• تاريخ: پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390

جمادی الثانی


           

روز اول

 

   سيد روايت كرده كه در اين ماه در هر وقت كه خواهد چهار ركعت نماز كند يعنى بدو سلام و در ركعت اول بعد از حمد يك مرتبه آية الكرسى بخواند و بيست و پنج مرتبه اناانزلناه و در دوم حمد و تكاثر و بيست و پنج مرتبه توحيد و در سوم حمد و سوره جحد (کافرون) و بيست و پنج مرتبه سوره فلق و در چهارم حمد و سوره نصر و بيست و پنج مرتبه سوره ناس بخواند و بعد از سلام از ركعت چهارم هفتاد مرتبه تسبيحات اربعه و هفتاد مرتبه صلوات و سه مرتبه اللهم اغفر للمؤ منين و المؤ منات بگويد: پس سر بسجده گذارد و سه مرتبه بگويد: ياحى ياقيوم يا ذالجلال و الاكرام يا الله يا رحمن يارحيم يا ارحم الراحمين پس حاجت خود را بخواهد، پس هر كه اين عمل را بجا آورد: خدا او را و مال و اهل و اولاد و دين دنياى او را تا سال آينده، حفظ كند اگر در آن سال بميرد، بر شهادت بميرد يعنى ثواب شهيدان داشته باشد.


روز سوم

  در اين روز، سنه 293، در قريه سناباد، هارون الرشيد - بن مهدى بن منصور در طوس وفات كرد. قبرش در همان بقعه منوره رضوانه - سلام الله عليه - در پشت سر آنحضرت واقع است. دعبل اشاره باين دو قبر نموده در اين اشعار كه گفته :

قبر فى طوس خير الناس كلهم

 

و قبر شر هم هذا على العبر

 

ما ينفع الرجس من قرب الزكى ولا

 

على الزكى بقرب الرجس من ضرر

 

هيهات كل امرى رهن بما كسبت

 

له يداه فخذ ما شئت او فذر

هارون بيست و سه سال و چند ماه، خلافت كرد. او از سلطنت بهره زیادی داشته. جاحظ گفته: هارون چیز هایی داشت که دیگران از آن بی بهره بودند.به این معنی كه وزرايش بر امكه بودند و قاضى او ابويوسف و شاعرش مروان بن ابى حفصه و نديم او عباس بن محمدپسرعم پدرش و زوجه اشزبيده و مغنى او ابراهيم موصلى و حاجبش فضل بن ربيع بوده که هر كدام از آنها خصايص و امتيازى خاص داشته اند .

   در اين روز، سنه 11، موافق روايت طبرى از حضرت صادق (ع ) و بنا بقول شيخين و سيد و كفعمى و بهائى و غيره، حضرت فاطمه عليها السلام وفات یافته است. در روز وفات حضرت زهراء، اختلاف بسيار است و اظهر آن است كه بقاى آن مظلومه بعد از پدر بزرگوارش، نود و پنج روز بوده.به هر حال بعد از پدر بزرگوار خود، در دنيا چندان مكث نكرد و پيوسته نالان و گريان بود به حدي كه او را يكى از بكاؤون خمس شمردند و اهل مدينه ازكثرت گريه او شكايت كردند. در اين مدت قليل آن قدر اذيت و درد كشيد كه خدا داند و اگر كسى تأمل كند در اين كلماتی كه امير المؤ منين عليه السلام بعد از دفن او با قبر پيغمبر خطاب كرده، مي داند كه صدمات آنمظلومه چه مقدار بوده. به سندهاى معتبر وارد شده كه چون امير المؤ منين (ع ) از دفن فاطمه فارغ شد، حزن و اندوه، آن حضرت را در بر گرفت. آب ديده هاى مباركش جارى شد. رو به قبر حضرت رسالت (ص ) گردانيد و بر آنحضرت سلام كرد از جانب خود و فاطمه، و بعضی از دردهاى دل خود را ذكر كرد. تا آن كه عرض كرد: امانت خود را به خود برگرداندى و گروگان خود را از من باز گرفتى .چقدر آسمان سبز و زمين گرد آلود در نظر من قبيح است. يارسول الله! اندوه من تمام نخواهد شد تا آن كه حق تعالی مرا به آن خانه ای كه اكنون تو در آن جا مقيمى بیاورد. در دلم جراحتى است چرگ آرنده و در سينه ام اندوهى است جا بدر آورنده، چه بسيار زود جدائى ميان ما افتاد. از حال خود، به خدا شكايت ميكنم. و ستنبك ابنتك بتظافر امتك على هضمها فاحفه السؤال و استخبرها الحال فكم من غليل معتلج بصدرها لم تجدالى بثه سبيلا و ستقول و يحكم الله و هو خير الحاكمين. يعنى : و بزودى خبر خواهد داد ترا دختر تو بمعاونت و يارى كردن امت تو يكديگر را بر غصب حق من و ظلم كردن در حق او، پس از او بپرس احوال را، چه بسيار غم ها در سينه او بر روی هم نشسته بود كه نمى توانست به كسى اظهار كند و بزودى همه را به تو خواهد گفت و خدا از براى او حكم خواهد كرد و او بهترين حكم كنندگان است. ابن شهر آشوب و غيره روايت كرده كه چون خواستند فاطمه را در قبر گذارند دو دست شبيه به دست هاى پيغمبر از ميان قبر پيدا شد و آنحضرت را گرفت و به قبر برد.

  و نيز در اين روز سنه 211 اسماعيل بن قاسم شاعر معروف به ابوالعتاهيه، وفات يافت. او عاشق عتبه كنيز خيزران بود و اشعار او در تعشق با عتبه و نوادر قضاياى او باوى در زمان مهدى و هادى و رشيد، بسيار است

 

روز پنجم

 

  در اين روز، سنه 404، سلطان بهاء الدولة بن عضد الدولة ديلمى، از دينا رفت و پسرش سلطان الدوله به جاى وى نشست .

  و در اين روز، سنه 428، مهيار ديلمى، شاعر امامى معروف، وفات كرد. مهيار، از اولاد انوشيروان است و مجوسى بود و به دست سيد رضى اسلام آورد.

  در اين روز، سنه 661 بنا بر قولى، در قصبه قونو، المولى جلال الدين محمد بن محمد معروف به مولى رومى صاحب كتاب مثنوى وفات كرد. اصلش از بلخ است ولكن چون ببلاد روم هجرت كرده و در قصبه قونو توقف كرده، معروف به رومى شده. او شيخ عطار و حكيم سنائى و شمس الدين تبريزى را درك كرده. مثنوى را به امر مير حسام الدين چلپى قونوى رومى نوشته.

 

روز ششم

 

در اين روز محمد بن على واعظ، معروف به ابوطالب مكى صاحب، قوت القلوب، در بغداد وفات كرد.

روز هفتم


  در اين روز، سنه 13 ابتدای مرض ابوبكر بود. مسعودى در سبب موت او فرموده: يهود، زهرى در طعامی ریخت. ابوبكر و حارث بن كلده از آن خوردند. حارث از اثر زهر، كورشد و (ابوبكر رنجورشد و پانزده روز مریض بود تا وفات كرد. در حال احتضار گفت: سه كار در دنيا كردم كه كاش به جا نياورده بودم و يكى از آن سه چيز را كه ذكر كرده اين است كه كاش تفتيش خانه فاطمه نمي كردم .

و در اين روز، سنه 544، قاضی عياض مغربى،  محدث اديب نحوى وفات كرد. او تصنيفاتى در شرح صحيح مسلم  و تفسير غريب صحاح ثلثه، يعنى موطا و صحيح شيخين دارد .

روز نهم


  در شب این روز، سنه 1135، ملا عبدالله بن شيخ صالح سماهيجى بحرانى، در بهبهان وفات يافت. اين شيخ، بر عكس والدش، اخبارى است و صاحب مؤ لفات است كه از جمله كتاب صحيفه علويه است كه شيخ ما محدث نورى - نورالله قبره - استدراك آن نموده و صحيفه ثانيه علويه را نوشته .

روز دهم

 

  در اين روز، سنه 640: مستنصر بالله، وفات كرد. او هم کسی است كه در بغداد، در سمت شرقى دجله، مدرسه اى بى مثل و مانند بنا كرد و موقوفه بسيار براى آن مدرسه قرار داد و چهار مدرس براى او تعيين كرد كه به چهار مذهب درس بگويند. بدان كه مورخين گفته اند : هر ششم از خلفاى بنى عباس يا مخلوع بوده يا مقتول، يا مخلوع و مقتول . اين ضابطه محكم است مگر در مورد مستنصر زيرا او خليفه سى و ششم و ششم هر ششم است كه نه مخلوع گشت ونه مقتول. البته اگر بعد از مقتدرالله، عبدالله بن المعتز، مرتضى بالله در عداد خلفا شمرده شود، چنانچه دميرى كرده، ضابطه به جاى خود محكم است.

 

روز یازدهم


  در اين روز، سنه 398، بديع الزمان همدانى احمد بن الحسين فاضل، شاعر امامى در هرات وفات يافت. گويند: سكته كرده بود، گمان كردند كه مرده است. او را دفن كردند. در قبر به هوش آمد و صدا بلند كرد، چون قبر را شكافتند، ديدند كه دست خود را بر ريش خود و گرفته و از هول قبر وفات كرده. او بديع الزمان، مبدع مقامات است كه حريرى نسج بر منوال او نموده . و له الرسائل البديعة و النظم المليح فمن رسائله الماء اذا طال مكثه ظهر خبثه و اذا سكن متنه تحرك نتنه و كذلك الضيف يسمح لقائه اذا طال ثراثه و يثقل ظله اذا انتهى محله،

 

روز دوازدهم

 
  در اين روز، سنه 643: ابوالحسن على بن محمد مقرى نحوى شافعى، ملقب به علم الدين سخاوى،  شارح قصيده شاطبيه در قراء، در دمشق وفات يافت .

روز چهاردهم

 

  در اين روز، سنه 505، ابو حامد محمد بن محمد غزالى طوسى شافعى، صاحب احياءالعلوم وفات كرد. او پنجاه و چهار سال عمر کرد. علماء سنت از غزالى، تعبير به حجة الاسلام كرده اند و از او ستايش بليغ نموده اند. تصانيفش در نهايت خوبى و كامل است. احياءالعلوم  او، رب النوع كتب اخلاقيه است. برادرش احمد، آن را مختصر كره و آن را احياء الاحياء نامیده. چنانچه محقق فيض كاشانى آن را مهذب نموده و محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء نام گذاری کرده.
غزالى سنه 450، در طوس به دنیا آمد. نزد امام الحرمين، در نيشابور تلمذ كره. نظام الملك طوسى كه وزير سلاطين سلجوقيه بود و عنايتى زیادی به فقهاء و صوفيه داشت و اولین كسى است كه انشاء مدرسه كرد، عنايتى تمام به غزالى داشت و احترام او را فرو گذار نمي كرد و تدريس نظاميه بغداد را به او تفويض نمود. در سنه 484، به بغداد رفت. اهل عراق چون بر كمال و فضل او مطلع شدند، شيفته او گرديدند. مدت ده سال آن جا بود و قريب سيصد نفر از اعيان اهل علم، در درسش حاضر مي شدند. آن گاه زهد ورزيد و عزلت اختيار كرد و به دمشق رفت و احياء را تصنيف كرد. آن گاه به جانب مصر و اسكندريه سفر كرد. سپس به طوس مراجعت نمود و مشغول تصنيف شد.در زمانی كه عزلت اختيار كرده بود، وزير نامه ای به اونوشت و از او خواهش كرد که به بغداد برود. غزالى عذر خواست و جواب شافى براى او نوشت. غزالى با تشديد زاى و بتخفيف نيز نقل شده و منسوب است به غزاله كه يكى از قراى طوس است .

روز پانزدهم


  بنابر قول شيخين و كفعمى، در اين روز، سنه 73، عبدالله بن زبير به قتل رسيد. كفعمى گفته: در اين روز نيز عبدالله بن زبير، كعبه را منهدم كرد و از براى آن، دو در قرار داد كه يكى از داخل شوند و از در ديگر بيرون شوند و اين بود تا عبدالملك خانه را به حالت اولیه برگردانيد. عبدالله، پدرش زبير ابن العلوم بن خويلد اسدى است كه مادرش صفيه عمه پيغمبر و پدرش برادر حضرت خديجه است و حضرت امير عليه السلام در حق او فرموده :مازال الزبير رجلا منا اهل البيت حتى نشأ ابنه المشوم عبدالله. اهل سنت او را از حواريين حضرت رسول (ص ) و از عشره مبشره شمرده و مقتلش در جمل گذشت .
مادر عبدالله، اسماء ذات النطاقين، دختر ابوبكر است. او در سال اول هجرت، اولىین کودکی است که از مهاجرين به دنيا آمد. مسلمانان از ولادت او بسيار شاد شدند. او در واقعه جمل در ركاب خاله اش حاضر بود. او مرد دلير و نیرو مندی بود. مبارزه او با اشتر و قول او:اقتلونى و مالكا و اقتلوا مالكا معى معروف است. او يكى از آن چهار نفر است كه موبر صورتشان نروئيد، ايشان: قيس بن سيعدانصارى و شريح قاضى و احنف بن قيس - معروف بكثرة الحلم - و عبدالله زبير مي باشند و به همين جهت ، اين جماعت را سادات الطلس گويند. بالجمله ، عبدالله بن زبير، مردى بخيل و لئيم و بد خلق و حسود بوده و با اميرالمومنين (ع ) نهايت عدوات داشت و چهل روز خطبه خواند و صلوات بر سول خدا، كه در خطبه بايد ذكر شود، ترك كرد و گاه گاهى در خطبه هاى خود سب اميرالمومنين عليه السلام مي نمود. عائشه او را بسيار دوست داشت به حدي كه گفته اند: بعد از ابوبكر، هيچ كس را مثل او دوست نمي داشت و خود را به اسم او مكناة كرده بود. (ام عبدالله)
در سنه 60 كه معاويه از دنيا، رخت بر بست و يزيد به جاى وى نشست چند نفر از بيعت او امتناع كردند از جمله عبدالله بين زبير بود. يزيد بعد از فراغ از واقعه طف و حره، مسلم بن عقبه را به جهت دفع او به مكه فرستاد و در ايامي كه لشكر يزيد با ابن زبيرمی جنگید، خبر مرگ يزيد. او که خود را بی رقیب می دید، عوى خلافت كرد. سپس مشغول به تعمیر کعبه شد. هفتاد نفر از شيوخ، شهادت دادند: وقتى كه قريش اين خانه را بنا كردند، چون اموالشان کافی نبود، هفت ذرع از اساس اصلى آن كه ابراهيم و اسماعيل بنا نهاده بودند، كم كردند. ابن زبير آن مقدار را بر خانه افزود و براى خانه دو در قرار داد. او دائماً اظهار زهد و عبادت مي كرد و خود را عائذ بيت الله می خواند و بر خلافت بسیار حریص بود و بنى هاشم را بسيار اذيت ميكرد. مسعودى در مروج الذهب نقل كرده: بنى هاشمی كه در مكه بودند، كه از جمله ايشان محمد حنفيه بود، در شعب محصور كرد و هيزم بسيارى جمع كرد و خواست آنها را بسوازند كه ناگاه از جانب كوفه جماعتى كه مختار آنها را فرستاد بود، آمندند و آنها را خلاص كردند و خواستند عبدالله را بكشند كه او خود را بمسجد الحرام رساند و پرده كعبه را گرفت و گفت : اناعائذ الله. تا این که عبدالملك، حجاج ثقفى را براى قتل عبدالله زبير به مكه فرستاد. حجاج با لشکریانش  وارد مكه شد و مثل حصين نمير، ابن زبير را محاصره كرد و منجنيق بر كوه ابوقبيس نصب كرد. پنجاه روز و به قولى مدت چهار ماه محاصره طول كشيد، تا بر عبدالله زبيرظفر يافت. او را به ضرب سنگ از پا در آوردند و سرش را بريدند. حجاج سرش را براى عبدالملك فرستاد و بدنش را واژگونه به دار كشيد و گفت: او را از دار فرود نمي آوردم، تا وقتيكه مادرش اسماء دختر ابى بكر شفاعت او كند. گويند: مدت يك سال بردار آويخته بود و مرغ در سينه او آشيانه كرده بود. روزی مادرش بر او عبور كرد و گفت: وقت آن نشده كه اين راكب را از مركبش پياده كنند؟ پس او را از دار بزير آوردند و دفن نمودند. سن او هفتاد و سه و مدت امارت او نه سال و ده شب بود.اميرالمؤ منين (ع ) در اخابر غيبيه خود اشاره فرمود: خب صب يروم امرا و لايدر كه ينصب حبالة الدين لاصطياد الدنيا و هو بعد مصلوب قريش. سپس عبدالملك، به حجاج دستور داد كه متعرض عروة بن الزبير( برادر عبدالله) نشود و بناى خانه كعبه را كه عبدالله بنا كرده بود، منهدم سازد و به همان شکلی كه قريش بنا كرده بودند و در عصر رسول خدا(ص ) بوده، بنا كند و براى خانه يك در قرار دهد.

 

روز هجدهم

 

  در اين روز، سنه 1281، شيخ اجل اعظم، اعلم رئيس العلماء و المجتهدين، شيخ طائفه، جناب شيخ مرتضى بن محمد ايمن تسترى متوطن در نجف اشرف، صاحب تصانيف مشهوره كه فعلا مرجع درس و مباحثه است وفات كرد. قبر شريفش در صحن مطهر اميرالمؤ منين (ع ) در جنب باب القبله است.رضوان الله عليه .و تاريخ و فاته بالعربيه: ظهر الفساد.

 

روز نوزدهم


  اولین روز بارداری حضرت آمنه به رسول خدا - صلى الله عليه وآله - است و سزاوار است كه مؤمنين اين شب مبارك را تعظيم نمايند و با عبادت احياء كنند.

در اين روز، سنه 310، ابراهيم بن محمد، معروف به زجاج نحوى، تلميذ مبرد و ثعلب وفات كرد.

روز بیستم

 

  در اين روز، سال پنجم از بعثت و به قولی سال دوم آن، ولادت باسعادت حضرت فاطمه عليها السلام واقع شده است. كيفيت ولادت چنان بوده كه روزى حضرت رسول (ص ) با اميرالمؤ منين (ع ) و حمزه و عباس و عمار و بعضى ديگر در ابطح نشسته بود كه ناگاه جبرئيل نازل شد با صورت اصلى خود و بالهاى خود را گشود و تا مشرق و مغرب را پر كرد و به آن حضرت گفت: خداوند على اعلى ترا سلام ميرساند و امر مي فرمايد كه چهل شبانه روز، از خديجه دورى اختيار كنى .آن حضرت چهل روز به خانه خديجه نرفت و روزها روزه مي داشت و شب ها تا صبح عبادت مي كرد. چون چهل روز تمام شد، ميكائيل نازل شد. طبقى آورد كه دستمالى از سندس بهشت بر روى آن پوشيده بودند. در پيش آن حضرت گذاشت و گفت: پروردگار تو مي فرمايد كه امشب با اين طعام افطار كن. چون اراده افطار نمود طبق را گشود و در ميان آن طبق از ميوه هاى بهشت يك خوشه خرما و يك خوشه انگور بود و جامى از آب بهشت، پس از آن ميوه ها تناول فرمود تا سير شد و از آن آب آشاميد تا سيراب. چون حضرت بر خواست كه مشغول نماز شود جبرئيل گفت: كه در اين وقت ترا نماز جائز نيست بايد الحال بمنزل خديجه روى و با او مضاجعت نمائى كه حق تعالى ميخواهد كه در اين شب از نسل تو ذريه طيبه خلق نمايد.
حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون خديجه اختيار مزاوجت حضرت رسول (ص ) فرمود، زنان مكه از عدواتى كه با آن حضرت داشتند از خديجه هجرت نمود و بر او سلام نمي كردند و نمي گذاشتند كه زنى نزد او برود. هنگام زایمان نیز کسی به نزد خديجه نرفت. ناگاه ديد چهار زن گندم گون بلند بالا نزد او حاضر شدند.خديجه از ايشان ترسيد، پس يكى از ايشان گفت كه مترس كه ما رسولان پروردگاريم منم ساره زوجه ابراهيم و دوم آسيه دختر مزاحم است كه رفيق تو و زن شوهر تو خواهد بود در بهشت و سوم مريم دختر عمران است و چهارم كلثوم خواهر موسى بن عمران است. حضرت فاطمه (ع ) پاك و پاكيزه متولد شد و چون به زمين رسيد نور او ساطع گرديد بحدي كه خانه هاى مكه را روشن گردانيد و در مشرق و مغرب زمين موضعى نماند مگر آنكه از آن نور روشن شد و ده نفر از حورالعين بآن خانه در آمدند.

  و در اين روز، سنه 367، قاضى ابوبكر محمد بن عبدالرحمن بغدادى، معروف به ابن قريعه در بغداد وفات كرد. او از فضلاء عصر خود بود و بسيار خوش قريحه و حاضر جواب بود و هر مسئله مضحك غريبى كه از او مى پرسيدند، بدون تأمل مطابق سئوال جواب ميداد. از جمله، از او پرسيدند: ما يقول القاضى و فقه الله تعالى فى يهودى زنى بنصرانية فولدت و لداجسمه للبشر و وجهه للبقر فكتب جوابه بديها: هذا من اعدل الشهود على الملاعين اليهود بانهم اشربوا حب العجل فى صدورهم حتى خرج من ايورهم و ارى ان يناط برأس اليهود راس العجل و يصلب على عنق النصرانية الساق و الرجل و يسحبا على الارض و ينادى عليهما ظلمات بعضها فوق بعض و السلام .

روز بیست و دوم

 

  در اين روز، سنه 13، ابوبكر بن ابى قحافه وفات كرد. ابوبكر از بنى تميم ابن مرة بن كعب است و اسم و نسبش چنين است: عبدالله بن عثمان بن عامر بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب. قبل از وفات خود، به عثمان دستور داد، وصيت نامه ای در باب خلافت عمر بنويسد كه خلاصه معنى آن اين است كه اين وصيتى است از ابوبكر هنگامى كه از اين جهان به ديگر سراى ميرود همانا من، عمر بن الخطاب را بر شما خليفتى دادم اگر كار بعدل و انصاف كند گمان من در حق او بخطا نرفته و اگر از طريق معدلت انحراف جويد، من ندانم بلكه خداوند غيب داند و ظالمان بزودى كيفر فرمايد. وقتی طلحه وصیت نامه را دید، گفت: اى ابوبكر از خداى بترس، فردا خداوند را جواب چه گوئى چون امروز بر مسلمانان بد خلق غليظى را والى گردانى كه نفوس بر ماند و دلها را بر نجاند؟ ابوبکر به طلحه گفت: مرا بيم ميدهى كه اگر خدا از من اين پرسش كند جواب چه خواهم گفت؟ گويم بهترين مردم را بر ایشان والى كردم .
طلحه گفت: پسر خطاب بهترين مردم است؟ ابوبكر در خشم شد و گفت: آرى و تو بدترين مردمى و بعضى كلمات به او گفت و او را از مجلس بيرون كرد.، پس به عثمان گفت: تو در حق عمر چه گوئى گفت: نهان عمر از آشكارش بهتر و از ماهمگان، فاضلتر است. پس، به دنبال عمر فرستاد و گفت: من براى تو عهد نامه اى نگاشته ام و تو را نائب و خليفه خويش داشته ام. عمر گفت: من به خلافت نیازی ندارم. ابوبكر گفت: خلافت به تو نیازمند است. سپس به حاضرين گفت: ايردم! عمر بن الخطاب را به امامت شما گماشتم ، آيا بدان راضى شديد يا كسى را استكبار و استنكارى است؟ گفتند: هر فرمانی دهی می پذیریم .
او را بر حسب وصيتش، بعد از غسل و حنوط و كفن کنار قبر رسول خدادر آوردند. عمر و عثمان و طلحه، جسدش را درقبر نهادند و طوری در قبر گذاشتند، كه سرش محاذى كتف رسول خدا (ص ) واقع شد. سن ابوبكر شصت و سه سال و مدت خلافتش دو سال و سه ماه و بيست و دو روز بوده .

 و اتفاقا همان روز عتاب بن اسيد اموى كه حكومت مكه داشت نيز وفات كرد. ابوقحافه پدر ابوبكر نیز بعد از چند ماه ديگر در سن نودوهفت يا نودونه، در همان روز كه هند، مادر معاويه هلاک شد، او نيز وفات كرد.

 

روز بیست و سوم

 
  در اين روز، بنابر قول شيخ بهائى سنه 676، شيخ اجل افقه استاد الفقهاء و سلطان العلماء شيخنا ابوالقاسم جعفر بن الحسن الحلى، معروف به محقق، علامه زمان و فقيه دوران، يگانه عصر خويش صاحب شرايع و معتبر و نافع و غيرها وفات يافت. اين بزرگوار دایی علامه حلى است و جلالت شأنش بیشتر از آن است كه در اين مختصر بگنجد. مزار شريفش در حله و تاريخ وفات او اين كلمه است: (زبدة المحققين) رحمه الله.

روز بیست و پنجم


  در شب این روز، سنه 771، شيخ معظم جليل، فخر المحققين و المدققين، ابوطالب محمد، نجل جناب آية الله العلامه رفع مقامه ، صاحب كتاب ايضاح فى شرح القواعد و غيره وفات كرد. و كان والده العلامه يعظمه و يثنى عليه و يعتنى بشانه كثيرا حتى انه ذكره فى صدر جملة من تصنيفاته الشريفه و قال فى حقه جعلنى الله فداه و من كل سوء و قاه الى غير ذلك. قيل انه فاز بدرجة الاجتهاد فى السنة العاشرة من عمره الشريف.

روز بیست و هفتم

 

  در شب این روز، سنه 1320، شيخنا الاجل و استادنا الاكمل، خاتم الفقهاء و المحدثين، غواص بحار الاخبار و محيى ما اندرست من الاثار، صاحب تصانيف رائقه، جناب حاجى ميرزا حسين نورى نورالله قده وفات كرد. مقام را گنجايش نقل احوال اين شيخ معظم نيست ، در خاتمه مستدرك وسائل ، اشاره با حوال خود فرموده و اين احقر نيز در آخر كتاب مزار كه به دست حقير تمام شد، احوال آن جناب و مصنفاتش را ذكر كردم و در كتاب فوائد الرضويه نيز احوال آن جناب را نگاشتم و بالجمله مؤ لفانش قريب به بيست و پنج كتاب است و غالبا چاپ شده و در نهايت مرغوبى و اشتهار است. شصت و شش سال عمر کرد. قبر شريفش در صحن نجف، در ايوان سوم، از ايوانهاى شرقى باب القبله قرار دارد. قدس الله تربته و جمعنى و آياه فى مستقر رحمته .

  در اين روز، بنا بر قولى، روز وفات امام على نقى عليه السلام است. سال شهادت آن جناب باتفاق سال دويست و پنجاه و چهار است ولی در روز وفات اختلاف است. بعضى سوم رجب گفته اند. شيخ كلينى و مسعودى، چهار روز بآخر جمادى الاخرة فرموده اند. سن شريف آن حضرت در آن وفت به چهل يا چهل و يك سال و كسرى رسيده بود. در وقت وفات والد بزرگوارش شش سال و پنج ماه تقريبا از سن شريفش گذشته بود كه به منصب جليل امامت رسيد و قريب به سيزده سال در مدينه توقف داشت. بعد از آن متوكل آن جناب را به سر من راى طلبيد و بيست سال در آن جا توقف داشت. ایشان زمان سلطنت معتصم و واثق و متوكل و منتصر و معتزرا درك فرمود و در ايام خلافت معتز، آن حضرت را زهر داده و شهيد نمودند. در وقت شهادت آن امام غريب، غير از امام حسن عسكرى (ع ) کسی نزد بالين آن جناب نبود. چون رحلت فرمود، جميع امراء و اشراف حاضر شدند. و امام حسن در مصيبت پدر خود گريبان چاك زد و خود متوجه غسل و كفن و دفن والد بزرگوار خود شد و آن جناب را در اطاقی كه محل عبادت آن حضرت بود، دفن كرد.
جمعى از جاهلان احمق بر آنحضرت اعتزاض كردند كه گريبان چاك زدن در مصيبت شايسته نبود، حضرت بانها فرمود كه چه مي دانيد احكام دين خدا را، حضرت موسى پيغمبر خدا بود و در ماتم برادر خود هارون گريبان چاك زد.
صدمات و اذيتهایى كه در زمان خلفاى بنى عباس، خصوصا در زمان رجس پليد، متوكل عنيد چه به خود آنحضرت ، چه به شيعيان و دوستان و علويين و اولاد فاطمه (ع ) چه بقبر امام حسين و زوار آن قبر مطهر كه بازگشت تمام آنها به آن حضرت است، رسيد، بیشتر از آن است كه در حوصله بيان بگنجد.

 

روز بیست و هشتم

 

  در اين روز، سنه 590، قاسم بن قيره مقرى نحوى، معروف به شاطبى، امام قرائت و صاحب قصيده معروفه موسومه به حرزاليمانى و وجهه لنهانى در قرائت، وفات كرد. جماعتى از فضلاء آن قصيده را شرح كرده اند از جمله علم الدين سخاوى است. شاطبى منسوب به شاطبه که يكى از شهر های اندلس است،می باشد.

روز بیست و نهم


  در اين روز، سنه 126، وليدبن يزيد بن عبدالملك مروان، در جنگى كه بين او و پسر عمویش، يزيد بن الوليد رخ داد، به قتل رسيد. وليد پليد، مردى ملحد و بدكيش و و معروف به فسق و فجور بود و به هیچ یک از ظواهر اسلام ملتزم نبود و پيوسته بشرب خمر و غنا و طرب و انواع فسق و فجور اشتغال داشت. او امر كرده بود، حوضی مملو از شراب درست كرده بودند، گاهى كه طرب بر او غلبه مي كرد خود را در آن بركه مى افكند و چندان مي آشاميد كه اثر نقص در حوض پديدار مي گشت .در برخی از كتب اهل سنت آمده: يك شب مؤ ذن اذان صبح گفت، وليد برخاست و شراب خورد و با جاريه كه او هم مست بود در آويخت و با او نزديكى كرد و قسم خورد که این کنیز باید در نماز امامت کند. پس لباس خود را به وى پوشاند و آن جاريه مست را با آلايش جنابت و منى بهمسجد فرستاد، و امام جماعت قرار گرفت. در حيوة الحويان و اكثر كتب مذكور است كه يك روز وليد به قرآن مجيد تفال كرد، اين آيه آمد «و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد».قرآن را بر هم گذاشت و آن را نشانه تير خود كرد و چندان كتاب خدا را تير زد كه پاره شد و اين شعر را خواند:

تهددنى بجبار عنيد

 

فها انا ذاك جبار عنيد

 

اذما جئت ربك يوم حشر

 

فقل يارب مزقنى الوليد

حكايت تعشق او با زن نصرانيه و قضيه ازاله كردن بكارت دختر خود و داستان او با ابن عائشه در کتب تاریخی معتبر آمده. از صفات معروفه او آن ست كه كنيزان پدرش را كه منكوحه پدرش بودند و اولاد از وى آورده بودند، وطى كرد. او معروف به وليد فاسق و وليد زنديق بود..

روز سی ام

  در اين روز، سنه 198، سفيان بن عينيه در مكه وفات كرد. سفيان از اصحاب ما نيست و معاصر و هم مشرب با سفيان ثورى است. روايت است كه وقتى حضرت صادق (ع ) را ملاقات كرد و گفت تا كى تقيه ميكنى و حال آن كه به اين سن رسيده اى؟ حضرت فرمود: قسم به آن كسى كه محمد صلى الله عليه وآله را به حق برانگيخت، اگر مردى در تمام عمرم خود مابين ركن و مقام نماز بخواند، ولی خدا را بدون ولايت ما اهل بيت ملاقات كند، هر آينه خدا را به مرگ جاهليت كه بر كفر باشد، ملاقات كرده.

  و در اين روز، سنه 501، صدقه بن منصور مزيدى اسدى، ملقب به سيف الدوله وفات كرد. او مردى حليم و كريم و عفيف و شجاع بوده و خانه او در بغداد، محل امان خائفان بوده. او از شيعيان با اخلاص امير المؤ منين است بلكه سلسله جليله بنى اسد كه آنها را مزيدى نيز گویند، همه شيعه بودند و سيف الدوله همان کسی است كه در حدود سنه 498: شهر حله را بنا كرد و از اين جهت آن شهر را سيفيه  می گويند. از اصبغ بن نباته روایت شده كه در مسافرت امير المؤ منين عليه السلام به صفين، من در خدمت آن جناب بودم. حضرت بر بالاى تلى بر آمد و اشاره به نيستانى که بين بابل و تل کرد و فرمود: مدينه و چه مدينه ای. گفتم : اى مولاى من مى بينم شما را كه نام شهر مي بريد، آيا در اين جا شهرى بوده و آثارش محو گشته است؟ فرمود: نه ولكن بعدها، شهرى بنا شود که آن را حله سيفيه گويند. مردى از بنى اسد، آن را بنا كند و در آن شهر، مردمان نیکی پديد آيند كه، لو اقسم احد هم على الله لا بر قسمه.

 

منبع: وقایع الأیام قمی

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved