاللهى): از آن‏جايى كه انسان كامل، همان مثل اعلا، مخلوق اوّل و معلول بى‏واسطه مبدأ متعال است به بهترين صورت و كامل‏ترين وجهى، حكايت از حق و كمالات او مى‏كند. به عبارت ديگر جانشين و خليفه خدا است. «خليفه» كسى است كه بعد از «مستخلف عنه» قرار مى‏گيرد و در خلف و وراى او واقع‏مى‏شود و «انسان كامل» اين چنين است.

بايد توجه داشت كه خلافت انسان كامل، به معناى خالى شدن صحنه وجود، از خداوند و واگذارى مقام الوهيت به او نيست زيرا نه غيبت و محدوديت خداوند، قابل تصور صحيح است و نه استقلال انسان در تدبير امور. موجود ممكن و فقير، از اداره امور خويش عاجز است چه رسد به تدبير كار ديگران بلكه مقصود آن است كه «انسان كامل»، خليفه خدايى است كه در وى ظهور كرده است و خلافت در چنين موردى، بدان معنا است كه خداوند- بالاصاله- بر همه چيز محيط است و خليفه خدا (انسان كامل)، بر همه چيز بالعرض احاطه دارد.

معناى «خليفه» آن است كه مظهر «مستخلف عنه» باشد و كار وى را كند. پس آثار قدرت الهى از دست «انسان كامل» ظهور مى‏كند و او نيز- كه مظهر آن اصل است- محيط بر همه چيز مى‏شود. در واقع آثار احاطه تام حضرت حق، از نيروهاى ادراكى و تحريكى انسان كامل ظاهر مى‏شود و اين اوج مقام انسانيت است كه نمى‏توان آن را متوقف و محدود ساخت.(16)

در واقع «خلافت» مرتبه‏اى است جامع جميع مراتب عالم هستى و چون انسان كامل، داراى چنين مرتبه‏اى است جانشين و خليفه خداوند متعال به شمار مى‏رود.(17)

قضيه خلافت انسان كامل، تنها در آيه 30 سوره «بقره» «انّى جاعل فى الارض خليفه» آمده است. خداوند متعال در اين آيه مى‏فرمايد: «چون من عالم و عادل هستم، خليفه من نيز بايد در حد امكان عالم و عادل باشد، تا علم و عدل او خلافت علم و عدل را بر عهده بگيرد و در حيطه امكان، ذاتش خليفه ذات من باشد و اوصاف او، خليفه اوصاف من و افعال وى، خليفه كارهاى من باشد».(18)

هر چند قضيه خلافت انسان كامل، تنها در يك آيه آمده است اما با اين وجود، سراسر قرآن را مى‏توان شرح خلافت انسان كامل دانست زيرا خداوند، در جاى جاى قرآن كريم، اسماى حسناى صفات خويش را معرفى مى‏كند و اين گونه ويژگى‏هاى خليفه خود را- كه بايد متصف به آن باشد- بر مى‏شمرد.(19)

پس خليفه ساخت صاحب سينه‏اى            تابود شاهيش را آيينه‏اى‏(20)

ناگفته نماند كه قيد «فى الارض» در آيه شريفه، بدان معنا نيست كه خداوند، مى‏خواهد انسان كامل تنها در زمين خليفه او باشد بلكه مبدأ سريان، زمين است و انسان كامل، قوس صعودى خويش را از زمين آغاز مى‏كند. «انسان كامل» مطلقاً خليفة الله است ولى آغاز پيدايش او، در زمين است و كلمه «فى الارض» قيد «جاعل» است نه قيد در «خلافت».(21)

1- 5- 2. انسان كامل، مظهر اسم اعظم: انسان كامل، مانند آينه‏اى است كه در پهنه نظام كيهانى، گسترده است و خدا را به خوبى نشان مى‏دهد. از عالم عقل تا آخرين ذره مادى- در قوس نزول- و از نازل‏ترين ذرّه تا عالى‏ترين درّه نادره عقلى- در قوس صعود- كشيده است و به همين جهت، همه اسما و اوصاف الهى را نشان مى‏دهد. به بيان ديگر، از آن جا كه انسان كامل مظهر الهى است، جامع و مظهر همه اسماى او نيز خواهد بود. همان اسمايى كه خداوند سبحان، به صورت علم لدنى، به انسان كامل آموخته است.(22)

در واقع از آن جا كه خليفه، به معناى مظهر است و خداوند داراى اسما و صفات گوناگونى است انسان كامل نيز مظهر اين اسما خواهد بود مثلًا خداوند، به هر چيزى دانا و بر هر چيزى توانا است و زنده‏اى است كه هرگز نمى‏ميرد. از اين رو انسان كامل، كسى است كه به اذن الهى به «كل شى‏ء عليم و قدير و الحى الذى لا يموت» است. البته اين اسما به مقدارى كه در جهان امكان ظهور دارد و ميسّر است، براى انسان كامل نيز مقدور مى‏باشد.(23)

پر و مالامال از نور حق است            جام تن بشكست نور مطلق است‏

نور خورشيد ار بيفتد بر حدث            او همان نور است نپذيرد خبث‏(24)

1- 5- 3. انسان كامل، فانى در خدا: انسان كامل، به دليل مرتبه وجودى اش، نه تنها غير و ما سوى‏الله را نفى مى‏كند بلكه اصلًا آنها و حتى خود را نمى‏بيند تا آن را نفى كند زيرا اثبات ثابت و نفى منفى، دو چيز است و اين تعدد و كثرت، با وحدت شهود راستين- كه از لوازم مرتبه وجودى انسان كامل است- سازگار نيست. هنگامى كه انسان كامل در جايگاه حقيقى خويش قرار مى‏گيرد، فانى در شهود ذات اقدس خداوند است و نه تنها خود را نمى‏بيند بلكه توحيد و فناى خود را نيز نمى‏بيند.(25)

دو مگو و دو مدان و دو مخوان            بنده را در خواجه خود محو دان‏

خواجه هم در نور خواجه آفرين            فانى است و مرده و مات و دفين‏

چون جدا بينى ز حق اين خواجه را            گم كنى هم متن و هم ديباچه را(26)

1- 5- 4. احاطه و اشراف روح انسان كامل به ارواح انسان‏ها: چنان كه در قسمت‏هاى پيشين گذشت، ارواح انسان‏ها، جلوه‏هاى ناقص و نازل روح خدا و مخلوق اول و مثل اعلا هستند و به عبارتى، صورت‏هاى نازله آن و تابش‏هاى آن مى‏باشند. اصل و باطن ارواح انسان‏ها، همان روح خدا و مخلوق اول است به نحوى كه از آن نشأت گرفته‏اند و قائم به آن و از آن و با آن مى‏باشند و در حقيقت يك نوع اتصال به آن دارند. در ماوراى ارواح انسان‏ها و در پشت آنها و به تعبير واضح‏تر، در پشت پرده آنها، همان روح خدا و مخلوق اول هست و بر آنها اشراف و احاطه دارد.

اين موقعيت روح خدا و مخلوق اول، نسبت به ارواح انسان‏ها و يا جلوه‏هاى خود است و از آن جا كه «انسان كامل»، همان روح خدا و مخلوق اول است- و دو چيز نيستند- در نتيجه روح او، به همه ارواح انسان‏ها اشراف و احاطه داشته، مهيمن بر آنان و با آنها خواهد بود.(27)

پيش اهل تن، ادب بر ظاهر است            كه خدا زايشان نهان را ساتر است‏

پيش اهل دل، ادب بر باطن است            زان كه دلشان بر سراير فاطن است‏

1- 5- 5. ولى الله بودن انسان كامل: «ولىّ» يكى از اسماى الهى است و از آن جا كه «اسماء الله» باقى و دائم‏اند، انسان كامل- كه مظهر اتم و اكمل اسماى الهى است- صاحب ولايت كليه دائمى است و مى‏تواند به اذن او، در ماده كائنات تصرف كند و قواى ارضى و سماوى را تحت تسخير خويش در آورد. اين ولايت تكوينى، از ويژگى‏هاى برجسته انسان كامل به شمار مى‏رود.(28)

به بيان ديگر، از آن جا كه در مقام تعليم اسماى الهى، علم عين قدرت و عين عمل است اگر انسان كامل به آن مقام بار يابد، هر چيزى را اراده كند به اذن خداوند، در جهان واقع مى‏شود و اين همان ولايت تكوينى است.(29)

گفتنى است واجد مقام ولايت- كه تحت تدبير خاص خداى سبحان قرار گرفته و در واقع تحت ولايت او است- مأمور محض بودن خود را مى‏داند و به هيچ وجه داعى استقلال ندارد زيرا ولايت با استقلال سازگار نيست. انسان وقتى دريافت كه اراده او، مقهور اراده خداى سبحان است مى‏تواند به مقام شامخ ولايت نايل آيد.(30)(31)

چون بپرّاند مرا شه در روش            مى‏پرم بر اوج دل چوپرتوش‏

همچو ماه و آفتابى مى‏پرم            پرده‏هاى آسمان‏ها مى‏درم‏(32)

1- 5- 6. علم لدنّى انسان كامل: علم لدنّى، علمى است كه هيچ واسطه‏اى ميان متعلّم و معلّم نيست. «لدن»

يعنى، نزد و حضور. اگر علمى با وساطت، حاصل شود، علم لدنى نخواهد بود. اگر علمى از معلم صادر شود و به يك واسطه يا بيشتر، به شاگرد برسد شاگرد آن علم را از «نزد» معلم فرا نگرفته است و به آن علم لدنى نمى‏گويند. اما اگر شاگرد از حضور خود معلم، علمى را فرا گرفت، آن علم را لدنى مى‏نامند. از آن جا كه «انسان كامل»، نخستين مخلوق است و هيچ واسطه‏اى ميان او و حضرت حق وجود ندارد، همه علوم وى، لدنّى خواهد بود و هيچ واسطه‏اى ميان او و خداى سبحان در اين تعليم و تعلم وجود ندارد.

آن كه بى‏تعليم بد ناطق خداست            كه صفات او ز علت‏ها جداست‏

يا چون آدم كرده تلقينش خدا            بى‏حجاب مادر و دايه و ازا(33)

1- 6- 7. يگانه بودن انسان كامل در هر عصر: انسان كامل كسى است كه مظهر همه شؤون «مستخلف عنه» مى‏باشد و چون او خليفه خدا است و خداوند واحد است، خليفه كامل نيز در هر عصر يگانه خواهد بود و اگر انسان‏هاى كامل ديگرى معاصر او باشند، حتماً تحت ولايت او قرار دارند و گرنه همه آنان خليفه ناقص بوده و كامل نيستند.(34)

پس به هر دورى، وليّى قائم است            تا قيامت آزمايش دائم است‏(35)

1- 5- 8. احاطه انسان كامل بر عوالم وجود: از آن جا كه انسان كامل، مخلوق اول است از حيث وجودى در برترين مرتبه قرار دارد (مرتبه‏اى كه از آن به عالم اسما ياد مى‏كنند). از آن جا كه اين عالم، احاطه وجودى بر تمامى عوالم وجود (عالم تجرّد، مثال و مادى) دارد، انسان كامل بر تمامى آنها احاطه وجودى دارد.(36)

اوليا اطفال حقّ‏اند اى پسر            در حضور و غيبت، ايشان با خبر(37)

1- 5- 9. عصمت انسان كامل: مقام منيع عصمت عملى، براى كسى حاصل مى‏شود كه به مرز «اخلاص» رسيده باشد. در اين حال در حرم امن او، شهوت، غضب و باطل راه ندارد چون وى هر دو را مهار كرده، به صورت اراده و كراهت درآورده‏است. در واقع «انسان كامل»، مراحل جذب و دفع، شهوت و غضب و محبت و عداوت را طى‏كرده و به مقام «تولّى و تبرّى» رسيده‏است. شخصى كه به اين مرحله بار يافته‏باشد، شيطان را دشمن‏ترين دشمن درون و بيرون مى‏داند و او را سركوب‏كرده، بر همه دشمنان فائق‏مى‏آيد و متولى حق مى‏شود.(38)

آن كه معصوم آمد و پاك از غلط            آن خروس جان وحى آمد فقط(39)

1- 5- 10. انسان كامل، ميزان صراط مستقيم: كارى را كه خداوند متعال انجام مى‏دهد، انسان كامل نيز- كه آينه خدا نما و مظهر حق است- در عالم امكان انجام مى‏دهد. البته كار خدا بالذّات است و كار انسان كامل بالعرض يكى ظاهر است و ديگرى مظهر يكى خالق است و ديگرى مخلوق ولى از آن جا كه انسان كامل، متخلّق به اخلاق الهى است، اقتدا به او، پيمودن «صراط مستقيم» است. به بيان ديگر، چون كار خدا بر صراط مستقيم است، انسان كامل نيز- كه جانشين او و نشانگر او است- بر صراط مستقيم مى‏باشد. از اين رو خداوند متعال در قرآن كريم علاوه بر اين كه خود را بر صراط مستقيم مى‏داند «انّ ربى على صراط مستقيم»،(40) رسول خدا را نيز بر صراط مستقيم مى‏داند «انّك على صراط مستقيم».

(41) 1- 5- 11. تدبير كنندگان امور، شاگردان انسان كامل: جهان هستى، از سوى مدبّرات امر الهى (فرشتگان، مخصوصاً حاملان عرش) اداره مى‏شود. «احيا» را اسرافيل (ع) و دستياران او، «رزق» را ميكاييل (ع) و خدمه او، «مرگ» را عزراييل (ع) و زيردستان او، «تعليم و تربيت» را جبرييل (ع) و ساير كارها را مدّبرات جزئى و كلى ديگر اداره مى‏كنند ولى چون «انسان كامل»، اولين مخلوق و محيط بر تمام عوالم وجود است، همه آنان شاگردان انسان كامل‏اند و انسان كامل گزارش‏گر و معلّم همه فرشتگان است.(42)

اى سليمان مسجد اقصى بساز            لشكر بلقيس آمد در نماز

چون كه او بنياد آن مسجد نهاد            جن و انس آمد بدن در كار داد(43)

1- 5- 12. انسان كامل، هدف غايى انسان: هدف غايى انسان، همان بار يافتن به مقام نخستين خويش و مبدأ هستى خود، روح خدايى و مثل اعلا است كه با «انسان كامل» يكى است. قرآن اين حقيقت را با طرح اين نكته كه پايان زندگى به سوى خداوند است، مطرح كرده است.(44)

البته هدف نهايى و غايت قصواى انسانى، دو چهره دارد: چهره‏اى كه به خداوند متعال مرتبط است (لقاءالله) و چهره‏اى كه با ما سواى خدا ارتباط دارد (خلافةالله). امّا چهره «خلافت الهى» كامل‏تر و برتر از چهره «لقاءالله»

است زيرا كسانى كه به لقاى خدا مى‏رسند چون در همان لقاى حق مستغرق‏اند، سفرى به منظور خلافت الهى نسبت به ماسوا ندارند. امّا از آن‏جا كه انسان كامل- كه برترين مرتبه وجودى را در عالم امكان به خود اختصاص داده- در اثر مظهريت اسم اعظم- در عين ادراك شهودى لقاءالله- مأموريت خلافت الهى را نيز بر عهده دارد و ما سواى خداوند را به اذن او تدبير مى‏كنند. انسان كامل با جمع ميان لقاءالله و خلافةالله، نه تنها به غايت قصواى انسانى نايل مى‏شود بلكه خود غايت قصواى آفرينش و منتهاى چهره‏نمايى حق، در آينه خلقت است.(45)

1- 5- 13. خداوند، قابض روح انسان كامل: از آن‏جا كه انسان كامل، جز با ديدار دوست و تسليم جان عاريتى به پيشگاه محبت او، راضى نمى‏شود روح خويش را تنها در اختيار حضرت حق مى‏گذارد. ازاين‏رو دوست نيز بى‏واسطه تجلّى مى‏كند و روح از خود فرستاده را به سوى خود باز مى‏گرداند.(46)

اين جان عاريت كه به حافظ سپرده‏دوست            روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم‏(47)

از اين رو، انسان كامل همواره به «مرگ» عشق مى‏ورزد.

عاشقم من كشته قربان لا            جان من نوبتگه طبل بلا

من چون اسماعيليانم بى حذر            بل چو اسماعيل آزادم ز سر

فارغم از طمطراق و از ريا            «قل تعالوا» گفت جانم را بيا(48)

1- 5- 14. قرآن، همراه با انسان كامل: از آن جا كه «انسان كامل» از تمامى مخلوق‏ها، به خالق خود نزديك‏تر و در واقع صادر اوّل است بر همه مخلوقات بعدى شرافت وجودى دارد. بر اين اساس هر چند قرآن نيز تجلى خداوند متعال است و از ذات او تنزل يافته است(49) ولى به دليل برترى وجودى انسان كامل، قرآن در معيت انسان كامل فرستاده شده است.(50) بنابراين انسان كامل به همراه قرآن فرستاده نشده تا قرآن اصل باشد و پيامبر در معيت آن فرستاده شده باشد بلكه قرآن را همراه ايشان فرستاده است.(51)

1- 5- 15. انسان كامل، مجراى فيض الهى: از آن جا كه اراده حق از مخلوق اول و از مجراى آن پياده مى‏شود، همه هستى و موجودات در اصل وجود، حركت و بازگشتشان- چه در اين عالم و چه در عوالم ديگر وجود- به مخلوق اول به عنوان يك سبب نيازمنداند. بنابراين مى‏توان گفت «انسان كامل» به عنوان مخلوق اول و اولين مخلوق، مجراى فيض الهى به تمامى عالم امكان است.(52)

چون به گور آن ولى نعمت رسيد            گشت گريان زار و آمد در نشيد

گفت: اى پشت و پناه هر نبيل            مرتجى و غوث «ابناءالسبيل»

اى فقيران را عشيره و والدين            در خراج و خرج و در ايفاء دين‏

اى چو بحر از بهر نزديكان گهر            داده و تحفه سوى دوران مطر

پشت ما گرم از تو بود اى آفتاب            رونق هر قصر و گنج هر خراب‏(53)

 1- 6. فرق انسان كامل با فرشتگان:

با توجّه به بعضى از ويژگى‏هاى «انسان كامل»، مى‏توان گفت فرق او و ملائكه در سه نكته است:

يكم. ملائكه تنها از «برخى حقايق» با خبراند، نه از همه آنها و حال آن كه انسان كامل، از «همه حقايق» در حد ممكن و مخلوق بودن با خبر است.

دوّم. اطلاع ملائكه از «حقايق» با واسطه است، نه بى‏واسطه ولى انسان كامل از آن جا كه مخلوق اوّل است، «حقايق» را بدون واسطه از خداوند متعال اخذ مى‏كند.

سوّم. اطلاع فرشتگان در حد گزارش است، نه در حد تعليم. از ديدگاه قرآن كريم: «گزارش اسما به ملائكه مى‏رسد و آنان از حقايق آنها بى‏خبرند و حال آن كه انسان كامل از حقايق اسما مطلع است».(54)

 1- 7. كمال نسبى و كامل:

كمال از تقرّب به خدا و مظهريت انسان براى ذات اقدس او، به دست مى‏آيد. از اين رو، هر كس به هر اندازه‏اى، به او نزديك شود و از اوصاف و اسماى الهى بهره برد، به همان اندازه كامل خواهد بود. به بيان ديگر هر انسانى كه مى‏كوشد خود را به مرتبه حقيقى و مبدأ اصل خويش (روح خدا و مثل اعلا) برساند، به آن اندازه كه به اين مقام نزديك گردد، از كمال برخوردار خواهد بود ولى كمال كامل در آن جا است كه انسان به همان جايگاه روح خدايى و مخلوق اول و صادر نخستين بار يابد. چنين انسانى از كمال انسان كامل برخوردار خواهد بود و ويژگى‏هاى شمارش شده در بند ششم را در حدّ اعلاى خود خواهد داشت. اما كسى كه هنوز به آن مرتبه قدم ننهاده است، انسان متوسط و نيمه تمام است و از كمال نسبى انسانى بهره‏مند مى‏باشد. از

اين رو وى، خصايص انسان كامل را، در حدّ ضعيف و متوسط خواهد داشت مثلًا انسان‏هاى مؤمن عادى، به دليل آن كه به مرتبه حقيقى بار نيافته‏اند و در مراحل پايين‏ترى قرار دارند، از عذاب الهى و آخرت وحشت دارند و تنها به رحمت پروردگار اميدوارند.(55)

اما فردى كه در مرتبه بالاترى سير مى‏كند و در واقع به جايگاه حقيقى خويش رسيده است، با فرمان الهى «و ايّاى فارهبون» به رهبانيت از خداوند روى مى‏آورد و ترس از مخلوق را- در برزخ و دوزخ- در خود از بين مى‏برد.(56)

گفتنى است مراحل وجودى انسانى كه به حريم و مرتبه اصلى خويش وارد شده‏است، يكسان نيست چه بسا «انسان كامل» در مرحله نهايى، معارف الهى را بدون واسطه از خداوند سبحان تلقى‏نمايد ولى در مراحل متوسط، آن را به وسيله پيك وحى دريافت‏مى‏كند.(57)

 1- 8. انحصار انسان كامل در معصومان و انسان‏هاى متعالى:

گفته شد كه «انسان كامل» همان مثل اعلا و روح خدايى است كه مخلوق اول و صادر اوّل مى‏باشد. امّا مصداق حقيقى و تام انسان كامل كيست؟ اين مطلب از آن جا كه جزئى بوده و بيان مصداق است، بايد آن را از طريق نقل روشن كرد. قرآن، روايات، ادعيه و زيارات حكايت‏گر آن است كه اولين مخلوق خدا، انسان كامل بوده كه بر وجود گرامى حضرت رسول (ص) و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) منطبق است. در اين جا به مهم‏ترين زواياى اين مسأله از ديدگاه آيات و روايات اشاره مى‏شود:

1- 8- 1. رسول خدا (ص) و عترت طاهره او اولين مخلوق: تركيب بدنى هر انسانى- به مقتضاى اين كه يك تركيب مادى است- در مسير زمان بوده و يك موجود زمانى است و در قطعه‏اى از زمان تحقق مى‏يابد. قبل از آن زمان، وجود نداشته و متأخر از خلقت عوالم وجود (آسمان، زمين و موجودات ديگر) است. هم چنين معلول يك سلسله اسباب و علل مى‏باشد و تركيب مادى مخصوصى دارد كه در شرايط خاص، تكون مى‏يابد و قابليت و استعداد تجلى روح خدا و دميده شدن آن را پيدا مى‏كند. پس به نقطه‏اى مى‏رسد كه روح خدا به آن دميده شده و در آن ظهور پيدا مى‏كند و به آن تعلق مى‏گيرد.

آنچه به اين تركيب مادى نهايى و متأخر تعلق مى‏گيرد و در آن تجلى مى‏يابد قبل از زمان و مكان و قبل از همه عوالم وجود و خلقت آسمان‏ها و زمين و موجودات ديگر است.

«روح خدا»، پيش از همه مخلوقات ديگر وجود داشته است و هر وقت تركيب صالح مادى و مستعد را بيابد، در آن مى‏تابد. به بيان ديگر، روح خدا، مثل اعلا و مخلوق اول، قبل از مخلوقات ديگر وجود پيدا كرده و وجود دارد و هر وقت ماده با تركيب و استعداد خاص، خود را در معرض تابش آن قرار دهد و با آمادگى پذيرش آن، در برابر آن قرار گيرد، در آن مى‏تابد و تجلّى مى‏كند.

حال تصديق خواهيم كرد آن دسته از روايات كه حكايت‏گر صادر نخستين و مخلوق اوّل بودن رسول خدا (ص) و ائمه هدى (ع) است، هيچ منافاتى با ظهور «مخلوق اوّل» در بدن و تركيب مادى خاص در زمان و مكان معين ندارد زيرا حقيقت آنان همان «مثل اعلا» است كه قبل از همه مخلوقات وجود داشته است و در زمان معين و مكان خاص، در بدنى مخصوص تجلّى كرده است. در روايات گوناگونى، مخلوق اوّل بودن رسول خدا (ص) و ائمه اطهار بيان شده است:

الف) امام باقر (ع) به جابر فرمود: «ان الله اول ما خلق خلق محمدا و عترته الهداة(58)» يعنى، اولين مخلوق، حقيقت محمدى (ص) و معصومين (ع) است. مخلوق اول همان است كه در وجود آنان تجلّى نمود. روح و حقيقت آنان، همان مخلوق اول است كه در بدن شريف آنان در يك زمان معين تجلى نموده است.

ب) اميرمؤمنان فرمود: «ان الله خلق نور محمد (ص) قبل المخلوقات» يعنى، اولين مخلوق نور رسول خدا (ص) بود.(59)

ج) جابر گويد: به رسول خدا (ص) عرض كردم: اولين مخلوق چه بود؟ آن حضرت فرمود: «نور نبيك يا جابر خلقه الله ثم خلق منه كل خير» نور نبى است و سپس از او هر خيرى خلق شد».(60)

د) امام رضا (ع) به نقل از پدران خود مى‏فرمايد: «انّ اول ما خلق الله عزوجل ارواحنا» اولين چيزى كه خداى متعال خلق فرمود، ارواح ما است».(61)

ه) رسول اكرم (ص) مى‏فرمايد: «اول ما خلق الله نورى» اولين مخلوق خداوند نور من بود».(62)

به هر حال

بايد توجه داشت كه رسول اكرم (ص) و ائمه اطهار (ع)، هر چند به لحاظ «بدن مادى»، از لحاظ «زمانى» متأخر از مخلوق اول‏اند ولى از نظر رتبه وجودى و حقيقت روحى، اولين مخلوق‏اند.

لا جرم گفت آن رسول ذو فنون            رمز نحن الآخرون السابقون‏(63)

 چند نكته:

1- 8- 2. نام‏هاى متعدد مخلوق اول: در متون اسلامى و روايات، اولين مخلوق يك چيز مشخص و معين بيان نشده است و حقايق- به ظاهر مختلف و موجودات متعدد- به صورت اولين مخلوق مطرح گشته‏اند مثلًا گاهى اولين مخلوق «عقل» معرفى شده و گاهى «قلم» و گاه نيز «نور محمد (ص)» و «انوار معصومين (ع)». امّا بايد توجه داشت كه اين از باب اختلاف در كلام و در بيان حقيقت نيست بلكه به جهت ظهورات و جلوه‏هاى مختلف «مخلوق اول» و بر اساس لحاظها و اعتبارهاى مختلف است مثلًا به لحاظ اين كه مخلوق اول، صورت جمعى و واجد كمالات و صفات كمالى مبدأ متعال است، «ن» ناميده مى‏شود و به اعتبار اين كه همين مخلوق اول، واجد همه كمالات وجودى مبدأ متعال است و به امر و اراده حضرت حق، منشأ وجودات و عوالم وجود و صور و حقايق وجود است، «قلم» گفته مى‏شود. هم چنين صورت تفصيلى اين مخلوق- كه همه كمالات را واجد است و به امر و اراده حق و به اذن او، منشأ وجودات و عوالم وجود است- «لوح» ناميده مى‏شود.

يا به لحاظ اين كه مخلوق اول، در صورت اصلى خود و قبل از تعيّن‏ها و جلوه‏ها، از هر رنگ و تعيّن پاك است و تجلّيات او، در هر كدام از تعيّنات و مراتب، وجود دارد و اصل و باطن هر تعيّن و جلوه‏اى است، «روح» مى‏باشد. به لحاظ اين كه مخلوق اول، با اين صورت و در رتبه اصلى خود، همه كمالات وجودى مبدأ را واجد است و در اين مرتبه از مبدأ متعال، بدون واسطه سرچشمه مى‏گيرد و جمال و جلال او را نشان مى‏دهد، «روح خدا» ناميده مى‏شود. به لحاظ قدس و طهارت از نقايص وجودى، «روح القدس» گفته مى‏شود و به جهت اين كه در وجود رسول اكرم (ص) و معصومين (ع) ظاهر گشته و تجلى نموده است و عين حقيقت آنان مى‏باشد، «نور محمدى» و «نورى» و «انوار معصومين» است.

بنابراين، نام‏هاى مختلف براى مخلوق اول، بر اساس لحاظها و اعتبارهاى مختلف وجود دارد و نبايد تصور كرد كه مخلوق اول، چند چيز «مختلف الحقيقة» است.(64)

1- 8- 3. وحدت مخلوق اول: اين كه در بعضى از روايات، اولين مخلوق، نور حضرت محمد (ص) و در پاره‏اى روايات، نور رسول خدا و ائمه هدى (ع) مطرح شده است نبايد پنداشت كه اينها بر كثرت و غيريت اين انوار دلالت دارند. بر اساس روايات، خاندان عصمت و طهارت (ع) همه يك نوراند(65) يعنى، در مقام وحدت نورى، كثرتى نيست تا يكى اول و ديگرى دوّم باشد. پس رسول اكرم (ص)، اولين صادر است و خاندان نبوى (ع) در مقام وحدت نورى، با آن حضرت متحداند. در اين صورت همه آنان، به عنوان نور واحد و جامع، اولين صادر يا ظاهر و مخلوق خواهند بود.

در روايات با صراحت كامل، بيان شده كه معصومين (ع) «ابدان نورى» بودند و همگى مؤيّد به يك روح بودند و آن عبارت بود از «روح القدس». به وضوح به اين نكته اشاره شده كه حقيقت و روح و جان همه يكى بود (روح القدس) اما ظهورات (ابدان نورى و يا اشباح نورى) متعدد بود. اين اتحاد در عين «غيريت» به مفهوم فوق، نه تنها در اول خلقت بود بلكه در نظام مادى و زندگى دنيوى هم حقيقت آنان، يكى بوده و در عين تعدّد صورى و ظاهرى، با همديگر وحدت و اتحاد دارند.

بر مثال موج‏ها اعدادشان            در عدد آورده باشد بادشان‏(66)

1- 8- 4. پيامبران و مخلوق اول: براساس بعضى از آيات قرآن، برخى از پيامبران اولوالعزم، داراى ويژگى‏هاى انسان كامل‏اند مثلًا ابراهيم خليل، موساى كليم و عيساى مسيح (ع) حيات‏بخش بودند.(67) داود (ع) نيز به عنوان جانشين خدا ياد شده(68) است. مسيح (ع)، به عنوان مظهر جمال و جلال حق دانسته‏شده است.(69) يا حضرت نوح (ع) انسان كاملى تلقى شده كه از هر نقص و عيب سالم و مشمول سلام مطلق خداوند است. اين سلام- كه از اسماى خاص خداوند است- در حضرت نوح به اين نحو ظهور كرده كه او در همه عوالم امكان، مظهر سلامت است.(70)

1- 8- 5. انحصار مخلوق اول در پيامبر و امامان (ع):

دراين‏جا اين پرسش پيش مى‏آيد كه آيا مقصود

از روح خدايى، مثل اعلا، نور و مخلوق اوّل، پيامبران ديگر- غير از رسول خدا نيز مى‏باشند يا خير؟

پاسخ آن است كه بر اساس آيات قرآن و روايات، مصداق حقيقى مخلوق اول و روح خدايى، تنها رسول خدا (ص) و عترت طاهره آن حضرت است. ازاين‏رو هر چند پيامبران ديگر، انسان كامل‏اند ولى اين كامل بودن، با واسطه و ميانجى‏گرى رسول خدا (ص) و نور عترت طاهره بوده است. از اين جهت نبى‏خاتم و خاندان آن حضرت، از پيامبران ديگر كامل‏ترند زيرا آنان بدون واسطه مشمول اين عنايت الهى و مخلوق اوّل بوده‏اند و انبياى ديگر با وساطت آنان، از مرتبه كمال انسانى برخوردار شده‏اند.

براى اثبات اين امر، شواهد گوناگونى وجود دارد كه به دو مورد از آنها اشاره مى‏شود:

الف) خداى سبحان به پيامبر (ص) دستور مى‏دهد كه: «بگو من اولين مسلمانم»(71) و حال آن كه به هيچ پيامبرى چنين دستورى داده نشده است. مقصود از «اول المسلمين»، اوّليت ذاتى يا رتبى است، نه زمانى و تاريخى زيرا اگر اوليت زمانى بود، هر پيغمبرى نسبت به قوم خويش «اول المسلمين» بود. پيامبران پيشين نيز به طريق اولى مى‏توانستند مصداق اين اوليت باشند. حال آن كه خداوند مى‏فرمايد: «بگو من اولين مسلمانم». اين اول المسلمين، نشانگر اين حقيقت است كه حضرت رسول (ص)، اولين صادر يا اولين ظاهر و يا اولين مخلوق است، يعنى، در رتبه وجودى آن حضرت، هيچ كس قرار ندارد.(72)

ب) اين مطلب در جاى خود به اثبات‏رسيده كه هر فيضى كه از جانب خداى سبحان نازل‏مى‏شود، با حفظ ترتيب درجات است چنان كه هر فيضى هم كه به سوى خداى سبحان رجوع‏مى‏كند، به ترتيب درجات است. از اين رو، اولين فيض در «قوس نزول»، آخرين فيض نيز در «قوس صعود» خواهد بود. بر اين اساس از آن جا كه قرآن كريم، رسول خدا را خاتم پيامبران دانسته است(73) و روايات، وجود مقدس نبى اكرم (ص) را نخستين كسى مى‏داند كه در قوس صعود به لقاى خداوند بار مى‏يابد. (انا اول وافد على ربّى)(74) مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه مخلوق اول، رسول خدا (ص) است و او واجد همه مزاياى مشترك و مزاياى فرد فرد پيامبران و بعضى از خصايص ويژه است كه آنان فاقد آن بوده‏اند. اين نوع آيات و روايات، همچنين بيانگر اين حقيقت است كه تا روز قيامت، احدى بهتر از پيغمبر اسلام نخواهد آمد زيرا آن حضرت انسان كاملى است كه اگر ميليون‏ها سال نيز بگذرد، كامل‏تر از او نخواهد آمد و اگر كامل‏تر از ايشان يافت مى‏شد، حتماً او به مقام خاتميّت مى‏رسيد نه رسول اكرم (ص). چون تالى باطل است، مقدّم هم باطل خواهد بود يعنى، چون كسى جز رسول خدا (ص) به خاتميت نرسيده است، مشخص مى‏شود كه كامل‏تر از آن حضرت نيز وجود ندارد. به همين جهت از معصومان (ع)، نقل شده است: «ما حالاتى داريم كه نبى مرسل و ملك مقرب هم به آن راه ندارند»(75) و اين كلامى متين است زيرا كسى كه در «قوس نزول»، اولين فيض و در «قوس صعود» آخرين و كامل‏ترين آن است نه نبى مرسل به مرحله او بار مى‏يابد و نه ملك مقرب راه پيدا مى‏كند.(76)

منتهى در عشق چون او بود فرد            پس مر او را زانبيا تخصيص كرد

گر نبودى بهر عشق پاك را            كى وجودى دادمى افلاك را(77)

از آن جا كه با اثبات اين نكته كه نور حضرت رسول (ص) و عترت طاهره، مخلوق اول و مثل اعلا و روح خدايى‏اند، ويژگى‏هاى انسان كامل، براى وجود اين عزيزان نيز به اثبات مى‏رسد كه به بعضى از آنها از منظر آيات و روايات اشاره مى‏شود:

1. رسول اكرم (ص) و ائمه (ع)، جانشين خداوند متعال‏اند(78)

2. رسول اكرم (ص) و ائمه اطهار (ع)، مجارى فيض و اركان عالم هستى‏اند(79)

3. آنان مظهر اراده خداوند متعال و ولىّ او هستند:

«قلوبنا اوعية لمشية الله»(80)

4. آنان اسماى حسناى الهى‏اند:

«نحن و الله الاسماء الحسنى»(81)

5. آنان صراط مستقيم‏اند: «انك على صراط مستقيم»(82) «نحن الصراط المستقيم»(83) و «انا صراط الله»(84)

6. ميزان اعمال و قسطاند: «نحن الموازين القسط»(85) و «ميزان الاعمال»(86)

7. كلمات تامه الهى‏اند: «نحن الكلمات التامات»(87)

8. مظهر و نشان خدايند: «ما لله آية اكبر منّى»(88)

9. بر تمام كائنات حاكميت تكوينى و احاطه وجودى دارند. رسول خدا (ص) شاهد كل است(89) و ائمه (ع) نيز اين چنين‏اند. امام صادق (ع) مى‏فرمايند:

«فلم يفتنى ما سبقنى و لم يعزب عنى ما غاب عنى ابشّر باذن الله و اودى عنه، كل ذلك من الله مكنى فيه

بعلمه» «گذشته را از دست نداده، آينده هم بر من پوشيده نيست. به اذن خداوند مژده خوشى‏ها را مى‏دهم و از طرف خداوند به انجام دادن آنها مى‏پردازم. همه اينها از خداوند است كه مرا با علم خود به آن كارها توانا ساخته است».(90)

10. اشراف به ارواح انسان‏ها: «و ارواحكم فى الارواح و نفوسكم فى النفوس»(91) و «فخلق الله من انفاسها ارواح الاولياء و الشهداء و الصالحين»(92)

11. قرآن كريم در معيت ايشان است: «و اتّبعوا النور الذى انزل معه»(93). نور كه همان قرآن است، با رسول خدا (ص) نازل شده است نه اين كه رسول خدا (ص) با قرآن نازل شده باشد.

با توجه به حقيقت انسان كامل و ويژگى‏هاى حضرت رسول (ص) و عترت طاهره آن حضرت، اذعان خواهيم كرد كه تنها مصداق حقيقى «انسان كامل»، وجود مطهّر و نورانى آن انسان‏هاى متعالى است.

هست اشارات محمد المراد            كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد

صد هزاران آفرين، بر جان او            بر قدوم و دور فرزندان او

آن خليفه زادگان مقبلش            زاده‏اند از عنصر جان و دلش‏

گر ز بغداد و هرى و يا از رى‏اند            بى مزاج آب و گل، نسل وى‏اند

شاخ گل هر جا كه رويد، هم گل است            خم مل هر جا كه جوشد، هم مل است‏

گر ز مغرب بر زند خورشيد سر            عين خورشيد است، نه چيز دگر(94)

 1- 9. چند تذكر براى راهيابى به حقيقت محمدى (ص):

يكم. از آن جا كه روح انسان‏ها از روح خداوند است ولى به دليل عبور از عوالم گوناگون و دميده شدن در بدن مادى تيرگى‏ها، ظلمت‏ها و رنگ‏ها را مى‏پذيرد «و لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين»(95) مى‏تواند با رياضت شرعى و تهذيب نفس، در برگشت به سوى اصل خود، اين حجاب‏ها، ظلمت‏ها و تيرگى‏ها را كنار زند و با نزديك ساختن روح انسانى خود، به مبدأ اصل خويش، كامل‏تر شود. امّا بايد توجه كرد كه اين كمال، در مراتب پايين‏ترى قابل تحقّق است يعنى، هر چند از نظر امكان عقلى و وقوعى، در رسيدن به مبدأ اصلى و مثل اعلا شدن، مشكلى وجود ندارد امّا محقّق نخواهد شد. پس چنان كه گفته شد مخلوق اول و فيض نخستين، منحصراً در نور و حقيقت محمدى و عترت طاهره (ع) مى‏باشد و ديگران- هر چند به اين مقام بار يابند- باز به مرتبه وجودى آنان نمى‏رسند زيرا هيچ كمالى براى انسان حاصل نمى‏شود، مگر در پرتو توحيد و هيچ انسانى كامل نخواهد شد، مگر در سايه اعتقاد به وحدانيت حضرت حق. هر اندازه اعتقاد به مبادى الهى، نيرومندتر باشد، معتقد با ارزيابى وجودى ارزنده‏تر خواهد بود و چون هيچ اعتقادى به پايه اعتقاد رسول اكرم (ص) و عترت طاهره آن حضرت نمى‏رسد پس هيچ انسانى هم به عظمت وجودى پيامبر (ص) و عترت طاهره آن حضرت نخواهد بود.

از همين رو، از آن حضرت و عترت طاهره (ع) به عنوان خليفه خداى سبحانى ياد مى‏شود و از ساير انسان‏هاى كامل- كه گام در راه و رسيدن به مبدأ اصلى خويش نهاده‏اند- به عنوان نايب خليفه و خليفه خليفه تعبير مى‏گردد و گفته مى‏شود: انسان كاملى كه بالاصالة خليفه خداوند است، حقيقت نور محمدى (ص) و انوار خاندان آن حضرت است. امّا انسان‏هاى كامل ديگر، بالعرض و به واسطه كمال و خلافت پيامبر (ص)، كامل و خليفه شده‏اند. از آن جا كه ايشان صادر نخستين‏اند و همه به واسطه آنان، قدم به هستى مى‏گذارند انسان‏هاى كامل- بالواسطه و بالعرض- اساساً از بركت وجود ايشان هستى يافته و از عدم تا به وجود اين همه راه آمده‏اند.

يكى از برجسته‏ترين ويژگى‏هاى ملكوتى رسول‏خدا (ص) و عترت طاهره آن حضرت، اين است كه در انجام‏دادن وظيفه خود، لحظه‏اى كوتاه نيامده و از بيان معارف الهى- كه در حقيقت تعليم اسماى حسناى خداوند و زمينه‏سازى خلافت و كامل شدن است- ذره‏اى فروگذار نكرده و بخل نورزيده‏اند.(96)

پس انسان كامل- بالاصالة و حقيقى- تنها حقيقت محمدى و خاندان طاهره آن حضرت هستند و بقيه انسان‏هايى كه قدم در كامل شدن نهاده و در اين راه كوشش‏ها كرده‏اند، بالعرض و به واسطه، انسان كامل به شمار مى‏روند. كمال در رسول خدا (ص) و عترت آن حضرت، «ذاتى» و در ديگران «عاريتى» است.

گرچه آهن سرخ شد او سرخ نيست            پرتو عاريت آتش‏زنى است‏

گر شود پر نور روزن يا سرا            تو مدان روشن مگر خورشيد را

هر در و ديوار گويد روشنم            پرتو غيرى ندارم اين منم‏

پس بگويد آفتاب اى نارشيد            چونكه من غارب شوم آيد پديد؟(97)

دوّم. تحصيل كمالات انسانى، راهى جز برقرار كردن ارتباط معنوى با پيامبر اكرم (ص) ندارد زيرا قرآن، پس از تشريح اين كمالات، مى‏فرمايد: «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» يعنى، «ما آنها را به پيغمبر داديم و رسول خدا (ص) اسوه و الگويى براى اين ويژگى‏ها است».(98) به هر حال، براى رسيدن به اين مقام منيع، انسان بايد به كسانى كه به آن منزلت راه يافته‏اند، نزديك شود ولايت آنان را در جان و دل بپروراند به سنت و سيرت آنان معتقد باشد و عمل كند. آنان، حقيقت محمدى (ص) و اهل بيت عصمت و طهارت و شاگردان ايشان هستند زيرا انسان‏هاى بزرگ، انسان‏هاى كوچك را مطابق خود مى‏سازند.

خوى شاهان در رعيت جا كند            چرخ اخضر خاك را خضرا كند(99)

سوّم. براى طى كردن اين راه پر خطر و آزمون، نياز به استادى مجرب و راه طى كرده است استادى كه توانايى‏ها، استعدادها، علايق، موانع و روحيات شخصى فرد را بداند تا راهى درست و صحيح در پيش روى او قرار دهد. بايد توجه داشت براى هر انسان، نردبانى خاص به سوى آسمان نصب شده است.

نردبان‏هايى است پنهان در جهان            پايه پايه تا عنان آسمان‏

هم گره را نردبانى ديگرست            هر روش را آسمانى ديگر است‏(100)

 

پى‏نوشت‏

 (1)

 (2) ر. ك: شهيد مرتضى مطهرى، انسان كامل، انتشارات صدرا، صص 18- 20.

 (3) روم (30)، آيه 27.

 (4)

 (5) براى مطالعه بيشتر ر. ك: محمد شجاعى، انسان و خلافت الهى، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، تهران: چاپ اوّل، 1362 ش، صص 25- 38.

 (6) علامه طباطبايى، الميزان، ج 12، ص 376 براى آشنايى بيشتر با خصوصيات وجودى روح خدا ر. ك: انسان و خلافت الهى، صص 40- 76.

 (7) مثنوى، دفتر 6، بيت 3310.

 (8) حجر (15)، آيه 21.

 (9) تين (95)، آيه 4 در اين باب ر. ك: آيةالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن، مركز نشر اسراء، قم: چاپ اوّل، 1379 ش، ج 14، ص 221- 222.

 (10) تين (95)، آيه 4 و 5.

 (11) ر. ك: محمد شجاعى، مقالات، سروش، تهران: چاپ پنجم، 1380، ج اوّل، صص 31- 40.

 (12) مثنوى، دفتر 1، بيت 2222.

 (13) ر. ك: مقالات، همان، صص 69- 40 و انسان و خلافت الهى، صص 104 و 124- 122 علامه حسن‏زاده آملى، انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، بنياد نهج البلاغه، تهران: 1365 ش، صص 138- 142.

 (14) ر. ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 11، ص 92.

 (15) مثنوى، دفتر 3، ابيات 95- 99.

 (16) ر. ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 127 و 129.

 (17) انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، صص 73- 72 و 91.

 (18) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 126.

 (19) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 14، ص 116.

 (20) مثنوى، دفتر 6، بيت 2153.

 (21) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، صص 129- 130.

 (22) بقره (2)، آيه 31.

 (23) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، صص 171- 167 ج 7، ص 163 ج 9، ص 31.

 (24) مثنوى، دفتر 2، ابيات 3410- 3411.

 (25) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 11، ص 402- 404.

 (26) مثنوى، دفتر 6، ابيات 3215- 3217.

 (27) انسان و خلافت الهى، ص 149 و 150.

 (28) انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، صص 56- 57.

 (29) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 160.

 (30) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 7، ص 175.

 (31) درباره ولايت تكوينى ر. ك: الف- ولايت نامه، علامه طباطبايى، ترجمه همايون همتى، اميركبير، تهران: چاپ اوّل، 1366، مجموع كتاب. ب- مجموعه مقالات، استاد حسن زاده آملى، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، قم: چاپ دوّم، 1364 ش، صص 31- 82.

 (32) مثنوى، دفتر 2، ابيات 1158- 1159.

 (33) همان، دفتر 4، ابيات 3041- 3042.

 (34) انسان كامل از ديدگاه نهج‏البلاغه، صص 101- 100 تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، ص 221.

 (35) مثنوى، دفتر 2، بيت 815.

 (36) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 7، ص 345، ج 9، ص 261.

 (37) مثنوى، دفتر 3، بيت 79.

 (38) ر. ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 9، ص 19.

 (39) مثنوى، دفتر 3، بيت 3337.

 (40) هود (11)، آيه 56.

 (41) زخرف (43)، آيه 43 در اين باره ر. ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 9، صص 50- 52.

 (42) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 9، ص 32- 33.

 (43) مثنوى، دفتر 4، ابيات 1113- 1114.

 (44) لقمان (31)، آيه 22 حج (22)، آيه 41 آل عمران (3)، آيه 109 روم (30)، آيه 11 و

 (45) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 14، صص 120- 118، ص 268 و ص 275 به بعد.

 (46) زمر (39)، آيه 42.

 (47) ديوان حافظ، غزل 351.

 (48) مثنوى، دفتر 3، ابيات 4105- 4107.

 (49) آل عمران (3)، آيات 3- 1 واقعه (56)، آيات 80- 77 غافر (40)، آيه 1 و 2 نهج البلاغه، خطبه 147 بحارالانوار، ج 89، ص 107.

 (50) اعراف (7)، آيه 157.

 (51) ر. ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1، ص 39 و 40 ج 8، ص 186.

 (52) محمد شجاعى، ولايت تكوينى، منتشر نشده.

 (53) مثنوى، دفتر 6، ابيات 3263- 3267.

 (54) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 6، صص 169- 172.

 (55) زمر (39)، آيه 9.

 (56) ر. ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1، صص 151- 142 ج 14، صص 116 و 117، 226 و 227 ج 10، ص 59.

 (57) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 14، ص 227.

 (58) بحارالانوار، ج 61، ص 142.

 (59) همان، ج 57، ص 170.

 (60) الميزان، ج 1، ص 121.

 (61) بحارالانوار، ج 57، ص 58.

 (62) همان، ج 15، ص 24 ر. ك: انسان و خلافت الهى، صص 146- 127 تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1، ص 40 ج 9، صص 230- 234.

 (63) مثنوى، دفتر 4، بيت 3764.

 (64) انسان و خلافت الهى، صص 125- 126.

 (65) بحارالانوار، ج 25، ص 1 ج 36، ص 280.

 (66) مثنوى، دفتر 2، بيت 185.

 (67) بقره (2)، آيه 260 طه (20)، آيه 19 و 20 آل عمران (3)، آيه 49.

 (68) ص (38)، آيه 26.

 (69) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 7، صص 354- 358.

 (70) صافات (37)، آيه 79 و

 (71) انعام (6)، آيه 163.

 (72) ر. ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 8، ص 30.

 (73) احزاب (33)، آيه 40.

 (74) بحارالانوار، ج 25، ص 1 و ج 36، ص 280.

 (75) همان، 79، ص 343.

 (76) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 8، ص 53 و 24 ج 9، ص 233.

 (77) مثنوى، دفتر 5، ابيات 2738- 2739.

 (78) ر. ك: نهج البلاغه، حكمت 147 محمدى رى شهرى، اهل البيت فى الكتاب و السنة، دارالحديث، قم: چاپ اوّل، 1375 ش ص 130، ح 186 و 188.

 (79) اهل البيت فى الكتاب و السنة، ص 152، ح 258.

 (80) بحار الانوار، ج 25، ص 337.

 (81) بحارالانوار، ج 91، ص 6.

 (82) زخرف (43)، آيه 43.

 (83) الغدير، ج 2، ص 312.

 (84) بحارالانوار، ج 8، ص 70.

 (85) همان، ج 68، ص 226.

 (86) مفاتيح الجنان، زيارت اميرالمؤمنين) ع (.

 (87) بحارالانوار، ج 5، ص 9.

 (88) همان، ج 23، ص 206.

 (89) نساء (4)، آيه 41.

 (90) به نقل از: سيديحيى يثربى، فلسفه امامت، وثوق، قم: چاپ اوّل، تابستان 1378 ش، صص 85- 86.

 (91) فرمايش امام هادى) ع (در زيارت» جامعه كبيره «.

 (92) الميزان، ج 1، ص 121.

 (93) اعراف (7)، آيه 157.

 (94) مثنوى، دفتر 6، ابيات 174- 179.

 (95) تين (95)، آيات 4- 2 و 5.

 (96) تكوير (81)، آيه 24.

 (97) مثنوى، دفتر 1، ابيات 3261- 3264.

 (98) احزاب (33)، آيه 21.

 (99) مثنوى، دفتر 10، بيت 2820.

 (100) همان، دفتر 5، ابيات 2557- 2556.

................................................................

 

منبع:کتاب راهنماشناسی ج3،محمدرضاکاشفی

 

کد: 131/3

 

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved