• تاريخ: جمعه 29 مرداد 1389

خطبه نود و شش الی صد وچهار


           
(96) (و من كلام لّه عليه السّلام)

و لئن أمهل اللّه الظّالم فلن يفوت أخذه، و هو له بالمرصاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  234

على مجاز طريقه، و بموضع الشّجى من مّساغ ريقه. أما و الّذى نفسى بيده ليظهرنّ هؤلاء القوم عليكم ليس لأنّهم أولى بالحقّ منكم، و لكن لأسراعهم الى باطل صاحبهم و ابطاءكم عن حقّى. و لقد أصبحت الأمم تخاف ظلم رعاتها، و أصبحت أخاف ظلم رعيّتى: استنفرتكم للجهاد فلم تنفروا، و أسمعتكم فلم تسمعوا، و دعوتكم سرّا و جهرا فلم تستجيبوا، و نصحت لكم فلم تقبلوا، أشهود كغيّاب، وّ عبيد كأرباب أتلوا عليكم الحكم فتنفرون منها، و أعظكم بالموعظة البالغة فتتفرّقون عنها، و أحثّكم على جهاد أهل البغى فما اتى على اخر قولى حتّى أراكم متفرّقين أيادى سبا ترجعون الى مجالسكم، و تتخادعون عن مّواعظكم، أقوّمكم غدوة و ترجعون الىّ عشيّة كظهر الحنيّة، عجز المقوّم، و أعضل المقوّم، أيّها الشّاهدة أبدانهم، الغائبة عنهم عقولهم، المختلفة أهواؤهم، المبتلى بهم أمراؤهم، صاحبكم يطيع اللّه و أنتم تعصونه، و صاحب أهل الشّام يعصى اللّه و هم يطيعونه لوددت و اللّه أنّ معاوية صارفنى بكم صرف الدّنيا بالدّرهم فأخذ منّى عشرة مّنكم و أعطانى رجلا مّنهم. يا أهل الكوفة منيت منكم بثلاث وّ اثنتين: صمّ ذوو أسماع، وّ بكم ذوو كلام، وّ عمى ذوو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  235

أبصار: لّا أحرار صدق عند اللّقآء، و لا إخوان ثقة عند البلاء، تربت أيديكم يا أشباه الأبل غاب عنها رعاتها، كلّما جمعت من جانب تفرّقت من جانب آخر، و اللّه لكأنّى بكم فيما إخال أن لّو حمس الوغى، و حمى الضّراب، قد انفرجتم عن ابن أبي طالب انفراج المرأة عن قبلها، و إنّى لعلى بيّنة من رّبّى، و منهاج مّن نبيّى، و إنّى لعلى الطّريق الواضح ألقطه لقطا، انظروا أهل بيت نبيّكم فالزموا سمتهم، و اتّبعوا أثرهم، فلن يخرجوكم مّن هدى، وّ لن يّعيدوكم فى ردى، فإن لبدوا فالبدوا، و إن نّهضوا فانهضوا، و لا تسبقوهم فتضلّوا، و لا تتأخّروا عنهم فتهلكوا، لقد رأيت أصحاب محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) فما أرى أحدا منكم يشبههم، لقد كانوا يصبحون شعثا غبرا، و قد باتوا سجّدا وّ قياما، يّراوحون بين جباههم و خدودهم، و يقفون على مثل الجمر من ذكر معادهم، كأنّ بين أعينهم ركب المعزى من طول سجودهم إذا ذكر اللّه هملت أعينهم حتّى تبلّ جيوبهم، و مادوا كما يميد الشّجر يوم الرّيح العاصف خوفا من العقاب و رجاء للثّواب.


ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در آن اصحاب خود را نكوهش و ياران رسول خدا را

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  236

ستايش مى‏فرمايد: و اگر خداوند ستمگر را مهلت دهد (تا چند روزى كه دور بدستش افتاده، ستمكشان را آزار دهد اين بنا بر مصلحتى است و) هر گز از مؤاخذه و عقوبت او نگذشته، در كمين او نشسته، و در گذرگاهش ايستاده، بيك ناگاه گلو و مجراى فرو بردن آب دهانش را گرفته (فشار خواهد داد و جانش را خواهد گرفت) آگاه باشيد، بهمان كسى كه جان من بدست او است سوگند است، اين گروه شاميان (آخر) بر شما چيره خواهند گرديد، ولى نه براى اين كه آنها از شما بحق سزاوارتر باشند نه بلكه براى سرعت و شتاب آنان در انجام فرامين باطله رئيسشان، و كندى و تسامح شما در اجراى او امر حقّه رئيستان (با اين كه آنها بر باطل‏اند چون متّحدند فتح ميكنند و با اين كه شما بر حقيد چون مختلفيد شكست مى‏خوريد) (امر غريبى است) محقّق است كه امّتهاى ديگر صبح ميكنند، در صورتى كه از ستم زمامداران خود بيمناك‏اند، و من صبح ميكنم در حالى كه دلم از دست ظلم رعيتم پر خوف (و خون) است (اى مردم بيوفاى كوفه آخر شما را چه مى‏شود، و براى چه اين دم گرم و آتشين من در دل سرد و آهنين شما اثر نمى‏كند) شما را براى جهاد بر انگيختم نرفتيد، سخن حقّ را گوشزدتان كردم نشنيديد، نهان و آشكار دعوتتان كردم اجابت ننموديد، پند و اندرزتان دادم نپذيرفتيد، همه حاضريد (لكن) مانند غائب، و بندگانيد مثل خواجگان (خيلى سخت سر و خيره چشيد وقتى كه) حكمتها را بر شما مى‏خوانم از آن رم مى‏كنيد (هنگامى كه) به پندها و مواعظ نيكو پندتان مى‏دهم از آن دورى مى‏جوئيد (زمانى كه) شما را بجنگ اهل جور و ستم بر مى‏انگيزم هنوز سخنم بآخر نرسيده، مانند فرزندان سبا (كه چنان متفرّق شدند كه ديگر گرد هم جمع نشدند) شما را از گرد خود پراكنده مى‏نگرم (مى‏بينم كه دوباره) بمجالس (اوليّه) خود بازگشته، و به پندهاى (دروغين و پوشالى) خويش در صدد كول زدن هم بر مى‏آئيد، در هر بامداد شما را براه (راست) باز مى‏گردانم، لكن شب كه مى‏رسد، باز مى‏بينم مانند پشت كمان كج، (و بسوى نادرستى و باطل متمايل) شده‏ايد (آخر تا كى) اندرز دهنده بستوه آمد، و اندرز شنونده از مأيوسى نكاست (من از بس شما را پند دادم و نشنيديد خسته شدم، براى چه اصلاح امر كشور را مشكل و محال مى‏پنداريد) اى گروهى كه بدنهاتان حاضر، و خردهاتان گم است، خواهشهايتان گوناگون

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  237

و رؤساتان را (بنافرمانى خود) مبتلا كرده‏ايد، امير شما فرمان خدا را مى‏برد، و شما او را نافرمانى مى‏كنيد، امير شاميان نافرمانى خدا را ميكند، و آنها او را فرمان مى‏برند، بخدا قسم (باندازه از دست شما بتنگ آمده‏ام كه) مايلم معاويه در امر شما با من معامله كند معامله كردن دينار (طلا) را با درهم (نقره) (يعنى همانطورى كه صرّافان يك دينار طلا مى‏دهند و ده درهم نقره مى‏گيرند، من حاضرم كه معاويه) ده تن از شما را از من بگيرد، و يكتن از شاميان را در عوض بمن بدهد، اى اهل كوفه من از شما از سه (چيزى كه در شما هست) و دو (چيزى كه اصلا در شما نيست) بغصّه گرفتار شده‏ام (سه چيزى كه در شما هست آنست كه) گوش داريد و كريد، گوياييد و لاليد، چشم داريد و كوريد (دو چيزى كه در شما نيست آنست كه) نه آزاده مردان خوش برخورديد، و نه در گرفتارى برادران موثّق مورد اطمينانيد (اى) خاك آلود باد دستهاى شما (انشاء اللّه هميشه فقير باشيد) اى كسانى كه مانند شتران ساربان گم كرده مى‏باشيد، كه هر وقت از طرفى جمع شوند از سمتى ديگر پراكنده گردند، بخدا قسم گويا شما را مى‏نگرم و گمان (نزديك بيقين دارم كه هنگامى كه تنور جنگ گرم گردد، و آتش زد و خورد شراره بجهاند، شما از گرد پسر ابو طالب جدا شده‏ايد جدا شدن زن از پيش بچّه نوزاد خود (همانطورى كه ممكن نيست بچّه ديگر در شكم زن در آيد، جمع كردن شما امكان پذير نيست، ولى من بحقيقت خودم مطمئنّ) و از جانب پروردگارم گواهى داشته، و از طرف پيغمبر براى روشن و طريق آشكار رفته، و از روش او پيروى مى‏نمايم (من و فرزندانم همواره رهرو همين راه خواهيم بود پس شما نيز) نظر باهل بيت پيغمبرتان كرده، ملازم ايشان شده، و از آنان پيروى كنيد، زيرا كه آنان هر گز شما را از راه راست بيرون نبرده، و بهلاكت نمى‏رسانند پس (بنا بر اين) اگر آنان جائى درنگ كردند، شما نيز درنگ كنيد، و اگر اقدام كردند، شما نيز اقدام كنيد (در هر زمانى هر يك از آنان طبق دستورى كه خداوند برايشان تعيين نموده براه راست روانند، و شما را ياراى چون و چرا نيست، كه بگوئيد چرا على حقّ خود را نگرفت، و امام حسن (ع) با معاويه صلح كرد، و امام حسين (ع) جهاد فرمود) پس از آنان پيش نيفتيد كه گمراه مى‏شويد و پس نمايند كه هلاك مى‏گرديد (و آن طوريكه) من ياران محمّد صلّى اللّه عليه و آله را ديدم يكى از شماها را

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  238

آن طور نمى‏بينم، آنان بهيئت ژوليده موئى و گرد آلودگى صبح مى‏كردند، زيرا كه شب را بسجده و قيام بسر مى‏آوردند، ميان رخسارها و پيشانيهاى خود نوبت گذاشته بودند (گاهى رخ بخاك درگاه خدا، و زمانى پيشانى بزمين مى‏سودند، و چنان در سوز و گداز) و بياد قيامت و معاد خود بودند، كه تو گوئى بر سر آتش پاره‏هاى سوزان قدم نهاده‏اند، و بين دو چشمانشان از طول سجده شان همچون زانوى بزها پينه بسته بود، همين كه نام خداوند سبحان بميان مى‏آمد (از سوز عشق و درد فراق) چنان اشك از ديدگانشان سيلان ميكرد كه جيب و دامانشان تر مى‏گرديد، و از خوف از عقاب و اميد بثواب خداوند همچون درختى كه در روز تندباد مى‏لرزد بر خويش مى‏لرزد. 

نظم

اگر داده خدا يزدان عالم          

دو روزى در جهان مهلت بظالم‏

نگشته فوت از او هنگام كيفر

كشد زو انتقام ظلم آخر

بمرصاد او يكى دامى نهاده است          

سر راه ستمگر ايستاده است‏

چو شد كم آب مدّت از سبويش‏

بگيرد ناگهان بيخ گلويش‏

دگر يك قطره آب از دهانش          

نه بگذارد بنوشد تشنه جانش‏

بحقّ آنكه جانم در كف او است‏

بسوى او خلايق جمله را رواست‏

بنى اميّه غالب بر شماها          

شوند از فرط بيداد و جفاها

نه ز آن رو كز شما بر حق سزاوار

بدند اين قوم جلف نابهنجار

وليك از بهر سرعتشان بباطل          

شما را كندى و كندن ز حق دل‏

بسى امّت بروز آورد بس شام‏

كه بد خائف ز ظلم و جور حكّام‏

ولى بالعكسشان بس صبح من شب           

نمودم ز امّتم در رنج و در تب‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  239

ز ظلم و جور خوى من بدور است          

رعيّت در سرش باد غرور است‏

چو من در ترس و بيم استم ز يزدان‏

لذا نپذيرد از من خلق فرمان‏

شدم طالب براى كوچ كردن           

شماها را بسوى جنگ دشمن‏

بجنگ خصم ننموديد اقدام‏

نياورديد امرم را بانجام‏

نمودم گوشتان از حرف حق پر          

نگرديد استماعش از تكبّر

براه حق نهان و آشكارا

بسى در روز و شب خواندم شما را

نصيحت گر شما را گاه و بيگاه          

شدم شايد كه باز آئيد در راه‏

نه بنموديد اجابت دعوتم را          

نپذرفتيد روشن حجّتم را

همه حاضر ولى مانند غيّاب‏

همه بنده و ليكن همچو ارباب‏

تلاوت بر شما آيات نصرت          

نموداستم شما از آن بنفرت‏

بوعظ نيكتان دادم بسى پند

از آن بگريختيد از مكر و ترفند

شما را بر جهاد خصم تحريك          

نمودم در دهان بودم سخن ليك‏

چو اولاد سبا راه جدائى‏

بپوئيديد خود از بيوفائى‏

بمجلس گرد همتان اجتماع است          

ز وعظ و پندتان رو بر خداع است‏

بصبح از هر كجيهاتان كنم راست‏

بشب آن راستى گيرد ره كاست‏

بسوى أنحنى مايل كمان است           

شماها را كجى مانند آن است‏

بدنتان حاضر و غائب عقول است‏

هواتان مختلف و ز حق عدول است‏

اميرى بر شماها مبتلا شد          

كه در رأس شما فرمان روا شد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  240

على از حق برد همواره فرمان           

شما در راه عصيانيد پويان‏

معاويّه امير شاميان است‏

بيزدان او يكى از عاصيان است‏

و ليكن اهل شام پر شناعت          

كنندش از دل و از جان اطاعت‏

بحقّ آنكه روى من سوى او است‏

كه دارم از معاويّه بسى دوست‏

كه چون صرّاف كز دينار و درهم          

كند سودى براى خود فراهم‏

بگيرد از شماها ده تن از من‏

عوض از شاميان بدهد يكى تن‏

الا اى مردم نا اهل كوفه          

كه بادا خشكتان شاخ و شكوفه‏

سه خصلت با دو خوى نابهنجار

شما را هست و من در آن گرفتار

بظاهر گوشتان باشد ولى كر          

همه لاليد هستيد ار سخنور

دريده چشمها داريد و كوريد

بدل يعنى بدور از علم و نوريد

گه ديدار نى ز أحرار صادق          

نه در محنت ز أخوان موافق‏

وثوق و اعتمادى بر شما نيست‏

بدا حال كسى كاندر شما زيست‏

الا اى مردم اى اشباه اشتر          

ز خاك فقر بادا دستتان پر

چو اشترها كه شد غايب شبانشان‏

جدا گرديده‏اند از ساربانشان‏

بجائى گرد آيند ار زهر سوى          

كنند آسيمه سر سوى دگر روى‏

شما را دأب و ديدن اين چنين است‏

دلم از دستتان زار و غمين است‏

بحق سوگند در حقّ شماها          

گمان من بدور است از خطاها

همى بينم كه چون تيز آتش جنگ‏

شود شمشير و دست از خون شود رنگ‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  241

تمامى چون زنان از دشت و ميدان          

شويد از پور بو طالب گريزان‏

مرا محكم و ليكن پاى دين است‏

دلم روشن ز انوار يقين است‏

براه حقّ و پيغمبر روانم          

ز راه كج بدور و بر كرانم‏

طريقى را كه هموار است و واضح‏

همى پويم كه بس صاف است و لايح‏

شما بر عترت و آل پيمبر          

ببايد ديده‏ها دوزيد يكسر

بهر راهى كه آنان پا نهادند

بهر مركز كه آنان ايستادند

شما بايد كه در آن ره ملازم          

شويد و پيرويشان هست لازم‏

كه تا خارج ز بيغوله غوايت‏

شويد آئيد در راه هدايت‏

درنگ آرند اگر اندر مكانى          

درنگ آريد آنجا بى توانى‏

و گر از مركزى كردند نهضت‏

ز پى بايد شما را كرد ركضت‏

پس و پيشى اگر ز آنان بجوئيد          

هلاك و گمرهى را راه پوئيد

بتحقيق آنكه اصحاب محمّد

بديدم جملگى در دين مسدّد

چو آنان يك نفر اندر شما نيست          

ز صد تنتان يكى مرد خدا نيست‏

شبان را صبح آن ژوليده مويان‏

نمودندى بخاك آلوده رويان‏

بسجده شامها را روز كردند         

نمازى با دل پر سوز كردند

رخان و چهره ماليدند بر خاك‏

بناليدند پيش ايزد پاك‏

بطاعت جملگى بر بسته قامت         

چو آمد يادشان روز قيامت‏

ز بيم حق بدن چون بيد لرزان‏

توقّفشان چنان بر نار سوزان‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  242

چنان زانوى بز كز خاك خسته          

ز سجده جبهه‏هاشان پينه بسته‏

ز آب ديده دامانشان شده تر

ز نار عشقشان دلها پر آذر

باميّد بهشت و خوف ز آتش          

بدنشان چون درخت تر بلرزش‏

(97) (و من كلام لّه عليه السّلام)

و اللّه لا يزالون حتّى لا يدعو اللّه محرّما الّا استحلّوه، و لا عقدا الّا حلّوه، و حتّى لا يبقى بيت مدر وّ لا وبر الّا دخله ظلمهم، و نزل به عيثهم، و نبا به سوء رعيهم، و حتّى يقوم الباكيان يبكيان: باك يّبكى لدينه، و باك يّبكى لدنياه و حتّى تكون نصرة أحدكم مّن أحدكم كنصرة العبد من سيّده، اذا شهد أطاعه، و اذا غاب اغتابه، و حتّى يكون أعظمكم فيها عناء أحسنكم باللّه ظنّا، فان أتاكم اللّه بعافية فاقبلوا، و ان ابتليتم فاصبروا، فانّ العاقبة للمتّقين.

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در آن از جور و ستم بنى اميّه اخبار فرموده: بخدا سوگند بنى اميّه (در ملك و سلطنت‏شان) باندازه پايدار بمانند، كه باقى نگذارند، براى خدا حلالى جز اين كه حرامش كند، و پيمان بسته را جز آنكه بازش سازند (بند تكاليف اسلامى را از گردن خود و مردم بستم پاره نمايند) تا جائى كه خانه گلين، و خيمه پشمين (در هيچ شهر و صحرائى باقى نماند، جز آنكه ستمشان آنجا را فرا گرفته، و بد رفتاريشان اهل آنجا را در بدر و آواره‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  243

سازد، مردم در آن زمان دو دسته گريانند، يكى گريانى كه بر دينش مى‏گريد، و ديگرى بر دنيايش (دين و دنياى مردم را دستخوش اميال جابرانه خويش قرار داده، و همه چيز آنان را در قبضه اختيار خود گيرند) بطورى كه خدمت كردن يكى از شماها ايشان را بى شباهت بخدمتگذارى بنده از آقايش نيست، كه تا خواجه و آقا حاضر است (از ترس) فرمانش را ببرد، و وقتى كه غائب است او را بدگوئى كند، در آن زمان هر كس اعتقادش بخدا نيكوتر، رنج و گرفتاريش بيشتر است، پس اگر خدا عافيت و سلامتى داد سپاس گذارى كنيد، و اگر دچار بلا و محن شديد صابر و شكيبا باشيد، زيرا كه پايان كار پرهيزكاران نيك است.

نظم

بذات اقدس پاك الهى          

قسم كه بر سرير ملك و شاهى‏

بنى اميّه خوش باقى بمانند

كه تا دين از كف مردم ستانند

حرام حق حلال آنان شمارند          

هر آن تكليف از گردن گذارند

نماند خانه گل خيمه پشم‏

جز آنكه ظلم و جور و سطوت و خشم‏

از آنان اندران جاها كند راه          

برند از قلب مردم بر فلك آه‏

بپاخيزد در آن موقع دو گريان‏

كه بر دو چيز آن دو اشك ريزان‏

يكى از بهر دنيا زار و غمگين          

يكى در گريه بهر دين و آئين‏

بيارى گر كه يكتن از شماها

بخواند يك نفر از جمع آنها

چنان باشد كه خواند بنده زار          

بيارىّ خودش مولا و سالار

كند در پيش رو از وى اطاعت‏

به پشت سر از او ظاهر شناعت‏

هر آن كس حسن ظنّش بر خدا بيش          

دلش از جور آنان بيشتر ريش‏

در آن موقع خدا گر عافيت داد

برخ يا ز امتحانتان باب بگشاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  244

ز حقّ آن عافيت را در پذيريد          

بسوى صبر يا كه راه گيريد

كه نيكيها براى متّقين است‏

خوشيها خاصّ و ويژه صابرين است‏

 
(98) (و من خطبة لّه عليه السّلام)

نحمده على ما كان، و نستعينه من أمرنا على ما يكون، و نسأله المعافاة فى الأديان كما نسأله المعافاة فى الأبدان.

عباد اللّه أوصيكم بالرّفض لهذه الدّنيا التّاركة لكم و ان لّم تحبّوا تركها، و المبتلية لأجسامكم و ان كنتم تحبّون تجديدها فانّما مثلكم و مثلها كسفر سلكوا سبيلا فكأنّهم قد قطعوه، و أمّوا علما فكأنّهم قد بلغوه، و كم عسى المجرى الى الغاية أن يّجرى إليها حتّى يبلغها، و ما عسى أن يكون بقاء من لّه يوم لّا يعدوه، و طالب حثيث يّحدوه فى الدّنيا حتّى يفارقها، فلا تنافسوا فى عزّ الدّنيا و فخرها، و لا تعجبوا بزينتها و نعيمها، و لا تجزعوا من ضرّآئها و بؤسها، فانّ عزّها و فخرها الى انقطاع و انّ زينتها و نعيمها الى زوال، و ضرّآئها و بؤسها الى نفاد، و كلّ مدّة فيها الى انتهاء، و كلّ حىّ فيها الى فناء، أو ليس لكم فى آثار الأوّلين مزدجر، و فى آبائكم الماضين منكم‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  245

لا يرجعون و إلى الخلف الباقين لا يبقون أو لستم ترون أهل الدّنيا يمسون و يصبحون على أحوال شتّى: فميّت يبكى و آخر يعزّى، و صريع مّبتلى، و عائد يّعود، و آخر بنفسه يجود، و طالب للدّنيا و الموت يطلبه، و غافل وّ ليس بمغفول عنه، و على أثر الماضى ما يمضى الباقى ألا فاذكروا هادم اللّذّات، و منغّص الشّهوات، و قاطع الأمنيّات، عند المساورة للأعمال القبيحة، و استعينوا اللّه على أداء واجب حقّه، وما لا يحصى من أعداد نعمه و إحسانه.


ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است خدا را به آن چه پيش واقع شده سپاس مى‏گذارم، و به آن چه بعد واقع خواهد شد از او يارى مى‏جويم، در خواست ميكنم از او كه دينهاى ما را (از شر شيطان) سالم نگه دارد، همانطورى كه از او در خواست ميكنم كه بدنهاى ما را (از بيماريها) بسلامت بدارد، بندگان خداى من سفارش ميكنم شما را بواگذارى اين جهانى كه واگذارنده شما است، اگر چه شما واگذارى او را دوست نداشته باشيد، و پوساننده بدنهاى شما است، و لو اين كه شما تازگى آنها را خواهان باشيد، درست مثل شما و دنيا مسافرينى را مانند است، كه راهى را مى‏پيمايند، و مثل اين است كه آن راه را طىّ كرده‏اند، و نشانه گذاشته‏اند، و مانند اين است كه بآن نشانه رسيده‏اند، (شما راه عمر را پيموده، و زمان اجل را منقضى فرض كرده در عمل كوشش نمائيد) چه بسيار آرزومند است كسى كه رونده راهى است كه مركب را گرم‏تر رانده، و بمنتها درجه آرزوى خود برسد، و بچه چيز اميدوار است كسى كه روزى بدنبال او است كه از او نمى‏گذرد، و مرگ او را به شتاب ميراند، تا از جهانش بيرون ببرد،

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  246

(خيلى اشخاص در دنيا بخود وعده خوش گذرانى، و باقيماندن داده بودند و باقى نماندند) پس شما دل در دنيا و عزّت و بزرگى دنيا نه بسته بزيور و نعمت آن خرسند نگشته، و از رنج و درد آن بيتابى ننمائيد، زيرا كه عزّت و فخر جهان تمام، و زيور و نعمت آن فانى، هرمدّتى از آن بسر آيد و هر زنده در آن بميرد، آيا در آثار اوّلين و پدران گذشته شما براى شما محلّ عبرت و پينشى نيست اگر شما خردمند باشيد (و از روى عبرت و تدبّر نظر كنيد) آيا نمى‏نگريد كه رفتگان شما باز نمى‏گردند، و بازماندگان باقى نمى مانند، مگر نمى‏بينيد كه اهل دنيا شب ميكنند و صبح ميكنند با حالات گوناگون، يكى مرده است بر او مى‏گريند، يكى را (به مصيبت آن مرده) تسليت مى‏گويند، يكى بمرض گرفتار، ديگرى او را عيادت ميكند، يكى ديگر مشغول بجان كندن است، يكى طالب دنيا و مرگ طالب او است، يكى از مرگ غافل و مرگ از او غافل نيست، آگاه باشيد، باقى ماندگان (از شما) بر اثر گذشتگان خواهند گذشت.

پس هنگامى كه چابك بكردارهاى زشت مى‏پردازيد، بياد آوريد مرگ را كه لذّتها از او ويران خوشيها از او زايل، آرزوها از آن منقطع است، و از خداوند تعالى كمك و توفيق بطلبيد در ادا كردن حقّ واجب او، و (شكر) نعمت و احسان او را كه از احصأ و شماره بيرون است (بجاى آوريد).

نظم

ز بگذشته نمايم حمد بارى          

وز آينده از او جوئيم يارى‏

سؤال از وى سلامتهاى اديان‏

كنم همچون سلامتها در ابدان‏

بترك اين جهان‏تان من وصيّت          

كنم پوشيد چشم از آن ز همّت‏

بتحصيل جهان كمتر بكوشيد

كه خواهد از شما او چشم پوشيد

اگر او را شما باشيد خواهان          

ز كفتان او كشد ناچار دامان‏

شما باشيد از او جوياى تجديد

دهد او بر فناتان بيم و تهديد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  247

مثلتان در جهان مانند آنست          

كه در راهى يكى جمعى روان است‏

همان خيل مسافرگاه و بيگاه‏

نياسايد بسرعت طى كند راه‏

بمقصد خواهد البتّه رسيدن          

بمنزلگاه راحت آرميدن‏

چنين گيتى چنان برق شتابان‏

شما را راه عمر آرد بپايان‏

ز سرتان خواهد او دامن كشاندن          

بشهر مرگتان خواهد رساندن‏

بسا شخصا كه بودى آرزومند

كه بر مقصد رسد شادان و خرسند

بمقصد او نگشته بود نائل          

كه ماندش داغ همچون لاله بر دل‏

كسانى روز و شب در عيش و عشرت‏

شدندى غرقه بحر مسرّت‏

كه گيتى چند روزيشان نپائيد          

بسوهان هلاكتشان بسائيد

عزيزان دل در اين دنيا نه بنديد

ز كبر و فخر اندر آن نخنديد

ز زيب و نعمتش بر خود نباليد          

ز ضرّ و نقمتش از دل نناليد

كه عزّ و فخر او ناپايدار است‏

نعيم و زينتش كى بر قرار است‏

زيانش زود خواهد گشت زايل          

رهيدن ز آن نباشد سخت و مشكل‏

زمان و مدّتش را انتهائى است‏

ز دنبال حياتش هم فنائى است‏

نمى‏باشد در آثار پدرها          

چرا بهر شما پند از نظرها

همه پيشينيان از اين جهان دل‏

بكندند و شما هستيد غافل‏

در احوالاتشان دقّت نمائيد          

بر آنان ديده از عبرت كشانيد

به بينيد آنكه آنان بر نگشتند

بناچار از سر دنيا گذشتند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  248

خلفتان در جهان باقى نماند          

اجل تا قبرتان خواهد كشاند

نه بينيد از چه رو بر اهل دنيا

كه چون آرند بر شب روز خود را

همه احوالشان باشد دگرگون          

همه دلشان ز غم لبريز از خون‏

يكى كز عيش در شب بهره برده‏

سحر سيلى ز دست مرگ خورده‏

يكى ديگر بود بر اين عزادار          

يكى گريان و آن يك گشته بيمار

كند آن يك مريضى را عيادت‏

دگر آخر نفس راند شهادت‏

نمايد جان شيرين اين بناچار          

بخاك پاى عزرائيل ايثار

يكى ديگر جهان را گشته خواهان‏

و ليكن مرگ مى‏گردد پى آن‏

ز سرمستى ز مردن گشته غافل          

فكنده مرگ و موت از او دل‏

ز گيتى خيل بگذشته گذشتند

بسوى آخرت ره در نوشتند

و ليك اينان كه الحال‏اند باقى          

بماضيّين كنند آخر تلاقى‏

پى بگذشتگان خواهيد رفتن‏

جواب مرگ را خواهيد گفتن‏

در آن ساعت كه واقع در قبايح          

كند شيطانتان و اندر فضايح‏

بخاطرها دم اللّذات آريد

بلوح قلب و جان يادش سپاريد

كه تا بد مرگ دست آرزوها          

خلايق را بسوى او است روها

از او باشد منغّض عيش و شهوات‏

وز او قطع است أميال و منيّات‏

بهنگام أداى حقّ بارى         

ز حق بايد طلب بنمود يارى‏

نكوئيهاى حقّ بيرون ز أحصا است‏

بدر اندازه‏اش از طاقت ماست‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  249

بجز با ياريش كس را نشايد          

كه شكر و لطف و احسانش نمايد
 
 
(99) (و من أخرى:)

الحمد للّه النّاشر فى الخلق فضله، و الباسط فيهم بالجود يده، نحمده فى جميع أموره، و نستعينه على رعاية حقوقه، و نشهد أن لا اله غيره، و أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بأمره صادعا، و بذكره ناطقا، فأدّى أمينا، وّ مضى رشيدا، وّ خلّف فينا راية الحقّ، من تقدّمها مرق، و من تخلّف عنها زهق، و من لّزمها لحق، دليلها مكيث الكلام، بطى‏ء القيام، سريع اذا قام. فإذا أنتم ألنتم له رقابكم، و أشرتم إليه بأصابعكم، جاءه الموت فذهب به، فلبثتم بعده ما شاء اللّه حتّى يطلع اللّه لكم مّن يجمعكم و يضمّ نشركم، فلا تطمعوا فى غير مقبل، وّ لا تيأسوا من مّدبر، فانّ المدبر عسى أن تزلّ به إحدى قائمتيه و تثبت الأخرى و ترجعا حتّى تثبتا جميعا ألا إنّ مثل آل محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) كمثل نجوم السّمآء: إذا خوى نجم طلع نجم، فكأنّكم قد تكاملت من اللّه فيكم الصّنآئع و أراكم مّا كنتم تأملون.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  250

ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن اخبار بغيب فرموده، و از كشته شدن خود و ظهور حضرت ولىّ عصر عجل اللّه تعالى فرجه اطّلاع داده‏اند: سپاس ذات خداوندى را سزاست كه (خوان) فضل و احسانش را براى خلق گسترانيده، و دست جود و بخشش را بسوى آنان گشوده، در جميع امور او را مى‏ستايم، و در انجام حقوق واجبه او از او يارى مى‏طلبم، گواهى مى‏دهم كه خدائى جز او نبوده، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده او است، او را فرستاده تا فرمانش را آشكار، و گوينده نام او باشد (خدا را بمردم شناسانده و نام او را منتشر سازد) پس محمّد (ص) با كمال امانت و درستى حقّ رسالت را ادا فرموده، و با رشد و هدايت در گذشت، و پرچم حقّ را در ميان ما (محكم فرو) كوبيد (قرآن و ائمّه طاهرين عليهم السّلام را كه مبيّن قرآن‏اند در ميان ما باقى گذاشت) هر كه از آن پرچم پيش افتاد از دين بيرون، و هر كس پس ماند هلاك، و هر كه تابع و ملازم او شد بحقّ رسيد (انسان بايد در تمام مراحل تكليفيّه و عمليّه تابع قرآن و اهل بيت باشد و بس) نگهدارنده آن پرچم (شخص امير المؤمنين باقتضاى مصلحت دين) در گفتار با درنگ و تأنّى، در انجام بامر دير برخاست، لكن وقتى كه برخاست (در انجام آن امر) سريع و تنداست (او در اول بدون اين كه سخن بگويد در اطراف كار بدقّت غور و بررسى كرده، وقتى كه شالوده منظور خويش را با كمال دور انديشى روى پايه محكم نهاد، آن وقت در آن كار بدون ترديد بتندى اقدام فرموده، ناكثين و قاسطين و مارقين را كه بظاهر اهل قرآن و اسلام بودند همه را از دم تيغ مى‏گذراند) پس در هنگامى كه شما (او را مردى خردمند، و با حزم، و احتياط تشخيص داده) گردنتان در زير بار فرمان او نرم و با سر انگشتانتان بسوى او اشاره گرديد (و بخردمندى و علم و دانش او اطمينان پيدا نموديد ناگاه) مرگ او را دريابد (به شمشير عبد الرّحمن ابن ملجم مرادى كشته شود) و شما پس از وى باندازه كه خدا بخواهد زنده بمانيد (و از دست بنى اميّه ستمها و آزارها به بينيد) تا هنگامى كه خدا براى شما بر انگيزد كسى را كه پراكندگيتان را و امور دين و دنياتان را منظّم فرمايد (و اين كس امام عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشّريف خواهد بود) پس شما از من كه رغبت و اقبالى بدنيا ندارم طمع (نظم و تمشيت امور را) نداشته، و از كسى كه پشت بشما كرده و پنهان است نا اميد نباشيد (شخص غائب‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  251

فرزندم مهدى است كه بايد زمين را پر از عدل و داد كند پس از آنكه پر از جور و ستم شده باشد) اميد است آن امام غائب كه يكى از دو پايش (سلطنت ظاهريش) از جاى لغزيده و ديگرى محكم است (و بر دلها حكومت ميكند) روزى ظاهر شده، و هر دو پاى خويش (سلطنت ظاهرى و باطنى) را محكم كند (و امور دين و دنياى مردم را اصلاح فرمايد) آگاه باشيد، مثل آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله أجمعين مثل ستارگان آسمان است، كه هر زمان يكى از آنها پنهان شد، ديگرى پيدا مى‏شود، پس گويا كه شما از جانب خداوند به نعمتها و عطاياى كاملى رسيده‏ايد، و به آن چه آرزوى شما است دست يافته‏ايد (ظهور امام زمان از فرط تحقّق مثل اينست كه واقع شده، و شما از عدل و داد بر خوردار گرديده‏ايد)

نظم

ثنا مخصوص ذات آن خدائى است          

كه احسانش ز مخلوقش جدا نيست‏

به فضل و جود دستش را گشاده‏

بهر كس هر چه لايق ديده داده‏

ستايش ميكنم زو در همه حال          

به صحّت در مرض در فقر و در مال‏

بحفظ حقّش از وى استعانت‏

همى جويم كز او بايد اعانت‏

ز من بدهد شهادت هر سر مو          

كه در عالم خدائى نيست جز او

محمّد (ص) را كه بر خلق است رهبر

بر او بنده است و از نزدش پيمبر

از او احكام يزدان آشكار است          

لبش گويا بذكر كردگار است‏

بسى زحمت كشيد آن با اصالت‏

أدا فرمود تا حقّ رسالت‏

ز دنيا آن زمان كه رفت بيرون          

بمنّتهاش بودى خلق مرهون‏

رشيد و هادى و راد و امين بود

بپا زو پرچم و رايات دين بود

تقدّم هر كسى بر پرچمش جست          

همانا رشته دينش بود سست‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  252

و ليكن هر كه شد بر آن ملازم          

بحقّ پيوسته و رست از مآثم‏

بقرآن و بعترت هر كه زد چنگ‏

شود روشن دلش از نور فرهنگ‏

دليل و رهنما خود دير برخاست          

كلام خويش را با مكث آراست‏

بپا شد كند و ليكن تند بگذشت‏

چو آن باد سحر در طرف گل گشت‏

سراسر اين سخن باشد كنايت          

على خود دارد از مردم شكايت‏

كه از اوّل خلافت شد از او غصب‏

بناحقّ شد سه تن بر جاى او نصب‏

بخانه رهنما بنشست سى سال          

بامر دين بسى گرديد اهمال‏

همه احكام آئين مندرس شد

نجوم چرخ دانش منطمس شد

على تا قدّ باصلاحش علم كرد          

ز جا برخاست و محكم قدم كرد

نهال شرع تا بر زد جوانه‏

سر آمد روز دهقان از ميانه‏

ز پرچمدار طىّ شد زندگانى          

روان شد در سراى جاودانى‏

چو گردنها به پيشش نرم گرديد

ز خاطر زنگ خصميها سترديد

بانگشتان بسوى او اشارت          

نموديد و قبول از وى امارت‏

رسيدش مرگ و از زندان دنيا

روان شد جانب گلزار عقبى‏

پس از وى هر قدر ميل خدائى است          

شما خواهيد كردن در جهان زيست‏

كه تا يكتن از دوران بسيار

فرستد حقّ ز آل پاك اطهار

نمايد جمع او پركندگيها          

بسامان آورد آشفتگيها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  253

ز هر راهى كندتان او فراهم          

امور دين و دنياتان منظّم‏

بأمر دين نكردم گر من اهمال‏

ندارم هم بأمر دهر اقبال‏

كنون چشم طمع از غير مقبل          

بگردانيد و زى مدبر همه دل‏

اگر اصلاح امر اكنون بجا نيست‏

هم از آينده مأيوسى روا نيست‏

امير است آن امامى كاوست غائب          

همه حكمش نكوى و رأى صائب‏

از او يك پاى أمر ار نيست بر جاى‏

و ليكن ثابت و قائم دگر پاى‏

يكى روزى شود در دهر ظاهر          

بدو گردد مدار شرع دائر

بدست از سلطنت بگرفته پرچم‏

فشار دهر دو پا در كار محكم‏

بدو چرخد مدار دين و دنيا          

وز او دين خدا گردد هويدا

مثال آل اطهار پيمبر

بود مانند كوكبهاى ازهر

چو در برخى نهان شد نجم طالع          

شود آن ديگرى رخشان و ساطع‏

جهان از آل احمد هست گلشن‏

چو ز اخترها كه گردون است روشن‏

همى بينم كه گرديده است شامل          

شما را لطف حقّ سرشار و كامل‏

همه نائل شده بر آرزوها

ز نوميدى همه گردانده روها

ظهور قائم آل محمّد (ص)          

ز بس حتم و يقين است و مسدّد

چنان باشد كه آن بگرفته انجام‏

نواقص ز آن گرفته زيب و اتمام‏
 
 
(100) (و من أخرى) (تشتمل على ذكر الملاحم:)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  254

الأوّل قبل كلّ أوّل، وّ الآخر بعد كلّ آخر، بأوّليّته وجب أن لا اوّل له، و بآخريّته وجب أن لا آخر له، و أشهد أن لا إله إلّا اللّه شهادة يوافق فيها السّرّ الأعلان، و القلب و اللّسان أيّها النّاس، لا يجرمنّكم شقاقى، و لا يستهوينّكم عصيانى، و لا تتراموا بالأبصار عند ما تسمعونه منّى، فو الّذى فلق الحبّة، و برء النّسمة، إنّ الّذى أنبّئكم به عن النّبىّ الأمّى (صلّى اللّه عليه و آله) ما كذب المبلّغ، و لا جهل السّامع لكأنّى أنظر الى ضلّيل قد نعق بالشّام، و فحص براياته فى ضواحى كوفان، فإذا فغرت فاعرته، و اشتدّت شكيمته، و ثقلت فى الأرض و طأته، عضّت الفتنة أبنائها بأنيابها، و ماجت الحرب بأمواجها، و بدا من الأيّام كلوحها، و من اللّيالى كدوحها، فإذا أينع زرعه و قام على ينعه، و هدرت شقاشقه، و برقت بوارقه، عقدت رايات الفتن المعضلة، و أقبلن كاللّيل المظلم، و البحر الملتطم، هذا، و كم يخرق الكوفة من قاصف، وّ يمرّ عليها من عاصف، و عن قليل تلتفّ القرون بالقرون، و يحصد القائم، و يحطم المحصود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  255

ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن حوادث و پيش آمدهاى ناگوار آينده را اخبار فرموده: او است خداوندى كه پيش از هر اوّلى اوّل (و مبدء كلّيّه موجودات) و پس از هر آخرى آخر (و بازگشت كلّيّه موجودات بسوى او) ميباشد، باوّليّت و مبدئيّت او لازم آيد كه اوّلى نداشته باشد (و گرنه مؤخر مى‏بود) و باخريّت او لازم آيد كه آخرى نداشته باشد (و گرنه بازگشت موجودات بسوى او نبود، ذاتى است دائم و قائم كه كسى پيش از او نبوده، و پس از وى نيز نخواهد بود) گواهى مى‏دهم كه خدائى جز او نمى‏باشد، گواهيى كه پيدا و نهان و دل و زبانم با آن يكى است، اى گروه مردم نكند كه مخالفت و دشمنى با من شما را بگناه وادار نمايد، و مبادا كه نافرمانى از من شما را به حيرت و سرگردانى دچار سازد، و نيايد وقتى كه (از اخبار غيبى) چيزى كه از من مى‏شنويد (از روى شگفتى) زير چشمى بهم نگاه كنيد، بآن خدائى كه دانه را شكافته، و بشر را آفريده سوگند است كه آنچه را كه من بشما خبر مى‏دهم همه از جانب پيغمبرى صلّى اللّه عليه و آله است كه درسى نزد كسى نخوانده (و علوم را بوسيله وحى از خدا فرا گرفته و بمن القا فرموده است) رساننده آن اخبار (بمن) دروغ نگفته، و شنونده نادان نبوده است (يكى از آن اخباريكه از پيغمبر اكرم شنيدم اين است كه) گويا مى‏نگرم شخصى بسيار گمراه را (معاويّه يا عبد الملك مروان، يا دجّال را) كه در شام مانند حيوانى فريادى زده (لشكريانى گرد خود فراهم كرده) و پرچمهاى خويش را در نواحى كوفه نصب كند (مانند پلنگ خشمناك دهان باز كرده خشم) و سركشيش تند شود، پاى سنگين (جور و ستم) خود را بزمين بكوبد، فتنه و آشوب او فرزندان كوفه را به نيش خويش بگزد، و امواج جنگ و خون‏ريزى متلاطم گردد، در اين هنگام از چهره گرفته و در هم روزها ظلم و ستم آشكار، و از شبها گزندگى رنج و ألم نمايان است، (مردم كوفه در روز و شب از دست او بانواع آزارها، و قتل و غارتها گرفتار گردند) و وقتى كه درخت كشته آن ستمگر روئيده و ميوه‏هايش رسيد (خوب بر مردم مسلّط شد) گلوى او مانند شتران مست به شقشقه و صدا افتد، برقهاى نيزه‏ها، و شمشيرهاى او درخشيدن گرفته، پرچمهاى فتنه‏هاى مشكله بسته گردند، و مانند شبهاى تار، و درياهاى موّاج (بسوى اهل كوفه) روآور شوند هان چقدر بر كوفه بادهاى تند وزنده، و طوفانهاى غبار درهم شكننده بگذرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  256

(و آن را ويران نمايد) و باندك زمانى اهل آنرا همگروه بهم در پيچيده ايستادگان (قوى مانند خوشه) درو شوند، و افتادگان (ضعيف همچون گندم در زير پاى فتنه و فساد) كوبيده كردند، (مردم را مى‏كشند و خرمن وجودشان را بباد فنا مى‏دهند).

نظم

يكى اوّل كه او پيش از هر اوّل          

باو هر اوّل و آخر گردد محوّل‏

يكى آخر كه ما بعد هر آخر

زهر آخر بود ذاتش مؤخّر

مر او را واجب آمد اوّليّت          

باوّلها است او را اولوّيت‏

چو او شد مبدء و منشأ بهر چيز

بر او شد آخريّت منتهى نيز

از او سرچشمه گيرند ابتداآت          

بدو منسوب مى‏گردند غايات‏

منم شاهد كه جز ذات خدائى‏

نباشد مستحقّ كبريائى‏

گواهيّم بيكتائى يزدان          

موافق هست با پيدا و پنهان‏

گروه مردمان در مكر و ايمن‏

نيندازد شما را كين با من‏

نيفتد از شما كس در هلاكت          

ز عصيانم بدرياى فلاكت‏

بامر من هر آن كس شد مخالف‏

شود با خيبت و خسران مؤالف‏

شنيديد ار ز من حرفى بجا را          

نيندازيد بر هم چشمها را

بحرف حقّ من از مكر و ترفند

نبايد كس زند از غمز لبخند

بحقّ آنكه قلب دانه بشكافت          

چو خور نورش بدلهاى بشر تافت‏

خبر بدهم شما را از پيمبر

كه زد او سكّه بر قلبم چنان زر

نه پيغمبر ز روى كذب گفته است          

نه گوش من ز جهل آنرا شنفته است‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  257

خبر صدق و دروغ و افترا نيست          

بود وحى و جز از نزد خدا نيست‏

نظر گويا بگمراهىّ بسيار

كنم كاندر دمشق آيد پديدار

يكى شخصى كه اندر ظاهر انسان          

ولى در باطن و در صورت حيوان‏

بگيتى پرچم كين برگشايد

ز شام او كوفه را ويران نمايد

چنان درّندگان سازد دهن باز          

كشد از دل بسان گرگ آواز

كند اندر زمين سنگين قدمها

بمردم او كند جور و ستمها

بسا فتنه كه او سازد نمايان          

گزد اشخاص را با نيش و دندان‏

شود موّاج بحر جنگ و پيكار

بظلم و بر ستم مردم گرفتار

دل افراد آن موقع پر از سوز          

نه شب باشند در راحت نه در روز

چو زرع آن فتن را گاه چيدن‏

رسد و آن ميوه هنگام رسيدن‏

فتن از ناى بردارد شقاشق          

عيان از تيغها گردد بوارق‏

بهم رايات سختى بسته گردد

جنود كين بهم پيوسته گردد

گرفتارى چنان درياى تيّار          

نمايد روى يا همچون شب تار

چو باد آن بلا بر كوفه گيرد

چو ملك عاد ويرانى پذيرد

خلايق را بهم طومار سازد          

تمامى زار كار و بار سازد

چو زرعى كه ز داس آيد سرازير

سر مردم بزير آيد ز شمشير

تمامى خرد يعنى كشته گردند          

ز هم پاشيده و سرگشته گردند

بهر جا قائمى يا شخص قاعد

ز تن دورش سر و دست است و ساعد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  258

بدست او شود بس فتنه ظاهر          

بلاد از وى شود چون ارض بائر

مرادش يا بود فرزند مروان‏

معاويه و يا فرزند سفيان‏
 
 
(101) (و من خطبة لّه عليه السّلام) (تجرى هذا المجرى :)

القسم الأول

و ذلك يوم يجمع اللّه فيه الأوّلين و الآخرين لنقاش الحساب، و جزاء الأعمال، خضوعا قياما، قد ألجمهم العرق و رجفت بهم الأرض، فأحسنهم حالا مّن وجد لقدميه موضعا، وّ لنفسه متّسعا.


ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه از سختيهاى قيامت خبر داده‏اند: قيامت روزى است كه خداوند تعالى، همه خلق اوّلين و آخرين را گرد مى‏آورد براى رسيدن بحساب و كيفر دادن بكردارهايشان، و در آن روز همه در حال خضوع و فروتنى ايستاده، و عرق (از شدّت گرمى از پيشانيشان روان و) مانند لجام بگوشه‏هاى دهانشان رسيده، و جنبش زمين آنان را مى‏لرزاند، خوشحال ترين مردم آن روز كسى است كه براى نهادن دو پايش جاى آسايشى و براى خودش محلّ وسيع و مناسبى پيدا كند (كه آسوده باشد، زيرا آن روز قطع نظر از اين كه زمنى لرزان است مانند مس گداخته نيز ميباشد، و كسى كه كردار نيكش ايجاب كند از صدمات و گرماى محشر ايمن باشد، البتّه خوشحال‏ترين‏ اشخاص است)

نظم

خلايق را ز كهتر تا به مهتر          

نمايد جمع يزدان روز محشر

قيامت روز دقّت در حساب است‏

قرين آن بر ثواب اين بر عقاب است‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  259

همه مردم قرين با سوء احوال          

ستاده از براى حرض اعمال‏

تمامى خاضع و نرم و فروتن‏

بحكم حقّ همه بنهاده گردن‏

چنان اسب از عرق گرديده ملجم          

بلرزاند زمين شان سخت و محكم‏

نكوتر حال آن موقع كسى هست‏

كه يا بد جاى پائى چون كف دست‏

كه پاى خويش را آنجا گذارد          

براحت يكنفس از دل برآرد

هر آن كس صاحب كردار نيكو است‏

خوشىّ و راحتى را رو سوى او است‏

القسم الثاني (و منها)

فتن كقطع اللّيل المظلم، لا تقوم لها قائمة، و لا تردّ لها رآية، تأتيكم مّزمومة مرحولة: يحفزها قائدها، و يجهدها راكبها، أهلها قوم شديد كلبهم، قليل سلبهم، يجاهدهم فى اللّه قوم أذلّة عند المتكبّرين، فى الأرض مجهولون، و فى السّمآء معروفون، فويل لك يا بصرة عند ذلك من جيش مّن نقم اللّه لا رهج له و لا حسّ، و سيبتلى أهلك بالموت الأحمر، و الجوع الأغبر.


ترجمه

(در آينده نزديكى) فتنه‏هايى مانند پارهاى شب تار پديد آيد، كه هيچ قيام كننده ياراى مخالفت با آنها را نداشته، و هيچ پرچمدار (دلاورى با سپاهيان خود) تاب برگرداندن آن را نداشته باشد، آن فتنه بر شما در آيد، مانند چابك سوارى كه مركب خود را، دهنه زده و زين‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  260

بر نهاده و مى‏تازد، و راننده نيز آن مركب را (از عقب تند) ميراند، پديد آرندگان آن فتنها كسانى باشند، پر آزار، كم تاراج (منظورشان گشتن اشخاص است نه بردن اموال) و با آنها مى‏جنگند در راه خدا، گروهى كه گردن كشان زمين آنها را خوار و ناشناس مى‏شمارند، و در آسمانها ببزرگوارى معروف و شناخته شده‏اند، پس در اين هنگام واى بر تو اى بصره (كه مردم تو چها خواهند كشيد، از سپاهيان خشم و عقوبت خداوند كه آنان را گرد و غبار و صداى پا و سلاحى نيست، (و باو طاعون از آسمان بر اهل تو نازل شده، و دمار از روزگار شان برآورد) زودا كه ساكنين در تو بمرگ سرخ و گرسنگى گرد آلود كننده مبتلا و گرفتار شويد، (مردم از شدّت و با از پاى در افتند، و حدّت گرسنگى جهان را در نظرشان تار، و گرد آلود جلوه دهد).


نظم

از اين پس فتنه‏ها چون پاره شب          

كه افتد جان از آن در تاب و در تب‏

پديد آيد كسى آنرا جلو گير

نيارد كشتنش از حسن تدبير

زيانش را نيارد شد نگه دار          

يكى لشكر دلير و هم علمدار

بيايند آن فتن چون اشتر مست‏

زمامش قائدش بگرفته در دست‏

هم او صاحب مهار است و جهاز است          

مر او را راكبش در تاخت و تاز است‏

پديد آرندگان با حرص و آزار

ولى كم جرئت اندر كار پيكار

بود منظور آنان قتل و كشتن          

نه غارت كردن و اموال بردن‏

يكى قومى ديگر بر پاى خيزند

براى حقّ باينان در ستيزاند

كه نزد جابرين ناچيز و خوارند           

عزيزان ليك نزد كردگار اند

به پيش اهل ارض اند أر چه مجهول‏

ولى در آسمان معروف و مقبول‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  261

الا اى بصره بر تو واى و هم ويل          

چه آيد بر سرت ز آن جيش و آن خيل‏

كه از قهر خداوندند آنان‏

نباشد شان غبار سمّ اسبان‏

شود اهل تو از اين پس گرفتار          

بمرگ سرخ دون جنگ و پيكار

بر ايشان رو كند سيل بلاها

دچار آيند بر قحط و غلاها

شوندى پست اندر دست طاعون          

به پيش چشمشان تار است گردون‏

جهان برديده آنان سياه است‏

كه حالتشان ز بى نانى تباه است‏

(102) (و من خطبة لّه عليه السّلام)

القسم الأول

أنظروا إلى الدّنيا نظر الزّاهدين فيها، الصّادقين عنها، فإنّها و اللّه عمّا قليل تزيل الثّاوى السّاكن، و تفجّع المترف الأمن، لا يرجع ما تولّى منها فأدبر، و لا يدرى ما هو آت مّنها فينتظر، سرورها مشوب بالحزن، و جلد الرّجال فيها الى الضّعف و الوهن فلا تغرّنّكم كثرة ما يعجبكم فيها، لقلة ما يصحبكم منها.

رحم اللّه امرأ تفكّر فاعتبر، و اعتبر فأبصر، فكأنّ ما هو كائن من الدّنيا عن قليل لّم يكن، و كأنّ ما هو كائن من الآخرة عمّا قليل لم يزل، و كلّ معدود مّنقض، وّ كلّ متوقّع آت، وّ كلّ آت قريب دان.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  262

ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (در نكوهش گيتى) بسوى جهان همانطورى كه اشخاص از جهان گذشته و كناره گيرنده نگريستند بنگريد، زيرا كه بخدا قسم جهان باندك مدّتى مقيم و ساكن خويش را از خود ميراند، و صاحب نعمت و امنيّت و خوشگذرانى را باندوه مى‏نشاند، آنچه از آن رو گردانيد و پشت كرد، ديگر باز نگردد (انسان كه در بهار جوانى چهره‏اش چون ماه در كمال تازگى و صفا، و سر و قدّش با طراوت و بها است، وقتى خزان پيرى رسيد آن رونق و طراوت را از ميان برده، و ديگر پس نمى‏دهد) و معلوم نيست كه پيش آمد آينده چيست تا انتظار آن كشيده شود (اگر خوبى است در صدد نفع و اگر بدى است در پى دفع آن برآيد) خوشى جهان آميخته با اندوه، و قوّت و چالاكى مردان آن توأم با ضعف و سستى است، پس بسيارى از چيزهاى جهان كه شما را خوش آينده است، (از قبيل ثروت، عزّت، جوانى) فريبتان ندهد، زيرا كه آنها پرى با شما نخواهند بود (زود زايل ميشوند، و بار گران حساب آنها بدوش شما خواهد ماند).

خدا بيامرزد آن راد مردى را كه (در امر جهان و ناپايدارى آن) تفكر كند و عبرت گيرد، عبرت گيرد و بينا شود (از روى بينش براى آخرتش توشه برگيرد، من هر چه در امر دنيا و آخرت نظر ميكنم مى‏بينم) مثل اين است كه هر چه از امر دنيا است نزديك به نيستى و نابودى، و هر چه از امر آخرت است تو گوئى آمده و هست، هر شمرده شده تمام شدنى، و هر انتظار كشيده شده آمدنى، و هر آينده قريب و نزديك است (ساعات و دقايق عمر مى‏گذرد، اجل مى‏آيد قيامت سرپا مى‏شود).

نظم

نظر آريد يكسر سوى دنيا          

بسان زاهد مايل به عقبى‏

كه باشد جوهرش بيرون ز اعراض‏

نمود اعراض از آن و رست از امراض‏

بحقّ سوگند در اندك زمانى           

مقيم اين خراب آباد فانى‏

بناكامى شود از مسكنش دور

در آيد در درون دخمه گور

بدرد آرد دل آن مرد مترف          

كه ايمن گشته و گرديده مسرف‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  263

هر آنچه از وى گرفته ندهدش باز          

ز عمر و از جوانى عزّت و ناز

نداند هم چه مى‏آيد و را پيش‏

چه پيش آمد دلش را ميكند ريش‏

كز اكنون او بكار چاره خيزد          

چسان با ناگواريها ستيزد

جهان را عيش با غمها است مخلوط

به سستيها است قوّتهاش مربوط

مبادا تا كندتان دهر مغرور          

بدآن چيزى كه با آيند مسرور

كمى از دولت و از مال و ثروت‏

به ار بسيار كآرد كبر و نخوت‏

بدنيا زر اگر باشد خوش آيند          

بعقبى مالكش سخت است در بند

كمى از مال دنيا را حساب است‏

زيادش هم قرين با صد عقاب است‏

خدا رحمت كند آن كز تفكّر          

كند در امر اين دنيا تدبّر

بگيرد ز اعتبارش پند و عبرت‏

بنور قلب و با چشم بصيرت‏

به بيند كآنچه اندر دار دنيا است          

به پيموده است راه كمّى و كاست‏

بيانگارد كه آن بوده است نابود

كه هيچست از جهان خسران و هم سود

و ليكن آخرت باقى شمارد         

براى آن سرا تخمى بكارد

كمى از وقت آن بسيار داند

كنون ز آينده‏اش نقشى بخواند

بداند كآخرت خود رفتنى نيست          

زمانش هيچ زايل گشتنى نيست‏

دو روزى كه بود از عمر معدود

به بگذشتن بود همواره محدود

هر آينده كز آن باشد توقّع          

كه آن حشر است و هنگام تجمّع‏

بود نزديك و گردد زود واقع‏

وقوعش را نباشد هيچ مانع‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  264

القسم الثاني (منها:)

العالم من عرف قدره، و كفى بالمرء جهلا أن لا يعرف قدره و إنّ من أبغض الرّجال الى اللّه تعالى لعبدا و كله اللّه الى نفسه، جائرا عن قصد السّبيل، سائرا بغير دليل، إن دعى الى حرث الدّنيا عمل، و إن دعى إلى حرث الأخرة كسل، كأنّ ما عمل له واجب عليه، و كأنّ ما ونى فيه ساقط عنه.

ترجمه

قسمتى از اين خطبه در تشخيص دانا و نادان است: دانشمند كسيست كه خويشتن را قدر شناسد (و بداند از كجا آمده و مقصد از آوردنش چه بوده) و هر كس قدر خود را نشناخت همين نادانى براى او بس، بدرستى كه دشمن ترين مردان نزد خداوند تعالى بنده ايست كه خدا او را بخودش واگذارده باشد، (از فرط گناه باب توبه بر او مسدود گرديده) قدم از شاه راه (هدايت) بيرون نهاده، و بدون رهنما (در وادى گمراهى) سير نمايد، وقتى كه او را بسوى زراعت دنيا بخوانند (براى ثروت چابك) كار ميكند، و وقتى كه او را بسوى كشت و كار براى آخرت دعوت كنند (كميتش لنگ و) كاهلى مى‏نمايد، تو گوئى كار كردن (براى دنيا) بر او واجب است (كه اين طور در انجامش ساعيست) و مثل اين كه آنچه (از امور آخرت كه) در عملش كاهل است، از او ساقط است (كه اين گونه از آن دورى ميكند).

نظم

بود عالم هر آن كس خويش بشناخت          

ز خلق خود سوى خالق فرس تاخت‏

هر آن كس قدر خود نيكو نداند

به تيه جهل و نادانى بماند

هر آن كس را كه حق دشمن ترش داشت          

زمامش را بدستش باز نگذاشت‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  265

به نفس خود نمود او را موكّل          

بپوشانيد از وى ديده دل‏

ز قلبش سر نزد انوار تحقيق‏

ز جانش سلب شد ملبوس توفيق‏

بدون رهنما گمراه و دلخون          

ز راه راست همواره است بيرون‏

چو خوانندش بسوى حرث دنيا

در آن ره باز نشناسد سر از پا

شتابد سوى آن شاداب و سرمست          

براى مال و زر دل داده از دست‏

چو خوانندش سوى كشت و زراعت‏

براى آخرت جويد برائت‏

كند با طاقت و با تندرستى          

ز خود ظاهر كسالتها و سستى‏

تو گوئى كار دنيا گشته واجب          

برايش كه بر آن اين گونه راغب‏

و ليكن آنچه در آن كرده اهمال‏

بر آن از شوق دل ننمايد اقبال‏

خدا آنرا ز وى فرموده اسقاط          

كه در انجام آن سست است و محتاط

القسم الثالث و منها:

و ذلك زمان لا ينجو فيه الّا كلّ مؤمن نّومة، إن شهد لم يعرف، و ان غاب لم يفتقد، أولئك مصابيح الهدى، و أعلام السّرى، ليسوا بالمساييح، و لا المذاييع البذر، أولئك يفتح اللّه لهم أبواب رحمته، و يكشف عنهم ضرّآء نقمته.

أيّها النّاس، سيأتى عليكم زمان يكفأ فيه الأسلام كما يكفأ الأناء بما فيه، أيّها النّاس، إنّ اللّه قد أعاذكم من‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  266


أن يجور عليكم، و لم يعذكم من أن يّبتليكم، و قد قال جل من قائل: (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ).

أمّا قوله عليه السّلام: كلّ مؤمن نومة، فانّما أراد به الخامل الذّكر القليل الشّر، و المساييح جمع مسياح، وّ هو الّذى يسيح بين النّاس بالفساد و النّمآئم، و المذاييع جمع مذياع، و هو الّذى اذا سمع لغيره بفاحشة أذاعها و نوّه بها، و البذر جمع بذور، وّ هو الّذى يكثر سفهه و يلغو منطقه.

ترجمه

قسمتى از اين خطبه است در بيان اين كه رستگار مؤمن است و بس (در دوران آينده زمان پرفتنه و فسادى پديدار مى‏گردد كه) در آن زمان رستگار نگردد جز آن مؤمن گمنامى كه چون (در كار و مجلسى) حاضر گردد نشناسندش، و چون غائب باشد نجويندش چنين مؤمنانى براى راهروان در شبان تار (غوايت) چراغهاى درخشان و پرچمهاى نورانى (هدايت) مى‏باشند، اينان نه نمّام و سخن چين، نه از مردم عيبجو، و نه سفيه و بيهوده‏گو مى‏باشند بلكه پاكمردانى هستند كه خداوند درهاى رحمتش را بروى آنان مى‏گشايد، و رنج عذابش را از آنان برميدارد، اى گروه مردمان زودا كه بر شما زمانى پديدار گردد كه در آن زمان اسلام سرازير گردد، همچون ظرف آبى كه براى ريختن آبش سرازير كنند (تمام قوانين و احكام اسلامى را وارونه كرده، منكر معروف و معروف منكر شود، و بجز اسم و رسمى از دين و قرآن باقى نماند) اى گروه مردمان بدرستى كه خداوند شما را پناه داده از اين كه در باره شما ستمى روا دارد، ولى ديگر از امتحان كردن كه پناهتان نداده (و هر وقت باشد شما را از روى عدل و داد امتحان خواهد كرد تا شاكر از غير شاكر پديد آيد) و خود آن گوينده كه از همه گويندگان بزرگتر است در س 23

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  267

ى 30 مى‏فرمايد: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ، در اين داستان غرق قوم نوح (براى پند اقوام ديگر) نشانهائى است، و ما امتحان كننده بندگان مى‏باشيم سيّد رضى رحمه اللّه فرمايد: مراد حضرت عليه السّلام از جمله كلّ مؤمن نّومة، شخص گمنامى است كه شرّ و فسادى نداشته باشد، و مساييح جمع مسياح است، و آن كسى است كه در ميان مردم به فتنه و سخن‏چينى مشغول باشد، و مذاييع جمع مذياع است، و آن فاش كننده اسرار زشت و عيوب ديگران در ميان مردم است، و بذر جمع بذور و آن شخص سفيه و بيهوده گو ميباشد.

نظم

عيان خواهد شدن زين پس زمانى          

كه كس از شرّش ايمن نيست آنى‏

جز آن مؤمن كز آن نام و نشانه‏

نبود و هست گمنام از ميانه‏

اگر حاضر شد او را كس نه بشناخت          

و گر غائب بحالش كس نپرداخت‏

چنين اشخاص مصباح هدايند

چراغ راه أعلام الورايند

مسافرهاى دشت و كوى جانان          

گرفته راه ز دنبال آنان‏

نه پيمايند راه خسر و خيبت‏

بدوراند از سخن چينى و غيبت‏

عيوب خلق ز آنان نيست شايع          

ز حرف زشتشان حقّ نيست ضايع‏

الا اينان گروهى مؤمنانند

كه فردا سوى جنّت شان كشانند

خدا درهاى رحمتهاى خود باز           

برخشان كرده و با لطف انباز

از آنان رنج نقمتهاى خود كاست‏

بجامه مهر تن‏هاشان بياراست‏

الا اى مردمان زودا پديدار          

شود دور و زمانى نابهنجار

چنان ظرفى كه چون گيريش وارون‏

شود مظروفش از آن ظرف بيرون‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  268

چنين اسلام مى‏گردد سرازير           

دهند احكام آن را جمله تغيير

ز دين‏دارى بجز نامى نماند

بشر از بار دين خود را رهاند

شود معروف قرآن جمله منكر          

بدل منكر بمعروفش سراسر

چو دور است از ستم يزدان ذو المنّ‏

شما را از ستم فرمود ايمن‏

بترك امتحان ليكن نداده          

بكس قول و برخ در ز آن گشاده‏

زمان امتحان خواهد رسيدن‏

و ز آن مشكل تواند كس رهيدن‏

چنين فرموده آن يزدان ذيشأن          

بمحكم آيتش يعنى كه قرآن‏

كز اين آيات كه ما مى‏سرائيم‏

بشر را آزمايش مى‏نمائيم‏

كه از آن ديگران گيرند پندى          

نكو اندرز و پند ارجمندى‏

 
(103) (و من خطبة لّه عليه السّلام)

أمّا بعد فانّ اللّه سبحانه بعث محمّدا (صلّى اللّه عليه و آله) و ليس أحد من العرب يقرأ كتابا، و لا يدّعى نبوّة و لا وحيا، فقاتل بمن أطاعه من عصاه، يسوقهم إلى منجاتهم، و يبادر بهم السّاعة أن تنزل بهم، يحسر الحسير، و يقف الكسير، فيقيم عليه حتّى يلحقه غايته، الّا هالكا لا خير فيه، حتّى أراهم منجاتهم، و بوّأهم محلّتهم، فاستدارت رحاهم، و استقامت قناتهم، و ايم اللّه لقد كنت من ساقتها حتّى تولّت‏ 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  269

بحذا فيرها، و استوسقت فى قيادها، ما ضعفت، و لا جبنت، و لا خنت، و لا وهنت، و ايم اللّه لأبقرنّ الباطل حتّى أخرج الحقّ من خاصرته.

و قد تقدّم مختار هذه الخطبة إلّا أنّنى وجدتها فى هذه الرّواية على خلاف ما سبق: من زيادة و نقصان، فأوجبت الحال إثباتها ثانية.

ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه آن را در باره بطلان اصحاب جمل و حقّانيّت خويش بيان فرموده و رنجهائى كه در بدو أمر اسلام متحمّل شده متذكر گرديده‏اند: پس از ستايش خداوند تعالى، و درود بر پيغمبر اكرم (ص) بدرستى كه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را، در ميان عرب برسالت برانگيخت، و حال آنكه هيچيك از آنها خواننده كتابى و مدّعى وحى و پيغمبرئى نبوده (پس همين كه پيغمبر (ص) دعوت خود را منتشر، و مردم را بسوى حقّ خواندن گرفت، گروهى بدو ايمان آورده و فرمانش را اطاعت كردند) آن گاه رسول خداى به پشتبانى فرمانبرداران با نافرمانان در راه خدا جنگيده، و براه رستگاريشان مى‏كشاند، و آنان را در اسلام پيش دستى مى‏داد، كه مبادا ناگاه مرگ برايشان در آيد (و بحال كفر و نادانيشان از جهان ببرد) و همين كه مى‏ديد شكسته در زير بار سنگين و كمرشكن گمراهى وامانده سر راهش ايستاده (و با زبان مهر و لطف و اخلاق پسنديده او را بسر منزل (اسلام) مى‏رساند، جز آن هلاك شده كه ابدا خيرى در او نبود (و مانند ابو جهل كه گوشش از شنيدن سخنان حق سنگين و گران بود، با اين وصف او در راه هدايت مردم متحمّل زحماتى توانفرسا گرديد) تا اين كه راه رستگارى را بآنان نشان داده، و در جايگاهى كه شايسته آنان بود فرودشان آورد، پس آن گاه كه آسياى زندگانيشان (قشنگ) چرخيدن‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  270

گرفت. و نيزه خميده آنان راست گرديد (بوسيله آن حضرت امور زندگانى، مرتّب و استقلالشان كامل، و شانه از زير بار ستم دشمنان خالى كرده و آسوده شدند) بخدا قسم من آن روز سردار سپاهيان اسلام بوده، و لشكر كفر را ميراندم تا اين كه همگى (از ضرب شمشير من نابوده شده بقيّه كه مانده بودند دست از كيش ناهنجار خويش برداشته و بدان) پشت كردند، و حلقه كمند اسلام را بگردن زدند، و هيچگاه در (جهاد با آنان در عزم و اراده محكم و آهنين) من ضعف و ترس و خيانت و سستى رخنه نيفكنده (و در همه ميدانهاى جنگ از تمامى سرهنگان و افسران اسلامى پيشتر تاخته، و بيشتر مبارزه كرده‏ام، تا حدّيكه از جانب خدا، پيغمبر بگرفتن مدالهاى افتخار بى‏شمارى نائل آمده، و اوّلين قهرمان پيروزمند جنگ شناخته شدم، هم اكنون من همانم كه بوده‏ام، و با همان شمشير كه هنوز با من است) بخدا قسم باطل را چاك زده، و حقّ را از پهلوى آن بيرون خواهم كشيد، (باندازه با اهل باطل پيكار خواهم كرد، كه آنان نابود، و جز حقّ محض نماند) سيّد رضى عليه الرّحمه فرمايد: گزيده مطالب اين خطبه در پيش گذشت، لكن چون از جهت كم و زيادى با خطبه پيشين اختلاف داشت نگارش آنرا براى دوّمين مرتبه لازم شمردم.

نظم

فرستاد آن زمان سلطان سرمد          

رسول خويش را يعنى محمّد (ص)

كه كس ز اعراب خواننده كتابى‏

نبود از هيچ راه و هيچ بابى‏

نه بر پيغمبرى كس ادّعا داشت         

نه كس آگاهى از وحى خدا داشت‏

گروهى شد محمّد را مؤالف‏

كه جنگيدند با قوم مخالف‏

عرب كز دين و ايمان بود عارى          

كشانيد او براه رستگارى‏

به پيش از آنكه جسم آيد به سستى‏

نمود او امرشان بر پيش دستى‏

بشر آن قدر سوى حقّ همى خواند          

كه گه گاهى ز زحمت باز مى‏ماند

در آن واماندگى پس با دلائل‏

بعلم از جهلشان مى‏گشت حائل‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  271

ز سرهاشان نبودى دست بردار          

ز راز دينشان كردى خبردار

بسوى فطرت خود راه بردند

ز شاخ دين و ايمان ميوه خوردند

مگر گاهى كسانى چون ابو جهل          

كه ارشاد و هدايتشان نبد سهل‏

مر آنان را بحال خويش بگذاشت‏

كه هرگز كسرشان جبرى نه برداشت‏

باشخاص ديگر حق را نماياند           

بشهراه هدايت نيك بكشاند

محلّ و جايگه‏شان را نشان داد

بتخت منزلتشان خوش مكان داد

در آن دم چرخ عيش و زندگانى          

بكار افتاد با صد كامرانى‏

هر آن سر نيزه‏ها كز بيم دشمن‏

بدى كج راست شد چون سرو گلشن‏

علمهاى حقيقت استقامت          

گرفت و هر طرف افراخت قامت‏

قسم بر حق بهر پيكار و هر جنگ‏

كه رخ دادى بدم من پيش آهنگ‏

نمودم آن قدر من پافشارى          

بدآن اندازه از اسلام يارى‏

كه خصمان و ديانت رام گشتند

بد آن خوى خشن آرام گشتند

هر آن قيد و هر آن بند اطاعت          

بگردن بسته رستند از شناعت‏

ولى من با تمامى رنج و زحمت‏

نكردم سست بند عزم و همّت‏

دلم پاك است در راه ديانت          

ز ضعف و وهن و هم جبن و خيانت‏

پيم همچون ستون سخت است و محكم‏

بدست من همان تيغست و پرچم‏

براه جنگ من آن قهرمانم          

كه دشمن را بخاك و خون كشانم‏

ببحر كينه خواهم غوطه خوردن‏

گرو از خصم اگر چرخ است بردن‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  272

من آن سرهنگ دشت دار و گيرم          

كه در سرپنجه ايمان اسيرم‏

براى حق نتابم از جدل رو

ز ناحق تا نتابم دست و بازو

بحق سوگند من پهلوى باطل           

بدرّم حق كشم بيرونش از دل‏

جدا خواهم نمودن اين از آن يك‏

كنم اين زنگ را از چهر آن حكّ‏

احد با بصره پيش من مساويست          

جمل با بدر نزدم جز يكى نيست‏

زبير و طلحه آن دو سست پيمان‏

چو بو سفيان و بو جهل آن دو يكسان‏

(104) (و من خطبة لّه عليه السّلام)

القسم الأول

حتّى بعث اللّه محمّدا (صلّى اللّه عليه و آله) شهيدا و بشيرا و نذيرا، خير البريّة طفلا، وّ أنجبها كهلا، وّ أطهر المطهّرين شيمة، وّ أجود المستمطرين ديمة، فما احلولت لكم الدّنيا فى لذّتها، و لا تمكّنتم من رّضاع أخلافها، الّا من بعد ما صادفتموها جآئلا خطامها، قلقا و ضينها، قد صار حرامها عند أقوام بمنزلة السّدر المخضود، و حلالها بعيدا غير موجود، وّ صادفتموها، و اللّه، ظلّا مّمدودا إلى أجل معدود، فالأرض لكم شاغرة، وّ أيديكم فيها مبسوطة، و أيدى القادة عنكم مّكفوفة، وّ سيوفكم عليهم مسلّطة، و سيوفهم‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  273

عنكم مقبوضة. ألا إنّ لكلّ دم ثائرا، وّ لكلّ حقّ طالبا، و الثّائر فى دمائنا كالحاكم فى حقّ نفسه، و هو اللّه الّذى لا يعجزه من طلب، و لا يفوته من هرب، فأقسم باللّه يا بنى أميّة عمّا قليل لّتعرفنّها فى أيدى غيركم و فى دار عدوّكم.


ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در ستايش پيغمبر اكرم (ص) و انقراض دولت بنى اميّه بيان فرموده: (پس از درگذشت عيسى ابن مريم (ع) قوانين الهيّه دستخوش اميال، و پايكوب آرزوهاى نادانان شده، و مردم روى زمين در چاه ويل و گمراهى و شقاوت نگونسار بودند) تا اين كه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را برسالت برانگيخت، در حالى كه گواه (اعمال) و بشارت دهنده مردم (بثواب) و ترساننده آنها (از عذاب الهى) بود، عنصر شريفى كه بهترين مردم در خردسالگى و برترين آنها در سالخوردگى، روشش پاكيزه، خويش پسنديده، و سرشتش از همه پاكان جهان پاكتر (و پدرانش از آدم تا عبد اللّه، و مادرانش از حوّا تا آمنه همه پيمبران و اوصياء و پاكيزگان) بوده، و باران بخششش از تمامى بخشندگان بادوام‏تر بود، هان، اى بنى اميّه شما شير از پستان شتر خلافت ننوشيديد مگر وقتى كه زمام آنرا رها و جهازش را لرزان و تنگش را نبسته يافتيد، (او را صاحب و ساربانى نبود، تا شما را از سوار شدن بر آن منع كند، زيرا كه خلفاى پيشين كه آن را بعنف تصاحب كرده بودند، باندازه آن شتر را به بيراهه سير داده و در مرتعى غير مرتع خودش چرانيده بودند كه) حرام آن خلافت نزد گروهى بمنزله ميوه درخت سدر بيخار گرديد (همانطورى كه آن ميوه را بآسانى تناول ميكنند، شما بدون ترس و بيم از عذاب إلهى محرّمات ديانت را مرتكب مى‏شويد) و حلال آن را دور و نابود ساخته‏ايد (بآن عمل نمى‏كنيد) قسم بخدا اين دنيائى كه شما بآن برخورد كرده‏ايد سايه‏ايست كشيده شده تا زمان معيّنى، و زمين هم از

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  274

براى شما خالى و بلا مانع، دستهاى شما در آن باز، و دستهاى پيشوايان حقيقى (از كيفر كشيدن) از شما بسته، شمشيرهاى شما بر آنها كشيده شده و مسلّط، و تيغهاى آنان از شما باز داشته شده است (لكن همين كه خورشيد حقيقت تابش گرفت و امام زمان كه ظاهر شد اين سايه خنك بر شما آفتابى سوزان شده، و اين شمشير تسلّط را از دستتان گرفته، و بر مغزتان خواهد كوبيد، و انتقام آن همه خونهائى كه ريخته‏ايد خواهد كشيد) آگاه باشيد، هر خونى را خونخواه، و هر حقّى را طالبى است، و خونخواه خون ما مانند كسيست كه در حق خويش حكمرانى كند (يعنى بدون ترديد بعلم خويش رفتار كرده و دمار از روزگار شما برمى‏آورد) و آن خواهنده خون خدا است كه عاجز از طلب (و كيفر كشيدن) نبوده، و هيچ گريزنده از چنگال قدرت او نيز گريختن نتواند، اى بنى اميّه بخدا سوگند در آينده نزديكى اين سلطنت و خلافت را در دست ديگران و در خانه دشمنانتان خواهيد يافت (بنى عبّاس به ستمكارى شما خاتمه داده، ملك را از شما منتزع و كيفر كردارتان را در كنارتان خواهند نهاد).

نظم

بسوى خلق احمد (ص) را برانگيخت          

خداوند عنصرش از نور خود ريخت‏

بكار انبياء او خود شهيد است‏

بحشر از بهر ما سدّى سديد است‏

ز نعمتهاى يزدان او بشير است          

ز نقمتها و سطوتها نذير است‏

به طفلى بهترين طفل خلايق‏

بكهلى بر كهول خلق فايق‏

پدرهايش همه پاكيزه و پاك          

درخشان همچو خور بى عيب و بى آك‏

مطهّر او ز ارحام است و اصلاب‏

بود او انجب و اطهر ز انجاب‏

گه ايثار و لطف و مهر و ارفاق         

 كفش بخشنده‏تر از خلق آفاق‏

شماها را ز لذّتهاى دنيا

نيامد كامها شيرين چو حلوا

نشد ممكن كه از وى شير نوشيد          

رداى نفع آن بر تن بپوشيد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  275

مگر كه از پس بعث پيمبر          

كه رنج از بهرتان او برد بيمر

شما را ز ارتكاب از مناهى‏

هم او شد مانع و گرديد ناهى‏

نمود او ساحت گيتى مصفّا           

كه عيشش گشت شيرين و مهنّا

و ليكن از جهان احمد (ص) چو بگذشت‏

ز راه خود خلافت منحرف گشت‏

چو آن اشتر كه او را ساربان نيست          

بجاى خويشتن او را مكان نيست‏

شكم بند و مهار وى گسسته‏

جهاز و تنگ او باز و نبسته‏

بهر ساعت يكى او را تعاقب          

كند و ز بهر خويش آنرا تصاحب‏

بنفع خويشتن او را بدو شد

ز شيرش جامها سرشار نوشد

ز لوح قلب نقش دين زدوديد          

خلافت را چو آن اشتر ربوديد

بسوى خانه خويشش كشانديد

بغير مرتعش آن را چرانديد

چنان نزد شماها قوم بى‏باك          

حرام دهر باشد طيّب و پاك‏

كه مانند درخت سدر بى خار

كز آن آسان ثمر چينند بسيار

شما آنسان ز اشجار گناهان          

گرفته بر از آن ناخوش درختان‏

حلال آن كه بر مردم ضرور است‏

بعيد و غير موجود است و دور است‏

جهان بر فرقتان چون ظلّ ممدود          

كشيده تا براى وقت معدود

بسرتان دائم اين سايه نپايد

چو خورشيد آيد آن را در ربايد

شود چون مهدى موعود ظاهر          

بدو گردد مدار شرع دائر

شود دنيا محلّ استراحت‏

بسايه أمن آن مؤمن براحت‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  276

رخ خورشيد عدل و دين بتابد          

و ز انوارش دل و دين بهره يابد

لب اسلاميان چون بسته خندد

كمر بر امرشان گردون ببندد

كند شمشير يزدان خود نمائى         

 كند الماس وش آهن ربائى‏

ز خصم دين بدرّد زهره و گوش‏

چو خاكستر كند شان نار خاموش‏

خطابش پس بابناء اميّه است          

كز آنان جان مردم در بليّه است‏

زمين بر ظلمتان صافست هموار

نباشد مانعيتان هيچ در كار

شما را دست بر سرها دراز است          

بدرتان دستها باز از نياز است‏

بروى ديگرانتان تيغ تيز است‏

نه كس را با شما دست ستيز است‏

شما بس تيغها بر فرق مبغوض          

زده و ز فرقتان بس تيغ مقبوض‏

كنون جمعيد و بيرون از تشطّط

بأهل حقّتان باشد تسلّط

ولى اين نكته را باشيد آگاه          

كه بر هر خون يكى شخصى است خونخواه‏

بهر حقّى يكى صاحب حقى هست‏

كه خواهد بشكند ز اهل ستم دست‏

بود خونخواه ما يزدان جبّار          

طلبكار از شما بر ما دم و ثار

بود احقاق حقّ ما حق حقّ‏

كند أحقاق حقها حقّ مطلق‏

خداوندى كه هرگز نيست عاجز          

نباشد رادعش در كار و حاجز

بكلّ خلق قاهر هست و غالب‏

بچنگ آرد هر آن كو راست طالب‏

بديگر سوى از وى هر كرا رو است          

گريزان چون نكو بينى سوى او است‏

بيزدان اى بنى اميّه سوگند

كه اين مطلب نباشد كذب و ترفند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  277

همى بينم كه اندر مدّتى كم          

ستانند از شماها تيغ و پرچم‏

بد آن شمشيرتان سرها ز پيكر

برند از فرقتان گيرند افسر

زمام ملكتان گر شرّ و گر خير           

فتد از دستتان اندر كف غير

بنى عبّاستان كه خصم جانند

بقهر از چنگتان كشور ستانند

القسم الثاني و منها

ألا إنّ أبصر الأبصار ما نفذ فى الخير طرفه، ألا إنّ أسمع الأسماع ما وعى التّذكير و قبله.

أيّها النّاس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متّعظ، و امتاحوا من صفوعين قدر وّقت من الكدر.

عباد اللّه، لا تركنوا إلى جهالتكم، و لا تنقادوا إلى أهوائكم، فإنّ النّازل بهذا المنزل نازل بشفا جرف هار، يّنقل الرّدى على ظهره من مّوضع إلى موضع لّرأى يّحدثه بعد رأى، يّريد أن يلصق ما لا يلتصق، و يقرّب ما لا يتقارب، فاللّه اللّه أن تشكوا إلى من لا يشكى شجوكم، و ينقص برأيه، ما قد أبرم لكم.

إنّه ليس على الأمام إلّا ما حمّل من أمر ربّه: الإبلاغ فى الموعظة و الاجتهاد فى النّصيحة، و الأحياء للسّنّة، و إقامة الحدود


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  278

على مستحقّيها، و إصدار السّهمان على أهلها، فبادروا العلم من قبل تصويح نبته، و من قبل أن تشغلوا بأنفسكم عن مستشار العلم من عند أهله، و انهوا غيركم عن المنكر و تناهوا عنه، فإنّما أمرتم بالنّهى بعد التّناهى.

ترجمه

باقى همين خطبه است: آگاه باشيد از همه چشمها بيناتر چشمى است كه همه در خير و صلاح بنگرد، آگاه باشيد از همه گوشها شنواتر گوشى است كه پند را در دل گيرد، اى گروه مردمان چراغ (قلب) خويش را از شعله چراغ پند دهنده كه خود پذيرفتار پند است بيفروزند، و آب گواراى دانش را از سرچشمه صافى كه تيره و گل آلود نيست در كشيد (پند و اندرز و علم و دانش را از من و فرزندانم كه مبيّن و مفسّر قرآنيم بياموزيد) بندگان خداى بأركان نادانى خويش تكيه نزنيد، و هواهاى نفس خود را پيرو مباشيد، زيرا هر كه در اين دو مركز منزل گزيند مانند كسى است كه در زمينى نشسته باشد كه مرور آب بالاى آنرا شسته، و هر زمان بيم فرو افتادن آنرا داشته باشد، و بار گمراهى و هلاكت را بر دوش و پشت خويش نهاده، و از اينجا به آنجا مى‏گرداند، بجهت انديشه‏هاى نارسائى كه يكى پس از ديگرى بر او وارد مى‏شود، مايل است چيزى را كه نمى‏چسبد بچسباند، و چيزى را كه دور است نزديك سازد (همواره در جادّه گمراهى سير ميكند، و سخنان بى مأخذ خود را كه از عقل و منطق و برهان بدور است مطالبى علمى وانمود ميكند) بندگان خداى پس از خداى بترسيد از اين كه شكايت خود را نزد كسى بريد كه زنگ اندوه را از سينه پر سوزش شما زدودن نتواند و با رأى و تدبيرش عقده‏هاى درونى شما را گسستن نيارد، (مشكلات خود را هميشه نزد ائمّه دين و پيشوايان بريد، تا آنها آن مشكلات را برايتان حلّ و آسان سازند) زيرا كه امام جز در آنچه از نزد پروردگارش بر او تحميل شده اقدام نخواهد كرد (و آن پنج چيز است) ابلاغ مواعظ بمردم جدّيت در نصيحت، احياى سنّت پيغمبر، اجراى حدّ بر كسى كه سزاوار است، سهم و بهره‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  279

اشخاص را باندازه رساندن (اينها است وظايف امام و شما بايد او را باين نشانها شناخته، و حلّ مشكلات خويش را از چنين شخصى بخواهيد) پس پيش دستى كنيد، و دانش را در يابيد پيش از آنكه گياهش خشك شود (على از ميان شما برود) و علم و دانش را از اهلش فراگيريد، پيش از آنكه بخود مشغول گرديد، هم خود را و هم مردم را از ارتكاب گناهان نگهداريد، زيرا شما از نزد خدا مأموريد كه اوّل خودتان مرتكب گناهى نشده، و بعد ديگرى را نهى كنيد (و در غير اين صورت سخن شما ابدا در شنونده مؤثر واقع نخواهد شد).

نظم

الا بيننده‏تر چشمى بدوران          

بود چشمى كه بيند خير را آن‏

شويد آگاه كه شنواترين گوش‏

بود گوشى كه سازد حفظ از هوش‏

هر آن وعظى كه او بشنيد و هر پند          

كند كام دلى شيرين از آن قند

الا اى مردمان گرديد مصحوب‏

بروشن شعله از مصباح مطلوب‏

هر آن واعظ كه قلبش پر ز داغ است          

دلش از پندها روشن چراغ است‏

ز نور او ببايد بهره‏ور شد

ز دنبالش هماره ره سپر شد

بدلو عقلها از چشمه صاف          

كه پاكيزه است و چون خورشيد شفّاف‏

زلال علم اندر آن سبيل است‏

بحق نوشنده خود را دليل است‏

از آن چشمه ببايد نوش كردن          

و ز آن سيراب جان و هوش كردن‏

الا اى بندگان حق بدوران‏

نبايد روى آوردن بنادان‏

بنادانى خود تكيه مسازيد          

ز بى علمى بعلم خود منازيد

پى اميال نفس و خواهش خويش‏

رود هر كرس دلش از غم شود ريش‏

بدين منزل هر آن كس گشت نازل          

فتد در وادى نيران هايل‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  280

شود او سرنگون اندر جهنّم          

بزير بار خسران قامتش خم‏

بدوش خود كشد بار هوا را

كند حملش همى ز ينجا به آنجا

رسد بر خاطر آن مرد مكّار         

 پياپى رأى سوء نابهنجار

كه چيزى را كه غير قابل چسب‏

نمى‏باشد چسان سازد بخود نصب‏

يكى شيئى كه باشد دور و نزديك          

نباشد چون كند نزديكش او نيك‏

سخنهايش ز روى عقل و منطق‏

نباشد گويدش باشد مطابق‏

مراد از اين سخن از شاه مردان          

معاويه است كو مانند دزدان‏

بدوش خويش او بار رياست‏

كشيد و نام دين داد او سياست‏

دلش مى‏خواست تا از خود كند نقل          

خلافت را بپور مست و بى عقل‏

ولى بر جسم آن ناحق مطلق‏

لباس حق نمى‏گرديد ملصق‏

جوانى بود جلف و مست و مغرور          

ز دين و علم بد فرسنگها دور

يكى خمّار سرمست هوا بود

بر او برد خلافت نارسا بود

ديانت از وجودش داشتى ننگ          

معاويه از اين رو بود دلتنگ‏

بزير بار سنگينى گرفتار

شد و وارد شد اندر درّه نار

بجاى خويش پور پر جلافت          

نشاند او بر سر تخت خلافت‏

ولى اين امر از آنان منتزع شد

بنى عبّاس از آن منتفع شد

بدوش پور بو سفيان وبالش          

بماند افزود در عقبى ملالش‏

گروه مردمان پرهيز ز اللّه‏

ببايد كرد اندر گاه و بيگاه‏

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  281

كسى كاندوه نتواند زدايد          

ز دلها شكوه در نزدش نشايد

هر آن عقده كه كرد اندر گلوگير

نيارد حلّ آن مشكل ز تدبير

ببايد از در وى پاكشيدن          

امام عادلى را بگرويدن‏

كه از او سوزش دلها است زايل‏

هم او حلّال مشكلها ز هر دل‏

بدوش هر امام و پيشوائى          

بود اين پنج دستور خدائى‏

مواعظ را ببايد او رساند

بشر را او بسوى حق كشاند

نصيحتها نمايد دون منّت          

بكوشد در ره احياء سنّت‏

اقامه حدّ كند بر اهل عصيان‏

رساند سهم حق بر ذى حق آن‏

پس آن بهتر كه دون سهل و سستى           

بعلم آريد و دانش پيش دستى‏

به پيش از آنكه شاخ علم و دين خشك‏

شود بايست بوئيدش چنان مشگ‏

بنفس خويش پيش از آنكه مشغول          

شويد و دستتان تا نيست مغلول‏

ز نخل علم شيرين ميوه چينيد

بسايه شاخسار دين نشينيد

امام عادلى تا در ميان است          

بدستور خدا حكمش روانست‏

از او بايست نيكو بهره بردن‏

شراب از چشمه شرينش خوردن‏

ز منكر نهى مى‏بايد نمودن          

ز دلها زنگ عصيانها زدودن‏

به نهى مردمان بعد از تناهى‏

ببايد شد بفرمان الهى‏

هر آن كس راه را بشناخت از چاه          

نشان بايد دهد هر چه بهر راه‏

هر آن دل پر ضياء و روشنائى‏

شد از انوار توفيق خدائى‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  282

درون آنكه چون خورميد رخشد          

ببايد نور بر اشخاص بخشد

هر آن كس را كه دل تاريك و تار است‏

اثر از وعظ پندش بر كنار است‏

ز پند آن جان كه چون آئينه صيقل          

ندارد پند او پوچ است و مهمل‏

نگردد حرف وى را كس خريدار

خزف جاى در آورده ببازار

بيارى خداوند پاك و تائيدات پيشوايان دين كه شموس تابناك آسمان ديانت‏اند جلد دوّم از مجلّدات ده گانه كتاب (نهج البلاغة منظوم) در ليله بيست و هفتم شهر رجب هزار و سيصد و شصت و هشت (قمرى) (مطابق شانزدهم خرداد ماه هزار و سيصد و بيست و هشت (شمسى) بدست اين بنده گنهكار پايان پذيرفت خداوندا بپاكان درگاهت قسمت مى‏دهم كه اين عمل ناچيز را از من بپذيرى و آنرا ذخيره آخرتم قرار داده توفيق اتمام بقيّه مجلّدات را عطا فرمائى بالنّبىّ و آله عليهم الصّلوة و السّلام (اقلّ محمّد على انصارى قمىّ قم) (نويسنده كتاب شريف حسن ابن عبد الكريم هريسى ارونقى تبريزىّ المسكن غفر اللّه تعالى ذنوبهما و سيّئاتهما)
    



   
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly. All right reserved.