• تاريخ: پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390

صفر


           

  بدان كه اين ماه معروف به نحوست است. شايد سبب آن، واقع شدن وفات رسول خدا(ص) در آن است. همچنان كه نحوست دوشنبه به اين سبب است. و يا به جهت آن ست كه اين ماه بعد از سه ماه حرام واقع شده كه در آن سه ماه جنگی رخ نمی داده،لذا در اين ماه، جنگ ها شروع و خانه ها و منازل از اهلش خالى مي شد و اين هم يك دلیل در وجه تسميه آن به صفر است. به هر حال،براى رفع نحوست، هيچ چيز بهتر از تصدقات و ادعيه و استعاذات وارده نيست و اگر كسى می خواهد از بلاهاى نازله در اين ماه محفوظ بماند، در هر روز ده مرتبه اين دعائى را كه محدث فيض، در خلاصة الاذكارذكر فرموده بخواند. «يا شديد القوى يا شديد المحال يا عزيز يا عزيز يا عزيز ذلت بعضمتك جميع خلقك فاكفنى شر خلقك يا مجمل يا منعم يا مفضل يالااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجباله و نجبيناه من الغم و كذلك ننجى المومنين و صلى الله على محمد و آله الطبين الطاهرين.».

 

روز اول

 

  جنگ صفين شروع شد. مسعودى گفته: كه صد و پنجاه هزار سوار به غير از خدم و اتباع كشته شد و روی هم سيصد هزار. در اين جنگ از لشكر اميرالمؤ مين) عمار ياسر، هاشم مرقال، خزيمة بن ثابت، صفوان، سعد، پسران حذيقة بن الميان و عبدالله بن حارث برادر اشتر نخعى به قتل رسيدند و از طرف معاويه، ذوالكلاع و عبيدالله بن عمر و حوشب ذى ظليم.
در اين جنگ ليلة الهرير واقع شد. و آن شب جمعه بوده که در آن شب چندان جنگ مغلوبه شد كه مردم يكديگر را نمى شناختند و آلات حرب تمام شده و در پايان كار، لشكر همديگر را در بر مي گرفتند و مشت و سيلى به هم می زدند. اميرالمؤ منين (ع ) پانصد و بيست و سه تن از ابطال رجال را به خاك افكند و هر كه را مي كشت، تكبيرى مي گفت و آن شب تا روز ديگر، جنگ ادامه داشت و از شدت غبار، هوا تار شده بود و اوقات نماز معلوم نبود. در آن روز كه روز جمعه بود، نزديك بود كه لشكر اميرالمؤ منين (ع ) پیروز شوند، که عمروعاص گفت: هر كه قرآنی دارد بر سر نيزه كند. قريب پانصد قرآن بالاى نيزه ها رفت. شامیان گفتند: بين ما و شما كتاب خدا حاكم باشد. تعداد زیادی از لشكر اميرالمؤ منين فریب خوردند و امیر المؤمنین را مجبور به موافقت با این پیشنهاد کردند.
اهل شام، عمروعاص را براى تحكيم انتخاب كردند و اشعث و فریب خوردگاه کوفه، ابوموسى اشعرى را انتخاب  كردند. در سنه 38، در دومة الجندل، ابو موسی فریب عمرو خورد و نتیجه به حکومت رسیدن معاویه شد.


  در اين روز، به قول كفعمى و بهائى و فيض، سر مبارك سيدالشهداء را وارد دمشق كردند و بنى اميه آن روز را عيد قرار دادند.

  در اين روز، و بقولى روز سوم در سنه 131، زيد بن على بن الحسين شهيد شد. زيد بعد از برادر خود، امام محمد باقر عليه السلام از بقيه برادران خويش افضل و اشرف بود و به عبادت و ورع تقوى و فقه و سخاوت و شجاعت معروف و موصوف بود. او با شمشير خروج كرد. روايت شده كه رسول خدا(ص ) وقتى به زيد بن حارثه نگاه کرد، فرمود آن كه شهيد خواهد شد در راه خدا و بدار كشيده شود و مظلوم باشد از اهل بيت من همنام اين است.
واقعه شهادت او بنحوي كه مسعودى در مروج الذهب ذكر فرمود چنان است كه وقتی زيد اراده خروج كرد، با برادر خود حضرت امام محمد باقر(ع ) مشورت كرد. حضرت فرمود: به مردم کوفه نمی توان اعتماد کرد چون آنان اهل غدور مكر می باشند. در كوفه جد تو اميرالمؤ منين شهيد شد و عمویت حسن بن على زخمی شد و پدرت (حسين بن على عليهم السلام شهيد شد. من مي ترسم كه ترا در كناسه كوفه به دار كشند. علت قیام زيد این بود كه در رصافه كه از اراضى قنسرين است بر هشام وارد شد. در مجلس جائى براى خود نيافت كه بنشيند و براى او نیز جائى نگشودند. لا جرم در پائين مجلس نشست و هشام گفت: ليس احد يكبر عن تقوى الله و لا يصغردون تقوى الله. هشام  گفت: ساكت باش، لاام لك، تو به دنبال خلافت افتاده اى در حالی که تو فرزند كنيزى مي باشى. زيد گفت: از براى حرف تو جوابى است اگر ميخواهى بگويم و اگر و اگر نه ساكت باشم. گفت: بگو. گفت: ان الامهات لايقعدن بالرجال عن الغايات. پس فرمود: مادر اسماعيل (ع ) كنيزى بود و مادر اسحق آزاده بود.اما اسماعیل را مبعوث به نبوت فرمود و پیامبر اسلام را از نسل او قرار داد. پس از نزد (هشام ) بيرون شد و بجانب كوفه رفت . قرآء و اشراف كوفه با او بيعت كردند. پس زيد خروج كرد و يوسف بن عمر ثقفى عامل عراق از جانب هشام به مقابله با او پرداخت. زماني كه تنور حرب تافته شد، اصحاب زيد بناى غدر نهادند و فرار كردند و عده کمی باقی ماندند. تا این که شب رسید و لشكريان دست از جنگ كشيدند.زيد زخم بسيار بر داشته بود و تيرى هم بر پيشانيش رسيده بود. پس حجامى را از يكى از قراى كوفه طلبيدند تا پيكان تير را از جبهه او بيرون كشد. همينكه حجام، آن تير را بيرون آورد، زيد دنيا را وادع كرد. پس جنازه او را برداشتند و در جوى آبى دفن نمودند و قبر او را از خاك و گياه پر كردند و آب بر روى آن جارى نمودند و از آن حجام نيز پيمان گرفتند كه اين مطلب را آشكار نكند.
چون صبح شد، حجام بهنزد يوسف رفت و موضع قبر زيد را نشان او داد. يوسف قبر زيد را شكافت و جنازه او را بيرون آورد و سر مباركش را جدا كرد، براى هشام فرستاد. هشام دستور داد تا زید را برهنه و عريان بردار كشد. پس از مدتی به دستور هشام، زيد را آتش زدند و خاكسترش را بباد دادند.

 

روز سوم

 

  همان طور که سيد فرموده، مستحب است كه دور ركعت نماز بخوانند. در ركعت اول حمد و انا فتحناه و در دوم حمد و توحيد بخواند و بعد از سلام صد مرتبه صلوات بفرستد و صد مرتبه بگويد: اللهم العن آل ابى سفيان و صد مرتبه اسثغفار كند، پس حاجت خود را بخواهد.

  در اين روز، سنه 57، در مدينه طيبه حضرت امام محمد باقر(ع ) متولد شد. بعضى روز ولادت را غره رجب گفته اند. مادر بزرگوارش، حضرت فاطمه دختر امام حسن مجتبى (ع ) بوده كه او را ام عبدالله مي گفتند و آن حضرت ابن الخيرتين و علوى بين علويين بود. شيخ كلينى از ابوالصباح روايت كرده كه حضرت امام محمد باقر فرمود: روزى مادرم در زير ديوارى نشسته بود كه ناگاه صدائى از ديوار بلند شد و از جا كنده شد، چون خواست كه بر زمين افتد، مادرم با دست خود اشاره به ديوار كرد و فرمود نبايد فرود آئى، قسم بحق مصطفى (ص ) كه حق تعالى رخصت نمي دهد ترا که بیافتی. پس آن ديوار معلق در ميان زمين و هوا باقى ماند تا آن كه مادرم از آنجا بلند شد. پس پدرم، امام زين العابدين (ع ) صد اشرفى براى او صدقه داد.ونیز امام صادق علیه اسلام در مورد او فرمود:جده ام صديقه بود و در آل حضرت حسن زنى به درجه و مرتبه او نرسيده.
شيخ مفيد از عبدالله بن عطاء مكى روايت كرده كه مي گفت: هرگز علماء را نزد احدى احقر و اصغر نديدم آن طور که آن ها را در نزد جناب محمد باقر می دیدم. حكم بن عتيبه با آن همه كثرت علم و جلالت شأنی كه در نزد مردم داشت، هنگامی که نزد آن جناب بود، چنان مانند طفل دبستانى بود كه در نزد معلم خود نشسته است. هر گاه جابر بن يزيد جعفى از آن حضرت روايتى ذکر مي كرد، مي گفت: وصى اوصياء و وراث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين صلوات الله عليهم اجمعين فرمود...  .
شيخ كشى از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت: در هر مشکلی که پیش می آمد، از (حضرت امام محمد باقر(ع ) سوال مي كردم تا آن كه سى هزار حديث از آن جناب سؤال كردم و از حضرت صادق شانزده هزار حديث .

  در اين روز، به روايت شيخين در سنه 64، مسلم بن عقبه لباس كعبه را آتش زد لذا ديوار خانه، شكافته شد.علتش این بود كه به دستور یزدی با عبدالله بن زبير مقاتله مي كرد.مجمل اين واقعه را در سوم ربيع الاول ذكر ميكنيم .

  در اين روز، سنه 333، متقى بالله خليفه بيست و يكم عباسى را از خلافت خلع كردند و چشمان او را كور نمودند و با مستكفى بالله بيعت نمودند.

  در اين روز، سنه 405 محمدبن عبدالله نيشابورى معروف به حاكم، و ابن البيع صاحب المستدرك على الصحيحين و غيره وفات كرد.

  در اين روز، سنه 323، ابراهيم بن محمد بن عرفه نحوى معروف به تفطويه، شاگرد سيويه وفات كرد. او از احفاد مهلب بن ابى صفره ازدى معروف است .

 

روز هفتم

 

  در اين روز، به قول شهيد و كفعمى و ديگران، حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام به شهادت رسید.بعد از شهادت امير المؤ منين عليه السلام، مردم با فرزندش، امام حسن (ع ) بيعت كردند. آن جناب قريب شش ماه بر سرير خلافت مستقر بود. پس از آن با معاويه صلح فرمود. پس از آن، امام حسن عليه السلام به مدينه رفت تا آن كه ده سال از مدت امارت معاويه گذشت. معاويه تصمیم گرفت که از مردم براى فرزند خود يزيد، بیعت بگیرد. چون اين خلاف شرايط معاهده ای بود كه با امام حسن كرده بود و هم به ملاحظه حشمت و جلال امام حسن و اقبال مردم بآن جناب، از آن حضرت بيم داشت، لذا تصميم گرفت ایشان را از بین ببرد.لذا زهرى از پادشاه روم گرفت و با صدهزار درهم براى جعده، همسر آن حضرت، دختر اشعث ابن قيس فرستاد و ضامن صدهزار درهم دیگر براى جعده شد. جعده به طمع مال و آن وعده همسری یزید، امام حسن را با شربتى مسموم ساخت و آن حضرت، چهل روز به حالت بیماری به سر می برد و دائما، زهر در وجود مباركش اثر مي كرد تا در ماه صفر پنجاهم هجرى، در سن چهل وهشت سالگی از دنيا رحلت كرد و برادرش، امام حسين عليه السلام متولى تجهيز و تفسيل و تكفين او شد. سپس در نزد جهده اش، فاطمه بنت اسد رضى الله عنها، در بقيع مدفون شد.

  و نيز در اين روز، سنه 128، حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام در بين الحرمين، در موضع معروف به ابواء كه منزلى ميان مكه و مدينه است، به دنیا آمد. مادر ایشان، حميده است كه حضرت باقر عليه السلام در حق او فرموده :حميدة فى الدنيا، محمودة فى الاخرة. چون امام صادق (ع ) در حق او فرموده: حميدة مصفاة من الادناس كسبيكة الذهب ما زالت الاملاك تحرسها حتى اديت الى كرامة من الله لى و الحجة من بعدى، او را حميده مصفاة مي گويند. ابو بصیر می گوید: سالى كه حضرت امام موسى عليه السلام متولد شد، من در خدمت حضرت صادق عليه السلام بسفر حج رفتم. چون به ابواء رسيديم، پيكى از جانب حميده كه حميده مى گويد اثر وضع حمل در من ظاهر شده. پس حضرت، شاد و خوشحال برخاست و به سمت خيمه حرم رفت. پس از مدتی شاد و خوشحال برگشت. گفتيم: خدا هميشه دهان ترا خندان و دل ترا شادمان بدارد، حال حميده چگونه شد؟ فرمود: كه حق تعالى به من پسرى عطا فرموده كه بهترين خلق خدا است. حميده به من خبری داد كه من از او بيشتر به آن مطلعم.ابوبصير گفت : فداى توشوم حميده چه خبری به شما داد؟ فرمود: گفت: وقتی آن مولود مبارك به زمين آمد، دست هاى خود را بر زمين گذاشت و سر خود را به سوى آسمان بلند كرد. از منهال قصاب روایت شده كه حضرت صادق عليه السلام به مدينه برگشت، براى آن مولود مسعود اهل مدينه را سه روز وليمه داد.

روز هشتم

 

  در اين روز، سنه 233، متوكل بر محمد بن عبدالملك زيات وزير، غضبناك شد و او را از وزارت معزول ساخت و اموال او را خالصه كرد. محمد كاتبى بليغ و شاعرى مجيد بوده و در ايام وزارت خود تنورى از آهن ساخته بود و او را ميخكوب كرده بود بطورى كه سرهاى ميخها در باطن تنور بود و هر كه را ميخواست عذاب كند، امر مي كرد آن تنور را با هيزم زيتون سرخ مى كردند و او را در آن تنور مى افكندند تا به وسیله آن ميخ ها و تنگی مكان، با عذاب شدید هلاک شود. چون متوكل بر محمد غضبناك شد، امر كرد تا او را در همان تنور آهن افكندند محمد چهل روز در همان تنور معذب ود تا به هلاكت رسيد و در روز آخر عمر خود كاغذ و دواتى طلبيد و اين دو بيت را نوشت و براى متوكل فرستاد:

هى السبيل فمن يوم الى يوم

 

كانه ما تريك العين فى نوم

 

لا تجزعن رويدا انها دول

 

دنيا تنقل من قوم الى قوم

فرصت نشد که آن روز نامه را به متوکل برسانند. روز ديگر كه به او رساندند فرمان داد او را از تنور بيرون آوردند.وقتی نزد تنور رفتند او را مرده يافتند.

 

روز نهم

 

  در اين روز سنه 37، موافق تاريخ مسعودى و تذكره سبط، عمار ياسر در جنگ صفین به شهادت رسید .در روز پنجشنبه، نهم صفر، جناب امير المومنين (ع ) در صفين به مقابله دشمن رفت. جنگ سختى آغاز شد. در آن روز عمار ياسرداد مرد و مردانگى مي داد و مي فرمود: انى لأرى وجوه قوم لايز الون يقاتلون حتى يرتاب المبطلون والله لو هزمونا حتى يبلغوا بنا سعفات هجر لكنا على الحق و هم على الباطل . سپس حمله كرد و جنگ نمايانى نمود و به موضع خود برگشت و طلب آب نمود زنى از بنى شيبان كاسه شيری  براى او آورد. عمار تا كاسه شير را ديد گفت: الله اكبر، امروز روزى است كه شهيد شوم و دوستان خود را در آن سراى، ملاقات نمايم .پس رجز خواند و جنگید تا آن كه ابوالعاويه (الهاويه خ ل ) عاملى و ابوحراء سكسكى در آخر روز او را شهيد كردند. او در آن موقع نود و سه سال داشت. شهادت عمار، بر اميرالمؤ منين (ع ) خيلى اثر كرد و آن حضرت بر او نماز خواند و در صفين مدفون گرديد. در مجالس المؤ منين آمده،وقتی كه عمارياسر شربت شهادت نوشيد، امير المؤ منين (ع ) بر بالين او آمد و سر او را بر زانوى مبارك نهاده و فرمود:

الا ايها الموت الذى لست تاركى

 

ارحنى فقد افنيت كل خليلى

 

اراك بصيرا بالذين احبهم

 

كانك تنحو نحوهم بدليل

 

  محدث نورى، نورالله مرقده، در نفس الرحمن فرموده: واقعه نهروان در اين روز، سنه 38 بوده و خوارج نهروان، به جز نه نفر، همگی كشته شدند. یکی از مقتولين ذوالثديه، جد احمد بن حنبل بود. از لشكر امير المؤ منين (ع ) کمتر از ده نفر كشته شد چنان که آن حضرت خبر داده بود.

روز دهم

 

  در اين روز، سنه 99، در اراضى قنسرين، سليمان بن عبدالملك وفات يافت .مدت سلطنت او قريب دو سال و نه ماه بوده. او به فصاحت لسان مشهور و به كثرت اكل معروف است. مسعودى نقل فرموده كه غذاى هر روز او صد رطل  عراقى بوده. از تاريخ نيشابور نقل شده كه صبحگاهى، سليمان چهل مرغ پخته و چهارصد تخم و هشتاد و چهار قلوه با پى هاى آن با هشتاد كرده نان بخورد و چون طعام آوردند به عادت هميشه طعام خورد. از محاسن كارهاى او آن كه نمازها را در اول وقت به جا مى آورد، برخلاف دیگر خلفاى بنى اميه که آخر وقت بجا مى آوردند.از كارهاى او آن كه عمر بن عبدالعزيز را بعد از خود خليفه گردانيد.

 

  در اين روز، سنه 1263، عالم جليل جناب حاجى ملاجعفر استرآبادى در طهران وفات يافت. جنازه اش را به نجف اشرف حمل كردند و در صحن مطهر در ايوان شريف به خاك رفت .

  سيد اجل در اقبال فرموده كه در اين روز، سنه 656، در نزد سلطان زمين كه مراد هلاكو باشد حاضر شدم. در آن واقعه عنايات و احسانش شامل حال من گرديد و خون ما مصون و حريم و اطفال ما محفوظ ماند و به خاطر ما، بسيارى از اصدقاء و اخوان داخل در امان او شدند. پس این روز عيد بزرگ من است كه تا زنده هستم بايد شكر و دعا كنم و همچنين ذريه من به خاطر بقاء من كه سبب بقاء ايشان است .

روز یازدهم

 

  در اين روز، سنه 421، بقولى، سلطان محمد بن سبكتكين غزنوى، در غزنه وفات كرد. او از سلطنت بهره بسیاری برده و شهر های زیادی را تسخير كرد و از کشور هند نيز قسمت های بسياری را فتح نمود و بت معروف به سومنات را كه ده هزار قريه موقوفات او بوده، شكست. با سلطنت او، دولت ساماني منقرض شد. ابن خلكان  و ديگران نقل كرده اند كه سلطان محمد سبكتكين حنفى مذهب بود. سپس ميل به مذهب شافعى كرد. او فقها را جمع كرد و درخواست کرد که يكى از دو مذهب را انتخاب کنند. علماء اتفاق كردند كه دو ركعت نماز مطابق مذهب شافعى و دو ركعت موافق مذهب ابوحنيفه بخوانند. هر كدام را كه سلطان پسنديد، آن مذهب ترجيح داشته باشد. پس قفال مروزى كه يكى از فقهاء مرو بوده و برخاست و وضو گرفت و دو ركعت نماز با شرايط و اركان از طهارت وستر و قبله با سنن و آداب به جا آورد و گفت: اين نماز شافعى است آن گاه براى خواندن نماز به مذهب ابوحنيفه، برخاست و پوست سگ دباغى كرده را پوشيد و ربع آن را با نجاست آلوده كرد و با شراب خرما وضوء منعك و منك گرفت. چون تابستان بود، مگس و پشه بسيار دور او جمع شد. پس رو به قبله كرد و احرام بست و به فارسى تكبير گفت و حمد خواند. عوض يك آيه به فارسى (دو برگ سبز) گفت. پس دو دفعه سر بزمين زد، مانند خروس كه منقار بر زمين زند بدون فصلى و بدون ركوعى و تشهد خواند و در انتها ضرطه داد و گفت: اين نماز ابوحنيفه است .
سلطان گفت : اگر اين نماز او نباشد ترا مي كشم. قفال گفت: كتاب هاى ابوحنيفه را آوردند. سلطان امر كرد يكى از كتاب را كه بر مسیحی بود قرائت مذهبين كند چون تحقيق كردند معلوم شد مذهب ابوحنيفه در نماز همان است كه قفال انجام داد. سلطان محمود از مذهب ابوحنيفه اعراض كرد و شافعی مذهب شد.

روز دوازدهم


  در اين روز، سنه 102، يزيدبن مهلب بن ابى صفره، در جنگى كه بين او و لشكر يزيد بن عبدالملك بن مروان رخ داد، کشته شد. پس از آن به امر يزيدبن عبدالملك هر كه از خاندان مهلب به حد بلوغ رسيده بود، گردن زدند. آل مهلب در زمان بنى اميه نظير آل بر مك در زمان بنى العباس بودند .گويند: بناى جرجان كه استرآباد باشد، از بناهاى يزيد بن المهلب است. و مهلب همان كسی ‍ است كه در زمان عبدالملك مروان از جانب حجاج، عامل خراسان بود و ابى صفره، پدر مهلب، ظالم بن سراق ازدى است كه از شيعيان امير المومنين (ع ) و از رجال آن حضرت است. او در بصره وفات يافت و جناب بر وى نماز خواند. و قدم يوم الجمل فقال لعلى عليه السلام اما والله لوشهدتك ماقاتلك ازدى.

روز سیزدهم


  در اين روز، سنه 303، بنابر قولى احمد بن على بن شعيب نسائى، محدث معروف، صاحب كتاب سنن كه از جمله صحاح ست است، وفات يافت. نسایى منسوب به نَساء به فتح نون كه از بلاد خراسان است، می باشد .گویند: زمانی که در شام بود، کتانی در مناقب حضرت علی علیه السلام نوشت. مردم شام  به او گفتند: چرا در مورد دو خلیفه اول چیزی ننوشتی؟ گفت: چون دیدم مردم شام علی را نمی شناسند، این کتاب را نوشتم تا خدا آنها را هدایت کند. مردم شام او را زدند و از مسجد بیرون کردند و از شهر نیز بیرونش کردند. او پس از مدتی از دنیا رفت.

روز چهاردهم


در اين روز، سنه 127، اول سلطنت مروان حمار بوده. مختصرى از حال او، در 27 ماه ذيحجه ذكر شد .

روز پانزدهم


  در اين روز، سنه 411، آبروی شيعه و شيخ مشايخهم  حسين بن عبيدالله - بن ابراهيم الغضائرى وفات كرد. او همان ابن غضائرى است كه اقوال او در كتب علماء رجال خصوص در جرح و تضعيف روات شايع است. گفته اند: كم است ثقاتی كه از جرح او سالم مانده باشند. بسيارى گفته اند: ابن غضائرى مطلق، احمد نجل جليل او است و صاحب كتاب روضات الجنات، در اين مورد، توضیحات مشروحی داده است .

روز هفدهم


  در اين روز، به قول كفعمى حضرت رضا عليه السلام به شهادت رسید. مجملى از شهادت آن حضرت در 23 ذيقعده، ذكر شد .

روز نوزدهم


  شيخ بهائى در توضيح المقاصد، اين روز را روز اربعين امام حسين عليه السلام قرار داده. همه علماء اتفاق دارند كه اربعين، بيستم است. شايد نظر شيخ، به اين بوده كه روز قتل امام حسين (ع ) كه حساب شود، تا نوزدهم صفر، چهل روز ميشود، نه تا بيستم .سيد ابن طاوس نيز اين مطلب را نقد فرموده كه چگونه مي شود که روز بيستم، روز اربعين باشد، با این كه روز قتل، جزء اربعين است، سپس خودش جواب فرموده: شايد ماه محرم آن سال، ناقص بوده لاجرم اربعين بيستم شده يا آن كه چون شهادت امام حسين (ع ) در آخر روز عاشورا بوده آن روز را حساب نكرده.

 

روز بیستم

 

  روز اربعين و به قول شيخين، روز رجوع حرم امام حسين (ع ) از شام بمدينه است. و نيز روز ورود جابربن عبدالله انصارى به كربلا، برای زيارت امام حسين (ع ) است. او اولین زائر آن حضرت است و زيارت آن حضرت در اين روز مستحب است .از حضرت عسكرى عليه السلام روايت شده كه فرمود: علامت مؤمن، پنج چيز است :پنجاه و يك ركعت نماز از فريضه و نافله در شب و روز گذاردن .زيارت اربعين نمودن .انگشتر بر دست راست نمودن .پیشانی را در سجده بر خاك گذاشتن .بسم الله الرحمن الرحيم را بلند گفتن .
بدان كه سيددر كتاب لهوف نقل كرده: زماني كه اهل بيت امام حسين (ع ) از شام به مدينه مراجعت مي كردند به عراق رسيدند، به رهنمای راه فرمودند: ما را از راه كربلاببر. پس ايشان را از راه كربلا سيردادند. وقتی بر سر تربت پاك حضرت سيدالشهدا رسيدند، جابربن عبدالله انصارى را با جماعتى از طايفه بنى هاشم و مردانى از آل پيغمبر دیدند كه به زيارت آن حضرت آمده بودند.فقير گويد: كه اين مطلب خيلى مستبعد است و خود سيد در اقبال نيز استبعاد فرموده. شيخ ما در لؤ لؤ و مرجان كلام را در اين مقام بسطى داده است طالبين بآنجا رجوع نمايند.

  در اين روز، سنه 352، ابوالقاسم على بن اسحق بغدادى شاعر امامى وفات كرد و در مقابر قريش به خاك رفت. اتفاقا در همين روز، سنه 310، ولادت او واقع شده بود و اكثر شعر او در مدح اهل بيت عليه السلام و در حق سيف الدوله و وزير مهلبى است و غير ايشان از اعيان شيعه اماميه بوده.

 

روز بیست و چهارم

 

  در سنه 385، كافى الكفاة، اسمعيل بن عباد طالقانى وفات كرد. چون با استاد، ابن عميد قمى مصاحبت داشت، او را صاحب مي گفتند.او و پدرانش در زمان ديالمه وزیر بودند. جناب صاحب، در فضل و ادبيت و كمال، يگانه زمان بود. علماء و فضلاء نزد او جایگاه والایی داشتند. و شيخ فاضل، حسن بن محمد قمى، كتاب تاريخ قم را و شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا(ع ) به خاطر او نوشتند. و صاحب اشعار بسياری دارد. از جمله ده هزار بيت در منقبت اهل بيت و تبرى از دشمنان ايشان فرموده و كتاب محيط - اللنعة كه هفت مجلد است از تصنيفات او است .صاحب روضات فرموده كه قبر صاحب در اصفهان در ميدان كهنه در محله اي است معروف به باب طوقچى، و قبه دارد و چون در زمان ما منهدم شده بود، شيخ علامه حاج محمد ابراهيم  كرباسى امر به تجديد عمارت آن نمود. عامه مردم تجربه كرده اند كه هر كس بزيارت قبر او رود يك هفته نمي گذرد كه خير عاجل نصيب او مي گردد، انتهى .

روز بیست و پنجم

 

  در اين روز، سنه 356، سيف الدولة، على بن عبدالله بن حمدان، سلطان حلبف وفات كرد. و كان بنو حمدان ملوكا و سيف الدولة مشهور بسيادتهم و واسطة قلادتهم و كان اديبا شاعرا.

  و نيز در همان سال معزالدولة ديلمى و سلطان كافور اخشيدى ممدوح متنبى و ابوعلى قالى و ابوالفرج اصفهانى فات كردند. لاجرم گفتند: در اين سال، دو عالم بزرگ و سه نفر از ملوك كبار وفات كردند.

روز بیست و ششم


در اين روز، سنه 288،  ثابت بن قره حرانى ماهر در طب و فلسفه مهذب اقليدس، وفات كرد.

روز بیست و هشتم

 

  بنابر مشهور، روز وفات حضر خاتم الانبياء صلوات الله عليه واله است. آن روز دوشنبه بوده است. عمر مباركش شصت و سه سال بود. چهل ساله بود كه وحى بر آن حضرت نازل شد و بعد از آن سيزده سال در مكه مردم را دعوت بخدا پرستى نمود و پنجاه و سه سال داشت كه به مدينه هجرت فرمود و در سال دهم هجرت وفات فرمود.
بعد از وفات آنحضرت، امير المومنين (ع ) متوجه غسل و كفن و هنوط آن حضرت شد و فضل بن عباس با چشم بسته، آب به دست امير المؤ منين (ع ) مي داد و او را در غسل دادن یاری مي كرد و بعد از تغسيل و تكفين، امير المؤ منين (ع ) تنهايى بر آنحضرت نماز خواند. پس دسته دسته اصحاب مى آمدند و بدون امام، بر آن حضرت نماز مى خواندند.
وقتی قبر آماده شد، امير المؤ منين، عباس، فضل و اسامة بن زيد داخل در قبر شدند. انصار خواهش كردند كه يك نفر از انصار را با خود وارد قبر کنند. امیر المؤمنین، به اوس بن خولى اجازه داد وارد قبر شود. سپس اميرالمومنين (ع ) بدن رسول خدا(ص ) در در خاك سپرد و صورتش را از كفن ظاهر گردانيد و گونه آن جناب را بر زمين نهاد. سپس خشت لحدچيد. به جهت مشاجره در امر خلافت كه ما بين مهاجر و انصار واقع بود، بيشتر مردم حاضر نبودند. نقل است چون اصحاب از دفن آن حضرت فارغ شدند، به درخانه فاطمه (ع ) آمدند و تسليت و تغريت گفتند.

 

در اين روز، سنه 157، عبدالرحمن اوزاعى، اعلم اهل شام، در بيروت وفات كرد.

 

در سنه 392، عثمان معروف به ابن جنى موصلى نحوى، صاحب لمع و غيره در بغداد وفات كرد.

 

روز سی ام


  در اين روز، سنه 203، بنا بر قولى شهادت حضرت امام رضا عليه السلام واقع شده.

 

  در اين روز، سنه 848، ميرزا اسپند، امير بغداد وفات كرد. قاضى نورالله، فرموده: در سنه 840، شيخ احمد بن فهدحلى و باقى علماء شيعه را از حله و ديگر شهر ها فرا خواند و بین آنها و علماء عامه بغداد، مناظره بر قرار کرد. چون علماء شيعه در مناظره پیروز شدند و حقانیت مذهب اهل بيت (ع ) اثبات شد، اسپند ميرزا، ترويج آن مذهب نمود، و دستور داد تا سكه و خطبه به نام نامى دوازده امام زدند و خواندند. وفات او در بغداد واقع شده و از غرائب، آن كه از آن زمان كه بغداد را بنا كرده بودند تا زمان وفات اسپند ميرزا، هيچ خليفه و سلطانى غیر از او در آن جا وفات نيافته و ظاهرا به همين جهت بغداد را درالسلام مي گويند. بغداد از بناهاى منصور دوانيقى است و اميرالمومنين (ع) در خطبه لؤ لؤ يه و غيره از آن خبر داده .مسعودى گفته: روزى پنجاه هزار کارگر در آن كار مي كردند. و الله العالم.

 

منبع: وقایع الأیام قمی

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved