• تاريخ: جمعه 24 تير 1390

زيبايى شناسى قرآن در نگاه ( فراء )


           

زيبايى شناسى قرآن در نگاه ( فراء )

بهجت السادات حجازى

با نزول كتاب آسمانى قرآن نه تنها تحولات شگرفى در افكار متحجرانه انسان دوره جاهليت به وجود آمد; بلكه در عرصه علوم گوناگون, دريچه هايى به سوى استعدادهاى پرتكاپو جهت افزودن گستره آگاهى ها گشوده شد.
از جمله دانشها كه به بركت ادبيات قرآنى به صورت مدوّن و علمى شكل گرفت, علم بلاغت است.
قرآن بيشترين تأثير ادبى و بلاغى را بر زبان عرب گذاشت و سپس بر زبانهايى كه بيشترين ارتباط و خويشاوندى را با آن داشته اند كه زبان فارسى از آن جمله است.
تحرير اولين كتابهاى علم بديع و معانى و بيان در زبان فارسى از قرن پنجم آغاز شد; چنانچه ترجمان البلاغه, نوشته رادويانى (قرن پنجم), حقايق السحر فى دقائق الشعر, تأليف رشيد الدين وطواط(قرن ششم) و المعجم فى معايير اشعار العجم, اثر شمس قيس رازى (قرن هفتم) از امهات كتب بلاغى فارسى هستند.1
ولى در زبان عربى از قرن دوم نوشتن چنين كتابهايى ميان مسلمانان آغاز گرديد. كتاب (معانى القرآن) از فرّاء, جزء كتب بلاغى محض نيست; بلكه بيشتر به مسائل لغوى و نحوى قرآن مى پردازد; ولى گاه نيز به نكات بلاغى اشـاره اى كرده است. البته بيـان مسـائل مربوط به زيباشنـاختى قرآن در قيـاس با مسـائل
نحوى بسيار كم است; زيراً اولاً در قرن دوم بسيارى از اصطلاحات مربوط به بديع و معانى و بيان هنوز وضع نشده بود و ثانياً كتاب يادشده, بيشتر تفسير گونه اى است كه در ضمن, نويسنده به بيان بعضى از نكات معانى و بيان مبادرت ورزيده است.
(معانى القرآن) از مهم ترين كتابهايى است كه ابوزكريا يحيى بن زياد فرّاء در زمينه نحو و لغت به رشته تحرير درآورده است. فرّاء منسوب به ديلم از سرزمينهاى فارس مى باشد. همچنين گفته مى شود كه در جنگ با امام حسين(ع) پدرش دست خود را از دست داد و از آنجا به (الأقطع) ملقب شد. ولى ابن خلكان مى گويد كه فرّاء 63 سال زندگى كرد و ولادتش در 144 هـ بوده; در حالى كه واقعه كربلا در سال 61 هجرى بوده است; كه از نظر زمانى با يكديگر تطابق ندارند.
خانواده فرّاء از همان زمانى كه ديلم و فارس ها به اسلام گرويدند, مسلمان شدند. فرّاء در سال 207 هجرى درگذشت.
درباره موضوع (معانى القرآن) عده زيادى از نويسندگان مبرّز كتاب نوشته اند, از جمله: (ابوعبيده معمّربن المثنى), (قُطُرب بن المستنير), (اخفش), (كسائى) سپس (فرّاء).
در فهرست ابن نديم آمده است:
(ابوالعباس ثعلب گفت: سبب تأليف كتاب آن بود كه عمربن بُكر ـ يكى از دوستان فرّاء ـ به او نامه نوشت كه اميرحسن بن سهل در مورد جزء جزء قرآن از من مطلب مى پرسد, و من پاسخ آنها را نمى دانم; اگر مى توانى در اين زمينه كتابى براى من بنويس.
روزى فرّاء به ياران خود گفت كه جمع شويد تا كتابى راجع به قرآن فراهم آورم و قرار گذاشتند كه همگى در مسجد حاضر شوند. در مسجد مردى بود كه اذان مى گفت و فرّاء از او خواست كه سوره فاتحه را بخواند و او آن را تفسير كند. و تمام قرآن را به همين نحو فرّاء تفسير كرد. ابوالعباس مى گويد كه تا آن زمان كسى مانند وى اين كار را انجام نداده بود.)
اينك به بعضى از نكته هاى ادبى كه در (معانى القرآن) آمده است مى پردازيم. يادكردنى است كه فرّاء بسيارى از نكات بلاغى را به صراحت نام نمى برد; ولى از فحواى كلام او مى توان پى برد كه منظور او كدام نكته مى باشد. و چنان كه پيش از اين گفته شد در زمان او هنوز اصطلاحات علم بديع و معانى و بيان به شكل امروز با اين وسعت, وضع نشده بود. و در واقع او از جمله كسانى است كه اين زمينه را براى ديگران فراهم كرده است.

تمثيل

اگر چه عالمان علم بلاغت ميان دو واژه (مَثَلَ) و (تمثيل) چندان تفاوتى قائل نشده اند و (مثل) را همان (تمثيل) مى دانند كه به حدّ شيوع رسيده باشد;2 ولى بيشتر آياتى كه خداوند متعال در آنها واژه (مثل) به كار برده است, به عنوان نمونه هايى براى (تمثيل) بيان مى شوند.
فرّاء نيز همان واژه (مثل) را به كار برده است كه مواردى از سخن او را در اين موضوع مى آوريم:
1. در مورد آيه 17 سوره بقره: (مثلهم كمثل الذى استوقد ناراً فلمّا أضاءت ماحوله ذهب الله بنورهم…) مى نويسد:
(خداوند تعالى اين مثال را براى كار ايشان زد; نه براى خودشان فى نفسه, به همين دليل موصول (الذى) مفرد آمده است. در واقع مشبّه به (هم) نيست; بلكه (الذى) است كه به عمل منافقانه ايشان برمى گردد, و اين مثلى براى نفاق است.
اين نكته درمورد آياتى چون (تدور أعينهم كالذى يغشى عليه من الموت) (احزاب/19) يا (ماخلقكم و لابعثكم إلاّ كنفس واحدة)(لقمان/28), نيز صدق مى كند. و اگر تشبيه براى مردان (خود انسانها باشد نه فعل ايشان) به صورت جمع مى آيد; مانند (كأنّهم خشب مسنّدة) كه در اين آيه اجسام آنها مورد نظر است, به همين دليل ضمير (هم) جمع آمده است [منظور از مفرد در آيات اول (الذى) موصول و در اين آيه ضمير (هم) است كه جمع مى باشد]. و اگر آيه (أو كصيّب من السماء…)(بقره/19), به آوردن نشانه مناسب نياز ندارد, به اين جهت است كه بر آن معنى دلالت دارد, زيرا كه اين مثل براى نفاق است). [خداوند در اين آيه منافقان را به دو چيز تشبيه كرده است: يكى به كسى كه در بيابان تاريك آتشى افروخته تا راه خود را بيابد; ولى خداوند طوفانى مى فرستد و آن را خاموش مى كند. كه در اين تشبيه هم مشبّه و هم مشبّه به ذكر شده اند, و ديگر به بارانى كه در شب تاريك همراه با رعد و برق و صاعقه ببارد و منافقان از ترس مرگ انگشتان شان را در گوشهاى خود بگذارند. چنانچه فرمايد: (او كصيّب من السّماء فيه ظلمات و رعد و برق يجعلون أصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت…)(بقره/19)
در تشبيه دوم فقط مشبّه به ذكر مى گردد چون معناى آيه بر مشبّه كه منافقانند دلالت دارد.)
2. در آيه 17 سوره رعد, نزول قرآن را خداوند متعال به نزول باران از آسمان تشبيه مى كند كه دره ها به اندازه ظرفيت خود از آن سيراب مى شوند; همان گونه كه قلبها به اندازه ظرفيت خود از آيات قرآن بهره مند مى شوند: (أنزل من السماء ماء فسالت أودية بقدرها). فرّاء مى گويد:
(ضربه مثلاً للقرآن إذا نزل عليهم لقوله: (فسالت أودية بقدرها) يقول قبلته القلوب بأقدارها و أهوائها.)
خداوند اين آيه را مثلى براى قرآن زد كه بر ايشان فرود مى آيد آنجا كه فرمود: (دره ها به اندازه وسعت از باران سيراب مى شوند). در واقع مى گويد كه دلهاى مردم هر كدام به اندازه ظرفيت و علاقه خود از آيات بهره مند شده آن را مى پذيرند.
آيه (و أمّا ما ينفع الناس فيمكث فى الأرض…)(رعد/17) را مثل براى مؤمن مى شمارد.
3. (الله نور السموات و الأرض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة…)(نور/35) فراء مى گويد:
اين مثلى است كه خداوند آن را براى قلب مؤمن و ايمان اومى زند. همچنين آيه (ضرب الله مثلاً رجلاً فيه شركاء متشاكسون و رجلاً سلماً لرجل هل يستويان مثلاً…)(زمر/29), مثلى براى كافر و مؤمن است.

تشبيه

در مورد آيه (مثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق بمالايسمع إلاّ دعاءً و نداءً صمّ بكم عمى فهم لايعقلون)(بقره/171) فرّاء مى گويد:
(مثل به كسانى كه كفر ورزيدند اضافه شد, سپس آنها را به چوپان تشبيه كرد و نگفت: (مانند گوسفند), يعنى كسانى كه كفر ورزيدند مانند چهارپايان هيچ نمى فهمند. آنچه را كه چوپان به آنها مى گويد; به غير از صداى او نمى شنوند, پس اگر چوپان به آنها بگويد: بچر يا بنوش نمى فهمند كه چه مى گويد. و اگر به چوپان تشبيه كرد, مقصود خداوند, مرعى, يا حيوانى است كه تحت اداره چوپان مى باشد [با اين حال اين آيه نوعى مجاز نيز دارد. مشبّه به دراين آيه چوپان است; ولى خداوند حيوان را اراده كرده كه مصداق كافران است].)
در آيه (مثل الذين حمّلوا التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل أسفاراً…) جمعه/5
خداوند, قوم يهود و كسانى را كه تسليم نشده اند, آن گاه كه از تورات و انجيل بهره نمى بردند, به الاغى تشبيه كرده كه كتابهاى علمى را حمل مى كند; در حالى كه نمى داند چه بر دوش مى كشد.

مجاز

1. (و أسأل القرية التى كنّا فيها و العير التى أقبلنا فيها…) يوسف/82
اين آيه در معنى چنين است: (و اسأل أهل القرية…); يعنى آن كس كه مورد پرسش قرار مى گيرد اهل قريه هستند و بنابر اين پرسش از قريه مجاز از نوع ارتباط و علاقه حالّ و محلّ است. البته فرّاء از اين مورد با عنوان حذف ياد مى كند, و از آن جهت كه اين نوع مجاز در واقع نوعى ايجاز حذف مى باشد, نظر او درست است.
2. (يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير… والفتنة أكبر من القتل…)(بقره/217) فرّاء مى گويد:
(خداوند از كلمه فتنه در اين آيه (شرك) را اراده كرده است. كه از قتال سخت تر است.)
همان گونه كه ملاحظه مى شود از فحواى كلام بر مى آيد كه آرايه مجاز از نوع علاقه جزء از كل, مورد نظر اوست.
3. درباره آيه (انّ الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين…)(آل عمران/33) فرّاء مى گويد:
(خداوند در اين آيه دين حضرت آدم, نوح, ابراهيم و موسى(ع) را اراده كرده كه بر همه اديان برگزيده است; چرا كه ايشان همه مسلم بودند و آنچه كه در اين آيه در تقدير گرفته شده, همان است كه در آيه (واسأل القرية التى كنّا فيها)(يوسف/82) در تقدير است). [يعنى در هر دو آيه نوعى مجاز وجود دارد].
4. ذيل آيه (لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم…)(مائده/6) فرّاء مى گويد:
(منظور از فوقهم باران آسمان و از من تحت ارجلهم منظور گياهان زمين و ميوه ها و غير آن هستند, و اين را به عنوان توسعه و گسترش نعمتها ذكر كرده است, چنان كه درمورد كسى كه وجودش سراسر خير و بركت است مى گويى او از سر تا پايش خير است.
در آيه يادشده خداوند (من فوقهم) گفته و باران را از آن اراده كرده است كه مجاز به علاقه سببيه مى باشد.)
5. درباره آيه (و الزيتون و الرمان) (انعام/69) مى گويد:
(خداوند درخت زيتون و درخت انار را اراده مى كند. همان گونه كه فرمود: (واسأل القرية) و اهل قريه را اراده كرد). [بنابراين مجاز به علاقه جزء از كل است].

كنايه

1. (ولاتحسبنّ الذين يبخلون بماآتاهم الله من فضله هو خيراً لهم)(آل عمران/180) مى گويد:
(هو) در اينجا كنايه از بخل است.
2. (و إن كنتم فى ريب ممّا نزّلنا على عبدنا فأتوا بسورة من مثله) بقره/23
ضمير هاء در (مثله) كنايه از قرآن است; يعنى (فأتوا بسورة من مثل القرآن).
3. (قل أرأيتم إن أخذ الله سمعكم و أبصاركم و ختم على قلوبكم من إله غيرالله يأتيكم به انظر كيف نصرّف الآيات ثمّ هم يصدفون) انعام/46
بگو آيا نگريسته ايد كه اگر خدا گوش و ديدگان شما را بگيرد و بر دلهاى شما مُهر زند چه كسى جز خداوند است كه آنها را به شما برگرداند, بنگر چگونه مى گردانيم آيتها را, سپس ايشان روى برمى گردانند.
فرّاء مى گويد: (يأتيكم به) كنايه از رفتن گوش, چشم و مهر زدن بر دلهاست. يعنى ضمير (هاء) در (بِهِ) به همه اينها بر مى گردد; زيرا هرگاه كارهاى زيادى را به صورت كنايه بخواهند بيان كنند; اگر چه زياد باشند در كنايه به صورت مفرد بيان مى شوند. همان گونه كه (هاء) ضمير در (يأتيكم به) با وجودى كه مفرد است به همه آن كارها بر مى گردد. مانند اينكه به كسى بگويى: (اقبالك و ادبارك يؤذينى); يعنى روى آوردن تو و پشت كردن تو هر دو مرا آزار مى دهد. [در اينجا فعل (يؤذينى) بايد به صورت مثنى مى آمد, ولى مفرد آمده, زيرا كنايه از اقبال و ادبار است و در كنايه از چند چيز هميشه با ضمير يا فعل مفرد تعبير مى شود].
گفته مى شود كه (هاء) در (يأتيكم به) كنايه از هدايت است.
4. (نوراً يمشى به فى الناس)(انعام/122) فرّاء مى گويد: (نور يعنى ايمان), ولى از هيچ آرايه اى نام نمى برد. در اينجا مى توان گفت: نور كنايه يا استعاره مصرّح از ايمان مى باشد.
5. (أو من كان ميتاً فأحييناه)(انعام/123) مى گويد: (أى كان ضالاً فهديناه); يعنى منظور از مردن در آيه گمراهى, و منظور از زنده كردن, هدايت است. (البته مردن و گمراهى در يك فرد جمع شدنى نيستند و بيانگر استعاره عناديه مى باشد; زيرا انتظار گمراهى از فرد مرده نمى رود. ولى هدايت كه در آيه به زنده كردن تشبيه شده بيانگر استعاره وفاقيه است; زيرا هدايت در واقع نوعى زنده كردن مى باشد).
6. (يوم يكشف عن ساق…)(قلم/42) فرّاء مى گويد: قيامت و شدت سختى آن را اراده كرده است.
زمخشرى و علامه طباطبايى معتقدند, از اين آيه شدت سختى قيامت استنباط مى شود, چرا كه آدمى در هنگام سختى كمر خود را محكم مى بندد تا بهتر بتواند مبادرت به انجام كارى بكند و در قيامت نيز براى اينكه بهتر بتواند راهى براى گريز بيابد چنين مى كند; ولى در قيامت نه ساق پايى مطرح است نه لباسى كه انسان بخواهد از برهنه شدن خوددارى كند; بلكه اين مثل براى نشان دادن سختى و نبودن راه گريز در قيامت است. چنانچه در مَثَل درباره فرد بخيل گفته مى شود كه دستش در غل و زنجير بسته است; حال آن كه در ظاهر چنين نيست; بلكه مثلى است براى فرد بخيل.3
از مفهوم اين آيه بيشتر كنايه مستفاد مى شود تا مثل. اگر چه به قول مرحوم همايى گاه مثل و كنايه خيلى به هم نزديك و غيرقابل تشخيص مى شوند; ولى در عين حال تفاوتهايى دارند; مَثَل مبتنى بر تشبيه است, ولى در كنايه شرط تشبيه نيست. همچنين كنايه فراگيرتر از مثل است4.
7. فرّاء همچنين آيه (انّها لإحدى الكبر)(مدثر/35) را كنايه از جهنم مى داند.

تشخيص

در هيچ جاى كتاب معانى القرآن از اين آرايه اسم نمى برد, حتى از استعاره مكينه نيز كه اعم از تشخيص است نام نمى برد, ولى آنچه بيان مى كند اشاره به همين آرايه دارد. در مورد آيه: (إنّى رأيت أحد عشر كوكباً و الشمس و القمر رأيتهم لى ساجدين)(يوسف/4), مى گويد:
(علت اينكه (ساجد) را با (ياء و نون) جمع بسته اين است كه عمل سجده را كه منحصر به جن و انس و ملائكه مى باشد, به ماه, خورشيد و ستارگان نسبت داده است; همان گونه كه در آيه هاى (قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا)(فصلت/21), (يا ايها النّمل ادخلوا مساكنكم)(نمل/18) و (فمابكت عليهم السماء و الأرض)(دخان/29), كار انسانى را به غير انسان نسبت داده است).

استعاره تهكّمى

اين نوع استعاره نيز مانند ساير اصطلاحات ادبى ظاهراً ذكر نشده است; ولى استدلالى كه فرّاء مطرح مى كند, همين آرايه ادبى را مى رساند.
ذيل آيه (… فبشّرهم بعذاب أليم) (آل عمران/21), مى گويد: بشارت در كار خير مى باشد, ولى در اينجا براى شرّ گفته است.
همچنين درباره آيه (بل ادّارك علمهم فى الآخرة بل هم فى شكّ منها بل هم منها عمون)(نمل/66) مى گويد: معناى (بل ادّارك علمهم) اين است: (لعلّهم تدارك علمهم); شايد علم ايشان به آن (شناخت آخرت) برسد.
سپس ادامه مى دهد كه ابن عباس آيه را اين گونه قراءت كرد: (بلى ادّارك) و اين وجه نيكوتر است; زيرا شبيه به استهزاء اهل انكار حق است. چنان كه هرگاه كسى را تكذيب مى كنى بگويى (بلى لعمرى لقد ادّاركت السلف فأنت تروى مالانروى); آرى به جان من سوگند كه تو گذشتگان را خوب درك كرده اى و تو مى فهمى آنچه را كه ما نمى فهميم. و اين را درحالى مى گويى كه او را تكذيب مى كنى.
اين آرايه ها نمونه هايى بود از آنچه كه در كتاب معانى القرآن در زمينه علم (بيان) ذكر شده است. 
اكنون به چند مورد از آرايه هاى علم (معانى) در اين كتاب اشاره خواهيم كرد.

ايجاز

همان گونه كه در كتب بلاغى ذكر شده, ايجاز بر دو نوع است: 1. ايجاز حذف 2. ايجاز قصر.5
يكى از جنبه هاى اعجاز قرآن مربوط به ايجاز آيات است كه كمترين الفاظ بر بيشترين معانى دلالت دارد و بيشتر آيات مشمول ايجاز حذف مى شود, بدون اينكه لطمه اى به ساختمان و تركيب جملات و خللى در افاده معانى ايجاد گردد.

ايجاز حذف

در خصوص حذف الف بسم الله مى نويسد:
(زمانى كه قارى معناى آيه اى را نداند, الف حذف نمى شود. الف بسم الله… در موضعى قرار گرفته كه قارى نسبت به معناى آن جاهل نيست و نياز به قراءت الف نمى باشد; ولى در آياتى مثل (فسبّح باسم ربّك العظيم) الف حذف نمى شود; زيرا كثرت استعمال اين آيه مانند آيه بسم الله نيست. و معرفت نسبت به بسم الله از معرفت نسبت به هر آيه ديگر بيشتر است. از طرفى يكى از ويژگيهاى زبان عرب ايجاز و اختصار در مواردى است كه معنى مشخص باشد).

1. (… و إذ قتلتم نفساً فادّارأتم فيها…)(بقره/72), در اصل بوده (واذكروا اذ قتلتم…), (واذكروا) حذف شده است. همچنين در آيات (و إذ واعدنا موسى أربعين ليلة), (وإذ فرقنا بكم البحر…)(بقره/50) نيز (واذكروا) حذف شده است.
2. در آيه (قالوا سلاماً قال سلام)(هود/69) (عليكم) حذف شده است.
3. و در آيه (وأشربوا فى قلوبهم العجل بكفرهم…)(بقره/93) (حبّ العجل) بوده كه (حبّ) حذف شده است.
4. (… و جعل لكم سرابيل تقيكم الحرّ و سرابيل تقيكم بأسكم…)(نحل/81) فرّاء مى گويد:
(اگر گفته نشد (الحرّ و البرد); شما را از گرما و سرما حفظ كند, به اين جهت بود كه معناى آن معلوم است, مانند گفته شاعر:
و ما أدرى إذا يمّمت وجهاً أريـد الخير أيّهمـا يلينى
من نمى دانم وقتى جهتى را قصد كردم, از خير و شر, كدام يك به من خواهد رسيد؟
در شعر خير را ذكر كرده به جهت آشكار بودن معنى; ولى خير و شرّ هر دو را اراده كرده است.
5. (ولاتقولنّ لشىء إنّى فاعل ذلك غداً إلاّ أن يشاء الله)(كهف/24) در اصل بوده (الاّ أن تقول ان شاء الله…)كه (تقول) به دليل قرينه لفظى (تقولنّ) حذف شده است.
6. (سورة أنزلناها و فرضناها و أنزلنا فيها آيات بينات لعلكم تذكّرون)(نور/1) در اصل بوده (هذه سورة…); زيرا كه اسم نكره هيچ گاه در آغاز جمله و پيش از خبرش نمى آيد; مگر آن كه جواب باشد.

ايجاز قصر

1. (هو الذى أنزل عليك الكتاب منه آيات محكمات و أخر متشابهات…) آل عمران/7
فرّاء در توضيح محكمات مى گويد: (مبينات للحلال و الحرام و لم ينسخن) كلمه محكمات و متشابهات داراى معناى گسترده اى هستند كه در آيه ذكر نشده است.
2. (فتحنا عليهم أبواب كلّ شىء) انعام/44
(كل شىء) يعنى ابواب رزق و باران و هر چيزى در دنيا را براى آنها گشوديم تا ايشان را بيازماييم; همانند آيه:
(حتى إذا أخذت الأرض زخرفها و ازّيّنت و ظنّ أهلها أنّهم قادرون عليها أتاها أمرنا ليلاً أو نهاراً) يونس/24
3. (ما أصاب من مصيبة فى الأرض و لا فى أنفسكم إلاّ فى كتاب من قبل أن نبرأها…) حديد/22
كلمه (مصيبت) و (انفسكم) هر كدام مفاهيم بسيار وسيعى را در بر دارند, چنانچه فرّاء مى گويد:
(أى ما أصاب الآدميّ فى الأرض من مصيبة مثل ذهاب المال, والشدة و الجوع و الخوف… و لا فى أنفسكم, أى الموت فى الولد و غير الولد و الأمراض…)

استفهام با اهداف متفاوت

1. استفهام انكارى

ـ (أم حسبتم أن تدخلوا الجنّة و لمّا يأتكم مثل الذين خلوا من قبلكم…) بقره/214
حرف استفهام (ام) معمولاً در ابتداى جمله اى مى آيد كه متصل به جمله پيشين باشد و حرف استفهام در اول جمله حرف (أ) است و در اينجا كه حرف (ام) در ابتداى جمله به كار رفته است, دليل بر انكار مطلب بيان شده در آيه پيشين است.
ـ (…قالوا يا أبانا مانبغى هذه بضاعتنا ردّت الينا…) يوسف/65
(مانبغى) يعنى چه مى خواهيم؟ كه در معناى جحد به كار رفته است; يعنى ما چيزى نمى خواهيم.

2. استفهام تقريرى

ـ (و قالوا لن تمسّنا النار إلاّ أيّاماً معدودة قل أتخذتم عند الله عهداً فلن يخلف الله عهده أم تقولون على الله ما لاتعلمون. بلى من كسب سيّئة…) بقره/80 ـ 81
فرّاء مى گويد: حرف بلى براى هرگونه قرارى كه در اول آن انكار باشد وضع شده است. [چنانچه در اين آيه انكار كافران را بيان مى كند كه مى گويند: (آتش هرگز به ما نمى رسد مگر چند روزى) بعد مى پرسد كه آيا شما نزد خدا پيمانى برگرفتيد كه هرگز خدا پيمان خود را نشكند يا مى گوييد نسبت به خداوند آنچه را كه نمى دانيد؟ (هر دو استفهام تقريرى هستند) سپس با آوردن (بلى) در واقع انكار كافران را رد كرده, اقرار به مجازات كافران به واسطه عمل زشتشان مى كند.]
ـ (وأصبح الذين تمنّوا مكانه بالأمس يقولون ويكأنّ الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر…) قصص/82
فرّاء مى گويد: ويكأنّ در زبان عرب تقرير است; شيخى از اهل بصره به من خبر داد كه شنيدم مردى اعرابى به زن خود مى گويد: (واى بر تو پسرت كجاست؟) او گفت: (ويكأنّ وراء البيت); يعنى آيا او را نمى بينى پشت خانه است.)
منظور فرّاء اين است كه ويكأنّ در آيه 82 سوره قصص در مفهوم استفهام تقريرى به كار رفته است. بنابراين معناى آيه اين مى شود: آنها كه ديروز آرزو مى كردند به جاى او باشند (هنگامى كه آن صحنه را ديدند) گفتند: آيا نمى بينى خدا روزى را بر هر كس از بندگان خود كه بخواهد گسترش مى دهد يا تنگ مى گيرد؟
ـ (هل أتى على الإنسان حين من الدّهر لم يكن شيئاً مذكوراً) انسان/1
معناى آيه اين است: (قد أتى على الانسان حين من الدهر…) مى گويد (هل) گاهى در مفهوم جحد و گاه در مفهوم خبر به كار مى رود. در اين آيه جمله خبرى است; زيرا اقرار مى گيرد از اينكه زمانى گذشته است بر انسان در حالى كه او چيز درخور ذكرى نبود; يعنى استفهام تقريرى است.

3. استفهام به معناى توبيخ يا تعجب

ـ (كيف تكفرون بالله و كنتم أمواتاً) بقره/28
فرّاء مى گويد: اين جمله استفهام محض نيست; بلكه به معناى تعجب يا توبيخ است.
ـ (ألم تر الى الذى حاجّ ابراهيم فى ربّه أن آتيه الله الملك…) بقره/258
ـ (أيودّ أحدكم أن تكون له جنّة من نخيل و أعناب…) بقره/266
در همه اين آيات استفهام به معناى توبيخ يا تعجب است.
ـ (فاستفتهم ألربّك البنات و لهم البنون) صافات/149
فرّاء مى گويد اين آيه و آيه (أصطفى البنات على البنين), (مالكم كيف تحكمون)(153 و 154 /صافات) به مفهوم استفهام توبيخى هستند.

4. استفهام در معناى امرى

(و قل للذين أوتوا الكتاب و الأميّين أ أسلمتم) آل عمران/20
فرّاء مى گويد: اين پرسش است, ولى معناى آن امر است; يعنى اسلام آوريد.
همچنين آيه (فهل أنتم منتهون) مائده/91
استفهام در معناى امرى است و تأويل آن (انتهوا) مى باشد.
و نيز آيه (هل يستطيع ربّك أن ينزّل علينا مائدة من السّماء…)(مائده/112) مشمول اين حكم است.

تكرار با اهداف گوناگون

فرّاء همه انواع تكرار را بيان نمى كند و براى بعضى از آيات فقط لفظ تكرار را بدون بيان هدف از تكرار ذكر مى كند; مثلاً آيات:
(فعموا و صمّوا ثمّ تاب اللّه عليهم ثمّ عصوا و صمّوا كثير منهم…) مائده/71
و (لنسفعاً بالناصية. ناصية كاذبة خاطئة) علق/16 ـ 15
[احتمالاً در آيه نخست, تكرار جهت تأكيد بر گمراهى مخالفان است و در آيات بعد جهت وعيد و تهديد است]. 
در مورد بعضى از آيات هدف از تكرار را بيان مى نمايد; از جمله موارد زير:

1. تكرار جهت ترساندن

مانند اين آيه:
(كلاّ سوف تعلمون. ثم كلاّ سوف تعلمون) تكاثر/4 ـ 3
فرّاء مى گويد: كلاّ از كلماتى است كه عرب براى بيان شدت خشونت و ترساندن آن را تكرار مى كند و اينجا از همان موارد است.
همچنين در آيه (لترونّ الجحيم. ثم لترونّها عين اليقين) تكاثر/7 ـ6

2. تكرار مسند براى بيان اهميت

در مورد آيه (إنّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات إنّا لانضيع أجر من أحسن عملاً)(كهف/30) مى گويد:
(اإنّا لانضيع أجر من أحسن عملاً) خبر (الذين آمنوا) است كه گويى به نيت تكرار معناى آن به كار رفته است.
[گاهى تكرار مسند, براى بيان اهميت است, از جمله در اينجا مفهوم (الذين امنوا و عملوا الصالحات) در واقع در جمله (من أحسن عملاً) به گونه اى ديگر و براى بيان اهميت موضوع تكرار شده است].
چنانچه فرّاء مى گويد , گويا معناى آيه چنين است: ما پاداش كسى را كه كار شايسته كند ضايع نمى كنيم, سپس سخن نخست را رها كرده و تكيه بر جمله دوم كرده است تا تكرار كرده باشد; چنان كه در آيه ديگر فرموده: (يسئلونك عن الشهر الحرام) سپس فرمود: (قتال فيه) كه يعنى از قتال در ماه حرام, همراه با تكرار.
[در اصل آيه (يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير…)(بقره/217) (قتال فيه) به جهت اهميت دوبار تكرار شده است].

3. تكرار جهت تأكيد

(قال لايأتيكما طعام ترزقانه إلاّ نبّأتكما بتأويله… و هم بالآخرة هم كافرون) يوسف/37
فرّاء مى گويد: هيچ گاه عرب دو ضمير را كه ميان آنها هيچ فاصله اى نباشد با هم نمى آورد مگر به قصد تكرار و فهماندن كلام; مانند: (انت انت فعلت); ولى زمانى كه ضمير اول به ناصب يا خافض يا رافع متصل شود, ضمير دومى براى تأكيد است; مانند (مررت بك انت).
[بك جار و مجرور مخفوضى است كه بعد از ضمير (تَ) آمده و بنابراين أنتَ براى تأكيد است]. بنابراين در آيه 37 سوره يوسف (و هم بالآخرة هم كافرون) هُم دوم براى تكرار نيست; بلكه جهت تأكيد مى باشد.

تأكيد

ييكى از موارد تأكيد در كلام عرب, زمانى است كه معناى كلمه اى روشن باشد; ولى جهت تأكيد بيشتر با توضيح بيان مى گردد; مانند: (… فانّها لاتعمى الأبصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور)(حج/46) [صدور همان قلوب است]. و در آيه (فصيام ثلاثة ايام فى الحجّ و سبعة إذا رجعتم تلك عشرة كاملة…)(بقره/196).
معلوم است كه مجموع سه و هفت, ده مى شود; ولى جهت تأكيد (تلك عشرة كاملة) را بيان مى كند.
و نيز آيه (يقولون بأفواههم ماليس فى قلوبهم)(آل عمران/167)
[معلوم است كه هر كسى با دهان سخن مى گويد و دليل آوردن (بأفواههم) در واقع تأكيد بيشتر بر اين معنى است كه بين زبان گفتار و زبان دل منافقين فرسنگها فاصله است.]
در ضمن دراين آيه (افواه) مجاز است به گونه علاقه محلّيت (ذكر محلّ و اراده حالّ), زيرا زبانها را اراده كرده است.6

حذف مسند اليه به دليل شناخته بودن

در آيه (والذين كفروا فتعساً لهم و أضلّ أعمالهم)(محمد/8); كسانى كه كافر شدند, مرگ بر آنان و اعمال شان نابود باد, جمله دعائى (فتعساً لهم) در معناى امرى به كار رفته است. گويى گفته شده: (فأتعسهم الله و أضلّ اعمالهم) خداوند مرگ به آنها بدهد و اعمال شان نابود شود. [خداوند مسنداليه مى باشد كه به دليل معلوم بودن حذف شده است].

تعظيم مسنداليه

فرّاء مى گويد: در آيه (كفى بنفسك اليوم عليك حسيباً)(بنى اسرائيل/14) و آياتى مانند آن از جمله: (و كفى بربّك), (و كفى بالله) اگر از مسنداليه يعنى: نفس, رب و الله, حرف (باء) حذف شود مسنداليه مرفوع مى گردد, ولى هر گاه قصد مدح و ستايش مسنداليه باشد, جايز است كه (باء) بر سر آن بيايد. چنانچه فرّاء مى گويد:

حذف مسند اليه با بودن قرينه

(فقلنا يا آدم إنّ هذا عدوّ لك و لزوجك فلايخرجنّكما من الجنّة فتشقى)(طه/117)
اگر در اين آيه گفته نشد (فتشقيا) به اين دليل بود كه آدم مخاطب بود و كار او از يادآورى كار همسرش بى نياز مى كند. [در فعل فتشقى مسنداليه آدم و همسرش هستند; در حالى كه به واسطه وجود قرينه (فلايخرجنّكما) فعل به صورت مفرد آمده و يك مسنداليه حذف شده است].

جمله خبرى در مفهوم دعايى

در مورد آيه (قال ربّ السجن أحبّ اليّ ممّا يدعوننى إليه و إلاّ تصرف عنّى كيدهن أصب اليهنّ و أكن من الجاهلين) (يوسف/33), مى گويد اين جمله معناى دعايى دارد. به همين دليل پس از آن مى فرمايد: (فاستجاب له ربّه فصرف عنه كيدهنّ…)(يوسف/34)

اسناد ضمير جمع به مفرد

(و إنّا إذا أذقنا الانسان منّا رحمة فرح بها و إن تُصبهم سيّئة بما قدّمت أيديهم فإنّ الإنسان كفور)(شورى/48) در اين آيه با آن كه انسان مفرد است; ولى ضمير جمع (هم) به كار رفته است; زيرا انسان در معناى جمع است و كليت پيدا كرده, تمام افراد نوع را شامل مى شود; مانند آيه: (إنّ الانسان لفى خسر. إلاّ الذين آمنوا) (عصر/3ـ2)
همچنين در آيه (و كم من ملك فى السموات) كه پس از آن فرموده: (لاتغنى شفاعتهم) (النجم/26) ضمير هُم به ملك بر مى گردد.




پی نوشت ها:

1. علوى مقدم, محمد , در قلمرو بلاغت,انتشارات آستان قدس رضوى, 1372, 363.
2. همايى, جلال الدين , معانى و بيان, به كوشش ماهدخت بانوهمايى, 1370, مؤسسه نشر هما, 190ـ191.
3. طباطبايى, محمدحسين, تفسير الميزان, ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى, بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى با همكارى مركز نشر فرهنگى رجاء, 1363, 20/79.
4. همايى, جلال الدين , معانى و بيان, 192ـ193.
5. على الجارم و مصطفى امين, البلاغة الواضحة, مؤسسة البعثة قم, 1411ق, 242.
6. علوى مقدم, محمد , در قلمرو بلاغت, 411.
منبع : فصلنامه پژوهشهای قرآنی (28-27) 

 

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved

Fatal error: Exception thrown without a stack frame in Unknown on line 0