• تاريخ: جمعه 26 آبان 1391

امامت در قرآن


           
استاد شهيد مرتضى مطهرى

وضع خاص آياتى كه درباره اهل بيت است مطلبى كه واقعا رمز مانند است اينست كه به طور كلى در قرآن آياتى كه در مورد اهل بيت پيغمبر است و مخصوصا آياتى كه لااقل از نظر ما شيعيان در مورد اميرالمومنين است , يك وضع خاصى دارد و آن اينكه در عين اينكه دلائل و قرائن بر مطلب در خود آيه وجود دارد ولى گويى يك كوششى هست كه اين مطلب در لابلاى مطالب ديگر يا در ضمن مطلب ديگرى گفته شود و از آن گذشته شود . اين جهت را آقاى محمد تقى شريعتى در كتاب خلافت و ولايت در ابتداى بحثشان نسبتا خوب بيان كرده اند . البته ديگران هم اين مطلب را گفته اند ولى در فارسى شايد اول بار بيانى باشد كه ايشان ذكر كرده اند .
رمز مطلب چيست ؟ ضمن پاسخ اين سوال جواب كسانى هم كه مى گويند اگر خدا مى خواست كه[ جانشينى پيغمبر ( ص] ( بر على ( ع ) تنصيص بشود چرا اسمش در قرآن به صورت صريح نيست , داده مى شود .
آيه تطهير

مثلا آيه اى داريم به نام آيه تطهير : انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا ( 1 ) اگر ما باشيم و همين آيه و همين قسمت , مى گوئيم مفاد خيلى آشكارى دارد : خدا چنين اراده كرده است و مى كند كه از شما اهل البيت پليدى را زايل كند , پاك و منزهتان بدارد يطهركم تطهيرا شما را به نوع خاصى تطهيرا و پاكيزه كند . تطهيرى كه خدا ذكر مى كند معلوم است كه تطهير عرفى و طبى نيست كه نظر به اين باشد كه بيماريها را از شما زايل مى كند , ميكروبها را از بدن شما بيرون مى كند . نمى خواهم بگويم اين , مصداق تطهير نيست , ولى مسلم تطهيرى كه اين آيه بيان مى كند , در درجه اول از آن چيزهايى است كه خود قرآن آنها را رجس مى داند . رجس و رجز و اينجور چيزها در قرآن يعنى هر چه كه قرآن از آن نهى مى كند , هر چه كه گناه شمرده مى شود مى خواهد گناه اعتقادى باشد يا گناه اخلاقى و يا گناه عملى . اينها رجس و پليدى است .
اينست كه مى گويند مفاد اين آيه , عصمت اهل بيت يعنى منزه بودن است آنها از هر نوع آلودگى است .
فرض كنيد ما نه شيعه هستيم و نه سنى , يك مستشرق مسيحى هستيم كه از دنياى مسيحيت آمده ايم و مى خواهيم ببينيم كتاب مسلمين چه مى خواهد بگويد.
اين جمله را در قرآن مى بينيم بعد مى رويم سراغ تاريخ و سنت و حديث مسلمين . مى بينيم نه تنها آن فرقه اى كه شيعه ناميده مى شوند و طرفدار اهل بيت هستند بلكه آن فرقه اى هم كه طرفدارى بالخصوصى از اهل بيت ندارند , در معتبرترين كتابهايشان هنگام بيان شان نزول آيه , آن را در وصف اهل بيت پيغمبر دانسته اند و در آن جريانى كه مى گويند آيه در طى آن نازل شد , على ( ع ) هست و حضرت زهرا و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين و خود رسول اكرم . و در احاديث اهل تسنن است كه وقتى اين آيه نازل شد , ام سلمه ( 2 ) كه يكى از زنهاى پيغمبر است مىآيد خدمت حضرت و مى گويد يا رسول الله ! آيا من هم جزء اهل البيت شمرده مى شوم يا نه ؟ مى فرمايد تو به خير هستى ولى جزء اينها نيستى[ . مدارك] اين[ مطلب] هم يكى و دو تا نيست , عرض كردم در روايات اهل تسنن زياد است .
همين آيه را مى بينيم كه در لابلاى آيات ديگرى است و قبل و بعدش همه درباره زنهاى پيغمبر است . قبلش اينست : يا نساء النبى لستن كاحد من النساء ( 3 ) اى زنان پيغمبر ! شما با زنان ديگر فرق داريد ( البته نمى خواهد بگويد امتياز داريد ) , گناه شما دو برابر است زيرا اگر گناهى بكنيد اولا آن گناه را مرتكب شده ايد و ثانيا هتك حيثيت شوهرتان را كرده ايد , دو گناه است . كار خير شما هم دو برابر اجر دارد چون هر كار خير شما دو كار است , همچنانكه اينكه مى گويند ثواب كار خير سادات و گناه كار شرشان مضاعف است نه از باب اينست كه مثلا يك گناه درباره اينها با ديگران فرق دارد بلكه بدين جهت است كه يك گناه آنها مى شود دو گناه . به عنوان مثال اگر يك سيد العياذ بالله مشروب بخورد , غير از اينكه شراب خورده يك كار ديگر هم كرده و آن اينست كه چون منسوب به پيغمبر و ذريه پيغمبر است , هتكى هم از پيغمبر كرده است . كسى كه مى بيند فرزند پيغمبر اينطور علنى بر ضد پيغمبر عمل مى كند , در روح او اثر خاصى پيدا مى شود .
در اين آيات ضميرها همه مونث است : لستن كاحد من النساء ان اتقيتن. معلوم است كه مخاطب , زنهاى پيغمبرند . بعد از دو سه آيه يكمرتبه ضمير مذكر مى شود و به همين آيه مى رسيم : انما يريد الله ليذهب عنكم ( نه عنكن ) الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.
بعد دو مرتبه ضمير مونث مى شود . قرآن هيچ كارى را به گزاف نمى كند .
اولا در اينجا كلمه اهل البيت آورده و قبلا همه اش نساء النبى است : يا نساء النبى . يعنى عنوان نساء النبى تبديل شد به عنوان اهل البيت پيغمبر. و ثانيا ضمير مونث تبديل شد به ضمير مذكر[ . اينها] گزاف و لغونيست , لابد چيز ديگرى است , مطلب ديگرى مى خواهد بگويد غير از آنچه كه در آيات پيش بوده است . آيات قبل و بعد از اين آيه , همه تكليف و تهديد و خوف و رجا و امر است راجع به زنان پيغمبر : و قرن فى بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهليه در خانه هاى خودتان بمانيد و مانند زمان جاهليت تظاهر به زينت نكنيد . همه اش امر است و دستور و تهديد , و ضمنا خوف و رجا كه اگر كار خوب بكنيد چنين مى شود و اگر كار بد بكنيد چنان مى شود .
اين آيه[ يعنى آيه تطهير] بالاتر از مدح است , مى خواهد مسئله تنزيه آنها از گناه و معصيت را بگويد . مفاد اين آيه غير از مفاد آيات ما قبل و ما بعد آن است . در اينجا مخاطب اهل البيت است و در آنجا نساء النبى . در اينجا ضمير مذكر است و در آنجا مونث . ولى همين آيه اى كه مفاد آن اينهمه با ما قبل و ما بعدش مختلف است , در وسط آن آيات گنجانده شده , مثل كسى كه در بين صحبتش مطلب ديگرى را مى گويد و بعد رشته سخنش را ادامه مى دهد . اينست كه در روايات ما ائمه عليهم السلام خيلى تاكيد دارند كه آيات قرآن ممكن است ابتدايش در يك مطلب باشد , وسطش در مطلب ديگر و آخرش در يك مطلب سوم . اينكه در مسئله تفسير قرآن اينقدر اهميت قائل شده اند براى همين است .
نه تنها روايت و ائمه ما گفته اند كه[ ( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس] ( . . . با ما قبل و ما بعدش فرق دارد و مخاطب و مضمونش غير از آنهاست و مربوط به همانهايى است كه آن داستان در ارتباط با آنهاست , بلكه اهل تسنن نيز همه , اين مطلب را روايت كرده اند .
نمونه ديگر : آيه اليوم اكملت . . .

در آيه اليوم اكملت لكم دينكم هم مى بينيم عين همين مطلب هست و بلكه در مورد اين آيه عجيبتر است . قبل از اين آيه همه اش صحبت از يك مسائل خيلى فرعى و عادى است : احلت لكم بهيمه الانعام ( 4 ) گوشت چار پايان بر شما حرام است و تذكيه چنين بكنيد و اگر مردار باشد حرام است و آنهايى را كه خفه مى كنيد ( منحنقه ) حرام است و آنهايى كه با شاخ زدن به يكديگر كشته مى شوند گوشتشان حرام است و . . . يكدفعه مى گويد : اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا . بعد دوباره مى رود دنبال همان مسائلى كه قبلا مى گفت . اساسا اين جمله ها به ما قبل و ما بعدش نمى خورد يعنى نشان مى دهد كه اين , مطلبى است كه در وسط و شكم مطلب ديگرى گنجانده شده و از آن رد شده اند . آيه اى هم كه امروز مى خواهيم بگوئيم عين همين سرنوشت را دارد . يعنى آيه اى است در وسط آيات ديگر كه اگر آنرا برداريم , رابطه آنها هيچ با همديگر قطع نمى شود كما اينكه اگر اليوم اكملت . . . را از وسط آن آيات برداريم , رابطه ما قبل و ما بعدش هيچ قطع نمى شود . آيه اى است در وسط آيات ديگر به طورى كه نمى شود گفت دنباله ما قبل يا مقدمه مابعد است بلكه مطلب ديگرى است . در اينجا نيز قرائن خود آيه و نقلهاى شيعه و سنى همه از همين مطلب حكايت مى كنند , ولى اين آيه را نيز قرآن در وسط مطالبى قرار داده كه به آنها مربوط نيست . حال رمز اين كار چيست ؟ اين , بايد يك رمزى داشته باشد .
رمز اين مسئله

رمزى كه براى اين كار هست , هم از اشاره خود آيه قرآن استفاده مى شود و هم در روايات ائمه ما به همين مطلب اشاره شده است و آن اينست كه در ميان تمام دستورات اسلامى هيچ دستورى نبوده است مثل مسئله خاندان پيغمبر و امامت اميرالمومنين و خصوصيت خاندان پيغمبر كه اينهمه كم شانس اجرا داشته باشد به اين معنا كه به دليل تعصباتى كه در عمق روح مردم عرب وجود داشت , آمادگى بسيار بسيار كمى براى اين مطلب به چشم مى خورد . با اينكه به پيغمبر اكرم راجع به اميرالمومنين دستور مى رسيد , حضرت هميشه اين بيم و نگرانى را داشت كه اگر بگويد , منافقينى كه قرآن پيوسته از آنها نام مى برد مى گويند ببينيد ! ( به اصطلاح معروف ) دارد براى خانواده خودش نان مى پزد . در صورتى كه رسم و شيوه پيغمبر ( ص ) در زندگى اين بود كه در هيچ موردى براى خودش اختصاص قائل نمى شد و اخلاقش اين بود و دستور اسلام هم همين بود كه فوق العاده اجتناب داشت از اينكه ميان خودش و ديگران امتياز قائل بشود و همين جهت عامل بسيار بزرگى بود براى موفقيت پيغمبر اكرم. اين مسئله[ يعنى ابلاغ اينكه جانشين من على ( ع ) است] امر و دستور خدا بود اما پيغمبر ( ص ) مى دانست كه اگر آنرا بيان بكند عده اى ضعيف الايمان كه هميشه بوده اند خواهند گفت ببينيد ! دارد براى خودش امتياز درست مى كند . در آيه اليوم اكملت لكم دينكم ديديم كه قبلش اين بود : اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون مى گويد ديگر كافران اميدى به اين دين ندارند يعنى آنها ديگر از اينكه از آن راهى كه بر عليه اسلام مبارزه مى كردند بتوانند بر اين دين پيروز شوند مايوسند , فهميدند كه ديگر كارشان پيش نمى رود . فلا تخشوهم ديگر از ناحيه كافران نگرانى نداشته باشيد . و اخشون ولى از من بيم داشته باشيد , كه عرض كردم مقصود اينست كه بيم داشته باشيد زيرا اگر در داخلتان خراب بشويد , به حكم سنتى كه من دارم كه هر قومى چنانچه[ در جهت فساد] تغيير بكند من هم نعمت خويش را از آنها سلب مى كنم ,[ نعمت اسلام را از شما سلب مى نمايم] . در اينجا[ ( و اخشون] ( كنايه است از اينكه از خودتان بترسيد , از من بترسيد از باب اينكه از خودتان بترسيد يعنى بيم از داخل است , ديگر از خارج بيمى نيست . از طرفى هم مى دانيم كه اين آيه در سوره مائده است و سوره مائده آخرين سوره اى است كه بر پيغمبر نازل شده يعنى اين آيه در همان دو سه ماه آخر عمر پيغمبر در وقتى كه اسلام قدرتش بسط يافته بود نازل گرديده است .
در آيه اى كه قبلا عرض كردم نيز همين مطلب را كه از داخله مسلمين بيم هست ولى از خارج بيم نيست مى بينيم . مى گويد : يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس اصلا ما غير از اين آيه , ديگر آيه اى در قرآن نداريم كه بخواهد پيغمبر را[ به انجام كارى] تشويق كند . مثل اينست كه شما مى خواهيد كسى را به كارى تشويق كنيد , او يك قدم جلو مى گذارد و يك قدم عقب , بيم دارد .
p;در اين آيه پيغمبر را دعوت مى كند كه ابلاغ كن , از يك طرف تهديدش مى كند و از طرف ديگر تشويق مى نمايد يعنى تسليش مى دهد . تهديدش مى كند كه اگر اين موضوع ابلاغ نشود , تمام رسالت تو بيهوده است و تسليش مى دهد كه نترس ! خدا تو را از اين مردم نگهدارى مى كند : و الله يعصمك من الناس . در آيه : اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم فرمود ديگراز كافران نترسيد . مسلما پيغمبر ( ص ) در درجه اول نبايد از كافران بترسد ولى آيه : يا ايها الرسول . . . نشان مى دهد كه پيغمبر نگرانى دارد . پس اين نگرانى از داخل مسلمين است . حالا من كار ندارم كه آنهايى كه از داخل مسلمين[ پذيراى اين موضوع يعنى جانشينى على ( ع ) نبودند] كافر باطنى بودند يا نبودند , بالاخره اين موضوع به گونه اى بود كه آمادگى آنرا نداشتند و حاضر به پذيرش آن نبودند .
شواهد تاريخى

اتفاقا جريانهاى تاريخى هم همين را حكايت مى كند يعنى جامعه شناسى مسلمين را همينطور نشان مى دهد . لهذا عمر گفت : ما كه على را به خلافت انتخاب نكرديم , حيطه على الاسلام بود يعنى براى اسلام احتياط كرديم , زير بارش نمى رفتند , قبول نمى كردند . يا در جاى ديگر كه با ابن عباس صحبت مى كرد به او گفت : قريش اين كار را صحيح نمى ديد كه امامت در همان خاندانى باشد كه نبوت هم در همان خاندان بوده . يعنى گفت نبوت كه در خاندان بنى هاشم پيدا شد طبعا براى بنى هاشم ا متياز شد . قريش حساب كرد كه اگر خلافت هم در اين خاندان باشد همه امتيازات از آن بنى هاشم مى شود .
از اين جهت بود كه قريش نسبت به اين مطلب كراهت داشت ابن عباس هم جوابهاى خيلى پخته اى به او داد . آياتى را از قرآن در اين زمينه خواند كه جوابهاى بسيار پخته اى است .
بنابر اين در جامعه مسلمين يك وضعى بوده است كه به عبارتها و زبانهاى مختلف بيان شده است . قرآن به آن صورت مى گويد , عمر همان را به بيان و صورت ديگرى مى گويد . يا مثلا مى گفتند على ( ع ) از باب اينكه در جنگهاى اسلامى خيلى از افراد و سران عرب را كشته است و مردم عرب هم مردم كينه جويى هستند و بعد از آنكه مسلمان شدند نيز كينه پدر كشى و برادر كشى آنها نسبت به على محفوظ بود ,[ براى خلافت مناسب نيست] . عده اى از اهل تسنن هم مى خواهند همينها را عذر درست كنند , مى گويند درست است كه افضليت و مقام و ارجحيت على ( ع ) روشن بود ولى اين جهت هم بود كه خيلى دشمندار بود .
بنابر اين يك نوع نگرانى در زمان پيغمبر وجود داشته است براى تمرد از اين يك دستور . شايد سر اينكه قرآن اين آيات را با قرائن و دلائل ذكر كرده اينست كه هر آدم بى غرضى مطلب را بفهمد ولى نخواسته مطلب را به صورتى در آورد كه آنهايى كه مى خواهند تمرد بكنند , تمردشان به صورت تمرد در مقابل قرآن و اسلام در آيد . كانه مى خواهد بگويد : آنها كه به هر حال تمرد مى كنند پس تمردشان به شكلى در نيايد كه به معنى طرد قرآن در كمال صراحت باشد , اقلا يك پرده اى بتوانند برايش درست كنند . اينست كه ما مى بينيم آيه تطهير را در وسط آن آيات قرار مى دهد ولى هر آدم فهيم و عاقل و مدبر و متدبرى مى فهمد كه اين , چيز ديگرى است . آيه : اليوم اكملت را آنطور قرار مى دهد و آيه : يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك را اينطور .
آيه انما وليكم الله. . .

آيات ديگر در اين زمينه نيز به گونه اى هستند كه فكر و انديشه را بر مى انگيزد ب راى اينكه انسان بفهمد كه در اينجا چيزى هست , و بعد هم به كمك نقلهاى متواتر قضيه ثابت مى شود . مثل آيه : انما و ليكم الله و رسوله و الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون ( 5 ) تعبير عجيبى است : ولى امر شما خداست و پيغمبر و آنها كه نماز را به پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند . زكات دادن در حال ركوع يك كار عمومى نيست كه بشود آنرا به صورت يك اصل كلى ذكر كرد بلكه اين مطلب نشان مى دهد كه اشاره به يك واقعه معين است . هم تصريح نكرده است تصريحى كه تمرد از آن نزد دوست و دشمن تمرد از قرآن شمرده شود , و هم تفصيح كرده است يعنى طورى بيان نموده كه هر آدم بى غرضى مى فهمد كه در اينجا يك چيزى هست و اشاره به يك قضيه اى است[ . ( الذين يوتون الزكوه و هم راكعون در حال ركوع زكات مى دهند] ( يك امر معمولى نيست , يك قضيه استثنايى است كه اتفاقا رخ مى دهد . اين قضيه چه بوده است ؟ مى بينيم همه اعم از شيعه و سنى گفته اند كه اين آيه درباره على بن ابيطالب است .
سخن عرفا

آيات ديگرى نيز هست كه تدبر عميق مطلب را روشن مى كند . اينست كه عرفا از قديم سخنى گفته اند و البته اين سخن در خود شيعه هست و عرفا آنرا خوب بيان كرده اند . مى گويند مسئله امامت و ولايت باطن شريعت است .
يعنى كسى به اين مطلب مى رسد كه اندكى از قشر عبور كرده باشد و به مغزولب پى برده باشد , و اساسا مسئله امامت و ولايت در اسلام يك مسئله لبى بوده يعنى افراد عميق آنرا درك مى كرده و مى فهميده اند , ديگران دعوت شده اند كه به اين عمق برسند , حال برخى مى رسند و برخى نمى رسند .
اكنون مى رويم سراغ بعضى آيات ديگر . ما مى خواهيم با استدلالهايى كه شيعيان مى كنند آشنا شويم و منطق آنها را درك كنيم .
امامت در شيعه مفهومى است نظير نبوت

آيه اى است در قرآن كه اين هم جزء همين سلسله آيات است و آيه عجيبى است . البته اين آيه راجع به شخص اميرالمومنين نيست , راجع به خود مسئله امامت است به همان معنايى كه عرض كردم و اكنون اشارتا تكرار مى كنم .
گفتيم كه اين بسيار اشتباه بوده از قديم در ميان متكلمين اسلامى كه مسئله را به اين صورت طرح كرده اند : شرايط امامت چيست ؟ مسئله را طورى فرض كردند كه امامت را هم ما قبول داريم و هم اهل تسنن ولى در شرايطش با همديگر اختلاف داريم , ما مى گوئيم شرط امام اينست كه معصوم و نصوص باشد , آنها مى گويند نه . در صورتى كه آن امامتى كه شيعه به آن اعتقاد دارد , اصلا سنى معتقد به آن نيست . آنچه اهل تسنن به نام امامت معتقدند, يك شان دنيايى امامت است كه يكى از شئون آن است . مثل اينكه در باب نبوت , يكى از شئون پيغمبر اين بود كه حاكم مسلمين بود اما نبوت كه مساوى با حكومت نيست . نبوت خودش يك حقيقتى است كه هزاران مطلب در آن هست . از شئون پيغمبر اين است كه با بودن او مسلمين حاكم ديگرى ندارند و وى حاكم مسلمين هم هست . اهل تسنن مى گويند امامت يعنى حكومت , و امام يعنى همان حاكم ميان مسلمين , فردى از افراد مسلمين كه بايد او را براى حكومت انتخاب كنند . آنها بيش از حكومت بالا نرفتند . ولى امامت در شيعه مسئله اى است تالى تلو نبوت و بلكه از بعضى از درجات نبوت بالاتر است يعنى انبياى اولوالعزم آنهايى هستند كه امام هم مى باشند . خيلى از انبياء اصلا امام نبوده اند . انبياى اولوالعزم در آخر كار به امامت رسيده اند .
غرض اينكه وقتى چنين حقيقتى را قبول كرديم , همانطور كه تا پيغمبرهست صحبت اين نيست كه چه كسى حاكم باشد زيرا او يك جنبه فوق بشرى دارد , تا امام هست نيز صحبت كس ديگرى براى حكومت مطرح نيست . وقتى او نيست ( حالا يا اصلا بگوئيم موجود نيست و يا بگوئيم مثل عصر ما غايب است ) آنگاه صحبت حكومت به ميان مىآيد كه حاكم كيست . ما نبايد مسئله امامت را با مسئله حكومت مخلوط بكنيم و بعد بگوئيم اهل تسنن چه مى گويند و ما چه مى گوئيم . اين , مسئله ديگرى است . در شيعه امامت پديده و مفهومى است درست نظير نبوت آنهم عاليترين درجات نبوت . بنابراين ما شيعه قائل به امامت هستيم و آنها اصلا قائل نيستند نه اينكه قائل هستند و براى امام شرايط ديگرى قائلند .
امامت در ذريه ابراهيم (ع)

آيه اى كه مى خواهم بخوانم , راجع به مفهوم امامت به همين معنى است كه شيعيان مى گويند . شيعه مى گويد از اين آيه استفاده مى شود كه يك حقيقت ديگرى وجود دارد به نام امامت كه نه فقط بعد از پيغمبر اسلام بلكه از زمانى كه پيامبران ظهور كردند وجود داشته است و اين حقيقت در ذريه ابراهيم باقى است الى يوم القيامه . آن آيه در سوره بقره است : و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس امام قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين ( 6 ) و آنگاه كه خدا ابراهيم را با فرمانهايى آزمايش كرد و او اين آزمايشها را به حد كمال و اتمام رساند . . .
ابراهيم ( ع ) در معرض آزمايشها:
دستور مهاجرت به حجاز

خود قرآن راجع به آزمايشهاى ابراهيم مطالبى ذكر كرده است , از مقاومتش در مقابل نمرود و نمروديها كه حاضر شد در آتش برود و به آتشش افكندند , تا جريانهاى ديگرى كه بعدها برايش رخ داد . يكى از آنها اين بود كه يك فرمان عجيبى كه اجراى آن جز براى كسى كه در مقابل امر خدا تعبد مطلق داشته باشد و بى چون و چرا تسليم باشد براى احدى ممكن نيست به او مى رسد . پير مردى كه اولاد نداشته , براى اولين بار همسرش هاجر در سن هفتاد هشتاد سالگى مى زايد . به او دستور مى رسد كه از شام و سوريه بايد بروى به منطقه حجاز و در همين محل فعلى مسجد الحرام اين زن و بچه را بگذارى و خودت هم از آنجا بروى . اين اصلا با هيچ منطقى جز منطق تسليم مطلق و اينكه چون امر خداست ( اين را حس مى كرده زيرا وحى بوده ) من اطاعت مى كنم , جور در نمىآيد . ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوه . ( 7 ) البته او خودش به وحى الهى مى داند كه نهايت امر چيست ولى از عهده امتحان به خوبى بر آمد
فرمان ذبح فرزند

از اينها بالاتر قضيه ذبح فرزند است . به او مى گويند بايد با دست خودت سر فرزندت را ببرى در همين منى كه امروز ما به يادگار آن تسليم فوق العاده اى كه ابراهيم نشان داد گوسفند قربانى مى كنيم . ( چون خدا گفته انجام مى دهيم , چون و چرا هم ندارد ) . بعد از دو سه بار كه در عالم رويا به او وحى مى شود و يقين مى كند كه اين , وحى الهى است , مطلب را با فرزندش در ميان مى گذارد . فرزندهم بدون چون و چرا مى گويد : يا ابت افعل ما تومر هر چه به تو فرمان رسيده است انجام بده . ستجدنى ان شاء الله من الصابرين ( 8 ) انشاء الله خواهى ديد كه من هم خويشتندارى خواهم كرد . قرآن چه عجيب تابلو را مجسم مى كند : فلما اسلما چون ايندو تسليم شدند يعنى در مقابل امر ما تسليم نشان دادند و تله للجبين و او را به پيشانى خواباند ( يعنى وقتى آخرين مرحله رسيد كه نه ابراهيم شك داشت كه بايد سر بچه اش را ببرد و نه اسماعيل شك داشت كه سرش بريده مى شود , پدر با طمانينه كامل و پسر با طمانينه كامل ) و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرويا ( 9) فرياد كرديم , وحى كرديم كه ابراهيم ! تو رويا را به حقيقت رساندى , انجام دادى . يعنى هدف ما سر بريدن نبود , ما نمى خواستيم كه سر بريده شود . نگفت لازم نيست كه اين كار را عملى بكنى . گفت عملى كردى , تمام شد چون آن چيزى كه ما خواستيم اين نبود كه سر اسماعيل بريده شود بلكه ظهور اسلام و تسليم شما پدر و فرزند بود كه انجام شد .
ابراهيم ( ع ) به نص قرآن , در پيرى خداوند به او فرزند داد .
نص قرآن است كه وقتى فرشتگان آمدند و به او خبر دادند كه خداوند به تو فرزند خواهد داد , زنش گفت : ّللد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا من پير زن بزايم با اين شوهر پير مردم ؟ ! ( يك آقا شيخ مهدى بود مازندرانى به شوخى مى گفت بيشتر روى هذا بعلى شيخا تكيه داشت ) اتعجبين من امر الله و بركاته عليكم اهل البيت ( 10 ) فرشتگان به او گفتند نه , رحمت خدا و بركات اوست بر شما اهل بيت . بنابراين خداوند به ابراهيم در پيرى فرزند داده است . پس تا جوان بود بچه نداشت . او هنگامى فرزنددار شد كه پيغمبر شده بود چون آيات قرآن درباره ابراهيم ( ع ) كه خيلى زياد است نشان مى دهد كه ابراهيم پس از سالها كه پيغمبر بود در اواخر عمر و در سنين هفتاد هشتاد سالگى خداوند به او فرزند مى دهد و ده بيست سال بعد از آن هم زنده بوده است تا وقتى كه اسحاق و اسماعيل هر دو بزرگ مى شوند و اسماعيل آنقدر بزرگ مى شود كه با كمك ابراهيم ( ع ) خانه كعبه را مى سازند .
آيه : و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين . ( 11 ) مى گويد خدا ابراهيم را مورد آزمايشها قرار داد و او آن آزمايشها را به نهايت و اكمال رساند . آنگاه خدا به او گفت من تو را امام قرار مى دهم . ابراهيم گفت آيا از ذريه من هم ؟ جواب دادند كه ستمگرانشان نه . اين آيات مربوط به چه زمانى است ؟ آيا مربوط به اوايل عمر ابراهيم است ؟ مسلما مربوط به دوره قبل از نبوت نيست چون صحبت وحى است . مربوط به دوران نبوت است . آيا اوايل دوره نبوت است ؟ نه , اواخر است به دو دليل , يكى اينكه مى گويد بعد از آزمايشها بود . آزمايشهاى ابراهيم همه در طول دوره نبوت بوده و مهمترين آنها در اواخر عمر ابراهيم بوده است . و ديگر آنكه در همين آيه صحبت از ذريه اوست . از اينكه گفته است : و من ذريتى معلوم مى شود كه بچه داشته است .
اين آيه به ابراهيم رسول نبى تازه در آخر عمر مى گويد ما مى خواهيم به تو يك شان ديگر و يك منصب عليحده بدهيم : انى جاعلك اللناس اماما .
معلوم مى شود كه ابراهيم پيغمبر بوده است , رسول بوده است , اين مراحل را طى كرده بوده است ولى يك مرحله ديگر بوده كه هنوز ابراهيم به آن نرسيده بوده است , و نرسيد مگر بعد از پايان دادن تمام آزمايشها . آيا اين نشان نمى دهد كه در منطق قرآن يك حقيقت ديگرى هست كه نامش امامت است ؟ حال معناى امامت چيست ؟
امامت عهد خداست

امامت يعنى انسانى در حدى قرار بگيرد كه به اصطلاح يك انسان كامل باشد كه اين انسان كامل به تمام وجودش مى تواند پيشواى ديگران باشد . ابراهيم فورا به ياد ذريه و نسلش مى افتد : خدايا و از ذريه من چطور ؟ از نسل من چطور ؟ جواب مى دهند : لا ينال عهدى الظالمين . در اينجا مسئله امامت عهد خدا ناميده شده است . اينست كه شيعه مى گويند امامتى كه ما مى گوئيم , با خداست و لهذا قرآن هم مى گويد[ : ( عهدى] ( يعنى عهد من است نه عهد مردم . ما وقتى كه بدانيم امامت غير از مسئله حكومت است ديگر تعجب نمى كنيم كه بگوئيم با خداست . مى گويند حكومت با خداست يا با مردم ؟ اين حكومتى كه ما مى گوئيم غير از امامت است . امامت عهد من است و عهد من به ستمگران فرزندان تو نمى رسد . نه گفت[ ( نه] ( به طور كلى , و نه گفت[ ( آرى] ( به طور كلى . چون اينطور تفكيك كرد و ستمگرانشان را كنار گذاشت , پس غير ستمگران باقى مانند و اين آيه نشان مى دهد كه در نسل ابراهيم امامت اجمالا وجود دارد .
آيه ديگر

آيه ديگر قرآن در اين زمينه : وجعلها كلمه باقيه فى عقبه ( 12 ) نيز درباره ابراهيم است . مى فرمايد خداوند اين را[ يعنى امامت را] به صورت يك حقيقت باقى در نسل ابراهيم باقى گذاشت .
مقصود از ظالم چيست؟

آنوقت مسئله ظالمين پيش مىآيد . ائمه عليهم السلام هميشه به اين آيه ظالمين استدلال كرده اند . مقصود از ظالم چيست ؟ از نظر قرآن هر كسى كه به نفس خود يا به غير ظلم كند ظالم است . در عرف مردم هميشه ما ظالم به غير و كسى را كه به حقوق مردم تجاوز مى كند مى گوئيم[ ( ظالم] ( ولى [ (ظالم] ( در قرآن اعم است از كسى كه به غير تجاوز كند يا به خود . كسى كه به غير تجاوز كند باز به خود ظلم كرده است . در قرآن آيات زيادى است در شرح ظلم به نفس .
علامه طباطبائى از يكى از اساتيدشان نقل مى كنند كه در ارتباط با سوالى كه ابراهيم ( ع ) درباره فرزندانش كرد , نسل ابراهيم , ذريه ابراهيم از نظر بد بودن و خوب بودن اينطور تفسير مى شود : يكى اينكه فرض كنيم كه افرادى بودند كه از اول تا آخر عمر هميشه ظالم بودند . ديگر اينكه فرض كنيم كه در اول عمر ظالم بودند , در آخر عمر خوب شدند . سوم آنكه در اول عمر خوب بودند , بعدها ظالم شدند . و چهارم اينكه هيچوقت ظالم نبودند . مى گويند محال است كه ابراهيم ( ع ) امامت را با اين شان بزرگى كه خود او مى دانست قضيه از چه قرار است كه بعد از دوران نبوت و رسالت به او مى گويند چنين منصبى را به تو مى دهيم , براى آن بچه هايى خواسته باشد كه از اول تا آخر عمرشان ظالم و بد كار بودند . همچنين محال است كه تقاضاى ابراهيم براى آن فرزندانش باشد كه اوايل عمرشان خوب بودند اما اكنون كه مى خواهند اين منصب را به آنها بدهند , بدند . ابراهيم ( ع ) اگر تقاضا كرده باشد براى فرزندان خوبش تقاضا كرده است . خوبها دو قسمند : خوبهايى كه از اول تا آخر عمر هميشه خوب بوده اند , و خوبيهايى كه اول بد بوده اند و حالا خوب شده اند , وقتى كه مورد تقاضاى ابراهيم مشخص شد كه از ايندو تجاوز نمى كند , پس شامل كسانى مى شود ك ه اگر چه اكنون ظالم و ستمگر نيستند ولى در گذشته آلودگى داشته اند و سابقه شان خوب نيست[ . ولى مى بينيم] قرآن مى گويد : لا ينال عهدى الظالمين آنها كه سابقه ظلم دارند , نه . عهد من به ستمكاران نمى رسد. مسلما آنكه بالفعل ظالم است كه يا هميشه ظالم بوده و يا قبلا نبوده و بالفعل ظالم است , مورد تقاضا نيست . بنابر اين قرآن نفى مى كند كه امامت به كسى برسد كه سابقه اش بد است .
اينست كه شيعه بر اين اساس استدلال مى كنند كه امكان ندارد امامت به كسانى برسد كه دورانى از عمرشان را مشرك بوده اند .
پی نوشت ها:
1 - سوره احزاب آيه 33 .
او زنى است كه در ميان ما شيعه فوق العاده احترام دارد , بعد از خديجه مجللترين زن پيغمبر است . در ميان اهل تسنن هم خيلى محترم است . از نظر آنها بعد از خديجه و عايشه , ام سلمه است .
3 - سوره احزاب آيه 32 .
4 - سوره مائده , آيه 1 .
5 - سوره مائده آيه 55 .
6 - سوره بقره آيه 124 .
7 - سوره ابراهيم , آيه 37 .
8 - سوره صافات آيات 102 و 103 .
9 - سوره صافات آيه 104 .
10 - سوره هود آيات 72 و 73 .
11- سوره بقره آيه 124 .
12- سوره زخرف آيه 28 .

منبع: بانک مقالات مرکز فرهنگ و معارف
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved