درحال بارگزاري
  • تاريخ: پنج شنبه 19 خرداد 1390

مادر حضرت مهدی علیه السلام


           
نرجس خاتون، مادر بزرگوار امام زمان (ع) است .

پيشوايان و ائمه (ع) از او به عنوان شايسته ترين كنيزان بهتربن زنان و يا سرور زنان ياد كرده اند.
محدثين و مورخين، نام هاى متعددى براى آن بانو ذكركرده اند. از آن جمله، سوسن، سبيكه، مريم، صيقل، صقيل، حديثه، حكيمه، مليكه، ريحانه و خمط است . (1)

اما مشهورترين نام او نرجس و معروف ترين كنيه اش ام محمد است.

هركدام از نام هاى آن بانوى بزرگوار، بعدى از شخصيت والاى او را بيان مى كند. نرجس نام گلى عطرآگين است.

خمط نوعى درخت ميوه است كه قرآن نيز آن را به كار برده است. (2)

سوسن نوعى گل خوشبو و معطر و پرفايده است كه دركتاب هاى طب نيز آمده است.

صيقل به مفهوم پديده نورانى وپر جلوه و نرم است.

به هر حال هيچ مانعى ندارد كه يك زن با شخصيت، داراى نام هاى متعددى باشد و هركدام از آن ها در مورد او به تناسب به كار رود.

در مورد نرجس خاتون، چه بساكه اين نام هاى متعدد، بر اساس مصالح سياسى و اجتماعى بوده كه براى ما ناشناخته مانده است. (3)

هنگامى كه نرجس در روم بود، خواب هاى شگفت انگيزى ديد .

يك بار در خواب، پيامبر اسلام (ص) و عيساى مسيح (ع) را ديد كه او را به عقد ازدواج امام حسن عسگرى (ع) درآوردند.

در خواب ديگرى، به دعوت حضرت فاطمه زهرا(ع) مسلمان شد، امَا اسلام خود را از خانواده واطرافيان پنهان مى كرد، تاآن گاه كه ميان مسلمانان وروميان جنگ درگرفت و قيصر، خود به همرا ه لشكر، روانه جبهه هاى جنگ شد .

"نرجس " در خواب فرمان يافت كه به طور ناشناس، همراه كنيزان وخدمتكاران به دنبال سپاهى كه به مرز مى روند برود.

او چنين كرد ودر مرز، برخى از جلوداران سپاه مسلمانان،آنان را اسير ساختند وبى آن كه بدانند او از خانواده قيصر است، او را همراه ساير اسيران، به بغداد بردند.

اين واقعه در اواخر دوران امامت حضرت هادى (ع) روى داد.

اگر نرجس در سال 248، خود را ميان اشراف روم انداخته و اسير شده باشد، مصادف با شانزده سالگى حضرت امام حسن عسكرى (ع) بوده است. كارگزار امام هادى (ع) بشر بن سليمان، نامه اى را كه امام به زبان رومى نوشته بود، در بغداد به نرجس رساند و او را از برده فروش خریدارى كرد و به سامرا، نزد امام هادى (ع) برد.
امام، آنچه نرجس در خواب هاى خود ديده بود به او ياد آورى كرد وبشارت داد كه او همسر امام يازدهم ومادر فرزندى است كه جهان را از عدل و داد پر مى سازد .

مرحوم مجلسى در بحارالانوارازكتاب غيبت شيخ طوسى، از بشر بن سليمان برده فروش كه از فرزندان ابو ايوب انصارى ويكى از شيعيان مخلص حضرت امام على النقى و امام حسن عسكرى (ع) در سامرا همسايه حضرت بود، روايت كرده كه گفت: روزى كافور- غلام امام على النقى (ع)- نزد من آمد ومرا احضاركرد، چون خدمت حضرت رسيدم فرموده اى بشرتو از اولاد انصار هستى، درستى شما نسبت به ما اهل بيت پيوسته ميان شما برقرار است به طورى كه فرزندان شما آن را به ارث مى برند و شما مورد وثوق ما مى باشيد. مى خواهم تو را فضيلتى دهم كه در مقام دوستى با ما واين رازى كه با تو در ميان مى گذارم، بر ساير شيعيان پيشى گيرى .

سپس نامه پاكيزه اى به خط وزبان رومى مرقوم فرمود و سَرِ آن را با خاتم مبارك مهركرد وكيسه زردى كه 22 اشرفى در آن بود بيرون آورد وفرمود: اين را گرفته به بغداد مى روى وصبح فلان روز در سر پل فرات حضور مى يابى. چون كشتى حامل اسيران نزديك شد و اسيران را ديدى، مى بينى بيشتر مشتريان فرستادگان اشراف بنى عباس و قليلى از جوانان عرب مى باشند. در اين موقع، مواظب شخصى به نام عمر بن زيد برده فروش باش كه كنيزى را به اوصافى مخصوص كه از جمله دو لباس حرير پوشيده وخود را از معرض فروش و دسترسى مشتريان حفظ مى كند، به مشتريان عرضه مى دارد.

در اين هنگام، صداى ناله او را به زبان رومى از پس پرده رقيقى مى شنوى كه بر اسارت وهتك احترام خود مى نالد . يكى از مشتریان به عمر بن زيد خواهدگفت: عفت اين كنيز رغبت مرا به وى جلب كرده، او را به سيصد دينار به من بفروش کنيزك به زبان عربى مى گويد: اگر تو حضرت سليمان و داراى حشمت او باشى، من به تو رغبت ندارم، بيهوده مال خود را تلف مكن فروشنده مى گويد: پس چاره چيست، من ناگزيرم تو را بفروشم. كنيزك مى گويد: چرا شتاب مى كنى؟ بگذار خريدارى ندا شودكه قلب من به او و امانت وى آرام گيرد.
در اين هنگام نزد فروشنده برو وبگو من حامل نامه لطيفى هستم كه يكى از اشراف به خط و زبان رومى نوشته و کرم و وفا و شرافت و امامت خود را در آن شرح داده است .

نامه را به كنيزك نشان بده تا درباره نویسنده آن بيانديشد. اگر به وى مايل گرديد و تو نيز راضى شدى، من به وكالت اوكنيزك را مى خرم. بشر بن سليمان مى گويد: آن چه امام على النقى (ع) فرمود، امتثال كردم. چون نگاه كنيزك به نامه حضرت افتاد، سخت گریست. سپس رو به عمر بن زید كرد وگفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش، و سوگند يادكردكه اگر از فروش او به صاحب وى امتناع كند، خود را هلاک خواهدكرد. من در تعيين قيمت او با فروشنده گفتگوى بسياركردم تا به همان مبلغ كه امام به من داده بود راضى شد. من هم پول را به وى تسليم كرده وباكنيزك كه خندان وشادان بود به محلى كه در بغداد اجاره كرده بودم آمديم. در آن حال، با بى قرارى زیاد نامه امام را از جيب بيرون آورده مى بوسيد وروى ديدگان و مژگان خود مى نهاد وبر بدن وصورت مى كشيد . من گفتم: عجبا نامه اى را مى بوسى كه نویسنده آن را نمى شناسى گفت: اى درمانده كم معرفت گوش فرا ده ودل سوى من بدار.

من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر روم هستم؟ مادرم از فرزندان حواريين است وبه شمعون وصی عيسى (ع) نَسَب مى رسانم. بگذار داستان عجيب خود را برايت نقل كنم . جد من قيصر مى خواست مراكه سيزده سال بيشتر نداشتم براى پسر برادرش تزويج كند، سيصد نفر از رهبانان و قسيسين نصارى از دودمان حواريين عيسى بن مريم (ع) وهفتصد نفر از اعيان واشراف وچهار هزار نفر از امرا وفرماندهان وسران لشكر و بزرگان مملكت را جمع كرد. آنگاه تختى آراسته به انواع جواهرات روى چهل پايه نصب كرد. چون پسر برادرش را روى آن نشانيد وصليب ها را بيرون آورد واسقف ها پيش روى او قرار گرفتند وسِفرهاى اناجيل را گشودند، ناگهان صليب ها از بلندى بر روى زمين فرو ريخت وپايه هاى تخت در هم شكست. پسر عمويم با حالت بيهوشى از بالاى تخت بر روى زمين افتاد و رنگ صورت اسقف ها دگرگون گشت و سخت لرزيدند .

بزرگ اسقف ها رو به جدم كرد وگفت: پادشاها ما را از مشاهده اين اوضاع منحوس كه نشانه زوال دين مسيح ومذهب پادشاهى است معاف بدار. جدم نيز اوضاع را به فال بدگرفت. با وجود اين، به اسقف ها دستور داد تا پايه هاى تخت را استواركنند وصليب ها را دوباره برافرازند وگفت: پسر بد بختِ برادرم را بياوريد تا هر طورى هست اين دختر را به وى تزويج كنم، باشدكه با اين وصلت ميمون، نحوست آن برطرف شود. چون دستور او را عملى كردند، آن چه بار نخست روى داده بود تجديد شد، مردم پراكنده گشتند و جدم با حالت اندوه به حرم سرا رفت وپرده ها افتادند.

شب هنگام در خواب ديدم مثل اينكه حضرت عيسى وشمعون وصى او وگروهى از حواريين در قصر جدم قيصر اجتماع كرده اند و در جاى تخت، منبرى كه نور از آن مى درخشيد قرار دارد . چيزى نگذشت كه محمد(ص) پيغمبر خاتم وداماد و جانشين او وجمعى از فرزندان وى وارد قصر شدند . حضرت عيسى (ع) به استقبال شتافت وبا محمد معانقه كرد ومحمد(ص) فرمود: يا روح الله من به خواستگارى دختر وصی شما- شمعون- براى فرزندم آمدم، در اين هنگام اشاره به امام حسن عسكرى (ع) كرد.

حضرت عيسى نگاهى به شمعون كرد و گفت: شرافت به سوى تو روى آورده، با این وصلت با ميمنت موافقت كن. او هم گفت: موافقم پس محمد(ص) بالاى منبر رفت وخطبه اى انشا فرمود ومرا براى فرزندش تزويج كرد وحضرت عيسى و فرزندان خود وحواريين راگواه گرفت. چون از خواب برخاستم از بيم جان، خواب خود را براى پدر وجدم نقل نكردم وهمواره آن را پوشيده مى داشتم . بعد از آن شب چنان قلبم از محبت امام حسن عسكرى (ع) موج مى زدكه از خوردن و آشاميدن باز ماندم وكمكم لاغر ورنجورگشتم و سخت بيمار شدم . جدم تمام پزشكان را احضاركرد و از مداواى من استفسار كرد وچون مأيوس شد، گفت: نور ديده هر خواهشى دارى بگو تا در انجام آن بكوشم گفتم: پدر جان اگر در به روى اسيران مسلمين بگشايى و آن ها را از قيد وبند وزندان آزادگردانى، اميد است که عيسى ومادرش مرا شفا دهند.

پدرم تقاضاى مرا پذيرفت ومن نيز به ظاهر اظهار بهبودى كردم وكمى غذا خوردم. پدرم از این واقعه خشنودگرديد و سعى در رعايت حال اسيران مسلمين و احترام آنان كرد. چهارده شب بعد از این ماجرا باز در خواب ديدم كه حضرت فاطمه (ع) ومريم (ع) وحوريان بهشتى به عيادت من آمد ه اند. حضرت مريم روى به من كرد و فرمود: این بانوى بانوان جهان ومادر شوهر تو است. من دامن مبارك او راگرفتم وگريه كردم واز نيامدن امام حسن عسكرى (ع) به ديدنم شكايت كردم. فرمود: او به عيادت تو نخواهد آمد، زيرا تو مشرك به خدا وپيرو مذهب نصارا هستى. این خواهر من مريم است كه از دين تو به خداوند پناه مى برد. اگر مى خواهى خدا وعيسى (ع) ومريم از تو خشنود باشند وميل دارى فرزندم به ديدنت بيايد، به يگانگى خداوند واينكه محمد پدر من، خاتم پيامبران است گواهى بده چون این كلمات را ادا كردم، فاطمه (ع) مرا در آغوش گرفت وبدين گونه حالم بهبود يافت. سپس فرمود: اكنون منتظر فرزندم حسن عسكرى باش كه او را نزد تو خواهم فرستاد.

چون از خواب برخواستم، شوق زيادى براى ملاقات حضرت در خود حس كردم. شب بعد امام را در خواب ديدم، در حالى كه ازگذشته شكوه مى كردم، گفتم: اى محبوب من من كه خود را در راه محبت تو تلف كردم فرمود: نيامدن من علتى سواى مذهب سابق تو نداشت و اكنون كه اسلام آورده اى، هر شب به ديدنت مى آيم تا موقعى كه فراق ما مبذل به وصال شود . از آن شب تاكنون، شبى نيست كه وجود نازنينش را به خواب نبينم.
بشر بن سليمان مى گويد: پرسيدم چطور شدكه به ميان اسيران افتادى گفت: در يكى از شب ها در عالم خواب امام حسن عسكرى (ع) فرمود: فلان روز جدت قيصر، لشكرى به جنگ مسلمانان مى فرستد، تو هم به طور ناشناس در لباس خدمتكاران همراه عد ه ا ى ازكنيزان از فلان راه به آنان ملحق شو . سپس پيش قراولان اسلام مطلع شدند وما را اسيركردند وكار من بدين گونه كه ديدى انجام پذيرفت، ولى تا كنون به كسى نگفتم كه نوه پادشاه روم هستم . حتى پير مردى كه من در تقسيم غنايم جنگ سهم او شده بودم نامم را پرسيد، ولى من اظهار نكردم وگفتم: نرجس گفت: نام كنيزان؟

بشر مى گويد: گفتم عجب است كه تو رومى هستى وزبانت عربى است؟ گفت: جدم در تربيت من جهدى بليغ داشت. او زنى راكه چندين زبان مى دانست معين كرده بودكه صبح و شام نزد من آمده، زبان عربى به من بياموزد، به همين جهت عربى را به خوبى آموختم . بشر مى گويد: چون او را به سامرا خدمت امام على النقى (ع) آوردم، حضرت از وى پرسيد: عزت اسلام و ذلت نصارا وشرف خاندان پيامبر را چگونه ديدى؟ گفت: درباره چيزى كه شما از من داناتر هستيد چه عرض كنم؟ فرمود: مى خواهم ده هزار دينار يا مژده مسرت انگيزى به تو بدهم، كدام يك را انتخاب مى كنى عرض كرد: مژده فرزندى به من دهيد فرمود: تو را مژده به فرزندى مى دهم كه شرق و غرب عالم را مالك شود و جهان را از عدل وداد پرگرداند، از آن پس كه پر از ظلم و جور شده باشد. عرض كرد: این فرزند از چه شوهرى خواهد بود؟ فرمود: از آن كسى كه پيغمبر اسلام در فلان شب وفلان ماه وفلان سال رومى تورا براى او خواستگارى کرد . در آن شب عيسى بن مريم (ع) ووصى او تو را به چه كسى تزويج كردند؟ گفت: به فرزند دلبند شما فرمود: او را مى شناسى . عرض كرد: از شبى كه به دست حضرت فاطمه (ع) اسلام آوردم، شبى نيست كه او به ديدن من نيامده باشد. در این هنگام امام دهم به كافور خادم فرمود: خواهرم حكيمه را بگو نزد من بيايد. هنگامى كه آن بانوى محترم آمد، به او فرمود: خواهر اینزن همان است كه گفته بودم. حكيمه خاتون آن بانو را مدتى در آغوش گرفت و از ديدارش شادمان شد. آنگاه امام على النقى (ع) فرمود: عمه او را به خانه خود ببر وفرايض دينى واعمال مستحبه را به او بياموز كه او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد است .(4)

اينجا كاخ زيبا و افسانه اى قيصر پادشاه روم است ...

آيينه كارى ها، چشم را خيره مى كند.در و ديوار، رنگ آميزى و تزيين شده است و آخرين هنر معمارى و گچ برى و طلاكارى در اتاق هاى بزرگ و تالارها، ديده مى شود.فرش هاى گرانبها همانند پر طاوس ، نرم و ظريف ، خوشرنگ و خوش نقشه گسترده شده است .تابلوهاى زيبا در اتاق ها آويخته .گويا پنجره اى است كه فضاى سبز وزيباى گلستان رانشان مى دهد.

نگاهى ديگر به قصر مى اندازيم : پرده هاى زربفت ، شمعدانهاى جواهرنشان ، چلچراغ ها، شمع هاى كافورى همه و همه چشم را خيره مى سازند.

قصر هميشه اين چنين بوده ، ولى امشب زيبائى و هيجان بى سابقه اى در آن ديده مى شود.اين شور و هيجان ، از خبر تازه و مهمى حكايت مى كند كه همه جوانان ، در انتظار آنند!

آرى امشب ، شب عروسى است ...قيصر روم مى خواهد دخترش مليكه (1) را به عقد پسر برادرش درآورد. مجلس عقد تشكيل شده ؛ كشيشان و راهبان برگزيده در پيش ، و به ترتيب ، رجال و شخصيت هاى ممتاز و معروف كشور، فرمانروايان و بزرگان اصناف و ديگر مردمان حضور دارند و داماد هم ، روى تختى قيمتى و بسيار جالب نشسته است .هنگامه اجراى مراسم عقد فرا رسيده است .

پس از لحظه اى سكوت ، اسقف ها و كشيش ها(2) در كنار چليپا(3)به حالت احترام ايستادند و كتاب انجيل (4)را گشودند و در آن فضاى سكوت زده با آهنگى مخصوص ، مشغول خواندن خطبه عقد شدند.

مهمانان چشم ها را به دهان اسقف ها دوخته و آن مجلس افسانه اى ، غرق در خوشى و شادى بود.ناگهان حادثه اى كه هيچ كسى آن را به انديشه خود راه نمى داد، مجلس را بر هم زد!

صليبها-كه با احترام ويژه اى زينت بخش تالارپذيرايى بودند - درهم فروريخته ، وتخت جواهر نشان و داماد نيز، واژگون گرديد.او نقش بر زمين و بيهوش شد.

اسقفها، از ديدن اين منظره وحشتناك ، رنگ خود را باختند و به لرزه در آمدند.ميهمانان نيز، سخت پريشان و وحشت زده ، متحير ايستاده بودند.كشيش بزرگ به قيصر گفت : ما را از برگزارى مراسم عقد معذوردار، زيرا انجام آن ، باعث نابودى دين مسيح است .

قيصر راضى نشد كه اين ازدواج صورت نگيرد.دستور داد مجلس را دوباره منظم كردند و كشيش ها آماده اجراى مراسم عقد شدند. ناگهان حادثه پيشين تكرار شد.

اين بار وحشت و ترس بيش از نخست چهره خود را نشان داد. اندوه و ترس بر قيصر سايه افكنده بود.ناگزير مهمانان پراكنده شدند، و قيصر با خاطرى پريشان ، به حرمسرا برگشت .عروس نيز با هاله اى از غم ، به كاخ خود رفت و در بستر آرميد.حادثه هولناك مجلس عقد، انديشه او را به بازى گرفت ، و سرانجام خستگى آن مجلس نافرجام او را از پاى در آورد، و خواب چشمانش را ربود.

مليكه در دنياى رويا، عيساى مسيح و شمعون را با گروهى از ياران آن پيشين ، تخت ديگرى قرار دارد. لحظه اى نگذشت كه حضرت محمد، پيامبر گرامى اسلام با اميرمومنان على و عده اى از فرزند زادگانش كه همراه درود خدا بر آنان وارد قصر شدند

عيسا، به استقبال آنان شتافت و پس از اداى احترام ، پيامبر اسلام به او فرمود: من به خواستگارى دخترنماينده و جانشين شما شمعون آماده ام تا او را به عقد فرزند خويش درآورم . و اشاره به امام حسن عسكرى كه در مجلس حاضر بود، نمود.) عيسا نگاهى به شمعون كرد و گفت نيكبختى به تو روى آورده است .با اين ازدواج فرخنده موافقت كن . شمعون هم با شادمانى پذيرفت .

آنگاه پيامبر اسلام (ص ) خطبه عقد را جارى و مليكه را براى امام حسن عسكرى (ع ) عقد كرد. ناگهان مليكه از شادى فراوان بيدار شد.خود را در كاخ خويش تنها يافت .و در قلبش ، عشق پاك امام يازدهم - كه جز در عالم رويا او را نديده بود - موج مى زد.ماجراى رويا را براى كسى نگفت ، ولى آن منظره چنان او را به خود مشغول داشته بود كه از خوردن و آشاميدن بازماند.سرانجام ضعف و ناتوانى ، وى را به بستر بيمارى افكند. قيصر بهترين و معروفترين پزشكان را خواست .و براى درمان مليكه ، سخت كوشيد.ولى كوشش او نتيجه اى نبخشيد، و همگان گفتند كه او خوب شدنى نيست .

پادشاه كه آخرين لحظه هاى زندگى دخترش را مى ديد به فكر افتاد خواسته هاى وى را - هر چه هم گران باشد -بر آورد.به مليكه گفت :
عزيزم ! آخرين آرزوى تو چيست ؟

مليكه گفت : پدر جان تنها تنها يك آرزو دارم تا سلامتيم دوباره به من روى آورد، و آن آزادى اسيران مسلمانان باشد و مسيح و مريم مرا شفا دهند!

پدر جان هر چه زودتر آنان را آزاد ساز.
و چنين بود كه قيصر اسيران را آزاد كرد.
مليكه ؛ چهارده شب پس از اولين روياى شگفت انگيزش ، دوباره در خواب ، حضرت فاطمه (ع ) و مريم (ع ) را ديد كه به عيادت او آمده اند.

حضرت مريم پس از اشاره به حضرت زهرا (ع ) به مليكه گفت :
اين بانوى بانوان جهان و مادر شوهر تو است .
مليكه دامان فاطمه (ع ) را گرفت و گريست و ازنيامدن امام عسكرى گله كرد.حضرت فاطمه فرمود: وى نمى تواند به ديدن تو بيايد، زيرا تو پيرو آيين حق اسلام نيستى و اين مريم است كه دين كنونى تو را نمى پسندد.اگر مى خواهى خدا و عيسا و مريم از تو خوشنود شوند، و در اشتياق ديدار فرزندم امام حسن عسكرى (ع ) هستى ، دين اسلام را بپذير. مليكه در دنياى رويا، آيين اسلام را پذيرفت و حضرت فاطمه وى را در آغوش گرفت ، و به او فرمود: اينك منتظر فرزندم باش مليكه از خواب بيدار مى شود و بهبودى را باز مى يابد.از شادمانى ، در پوست خود نمى گنجد، و به اميد فرا رسيدن شب ، و ديدار آسمانى و پاك امام يازدهم در رويا، دقيقه شمارى مى كند.

شب هنگام فرا رسيد، تاريكى دنيا را گرفت ، مليكه به دنياى روشنى گام نهاد و امام يازدهم را در رويا ملاقات كرد، (5) امام عسكرى پس از مهربانى ها و دلجويى ها، به مليكه فرمود: در فلان رو سپاه اسلام به كشور شما خواهند آمد، تو نيز خود را با اسيران به شهر بغداد برسان كه به ما خواهى رسيد.

درست در همان تاريخ كه امام به او خبر داده بود. سپاه مسلمان به روم آمدند، پس از پيكار و درگيرى با روميان با اسرانى از روم رهسپار بغداد شدند.مليكه نيز خود را در لباس خدمتكاران در آورد و همراه اسيران به بغداد رفت . كشتى حامل اسيران به ساحل نشست موجى همهمه و اضطراب بر انگيخت ، اسيران به سرزمينى كه نديده بودند رسيدند نمى دانستند به سوى چه سر نوشتى مى روند، ولى همين قدر جسته و گريخته شنيده بودند مسلمان غير از ديگر جنگجويان و پيكارگرانند.قيافه ها گر چه ناراحت و خسته بود، ولى در ته چشمشان فروغ اميد و شادى برق مى زد و چون مهمانى كه از راهى دور آمده باشد.منظره كشور جديد را تماشا مى كردند.
 
مليكه ؛ شاهزاده خانمى كه تا چند روز پيش مسيحى بوده و اكنون مسلمان شده است ، در كنارى ايستاده و گذشته و آينده خود را مى نگرد: به هم خوردن ناگهانى و شگفت انگيز آن مجلس عقد، روياهاى طلايى كه در واقع خواب و خيال نبود؛ بلكه حساسى بود كه از عمق جانش بر مى خواست ، و حقيقتى بود كه همه وجودش بدان گواهى مى داد.او تشنه بود؛ تشنه حقيقت و حق را مى جست حقى كه به خاطر رسيدن به آن ، از همه چيز دست كشيد تا سرانجام به همه چيز رسيد.اگر در روم سلطنت مى كرد،درسامراه به مجد و بزرگوارى اصيل و راستين دست يافت .

اكنون مليكه را در كنار دجله ، رها ساخته تا سر گرم افكارش باشد و با سامره مى رويم . سامره شهرى است در 100 كيلومترى بغداد.

در اين شهر امام دهم حضرت هادى ع زيست مى كند.در همسايگى آن حضرت ، خانه بشر بن سليمان مردى از دوستداران آل پيامبر است .امام دهم او را مى طلبد و نامه اى به خط خارجى مى نويسد و با 220 اشرفى به او مى دهد و مى فرمايد: به بغداد برو، و نامه را به فلان كنيز بده .

مليكه ، نامه را گشود.اول و آخرش را نخوانده ، دو سه بار مرور كرد و به هق هق افلاد.آنگاه عمر بن يزيد برده فروش ، گفت : مرا در اختيار صاحب اين نامه بگذار و او نيز پذيرفت .

بشر درباره پولى كه بايد به عمرو بدهد گفتگو كرد و سرانجام به 220 اشرفى راضى شد.
بشر، مليكه به سامره حضور امام هادى - كه سلام خدا بر او - برد امام به مليكه فرمود: مى خواهم ترا گرامى دارم ، آيا ده هزار اشرفى را مى پذيرى يا بزرگى و سعادت جاودانى را؟

مليكه گفت :زلال ديدار شما و مهمانى بهار شما آرزوى من است .
امام فرمود: ترا بشارت مى دهم به فرزندى شرق و غرب جهان به زير پرچم عدالتش خواهند رفت و زمين را از عدل و داد پر خواهد پس از آنكه از ظلم و جور پر شده باشد.

- مليكه : اين فرزند از چه كسى به وجود خواهد آمد؟
- امام : پيامبر اسلام ترا براى چه كسى خواستگارى كرد، و حضرت مسيح ترا به عقد كه در آورد؟
- مليكه : به عقد فرزند شما امام حسن عسكرى
- امام : او را مى شناسى
- مليكه : از آن شب كه به دست بهترين زنان - فاطمه زهرا مسلمان شدم ، هر شب به ديدنم مى آيد.
امام به خواهرش حكيمه فرمود: اى دختر رسول خدا! او را به خانه ات ببر دستورات اسلام را به او بياموز كه همسر حسن - امام يازدهم - و مادر صاحب الامر است .

مليكه ، يك سال در خانه حكيمه به فرا گرفتن برنامه ها و دستورات اسلام پرداخت و آنگاه ، مراسم عروسى برگزار شد.مليكه به خانه امام يازدهم آمد و نرجس ناميده شد.


پی نوشت:


1. بحارالانوار، ج 51 ص 6، كشف الغمه ، ج 3 ص 265 ، منتخب الاثر، ص 320.
2. سوره سبا، 16.
3. امام مهدى (ع) از ولادت تا ظهور، سيد محمد كاظم قزوينی ،ص 721 .
4. مهدى موعود، ص 88ا بحار الانوار ج 1 .5 ص 6 كمال الدين ج 2 ص 814 نجم الثاقب ص12 .


Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved