• تاريخ: پنج شنبه 20 مرداد 1390

از آنجا که معرفت خدا از راه معرفت نفس پیدا می شود ، خواستم بدانم منظور از « معرفت نفس » یا خود شناسی چیست ؟


           

پرسش 3. از آنجا که معرفت خدا از راه معرفت نفس پیدا می شود ، خواستم بدانم منظور از « معرفت نفس » یا خود شناسی چیست ؟

پرسش شما ناظر به روايت مشهورى از حضرت على (ع) است كه فرمودند: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»(1) «هر كه خود را شناخت، خداى خويش را شناخته است». اين حديث شريف و روايات ديگرى از اين دست كه حاكى از ملازمه اكيد ميان شناخت انسان و شناخت خداوند است، تفسيرهاى فراوانى را در بر داشته و بحث‏هاى دامنه‏دارى را فراروى انديشمندان نهاده است كه طرح تفصيلى آن خارج از حوصله اين مقال مى‏باشد ولى در عين حال مى‏كوشيم نقاط اساسى را در حد پرسش حضرتعالى، روشن سازيم.

در يك نگاه كلى، شناخت انسان نسبت به خداوند سبحان دوگونه است:

1. شناخت حصولى كه مقصود از آن شناخت از راه عقل، تفكر، انديشه و استدلال و برهان است.

2. شناخت حضورى كه خود دوگونه است:

يكم. درك فطرى يا خداشناسى فطرى كه يك علم حضورى غيراكتسابى در نهاد انسان و بيرون از محدوده اختيار او است. اين شناخت فطرى- كه در قلمرو اخلاق قرار نمى‏گيرد- در بيشتر انسانها تنها استعداد و مايه‏اى است كه آدمى با تلاش خود مى‏تواند آن را از استعداد به فعليت واز حالت ابهام به مرحله‏درك حضورى آگاهانه برساند. اين دو آيه از قرآن شريف به اين نوع معرفت ناظر است: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(2) «پس روى خود را با گرايش تمام به حق، به سوى اين دين كن با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است». «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ»(3)

«و چون پروردگارت فرزندان بنى آدم را از پشت‏هاى ايشان برگرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت [و پرسيد] آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا شهادت مى‏دهيم تا مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين [حقيقت‏] بى‏خبر بوديم. يا مبادا بگوييد همانا پدران ما در گذشته شرك آورده بودند و ما فرزندانى از پى ايشان بوديم، آيا ما را به خاطر كارى كه باطل انديشان كردند هلاك مى‏كنى».

آن ندايى كاصل هر بانگ و نواست            خود ندا آن است و اين باقى صداست‏

ترك و كرد و پارسى‏گو و عرب            فهم كرده آن ندا بى‏گوش و لب‏

خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ            فهم كردست آن ندا را چوب و سنگ‏(4)

دوّم. علم حضورى اكتسابى كه يك علم حضورى روشن و آگاهانه است و آدمى با تلاش و پس از پيمودن مراحل تكامل، اين شايستگى را مى‏يابد كه خداوند آن را به او افاضه نمايد. اين نوع معرفت، داراى مراتب گوناگون شديد و ضعيف است كه آخرين مرحله آن همان هدف نهايى آفرينش و بالاترين مرتبه كمال انسانى مى‏باشد. هر چند دريافت اين معرفت حضورى، مانند گونه قبل، مستقيماً در اختيار آدمى نيست مقدمات دستيابى به آن، از افعال اختيارى است. در حقيقت، افاضه اين كمال- معرفت به خداوند- پاداش بخشى از افعال اختيارى انسان است كه به صورت تام و كامل در آخرت به او داده مى‏شود گرچه مراتب ديگرى از اين معرفت حضورى براى برخى از اولياى خدا در اين دنيا فراهم مى‏آيد. در قرآن مجيد از اين معرفت به «رؤيت»، «شهود»، «نظر» و مانند آن ياد شده است: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ»(5) «رخسارهايى در آن روز برافروخته [و به چشم دل‏] به سوى [جمال‏] پروردگارشان نظر كننده‏اند». «وَ كَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»(6) «و اين گونه ملكوت آسمان‏ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد».

با توجه به اينكه شناخت خدا از راه خودشناسى، در قلمرو علم حضورى مذكور قرار مى‏گيرد، پاسخ به اين دو پرسش شما كه: 1. مقصود از معرفت نفس چيست؟ 2. چطور مى‏توان به آن دست پيدا كرد؟ متفاوت خواهد بود هر چند ميان آن دو، تمايز كامل نباشد.

 شناخت نفس

اما مراد از شناخت نفس در گونه اول درك حضورى، معرفت به فطرت و سرشت انسان است. اينكه بداند و بفهمد: فطرت چيست؟ بينش و گرايش‏هاى فطرى كدامند؟ فطرت در منظر قرآن چگونه تحليل مى‏شود؟ آيا اساساً ميان همه انسانها مشتركاتى يافت مى‏شود؟ چه ضابطه و ملاكى براى تشخيص آنها وجود دارد؟ آيا بهره‏ورى آغازين انسان‏ها از اين مشتركات يكسان است؟ فطرى بودن خداشناسى به چه معناست؟ آيا خدا در نهاد انسان

هست؟ اگر هست، پس چگونه پاره‏اى از انسان‏ها خدا را انكار كرده، از او اعراض مى‏كنند؟ و(7)

دست‏يابى به اين معرفت و به عبارت ديگر بازشناسى امور فطرى، از روش‏هاى گوناگون ميسّر خواهد شد:

1. روش تجربى يا تاريخى در اين روش با مراجعه به جامعه و تاريخ و تحولات گوناگون آن، عناصرى كه در همه جا بوده و هميشه حضور داشته‏اند ولو با شدت و ضعف [شاخص‏ها و نشان‏هاى امور فطرى‏] كشف مى‏شود. البته اين عناصر، بايد عناصرى باشد كه در قلمرو انسانيت انسان قرار داشته باشد، از اين رو، روحيه استخدام ديگران در جهت منافع خود، تجاوز به غير، ظلم و عدالت‏ستيزى كه همواره در طول تاريخ ظهور كرده، در اين عناصر جاى نمى‏گيرند.

2. روش تعقلى در اين روش كوشش مى‏شود تا به مدد برهان اصالت عموم، گرايش‏هاى انسانى (مانند علم دوستى، فضيلت‏خواهى و) اثبات گردد يا گرايش به خدا و حس پرستش يا فطرى بودن دين مبرهن شود.

3. روش شهودى در اين روش، با مراجعه به وجدان و شهود، گرايش‏ها و بينش‏هاى فطرى شناخته مى‏گردد. اگر انسان در درون خود، فارغ از همه ويژگى‏ها و شرايط، احساس كرد كه زيبايى را دوست دارد، علم را دوست دارد، به فضايل اخلاقى عشق مى‏ورزد ودارنده آنها را مى‏ستايد و در پى آن است كه آنها را در خود احياء نمايد، مى‏تواند به گرايش‏هاى فطرى انسان دست يازد.

4. روش نقلى در اين روش با مراجعه به كتاب و سنت (منابع روايى) امورى كه به عنوان گرايش‏ها و بينش‏هاى فطرى انسان طرح شده، شناسايى و طبقه‏بندى مى‏شود.

اما منظور از معرفت نفس در گونه دوم معرفت حضورى، معرفت به نفس و شناخت شخصيت و انسانيت انسان است. اينكه دريابد و علم پيدا كند: نفس چيست؟ خصوصيات آن كدام است؟ مراتب آن چگونه است و به چه شكل با يكديگر در ارتباطند؟ رابطه نفس و بدن به چه كيفيتى است؟ نفس، عقل و قلب آيا يكى هستند و اگر خير، وجه تمايز آنها از يكديگر چيست؟ نفس از ديدگاه قرآن و روايات چگونه تفسير مى‏شود؟ هبوط و عروج نفس چيست؟ مراد از تهذيب نفس چيست؟ ارتباط نفس و عمل چگونه است؟ نفس داراى چه استعدادها و قابليت‏هايى است؟ تجرد نفس به چه معنا است؟ قواى آن كدام است؟ آيا مى‏توان از راه شناخت نفس به شناخت و معرفت خدا دست يازيد؟ اين معرفت در چه حد و مراتبى است؟ و در يك كلام آدمى بايد «نفس» يا «روح» يا «حقيقت» خود را بشناسد تا بداند كه چه بوده و چه شده و چه مى‏تواند باشد؟(8)

خداوند متعال در اين آيه شريفه با لحنى تأمل‏برانگيز به اين معرفت تأكيد فرموده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(9) «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، به خود و حقيقت خود توجه داشته باشيد و خود و حقيقت خود را بيابيد. اگر شما به صراط مستقيم هدايت يافتيد، منحرف شدن ديگران به شما ضرر نمى‏رساند و برگشت همه شما به سوى اللَّه است و در آن روز خداوند متعال شما را از اعمال و راه و روش‏تان آگاه خواهد كرد».

با توجه به اينكه آخر آيه از برگشت همه به سوى حضرت حق و نايل گشتن همه به نتايج حركات و اعمالشان در روز لقاء پروردگار خبر مى‏دهد، توصيه به معرفت نفس و شناخت حقيقت خود معناى عميق‏ترى مى‏يابد. با اين ديدگاه معناى روايت «من عرف نفسه فقد عرف ربه» اين خواهد شد كه هر كس خود را آن چنان كه هست و مظهر و مجلاى وجه حق است بشناسد، پروردگار خود را خواهد شناخت و ناظر وجه او خواهد بود.

قبل از بررسى چگونگى دست‏يابى به معرفت نفس به گونه دوّم، تذكر چند نكته ضرورى است:

1. تهذيب نفس و حصول كمال آن، متوقف بر معرفت نفس و شناخت عوامل انحطاط و سعادت است.

2. شناخت نفس در حقيقت شناخت «راه» و «راهرو» مى‏باشد، چرا كه نفس انسانى است كه به سوى خدا سلوك مى‏كند (رهرو) و راهى را كه آدمى بايد در رسيدن به خدا طى كند نيز همان مراتب نفس خويش است كه با گذر از هر مرتبه از آن، به مرتبه بالاتر صعود مى‏كند (راه). مهم‏تر آنكه بر طبق آيه شريفه‏اى كه پيش‏تر نقل شد، غايت اين راه خداوند متعال است. پس بايد آدمى مدام در ياد خدا باشد چرا كه اگر آدمى غايت راه را فراموش كند خود راه را نيز

فراموش مى‏كند. پس فراموشى خدا، فراموشى نفس را به دنبال خواهد داشت.

3. اصل معرفت نفسى كه مورد تأكيد منابع اصيل اسلامى قرار گرفته، معرفتى است كه وسيله‏اى براى معرفت خداوند قرار مى‏گيرد، نه شناختى كه براى ترتب آثار ديگر مقصود باشد.

4. براساس منابع قرآنى و روايى، اين شناخت بايد به عنوان يك اصل عملى تلقى شود يعنى، حركت به سوى كمال باشد وگرنه، صرف شناخت نفس از جهت علمى و نظرى تنها آشنايى با مفاهيم است، نه عين واقع در مرحله عمل و كمال.(10)

در حقيقت، امرى كه انسان را به شهود وجه حق مى‏رساند، شناخت حقيقت خود و حركت به سوى مقام اصلى خود است و اين امر، جز با تحصيل تقوا ميسر نخواهد بود.(11)

عطار خيلى زيبا در چند بيت، شرايط تحصيل تقوا را بيان كرده است:

چون فرود آيى به وادىّ طلب            پيشت آيد هر زمانى صد تعب‏

صد بلا در هر نفس اينجا بود            طوطى گردون مگس اينجا بود

جدّ و جهد اينجات بايد سالها            زانكه اينجا قلب گردد حالها

ملك اينجا بايدت انداختن            ملك اينجا بايدت در باختن‏

در ميان خونت بايد آمدن            وزهمه بيرونت بايد آمدن‏

چون نماند هيچ معلومت به دست            دل ببايد پاك كرد از هر چه هست‏

چون دل تو پاك گردد از صفات            تافتن گيرد ز حضرت نور ذات‏

چون شود آن نور بر دل آشكار            در دل تو يك طلب گردد هزار(12)

علاوه بر آنچه گفته شد، معرفت نفس از دو سو مى‏تواند به معرفت ربّ بيانجامد نخست آن كه بدانيم:

حقيقت وجودى انسان عين ربط، وابستگى و نيازمندى محض به خداى متعال است و از خود هيچ استقلالى ندارد، از اين رو تمام وجود ما و متعلقات آن از خدا و متعلق به خداست «انّا للّه»(13) و او حقيقت پايدارى است كه هستى‏بخش مطلق و عطاكننده همه كمالات به موجودات از جمله انسان‏هاست «هو الحىّ القيّوم»(14) بدون آن كه نيازى به كسى يا چيزى داشته باشد «يا ايهاالناس انتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنى الحميد»(15)

اينها حقايقى است كه با دريافت حضورى و شهودى با رفع موانع معرفت از قبيل غفلت ناشى از سرمستى و غوطه‏ور شدن در شهوات و دنياطلبى و دنيادوستى، قابل وصول است.(16)

دوم آن كه با شناخت توانمندى‏هاى ظاهر و باطن آدمى و اعتراف به ناشناخته ماندن گستره توانمندى‏هاى او و سرگشگى در درك حقيقت روح او، مى‏توان به جلوه‏اى از شناخت خداوند دست‏يافت زيرا در انسان نفخه‏اى از روح خدا دميده شده است و مى‏تواند خليفه خداوند در روى زمين باشد.

پى‏نوشت‏

 (1) عبدالواحد بن محمد تميمى، شرح غررالحكم و دررالكلم، ص 232.

 (2) روم (30)، آيه 03.

 (3) اعراف (7)، آيه 172 و 371.

 (4) مولوى، جلال الدين، مثنوى، دفتر اوّل، ابيات 7012- 9012.

 (5) قيامت (75)، آيه 22 و 32.

 (6) انعام (6)، آيه 57.

 (7) براى آگاهى بيشتر در اين زمينه، نگا: شيروانى، على، سرشت انسان.

 (8) براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر. ك: حسن‏زاده آملى، حسن، دروس معرفت نفس شجاعى، محمد، مقالات، ج 1.

 (9) مائده (5)، آيه 501.

 (10) طباطبايى، سيدمحمدحسين، الميزان، ج 6، ص 361- 961.

 (11) براى آگاهى بيشتر نگا: شجاعى، محمد، مقالات، ج 2 و 3.

 (12) عطار، منطق الطير، صص 180- 181.

 (13) بقره (2)، آيه 156.

 (14) بقره (2)، آيه 255 آل‏عمران (3)، آيه 2 طه (20)، آيه 111.

 (15) فاطر (35)، آيه 15.

 (16) اعراف (7)، آيه 179.

.................................

 

منبع: کتاب پرسش هاوپاسخهای دانشجویی،خداشناسی،محمدرضاکاشفی،نهادنمایندگی مقام معظم رهبری دردانشگاهها

 

کد: 131/3

 

 

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved