• تاريخ: پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390

محرم


           

روز اول

 

  اولین روز دهه محرم. در روايت معروفه رضويه است كه فرمود: پدرم امام موسى (ع ) چون ماه محرم داخل مي شد، كسى آن حضرت را خندان نمى ديد و اندوه و حزن پيوسته بر او غالب مى شد تا دهم محرم. چون روز عاشوراء مى شد، آن روز، روز مصيبت و حزن و گريه او بود و مى فرمود: امروز، روزي است كه حسين عليه السلام شهيد شده است .یکی از اعمال این روز روزه است. روايت شده كه ريان بن شبيب، دائى معتصم عباسى در مثل چنين روزی، بر حضرت رضا عليه السلام وارد شد. آن جناب فرمود: اى پسر شبيب ! اين روز، روزه هستى؟ عرض كرد: خير. فرمود: امروز روزي است كه حق تعالى دعاى حضرت زكريا را مستجاب فرمود. پس هر كه در اين روز، روزه بدارد و خدا را بخواند، خداوند دعاى او را مستجاب كند، چنان چه دعاى زكريا را مستجاب فرمود.

  در اين روز، حضرت ادريس پيغمبر، به آسمان بالا برده شده و آن حضرت دويست سال بعد از وفات آدم، مبعوث شد. با آن كه سلطنت و نبوت براى آن جناب جمع شده بود در مسجد سهله اقامت نمود و خياطت فرمود. او اولین كسی است كه با سوزن جامه دوخت و با قلم نگاشتن آموخت و شهرهاى بسيار در جهان، بنيان فرمود. از بناهاى آن هرمان در غربى مصر جناب است و آن دو بناى عظيم است مربع مخروط، مشتمل بر چهار مثلث كه هر ضلعى تا ضلعى چهار صد ذراع مسافت دارد و ارتفاع هر يك بهمين مسافت است و اين بنا را در شش ماه بپايان آورده.

 

  در اين روز، به فرمايش شيخ بهائى سال چهارم، غزوه ذات الرقاع واقع شد. فقير گويد كه مورخين اين غزوه را در جمادى الاولى سال ششم ذكر كرده اند. به هر جهت در اين غزوه، پيغمبر، ابوذر را در مدينه گذاشت و با جماعتى كه متجاوز از هفتصد نفر نبودند به جانب نجد رفت و در ذات الرقاع فرود آمد. كفار آن جا از هول و ترس به كوه ها فرار كردند و از شدت ترس، بسيارى زنان خود را نتوانستند حركت بدهند، لاجرم مسلمانان زنان ايشان را اسير كردند. چون هنگام نماز رسيد، مسلمانان خواستند نماز بخوانند، از كفار ايمن نبودند كه مبادا، در وقت نماز بر سر ايشان بتازند. اين هنگام نماز خوف نازل شد و ايشان نماز خوف گذاشتند.اين غزوه را ذات الرقاع گويند از جهت آن كه در آن اراضى، تل هاى بسيار و پستى و بلنديهاى رنگ و رنگ بود، چون جامه مرقع، نه آن كه بعضى اصحاب پاهايشان مجروح شده بود و صلها و رقعه ها بر پاى خود بسته بودند.

  و نيز در غره محرم، سنه 20، مصر به دست عمرو عاص فتح شد. بعد از آن اسكندريه عنوه  (بدون جنگ ) فتح شد. عمروعاص اسكندريه را پسندید. شرح فتوحات را به عمر نوشت و خواستار شد كه در اسكندريه ساکن شود. عمر جواب نوشت كه بين من و خود، آب را حائل نكن تا هر گاه بخواهم، بتوانم بر مرکب خود سوار شوم و بى مانعى نزد تو بیایم. پس عمروعاص آهنگ فسطاط مصر كرد. اين شهر از اين روى فسطاط نام يافت كه عمروعاص هنگام فتح مصر در اين موضع فسطاط (خیمه) برافراشته بود. چون آهنگ اسكندريه نمود، بفرمود تا فسطاط را بر كنند و با خود حمل دهند. گفتند: كبوترى بر بالاى آن بچه نهاده است. گفت: حرام است كه آن را بر كنيم و بچگان كبوتر را بهم بزنيم . فسطاط را بگذاشت و به طرف اسكندريه رفت. در آن وقت كه مراجعت كرد باز به جاى فسطاط آمد و آن جا را نشيمن كرد و لشكريان نيز در گرد آن فسطاط، خانه ها بنا كردند. پس آن جا شهرى شد موسوم به فسطاط.

  و نيز در غره محرم، سنه 81، محمد بن حنفيه فرزند اميرالمؤ منين عليه السلام وفات كرد و در بقيع، به خاك رفت و بعضى گفته اند كه از فتنه ابن زبير بجانب طائف فرار كرد و در آن جا وفات كرد. جماعت كيسانيه او را امام مي دانستند و او را مهدى آخر زمان مى خواندند. آنها اعتقاد دارند که محمد، در جبال رضوى كه كوهستانى يمن است، جاى فرموده است و زنده است تا گاهى كه خروج كند.

 

در اين روز، سنه 161، سفيان بن سعيد ثورى در بصره وفات كرد. در احاديث اماميه رواياتى در ذم او وارد شده است. او است كه خطبه رسول (ص ) را در مسجد خيف از حضرت صادق (ع ) اخذ كرد و چون تأمل در كلمه «والنصيحه لائمه المسلمين» نمود و فهميد مراد امير المؤ منين و اولاد او است، آن را پاره كرد.


  در اين روز، سنه 632، شهاب الدين عمر بن محمد سهروردى شافعى صوفى وفات كرد. نسبش به محمد بن ابى بكر منتهى مى شود. او مرجع ارباب طريقت بوده و از كسانى كه شيخ سعدى درك خدمت او را نموده.

 

 

 

در اين روز، واقدى و شيخ حسين پدر شيخ بهائى متولد شده اند.

  در اين روز، سنه 1101، شيخ اجل شيخ حسن ابن زين الدين الشهيد الثانى وفات كرد. اين شيخ از وجوه علما و فقهاى اماميه و اولاد و احفاد او از فقها مى باشند و او را مصنفات رشيقه است در حديث وفقه ، مانند، منتهى الجمان و معالم و اثنى عشريه و غيرها.

 

روز دوم

 

  در اين روز، سنه 61، حضرت امام حسين عليه السلام به زمين كربلا ورود فرمود و چون به آن زمين رسيد، پرسيد كه اين زمين چه نام دارد؟ گفتند: كربلا مي نامندش. چون نام كربلا شنيد گفت: اللهم انى اعوذبك من الكرب و البلاء
پس فرمود: اين موضع كرب و بلاء و محل محنت و عنا است، فرود آئيد كه اين جا منزل و محل خيام ما است. اين زمين جاى ريختن خون ما است و در اين مكان، قبرهاى ما واقع خواهد شد.

 

  در اين روز، سنه 605، به قول ابن اثير، درحله، شيخ زاهد عالم  ورام بن ابى فراس، صاحب تنبيه الخواطر وفات كرد. او از بزرگان علماى اماميه و از احفاد مالك اشتر و جدامى سيد ابن طاووس است .قال السيد رحمه الله فى فلاح السائل: كان جدى ورام بن ابى فراس قدس الله جل جلاله روحه ممن يقتدى بفعله و قد اوصى ان يجعل فى فمه بعد وفاته فص عقيق عليه اسماء ائمته صلوات الله عليهم.

 

روز سوم

 

حضرت يوسف صديق را سياره از چاه عميق بيرون آوردند.

در اين روز، عمر بن سعد، با چهار هزار سوار به كربلا وارد شد و نزد امام حسين (ع ) فرستاد كه براى چه به اين جا آمده ايد. آن حضرت جواب داد: براى آن كه اهل كوفه به من نامه ها نوشتند و مرا به اين جا طلبيدند. روز به روز لشكر به جهت يارى او وارد شد تا در روز ششم محرم، به روايت سيد، بيست هزار سوار نزد او جمع شد.

در اين روز، سنه 252، مستعين بالله را از خلافت خلع كردند.

 

روز چهارم

 

  اول خلافت عثمان است . بدان كه گاهى كه عمر بن الخطاب در جناح سفر آخرت بود، امر خلافت را در ميان شش نفر به شورى افكند و مدت آن را سه روز قرار داد چنان كه روز بيست و ششم ذيحجه معلوم شد. پس از آن كه عمر در سلخ ماه ذى الحجة درگذشت تا سه روز كار خلافت به جهت شورى تأخير افتاد و عاقبت بر عثمان قرار گرفت. روز چهارم، عثمان لباس خلافت برتن پوشيد و مورخين ثبت كرده اند كه بعد از استقرار امر خلافت بر عثمان به سراى خويش آمد. جماعت بنى اميه، صغير و كبير به شادمانى گرد او فراهم شدند و در خانه را از بيگانگان مسدود داشتند. در اين وقت ابوسفيان بانگ برداشت كه آيا غير از بنى اميه كس ديگر در اين سراى مى باشد؟ گفتند: نه. گفت: اى جماعت بنى اميه از در نشاط و بازى، اين منصب خلافت را مانند گوى در ميان خود، دست به دست دهيد. قسم  كه نه عذابى است و نه حسابى و نه بهشتى است و نه جهنمى و نه حشرى است و نه قيامتى. عثمان چون اين كلمات را شنيد، بيمناك شد كه اگر اين كلمات گوشزد مسلمانان شود، فتنه اى بزرگ پديد آيد. فرمان داد تا او را از مجلس بيرون كردند. گويند اول مسامحتى بود از عثمان در اجراى حكم خداوند. چه حكم مرتد قتل است نه اخراج از مجلس .

روز پنجم

 

  حضرت موسى (ع ) با بنى اسرائيل از دريا عبور كردند و فرعون و جنودش غرق شدند.


روز ششم

 

  در اين روز، سنه 406، سيد اجل شريف و عنصر لطيف محمد بن الحسين معروف به سيد رضى ذوالحسبين نقيب علويه و شريف اشراف بغداد، در بغداد وفات كرد. اين سيد بزرگوار برادر سيد مرتضى است كه وفاتش در روز 25 ربيع الاول ذكر مى شود و آن جناب بعظمت شأن و علو همت و فصاحت زبان، معروف است. وفاتش قبل از سيد مرتضى واقع شد و فخر الملك وزير بهاء الدوله بن عضد الدوله ديلمى و جميع اعيان و اشراف و قضات بغداد بر جنازه او حاضر شدند. سيد مرتضى نتوانست از كثرت جزع و غصه، جنازه برادر را مشاهده كند، لاجرم در تشييع و دفن او حاضر نشد بل كه در حرم مطهر جدش حضرت موسى كاظم (ع ) رفت و فخر الملك بر جنازه سيد رضى نماز خواند و در خانه خود، سيد سعيد را دفن كردند. و آخر روز بود كه فخر الملك به حرم رفت و سيد مرتضى را از حرم به خانه آورد و بعد از چندى جسد شريف سيد رضى را به كربلا حمل كردند و در نزد قبر والدش در جوار امام حسين عليه السلام دفن نمودند. سيد رضى را تصنيفات رائقه است از جمله: مجازات قرآن، مجازات النبويه و كتاب معانى القرآن. از مجموعات آن جناب، كتاب نهج البلاغه است. او اشعار بسياری گفته.

 

روز هفتم

 

روزي است كه حق تعالى با حضرت موسى در كوه طور تكلم فرموده است


  در اين روز، عمر بن سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعه فرات موكل كرد و امام حسين (ع ) را از آب منع كرد. او این کار را به دستور ابن زیاد انجام داد.

 

روز هشتم

 

  در اين روز، سنه 686، بدرالدين محمد بن محمد بن مالك اندلسى نحوى معروف به ابن ناظم، شارح الفيه پدرش و صاحب شرح كافيه و غيره، وفات كرد.

 

روز نهم

 

  این روز، روز تاسوعا است و روزي است كه شمر بن ذى الجوشن با نامه ابن زياد در باب قتل امام حسين (ع ) وارد كربلا شد و ابن سعد بر حسب آن نامه، مهياى قتل آن حضرت شد. لاجرم وقت عصر بود كه لشكر خود را بانگ زد:يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشری. جنود نامسعود او سوار شد و رو به عسكر سيد الشهداء آوردند در حالي كه آن حضرت در پيش خيمه، شمشير خود را در بر گرفته بود و سر بزانو نهاده بود و بخواب رفته بود جناب زينب چون هياهوى لشكر را شنيد، به نزد برادر دويد، عرض كرد: برادر مگر صداى لشكر را نمي شنويد كه نزديك شده اند. پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود كه اي خواهر اكنون رسول خدا را در خواب ديدم كه بمن فرمود: تو بسوى من خواهى آمد. حضرت زينب تا اين خبر را شنيد، طپانچه بر صورت زد و واويلا گفت. حضرت فرمود كه اي خواهر ويل و عذاب از براى تو نيست، صبر كن و ساكت باش، خدا ترا رحمت كند. آن شب را حضرت از ايشان مهلت خواست كه قدرى نماز و دعا و استغفار بجا آورد و بالجمله اين روز، روز اندوه و حزن اهل بيت (ع ) است. شيخ كلينى از جناب صادق عليه السلام روايت كرده كه آن جناب فرمود:تاسوعا روزى بود كه جناب حسين عليه السلام و اصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه شام بر قتال آنحضرت اجتماع كردند و ابن مرجانه و عمر سعد بسبب كثرت سپاه و بسيارى لشكر كه براى آنها جمع شده بود خوشحال شدند و جناب حسين (ع ) و اصحابش ضعيف شمردند و يقين كردند كه ياورى براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند نمود. پس پدرم فرمود: فداى آن ضعيف غريب .

روز دهم

 

  روز عاشوراء و روز شهادت امام حسين عليه السلام است. در اين روز در وقت صباح حضرت امام حسين (ع ) دست به دعا برداشت و گفت: اللهم انت ثقتى فى كل كرب و انت رجائى فى كل شده ... . سپس صف آرائى لشكر خود نمود و امر فرمود تا آتش در هيزم هاى خندق زدند تا آن خندق آتش، مانع رفتن لشكر به جانب خيمه هاى زنان  شود. از آن طرف عمر سعد نيز صفوف لشكر خود را آراست .عمر سعد تيرى به چله كمان گذاشت و به لشكر گفت: نزد امير شهادت دهيد كه من اول كسى بودم كه تير به جانب حسين افكند. همين كه آن تير را افكند، لشكر او نيز سيد الشهداء را تير باران كردند. حضرت به اصحاب فرمود: خدا شما را رحمت كند. مهيای مرگى شويد كه حتمی است. در همان ساعت جماعتى از اصحاب آن جناب شهيد شدند و پيوسته يك يك به ميدان رفتند و شهيد شدند تا وقت ظهر شد. ابو ثمامه عرض كرد: وقت زوال است مى خواهيم يك نمازى ديگر با شما بجا بياورم . از لشكر عمر سعد مهلت نماز خواستند. آن كافران بى حيا، مهلت ندادند. لاجرم  زهير بن قين و سعيد بن عبدالله خود را سپر آن جناب كردند و هر تير و نيزه كه وارد مى شد بر بدن خود مى خريدند تا آن جناب نماز خود را تمام كرد.
بالجمله، يك يك اصحاب بميدان رفتند و شهيد شدند تا نوبت بجوانان هاشمى رسيد. ايشان نيز يك يك، به جهاد رفتند و به نحوى جهاد كردند و شهيد شدند كه از تصور حالشان، جگرها آتش مي گيرد.

بالاتر از همه تذكر شهادت آن طفل رضيع است. نمى دانم كه سيد مظلومان چه حالى داشته آنوقتى كه آن طفل را بآن جناب دادند كه آبى براى او بگيرد عوض آن كه آن قوم بي حيا آن طفل را آب دهند، تيرى بگلوى نازك او زدند كه آن طفل در دست پدر، جان داد.
ملاحظه كن و كيفيت شهادت خود آن مظلوم را ببين كه چه گذشته بر آن حضرت و بر اهل بيت او. خصوص آن وقتى كه به جهت وداع ايشان به خيام آمد و آن ها را صدا زد و با يك يك وداع كرد و امر به صبر فرمود و آن لباس كهنه را طلبيد و در زير جامه هاى خود پوشيد و به ميدان رفت و رجز خواند و با آن حال تشنگى و داغ هاى كمرشكن كه آن حضرت ديده بود، چه نوع مبارزت و شجاعتى از آن حضرت ظاهر شد تا آن كه پيشانى مقدسش را شكستند. جامه بلند كرد كه خون از چهره پاك نمايد، تير زهر آلود سه شعبه بقلب مباركش رسيد، همين كه آن تير را از قفا بيرون كشيد، مانند ناودان خود از جاى آن جارى شد. حضرت دست ها را از آن پر مي كرد و بجانب آسمان مي ريخت و هم به سر و صورت خويش مي ماليد.در اين وقت ضعف و ناتوانى عارض آن جناب شد، از كارزار ايستاد. مالك بن يسر به جانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشيرى بر سر مباركش زد كه كلاه زير عمامه آن حضرت مملو از خون شد. صالح بن وهب نيزه بر پهلوى مباركش زد كه از اسب بر روى زمين افتاد. جناب زينب چون اين بديد، از خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت، واخاه و اسيداه وا اهل بيتاه .به عمر سعد فرمود: اى عمر! ابو عبدالله را مى كشند و تو او را نظاره مى كنى. آن ملعون جواب نگفت .
شمر لشكر را ندا كرد كه مادر بر شماها بگريد چه انتظار مى بريد، چرا كار حسين را تمام نمي كنيد. پس همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند. حصين بن نمير تيرى بر دهان مقدسش زد و ابو ايوب غنوى تيرى بر حلقوم شريفش زد و رزعة بن شريك ضربتى بر شانه چپش زد و سنان بن انس نيزه بر گلوى مباركش فرو برد و تيرى بر نحر شريف آن مظلوم زد. پس آن جناب را شهيد كردند به نحوى كه ذكرش را شايسته نمى دانم . پس از آن، بدن مقدسش را برهنه كردند و لشكر بخيام محترمش ريختند و آنچه در خيمه ها بود، بردند و زنهاى داغديده را بيازردند. زنها ناله هاشان بلند شد. عمر سعد به جانب خيام آمد. زن ها نزديك او جمع شدند و چنان صيحه كشيدند و گريستند كه ابن سعد به حال آنها رقت كرد. فرياد زد كه كسى متعرض ايشان نشود. زن ها خواهش لباسهاى ربوده خود را نمودند. عمر سعد حكم به رد كرد، لكن كسى بر ايشان رد نكرد.

 شايسته است كه شيعيان در اين روز مشغول كارى از كارهاى دنيا نشوند و از براى خانه خود چيزى ذخيره نكنند و مشغول گريه و نوحه و مصيبت باشند و تعزيت حضرت امام حسين عليه السلام را اقامه نمايند و به ماتم اشتغال نمايند و زيارت كنند حضرت سيد الشهداء را با زيارات عاشوراء و سعى كنند بر نفرين و لعن بر قاتلان آن حضرت و تعزيت گويند يكديگر را در مصيبت آنحضرت

بدان كه در اين روز، سنه 226 بشر بن حارث حافى عارف معروف وفات كرد. گويند اصلش از مرو است و در ابتداء امر، مردى بوده پيوسته به شرب خمر و استماع ساز و غنا و طرب و ساير ملاهى اشتغال داشته تا آن كه روزى حضرت موسى بن جعفر(ع ) از در خانه او عبور مى فرمود، يكى از كنيزان بشر از خانه بيرون آمده بود. حضرت باو فرمود: آقاى تو آزاد است يا بنده. گفت: حر و آزاد است . فرمود: بله، اگر بنده بود به شرائط عبوديت و بندگى رفتار مي كرد. چون كنيز وارد خانه شد اين سخن را براى بشر نقل كرد. كلام آن جناب در دل او اثر كرد. پا برهنه دويد تا به خدمت آن حضرت رسيد و بر دست آن جناب توبه كرد و ترك خانه و زندگى گفت و پيوسته پا برهنه راه مى رفت به جهت آن كه باين حال به سعادت و خدمت امام رسيده بود و باين سبب او را حافى لقب دادند و او را سه خواهر بود و هر سه بر طريقه او بودند و صوفيه به اواعتقاد زیادی دارند.

  در اين روز، سنه 352، معزالدوله ديلمى مردم بغداد را امر كرد كه دكاكين و بازارها را ببنديد و طباخين طبخ نكنند و قبه هائى در بازارها نصب كنند. پس زنها با موهاى آشفته بيرون شدند و لطمه بر صورت زدند و اقامه ماتم براى جناب حسين بن على نمودند و اين اول روزى بود كه در بغداد، براى آن حضرت نوحه گرى شد.

  در اين روز، سنه 656، هلاكو وارد بغداد شد و واقعه او در بغدد معروف است. در روز بيست و هشتم به آن اشاره خواهد شد.

 

روز یازدهم

 

  بدان كه چون روز عاشوراء  جنگ را به پایان رساند، سر مبارك آن حضرت را به خولى و حميد بن مسلم سپرد و در همان روز عاشوراء ايشان را به نزد ابن زياد روانه كرد و بقيه سرها را نيز در ميان قبائل پخش كرد تا به نزد ابن زياد برند و بسوى او تقرب جويند.خولى به سرعت حركت كرد. شب يازدهم كوفه وارد كوفه شد، چون در آن وقت شب، ملاقات پسر زياد ممكن نبود، لاجرم به خانه خود رفت و سر پسر پيغمبر را در زير اجانه جاى داد. از آن طرف عمر سعد، شب يازدهم را در كربلا بماند و روز يازدهم تا وقت زوال نيز در كربلا اقامت كرد و بر كشتگان سپاه خويش نماز گذاشت و همگى را به خاك سپرد و چون روز از نيمه گذشت، امر كرد كه دختران پيغمبر را بر شتران بى وطاء، سوار كردند و ايشان را چون اسيران ترك و روم روان داشتند. چون ايشان را بقتلگاه عبور دادند زنها را كه نظر بر جسد امام حسين و كشتگان افتاد، لطمه بر صورت زدند و صدا بصيحه و ندبه بر داشتند.

 

در اين روز، سنه 259، محمد بن عيسى ترمذى صاحب صحيح معروف وفات كرد.

 

روز دوازهم

 

  در اين روز، سنه 95، بقول شيخ شهيد،حضرت سيد سجاد وفات فرموده .

  شيخ بهائى فرموده كه در اين روز، سنه 735، قطب الاقطاب شيخ صفى الدين اسحق اردبيلى وفات و حالات و كرامات او بين خاص و عام مشهور است و كتبى در اين باب نوشته شده از جمله صفوة الصفا است كه ابن بزاز نوشته .فقير گويد كه اين شيخ صفى از اولاد حمزه بن موسى الكاظم عليه السلام و از اجداد سلاطين صفويه است كه به او منسوبند.

 

روز چهاردهم

 

  وفات يافت سيد اجل آسيد صدر الدين محمد بن سيد صالح عاملى اصفهانى داماد مرحوم شيخ كبير جناب آشيخ جعفر و در نجف مدفون شد.

 

روز پانزدهم

 

  به قول شيخ بهائى فتح خيبر شده و ما، در روز 24 رجب اشاره به آن خواهيم كرد.

در اين روز، سنه 589، سيد اجل سيد ابن طاوس متولد شد.

در اين روز، به قول شيخ بهائى جنگ بزرگی بين سلاطين اوزبك و شاه طهماسب صفوى در جام خراسان واقع شد و حق تعالى سپاه اسلام رانصرت داد.

 

روز شانزدهم

 

  بنا بر نقل شيخ كفعمى و بهائى، قبله از بيت المقدس به سوى كعبه تغییر یافت. این مطلب در نيمه رجب خواهد آمد.

 

روز هفدهم


  شيخنا الاجل شيخ بهاءالدين العاملى كه در اين روز، سنه 953، در بعلبك متولد شده فرموده كه در اين روز، عذاب بر اصحاب فيل نازل شده.

روز هجدهم

 

در اين روز، سنه 419، امام الحرمين متولد شده و در روز 25 ربيع الثانى مختصرى از حال او خواهد آمد.

بنا بر قولی، در اين روز، وفات حضرت سجاد عليه السلام بوده.


روز نوزدهم

 

  در اين روز، سنه 366، ركن الدولة حسن بن بويه امير عراق عجم، پدر عضد الدولة ديلمى در رى وفات كرد و او همان کسی است كه ابوالفضل بن عميد قمى كاتب وزير او بوده. ابن عميد، در علم فلسفه و نجوم و ادبیات او حد عصر خويش بود و او را جاحظ ثانى مي گفتند و در حق او گفته اند: بدئت الكتابة بعبد الحميد و ختمت بابن العميد.
عبد الحميد، كاتب مروان حمار و در ادبيت و بلاغت معروف بود و از اتباع ابن عميد اسماعيل صاحب ابن عباد است و به خاطر ملازمت با او، او را صاحب مي گفتند و ابن عميد را استاد نيز مي گفتند. وقتى صاحب به بغداد سفر كرد، پس از بازگشت از او پرسیدند: بغداد چگونه بلدى بود. گفت: بغداد فى البلاد كالاستاد فى العباد.

روز بیست و یکم

 

  در سنه 2، به قول مشهور شب عروسى فاطمه زهرا عليها السلام بوده است. آن چه از روايات شيعه و سنى به دست می آید، آن است كه فاطمه را در وقت بردن بخانه امير المؤ منين بر بغله شهبا يا ناقه سوار كرده بودند و جبرئيل و ميكائيل با هفتاد هزار ملك نازل شده بودند. جبرئيل زمام بغله را بگرفت و اسرافيل ركاب و ميكائيل دنبال آن را داشت و پيغمبر جامه هاى فاطمه را مستوى مى كرد و آن ملائك با ديگر فرشتگان تكبير مى گفتند. اما به حسب ظاهر سلمان، زمان بغله را گرفته بود و حمزه و عقيل و جعفر و اهل بيت، به دنبال ایشان حرکت مى كردند و بنى هاشم با شمشیر عریان بودند و زوجات رسول (ص ) از پيش روى رجز مي خواندند و من از رجزها يكى دو بيت بيشتر ذكر نمى كنم .ام سلمه مى خواند:

سرن بعون الله جاراتى

 

واشكرنه فى كل حالات

 

و سرن مع خير نساء الورى

 

تفدى بعمات و خالات

عايشه مى گفت :

يا نسوة استترون بالمعاجر

 

و اذكرن ما يحسن فى المحاضر

حفصه مى گفت :

فاطمه خير نساء البشر

 

و من لها وجه كوجه القمر

 

زوجك الله فتى فاضلا

 

اعنى عليا خير من الحضر

زن هاى ديگر، اول بيت رجزها را ميخواندند و تكبير مى گفتند تا داخل خانه شدند. پيغمبر على و فاطمه را به مسجد برد و دست فاطمه را در دست على نهاد و فرمود: بارك الله فى ابنة رسول الله و كاسه اى طلبيد و جرعه اى از آن مضمضه فرمود و در آن ريخت. پس از آن آب، بر سر و سينه و ميان دو كتف فاطمه پاشيد و دعا كرد در حق او و على و در حق نسل ايشان و هم فرمود: مرحبا ببحرين يلتقيان و نجمين يقترنان. فقير گويد: حديث اسماء بنت عميس در كشف الغمه و غيره نقل شده و گنجى شافعى گفته: اين اسماء، اسماء بنت يزيد ابن سكن انصارى است كه احاديثى از رسول خدا(ص ) نقل كرده نه اسماء بنت عميس. زيرا او در آن وقت زوجه جعفر طيار بود و با شوهرش در حبشه بوده است .

  در شب این روز، سنه 726، آية الله فى العالمين جمال الملة و الحق و الدين ابو منصور حسن بن شيخ فقيه سديد الدين يوسف بن المطهر الحلى معروف به علامه حلى رفع الله مقامه وفات يافت. آن جناب پسر خواهر محقق حلى است و تصانيف آن بزرگوار در علوم با آن كه تمام در نهايت احكام و اتقان است به مرتبه ايست كه حساب كردند اگر تقسيم شود بر ايام عمر شريفش از مهد تا لحد، نصيب بر روزى كراسى شود و علما و فقها از بحر علم او مغترف و بعظمت و بزرگوارى آن معظم مقر و معترفند.حكايت مباحثه آن جناب با علمای مذاهب اربعه در مجلس شاه خدابنده معروف و تشيع آن سلطان و اتباع او ببركات علامه و امر كردن سلطان به خطبه خواندن باسم ائمه اثنى عشر و سكه زدن بنام ايشان معروف است .آن بزرگوار بر جماعتى از علماء تلمذ كرده كه از جمله ايشان محقق طوسى و كاتبى قزوينى صاحب شمسيه و دائيش محقق و پدرش شيخ يوسف است. وفات آن جناب در حله واقع شد. جنازه اش را به نجف حمل كردند و در ايوان مقدس حضرت امير المؤ منين عليه السلام او را به خاك سپردند.

روز بیست و یکم

  در اين روز، سنه 430، حافظ احمد بن عبدالله اصفهانى معروف به ابو نُعيم بضم نون، صاحب كتاب حلة الأولياء وفات يافت. او از علم محدثين و از اكابر حفاظ ثقات است و از علماء عامه بشمار رفته و لكن احتمال تشيع او مى رود. او از اجداد مجلسيين است. حافظ در اصطلاح محدثين، كسى را گويند كه صد هزار حديث با سند آن حفظ داشته باشند و حجه بر كسى گويند كه سيصد هزار حديث در حفظ او باشد.

 

روز بیست و دوم

 

  شب دوشنبه ، سنه 460، شيخ طايفه و رئيس اماميه، فخر الاعاجم، ابو جعفر محمد بن الحسن الطوسى نورالله ضريحه، در نجف اشرف وفات يافت .و كان الشيخ ره جليل القدر عظيم المنزله عارفا بالرجال و الاخبار و الفقه و الاصول و الكلام و الادب و جميع الفضائل تنسب اليه صنف فى كل فن من فنون الاسلام و كان جامعا لكمالات النفس فى العلم و العمل و كان مرجع فضلاء الزمان و مربيهم حتى حكى ان فضلاء تلامذته الذين كانوا مجتهدين يزيدون على ثلثماءه فاضل من الخاصه و من العامة لا يحصى و الخلفاء اعطوه كرسى الكلام و كان ذلك لمن كان وحيد عصره و علامه دهره و كان ذلك ببغداد ثم هاجرالى مشهد امير المؤ منين صلوات الله عليه خوفا من الفتن التى تجددت ببغداد و احرقت كتبه و كرسى كان يجلس ‍ للكلام و له تاءليفات كثيره فى التفسير و الاصول و الفروع و غيرها منها كتابا التهذيب و الاستبصار المشهورين فى جميع الاعصار دفن ره بداره و هى الان مسجد معروف بمسجد الطوسى بقرب الحضره العلويه صلوات الله عليه .

  در اين روز، سنه 792، محقق مدقق ملاسعد تفتازانى هروى شافعى در سمرقند وفات كرد و در سرخس مدفون گرديد. مصنفات او بسيار است مانند شرح شمسيه و مقاصدو شرح آن و شرح تصريف و حاشيه كشاف و شرح مطول كه در سن بيست سالگى نوشته است .

  در اين روز، سنه 1140، بامر سلطان اشرف افغانى، شاه سلطان حسين صفوى را در مجلس اصفهان هلاك كردند. سپس، از اصفهان حركت كرد و بدن سلطان را بدون غسل و كفن بگذاشت و اهل و عيالش را اسير كرد و اموالش را به غارت برد پس از زمانى مردم نعش سلطان را به قم حركت دادند و در جوار حضرت فاطمه (لازالت مهبطا للفيوضات الربانية ) نزديك پدرانش به خاك سپردند.

 

روز بیست و سوم

 

  در اين روز، سنه 169، مهدى عباسى، پسر منصور در ماسبذان كه یکی از شهر های دينور و حدود كلهر است، وفات كرد. گويند: علت وفاتش این بود كه هنگامی که سوار اسب بود، اسب او رم کرد و او را بدر خرابه اى کوباند  كه در اثر آن هلاك شد. سپس هادى، پسرش به خلافت رسيد. مهدى همان کسی است كه در صدد كشتن عيسى بن زيد بن امام زين العابدين بود و عيسى از او در كوفه متوارى گشته بود و نسب خود را از مردم پوشيده بود و سقائى مى كرد و هيچ كس حتى عيال و اولادش او را نمى شناختند. وقتى دختر او را براى پسر مردى از سقايان خواستگارى كردند، عيالش گفت: دخترت را به او بدهيم تو سقائى و او هم مردى سقا است، جرئت نكرد به عيال خود بگويد كه من از نواده امام زين العابدين هستم و دختر من، خانم است و كفو و همشأن پسر فلان مرد سقا نيست. هر چه زن او به ملاحظه فقر و افلاس او در اين باب اصرار كرد او ساكت بود و جرأت بيان نسب خود نداشت تا از خدا خواست که مشکلش را حل کند. بعد از چندى دخترش مرد و از آن غصه راحت شد لكن اين اندوه و غصه در دلش ماند كه مادامي كه دخترش زنده بود، نتوانست خود را باو بشناساند و با او بگويد: كه تو از فرزندان پيغمبرى و خانم ميباشى نه آن كه خود را دختر يك مرد فعله گمان كنى. خلاصه، عيسى در كوفه مرد و چون چيزى نداشت كه خرج يتيمان او كنند، لاجرم يتيمان او را براى مهدى عباسى بردند كه شايد به حال آن ها ترحمى كند و از او امان طلبيدند كه آن كودكان را اذيت و آزارى نرساند.  مهدى چون ايشان را ديد بگريست و گفت اطفال كوچك را چه تقصير است كه من ايشان را آسيبى برسانم. آن کسی كه با سلطنت من معارض بود، پدر ايشان بود و اگر او نيز با من منازعت نمى داشت و بنزد من مى به او کاری نداشتم تا چه رسد بكودكان يتيم. پس آن يتيمان را بسينه چسبانيد و ايشان را بكفالت خود در آورد.

در اين روز، حدود سنه 438، احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى مفسر مشهور وفات كرد.

روز بیست و پنجم

 

  در سنه 198، محمد امين، برادر ماءمون را در بغداد کشتند و سر او را براى مأمون به خراسان فرستادند. مأمون دستور داد تا سر برادرش را در صحن خانه بر چوبى نصب كردند و لشكر خود را طلبيد و به آنها جایزه داد. به هر كدامشان كه جايزه مى داد، دستور می داد كه ابتداء بر آن سر لعن كنند پس جائزه خويش ‍ بگیرند. مردم نيز لعن كردند و جايزه گرفتند. از اين كار مأمون كثرت شقاوت و دنيا مدارى مأمون معلوم مى شود.

  در سال نود و پنجم كه به خاطر مردن بسیاری ازفقهاء و علماء، آن سال را سنة الفقهاء مي گفتند، حضرت على بن الحسين السجاد عليه السلام از دنيا رحلت كرد. قاتل آن حضرت را وليد بن عبدالملك گفته اند. روايت شده كه در شب وفاتش آب وضو طلبيد، چون آب برايش آوردند فرمود: در اين آب ميته است چون نزديك چراغ بردند، موش مرده اى در آن بود، آن را ريختند و آب ديگری برايش آوردند. سپس خبر فوت خود را داد. و نیز در آن شب بی هوش شد، چون به هوش آمد سوره واقعه و انا فتحنا خواند و گفت: الحمدلله الذى صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوء من الجنه حيث نشآء فنعم اجر العاملين. آن حضرت در وقت وفات، حضرت باقر را بسينه چسبانيد و اين وصيت را كه پدر در وقت شهادت باو كرده بود، به پسر كرد كه  به كسى كه ياورى بر تو بغير از خدا نداشته باشد ستم نكنيد. بعد از وفات، همه مردم به جز سعيد بن المسيب بر جنازه آن جناب حاضر شدند و او را بهبقيع بردند و در نزد عمویش، حضرت مجتبى عليه السلام دفن نمودند.وقتی که بدن مباركش را براى عسل دادن برهنه كردند، بر پشت مبارکش آثاری دیدند که به خاطر حمل کردن انبان هاى غذا و ساير چيزها براى فقراء وارامل و ايتام، به وجود آمده بود. آن جناب را ناقه اى بود كه بيست و دو حج بر آن گذارده بود و حتی يك تازيانه نیز به او نزده بود. بعد از دفن آن حضرت، آن ناقه از خطيره خود بيرون آمد و نزد قبر آن جناب رفت بى آنكه آن قبر را ديده باشد، سينه خود را بر آن قبر گذاشت و فريا و ناله كرد و آب از ديدگان خود ريخت. بحضرت باقر(ع ) دادند خبر. تشريف آورد و به ناقه فرمود: ساكت شو و بر گرد، خدا به تو بركت دهد. ناقه به جاى خو برگشت و بعد از اندك زمانى، دوباره به نزد قبر آمد و باز شروع بناله و اضطراب كرد و تا سه روز، چنين بود تا هلاك شد. حضرت سيد سجاد پنجاه و هفت ساله بود كه وفات كرد. قريب و سى و پنج سال بعد از واقعه كربلا زندگى كرد و اين برهه از زمان شدت استيلاء بنى اميه بوده كه اهل بيت نبوت امکان ارشاد و دعوت و هدايت مردم را نداشتند، لذا به زهد و عبادت پرداخته و عبادات شاقه براى خود مقرر فرموده بود.
بعد از شهادت پدرش، چند سالى در باديه اقامت كرد و در چادری که از مو ساخته شده بود سپری می کرد. و در آن اوقات گاه گاهى به زيارت جد و پدرش بجانب عراق ميرفت و از صدمات و مشقتهاى سفر كربلا، خيلى ضعيف و ناتوان شده بود به نحوى كه یک مقدار که هوا سرد می شد، لازم می شد که پوستين و لباس هاى پشمينه بپوشد و با اين ضعف بدن در شبانه روز، هزار ركعت نماز مي گذاشت و اهل بيت صد خانه از فقراى مدينه را كفالت مي نمود.

 

  در اين روز، سنه 354، محسن بن على قاضى تنوخى امامى وفات كرد. او همان كسی است كه قصيده ابن معتز را در مفاخر بنى عباس رد كرده .

روز بیست و ششم

 

  در اين روز، سنه 146، على بن الحسن المثلث در زندان وفات كرد. بدان كه يك پسر امام حسن مجتبى عليه السلام را حسن مثنى مي گفتند. او داماد حضرت سيدالشهداء(ع ) بود و آن حضرت فاطمه دختر خود را كه شبيه به فاطمه زهرا)ع ) بود به همسری او در آورد. حسن مثنى ده فرزند داشت كه پنج تن از آنها از فاطمه بودند: عبدالله، ابراهيم، حسن مثلث، زينب و ام كلثوم.عبدالله ابن حسن را عبدالله محض مي ناميدند. او شيخ بنى هاشم و اجمل و اكرم و اسخاى مردم.  اما ابراهيم بن الحسن يازده فرزند داشته كه از جمله اسماعيل طباطبا است. اما حسن بن الحسن چون سومین فرزندی بود که بلا واسطه حسن نام داردشت مثنی می گفتند. او شش پسر داشت.

 

   در اين روز، سنه 1021، عالم زاهد كامل ملا عبدالله بن حسين تسترى ساكن در اصفهان و صاحب مدرسه كبيره خود در جنب مسجد نقش جهان، در اصفهان از دنیا رفت. گويند: قريب صد هزار نفر در تشييع جنازه او جمع شده بودند و مثل روز عاشواء مردم نوحه و گريه ميكردند و در جوار اسماعيل بن زيد بن الحسن (ع ) او را به خاك سپردند و بعد از يك سال او را به كربلا حمل كردند. او شاگرد مقدس اردبيلى و استاد مجلسى اول است. یکی از تأليفات او كتاب شرح قواعد است. از زهد آن بزرگوار نقل شده كه هيچ گاه مرتكب مباحات نگشت بلكه هر علمى كه انجام می داد یا واجب بود يا مستحب. و گفته اند كه عمامه اى بچهارده شاهى خريده بود و چهارده سال بر سر داشت .
مجلسى اول گفته: روزى با استادم  ملا عبدالله به خدمت شيخ ابوالبركات واعظ، در جامع عتيق اصفهان رفتیم. او مرد سالمندی بود و قريب صد سال عمر كرده بود. وقتی نزد او رفتیم گفت: من از شيخ على محقق بلا واسطه روايت ميكنم. آن گاه به جناب مولانا اجازه داد. بعد دستور داد يك كاسه شربت قند آوردند و در نزد مولانا نهادند، چون نظر مولى بر آن افتاد، فرمود: من كه مريض نيستم.  ابو البركات آيه قل من حرم الله خواند سپس عرض كرد: شما رئيس مومنين مي باشيد و اين ها برای مؤ منين خلق شده است . مولانا عذر خواست. اين ملا عبدالله غير از ملا عبدالله بن محمود تسترى خراسانى، عالم زمان شاه طهماسب صفوى است كه درس سنه 997، طايفه اوزبكيه به مشهد ريختند و او را گرفتند و به بخارا و ماوراء النهر بردند و با علماى آن جا مباحثه كرد و بر همه غالب شد آن گاه فرمود: من شافعى ميباشم. قبول نكردند و او را شهيد كردند و بدنش را آتش زدند. رحمة الله عليه.

 

روز بیست و هفتم

 

  در اين روز، سنه 64، لشكر شام به فرماندهی حصين بن نمير برای جنگ با ابن زبير وارد مكه شدند. آنها کعبه را آتش زدند و خراب کردند. تفصیل آن در روز سوم ربيع الاول خواهد آمد.

 

روز بیست و هشتم

 

  در اين روز، سنه ، 656، واقعه هلاكو و قتل مستعصم روى داد و دولت بنى عباس در عراق منقرش شد. گويند كه لشكر هلاكو بیش از دو هزار هزار و سيصد هزار نفر از مردم بغداد را كشتند و از خون مردم نهرها جارى شد و در دجله ريخت .دمرى گفته: امر چندان سخت بود كه كسى فرصت نوشتن تاريخ مرگ مستعصم و دفن كردن جسد او را نداشت .ذهبى گفته: كه گمان نمي كنم  كسى خليفه را دفن كرده باشد. سيد در اقبال فرموده: اين واقعه در دوشنبه 28 محرم بود. من نيز در بغداد در خانه خودم در مفيديه بودم. در اين واقعه درستی اخبار نبويه و معجزات باهره محمديه (ص ) ظاهر شد. آن شب، خداوند ما را از آن هولها سالم نگاه داشت و دائما در حمايت الهى بوديم تا این كه در ماه صفر پادشاه مرا طلبيد و مرا والى علويين و علما و زهاد گرداند. او هزار نفر را به همراه ما فرستاد تا از ما حفاظت کنند تا به حله برسيم. پس در اين روز، دولت بنى عباس از بین رفت، همانطوری كه مولاى ما على عليه السلام خبر داده بود.

 

روز سی ام

 

  در اين روز، سنه 189، جعفر بن يحيى برمكى توسط هارون رشيد به قتل رسيد و با مرگ او، دولت برامكه زائل شد و رشيدو يحيى بن خالدو فضل بن يحيى را در حبس كرد و پيوسته در حبس بودند تا هلاك شدند. مدت دولت برامكه در زمان رشيدهفده سال و هفت ماه و پانزده روز بوده. در اين مدت امر وزارت و امور مملكت و رعيت و سياست تمام با ايشان بود و رياست ايشان به اندازه ای بود كه در موردشان گفته اند: ان ايامهم عروس و سرور دائم لايزول. حكايات عطايا و بخشش هایشان و اشعار شعراء در مدحشان معروف و مشهور است. از محمد بن عبدالرحمن هاشمى منقول است كه گفت: روز عيد قربانى بود كه نزد مادرم رفتم. ديدم زنى با جامه هاى بسيار كهنه با او صحبت می کند. مادرم به من گفت اين زن را مى شناسى. گفتم: نه. گفت: اين عباده مادر جعفر برمكى است . پس من رو به جانب عباده كردم و از او پرسيدم از اعاجيب دنيا چه ديدى؟ گفت: روز عيدى مثل چنين روز بر من گذشت در حالي كه چهار صد كنيز به خدمت من ايستاده بودند و من مي گفتم پسرم جعفر، حق مرا ادا نكرده و بايد كنيزان و خدمتكاران من بيش تر از اين ها باشد. امروز هم يك عيد است بر من مي گذرد كه منتهى آرزوى من دو پوست گوسفند است كه يكى را فرش خود كنم و ديگر ي را لحاف خود نمايم. محمد گفت: من پانصد درهم به او دادم، چنان خوشحال شد كه نزديك بود قالب تهى کند.

 

منبع: وقایع الأیام قمی

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved