• تاريخ: جمعه 29 مرداد 1389

خطبه سی و شش الی چهل و چهارم


           
(36) و من خطبة لّه عليه السّلام فى تخويف اهل النّهروان:

فانا نذير لّكم ان تصبحوا صرعى باثناء هذا النّهر، و باهضام هذا الغائط، على غير بيّنة من ربّكم، و لا سلطان مبين مّعكم: قد طوّحت بكم الدّار، و احتبلكم المقدار، و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة، فابيتم علىّ آباء المخالفين المنابذين، حتّى صرفت رأيى الى هواكم، و أنتم معاشر اخفّآء الهام، سفهاء الأحلام،

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  228

و لم ات «لا ابا لّكم» بجرا، وّ لا اردت بكم ضرّا.


ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در تخويف اهل نهروان فرمايد: من بيم دهنده‏ام شما را از اين كه صبح كنيد در حالى كه در ميان اين جوى و اطراف اين سرزمينهاى پست و بلند گشته افتاده باشيد و حال آنكه نه حجّتى از جانب پروردگار و نه برهانى آشكار (در مخالفت كردن با من) در دست داشته باشيد دنيا و مقدّرات الهى شما را بدام خود گرفتار و براى هلاكت باين سر زمينتان كشانيد (اكنون كه عواقب سوء حكومت حكمين در صفّين بر شما ظاهر شده از روى نادانى بر من خروج كرده‏ايد در صورتى كه) من شما را از اين حكومت نهى كردم و شما مانند مخالفين پيمان شكن از امر من سر باز زديد (و بقدرى در پاى سخن خام خويش پافشارى گرديد) كه من مجبورا از رأى خود منصرف و بآرزوى شما (كه نصب حكمين است) تن در دادم اى گروه سبك مغز آشفته عقل بى پدر (آخر) منكه چيز تازه براى شما نياورده و ضررى براى شما نخواسته‏ام (من خواستم از شما دفع شرّ و ضرر كنم خودتان مانع شده و مرا وادار بقول آن حكومت مشئوم كرديد ديگر از جان من چه مى‏خواهيد).

نظم

بود در جنب شهر كوفه نهرى          

كز آن انهار ديگر راست بهرى‏

خوارج كه ز اهل نهروانند

به نسبت اهل اين نهر روانند

بسر آمد چو دور امر تحكيم          

به پيش آمد على گرديد تسليم‏

خلافت گشت سهم پور سفيان‏

چو فرعون عمرو عاصش گشت هامان‏

خوارج تخم بى شرمى فشاندند          

بدشت كين شه دين را كشاندند

براى جنگ زين بر رخش بستند

ز كيش كيش و دين چون تير رستند

امير المؤمنين شان بهر تخويف          

سخن را اين چنين فرمود توصيف‏

بترسيد اى گروه از من كه از قهر

بخواريتان كشم در جنب اين نهر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  229

بياد آريد اكنون صبح فردا          

كه از خونتان كنم اين دشت دريا

بخون و خاك خوار و سر فكنده‏

شود تنتان خوراك هر درنده‏

شود اين مغز سرهاى مهوّس          

طعام خيل زاغ و فوج كركس‏

بدون آنكه فردا نزد يزدان‏

دليل واضحى آريد آسان‏

نباشد شاهديتان صاف و روشن          

نه برهانى كه پاكست و مبرهن‏

جهان سازد شما را خوار ايّام‏

بزشتيها برد تاريختان نام‏

قضا از بهرتان دامى بگسترد          

قدر در بندتان خواهد در آورد

شما را غير كشتن نيست چاره‏

كه رشته عهد را گرديد پاره‏

شما را من مگر در بدو تحكيم          

نكردم راه را از چاه تعليم‏

نگفتم من كه اين قرآن بهانه است‏

ز مغلوبيّت دشمن نشانه است‏

معاويّه شده از جنگ دلتنگ         

بذيل عمرو عاص افكنده او چنگ‏

همى خواهند با اين مكر و ترفند

جهند آسان از اين دام و از اين بند

بانكار شما گشتم مصادف          

شما با من شديد اوّل مخالف‏

مرا اندر قبول حكم مجبور

شما كرديد اى قوم ز حق دور

پذيرش را بقدرى پا فشرديد          

كه رأى روشنم از دست برديد

خدا را بر هوا تبديل كرديد

صنم را بر صمد تحميل كرديد

چو سر زد از شما آن فتنه و شر          

بخواندم پيش خود از جنگ اشتر

مرا زان نصرت و فتح نمايان‏

شما كرديد جفت ذلّ و خسران‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  230

بدى تحكيم دانستيد واجب          

بر آن از جان و دل گشتيد راغب‏

كنون گوئيد كان كفر است و باطل‏

مرا شد كار از اين هر دو مشكل‏

ايا نا مردم سست و سبكسر          

كه كانونيد بهر فتنه و شر

پدر هرگز شماها را نباشد

ز غمتان مادرانتان رخ خراشد

شما با رأى پوچ كودكانيد          

برأى خود مرا بهر چه خوانيد

بهر پيش آمد ار نيك و اگر بد

بجز نفع شما منظور نبود

زيانها را ز رأى نابهنجار          

بجان خويش خود گشته خريدار

(37) و من كلام لّه عليه السّلام يجرى مجرى الخطبة

فقمت بالأمر حتّى فشلوا، و تطلّعت حين تقبّعوا، و نطقت حين تعتوا، و مضيت بنور اللّه حين وقفوا، و كنت اخفضهم صوتا، و اعلاهم فوتا، فطرت بعنانها، و استبددت برهانها، كالجبل لا تحرّكه القواصف، و لا تزيله العواصف، لم يكن لأحد فىّ مهمز، و لا لقائل فيّ مغمز، الذّليل عندى عزيز حتّى اخذ الحقّ له، و القوىّ عندى ضعيف حتّى اخذ الحقّ منه، رضينا عن اللّه قضاءه، و سلّمنا للّه امره، أ ترانى اكذب على رسول اللّه «صلى اللّه عليه و آله» و اللّه لأنا اوّل من صدّقه فلا اكون اوّل من كذب عليه‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  231

فنظرت فى امرى فاذا طاعتى قد سبقت بيعتى، و اذا الميثاق فى عنقى لغيرى.


ترجمه

اين كلام گزيده از سخنان طولانى آن حضرت عليه السّلام است كه جارى مجراى خطبه بوده و در آن از بعضى از مفاخر خويش سخن رانده فرمايد: (در بدو امر براى يارى اسلام) من برخاستم هنگامى كه ديگران (از ترس دشمن نشسته و) خود را باختند خويش را نماياندم در وقتى كه آنان سر در گريبان عجز پيچيده و پنهان شدند گويا شدم من زمانى كه زبان آنان ياراى سخن گفتن نداشت بنور الهى راه پيمودم در حينى كه ديگران ايستاده بودند (و پيش پاى خود را در اثر جهل نمى‏ديدند با اين كه در تمام شئون اسلامى من از تمام مدّعيان خويش جلو بوده‏ام با اين وصف هيچگاه سر و صدائى راه نينداخته و مانند آنها سخنى بلاف و گزاف نرانده‏ام) صوتم از همه آنان كوتاه‏تر و مقامم از تمامى آنان بلندتر بود (كارهاى سخت را با ثبات قلب و آرامش از پيش برداشتم) پس عنان (رخش سبك خيز) فضائل را گرفته و پرواز كردم (بهر طرف خواستم تاختم) تا اين كه گوى سبقت را (از ميدان مجاهدت) بودم و (در مركز دين) همچون كوهى كه (دست طوفانهاى) حوادث آنرا از جاى نكنده و از وزش بادهاى تند نلرزيده و از جاى در نرود ايستادم براى هيچكس در خويش جاى سرزنش و غيبتى باقى نگذاشتم (خرده گيران را در باره من مجال دم زدن نماند) ذليل نزدم عزيز و قوى پيشم ضعيف است تا اين كه حق را از اين گرفته و بآن برسانم من بقضاى خداى تعالى رضا و حكم او را گردن نهادم (اى شنونده) آيا مى‏بينى مرا كه برسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دروغ بندم (و حال آنكه آن حضرت مرا خليفه بلا فصل خويش قرار داد) بخدا سوگند اوّل تصديق كننده آن حضرت منم پس اوّل كسى كه دروغ بر او ببندد نخواهم شد پس من (در اين امر) نظر كردم كه آيا مردم را به بيعت خود و اطاعت خدا بخوانم يا اين كه خود اطاعت خدا كنم (و خلافت را بديگرى واگذار نمايم) پس ديديم اطاعت كردنم بر بيعت گرفتنم پيشى دارد و پيمان ديگرى در گردنم ميباشد (پيغمبر از من پيمان گرفته و مرا امر بصبر و شكيبائى كرده تا وقتى كه يارانى پيدا نموده و حقّ خويش را آن وقت مطالبه نمايم پس من هم صبر كردم)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  232

نظم

چو اهل نهروان در خاك و در خون          

بيفتادند اندر دشت و هامون‏

بتيغ سرفشان شه كارشان ساخت          

بدنهاشان ز بار سر بپرداخت‏

ز درج لعل خويش اين درّ منضود

منظّم كرد و شه اين گونه فرمود

كه من در يارى از دين اسلام          

نكردم سستى اندر دور ايّام‏

در آن روزى كه دين را كار بد زار

مسلمانان همه شرمنده و خوار

همه پنهان بكنج ناتوانى          

همه با ضعف كرده همعنانى‏

زبان در كام خاموشى كشيده‏

بسان جغد در ويران خزيده‏

نه در تن تابشان از بهر كردار          

زبانشان را نه قوّت بهر گفتار

همه حيران و سرگردان و مدهوش‏

حوادث برده از آنان طاقت و هوش‏

در آن هنگام من كردم قيامت          

چو سرو افراختم شمشاد قامت‏

ز ياريهاى يزدان توانا

گرفتم زير بازوهاى دين را

چو اندر آسمان خورشيد رخشان          

چنين گشتم بچرخ دين نمايان‏

زدم اندر كمر دامان ترويج‏

نمودم مسلمين تحريك و تهييج‏

گهى تيغ سرافشان بركشيدم          

كه از تيغ زبان دلها دريدم‏

گهى راندم فرس در جنگ خندق‏

گهى بر برج خيبر بسته بيدق‏

چه سختيها در اين ره ديده‏ام من          

بجاى مصطفى خوابيده‏ام من‏

بنور حق بدم همواره انباز

ببال دين شدم در اوج پرواز

فضائل را بدامان در زدم چنگ          

بچرخ علم سرخوش كردم آهنگ‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  233

ثبات و عزم را در كار بستم          

هوس را چون بتان در كار بستم‏

فشردم در زمين پى همچنان كوه‏

نجنبيدم ز باد تند و انبوه‏

بمن كس تا كنون نگرفته عيبى          

در اين مطلب نباشد شكّ و ريبى‏

مجال دم زدن بر خصم غمّاز

ندادم هم بهر نمّام همتاز

مرا عنصر بود همچون طلا پاك          

برى از عيب و نقص و آهو و آك‏

ستمكش پيش شخص من عزيز است‏

ستمگر كم بهاتر از پشيز است‏

از اين داد دل آن مى‏ستانم          

بجاى خويش آنرا مى‏نشانم‏

بحكم ايزدى گردن نهادم‏

به پيش آمد بسى محكم ستادم‏

پذيرفتار فرمان قضايم          

باحكام قدر از جان رضايم‏

دروغ و كذب هرگز بر پيمبر

نه بندم بلكه آرم حمد بى مر

ز حق بر احمد (ص) و بر آل احمد (ص)           

درود بى قياس و حمد بيحدّ

منم كز اوّل از انوار تحقيق‏

نمودم دعوتش با قلب تصديق‏

بآداب او مرا آمد مؤدّب          

نخواهم شد بر او اوّل مكذّب‏

دروغ و افترا از من بدور است‏

درونم راستى درياى نور است‏

نظر كردم چو در امر خلافت          

خلاف امر ديدم دارد آفت‏

وصاياى پيمبر را ببايد

بكار افكند و غير از آن نشايد

پيمبر در حياتش كرده تعليم          

به پيش آمد شوم همواره تسليم‏

ز بيم آنكه دين اندر تباهى‏

فتد بگذشتم از اورنگ شاهى‏

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  234

وفا بر عهد واجب بود و لازم          

لذا گشتم به پيمانم ملازم‏

ز دم اندر ميان از صبر دامان‏

نرفتم جز براه عهد و پيمان‏

(38) و من خطبة لّه عليه السّلام

و انّما سميّت الشّبهة شبهة لأنّها تشبه الحقّ، فامّا أولياء اللّه فضياءهم فيها اليقين، و دليلهم سمت الهدى، و امّا اعداء اللّه فدعاؤهم فيها الضّلال، و دليلهم العمى، فما ينجو من الموت من خافه، و لا يعطى البقاء من احبّه،


ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه وجه تسميه شبهه را شبهه بيان فرموده: شبهه را از آن رو شبهه ناميده‏اند كه اغلب باطل بصورت حق جلوه ميكند (و اشخاص ضعيف العقول را گول مى‏زند همانطورى كه لباس حق را بباطل پوشانده و مردم را بدان از راه بردند) لكن دوستان خدا در آن شبهه بروشنائى يقين و نشانه هدايت خداوندى طىّ طريق ميكنند (و دچار اشتباه نخواهند شد) امّا دشمنان خدا دعوتشان در آن بسوى گمراهى و دليلشان كورى است (احكام خدا را بر خلاف واقع تفسير كرده و مردم را بگمراهى و ضلالت ميافكنند (آگاه باشيد) هر كه از مرگ ترسيد از چنگال آن رهائى نيافت و هر كس آن را دوست داشت بقاء باو عطا نگرديد (مآل كار بشر بر مرگ و مسلم و مشرك بر خداوند وارد و آن ببهشت و اين بدوزخ خواهد رفت).

نظم

از اين رو شبهه را نامند شبهت          

كه باطل راست با حق بس شباهت‏

بسى شد مشتبه اين هردو با هم‏

بسا باطل ز حق آمد مقدّم‏

لباس حق بسى باطل بپوشيد          

بسا گوشا چو حق باطل نيوشيد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  235

بنام حق چه باطلهاى بسيار          

كه اندر كارها آمد پديدار

بنام دين بسى دين از ميان رفت‏

بسا قانون و آئين از ميان رفت‏

نه هر كس مى‏تواند داد تشخيص          

ميان حقّ و باطل را ز تخصيص‏

و ليكن اولياء اللّه دانا

بانوار يقين باشند بينا

باشراق شموس چرخ ايمان          

ز باطل حقّشان گردد نمايان‏

گهر باريگ پيش نور خورشيد

هويدا همچو روشن نور گرديد

به پيش پاى مرد حق فروزد          

چراغ روشنى انوار ايزد

كز آن انوار با الطاف بارى‏

گذارد پا براه رستگارى‏

وليك اعداى حق گرديده آلت           

بدعوتهاى شبهت با ضلالت‏

ز قلب تيره و از رأى واهى‏

روان همواره در راه تباهى‏

كنندى پيروان خويشتن را          

بدنيا و بعقبى خوار و رسوا

ولىّ حق بنور حق چو يار است‏

دلش از بهر مردن بيقرار است‏

همى خواهد كه از اين نشاه تنگ          

كند در بزم قرب دوست آهنگ‏

نه تنها نيستش از مرگ باكى‏

كه از اين زندگانى هست شاكى‏

حيات و موت نزدش هست يكسان          

بر اين يك شائق است از آن گريزان‏

كشد از مرگ اگر كس روى درهم‏

نگردد روز عمرش بيش يا كم‏

و گر كس گردد از جان دوستدارش          

نيفزايد بعمر و روزگارش‏

پس آن بهتر كه انسان توانا

نبندد دل بر اين ده روز دنيا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  236

شود دين خدا را ناصر و يار          

كند با دشمن حق جنگ و پيكار

ز انبوهىّ لشكرها هراسان‏

نگردد تا شود سختيش آسان‏

(39) و من خطبة لّه عليه السّلام

منيت بمن لّا يطيع اذا امرت، و لا يجيب اذا دعوت، لا ابا لكم، ما تنتظرون بنصركم ربّكم اما دين يجمعكم، و لا حميّة تحمشكم أقوم فيكم مستصرخا، و اناديكم متغوّثا، فلا تسمعون لى قولا، وّ لا تطيعون لى امرا، حتّى تكشّف الأمور عن عواقب المساءة، فما يدرك بكم ثار، و لا يبلغ بكم مرام، دعوتكم الى نصر اخوانكم، فجر جرتم جرجرة الجمل الأسرّ، و تثاقلتم تثاقل النّضو الأدبر، ثمّ خرج الىّ منكم جنيد مّتذآئب ضعيف «كانّما يساقون الى الموت و هم ينظرون». اقول: قوله (عليه السّلام) متذائب اى مضطرب من قولهم تذاءبت الرّيح اى اضطراب هبوبها، و منه يسمّى الذّئب ذئبا لاضطراب مشيته.

ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است و آنرا هنگامى ايراد فرموده كه نعمان ابن بشير با دو هزار سوار از جانب معاويه بر عراق تاختن برده چون نزديك عين التّمر رسيد مالك ابن كعب كه عامل حضرت و از صد نفر بيشتر با خويش همراه نداشت قضيّه را بحضرت اطّلاع داده‏اند و طلبيد حضرت‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  237

عليه السّلام هر چند مردم را بيارى مالك دعوت كرد كسى اجابت ننمود لذا فرمود: من مبتلا شدم بكسى كه نه امرم را اطاعت ميكند و نه دعوتم را اجابت مى‏نمايد (دچار شما مردم كوفه شده‏ام كه در هيچكار با من يارى و همراهى نمى‏كنيد) اى بى پدرها شما در يارى كردن پروردگارتان منتظر چه هستيد شما نه داراى دينى هستيد كه (بواسطه هم كيشى) گرد هم جمع شويد (و از كشور اسلامى دفاع كنيد) و نه داراى تعصّب و غيرتى مى‏باشيد (كه بر دشمن خود بتازيد اى اهل كوفه) تا چند من بپاى خاسته و در شما فرياد يارى بركشيده نداى وا غوثاه و وامدداه بلند كنم و شما فرياد مرا نشنيده گرفته و امر مرا اطاعت نكنيد تا اين كه پرده از (روى) كارها (ى زشت) بر افتاده و عواقب بد نمودار گردد (دشمن بخون و مال شما دست يازد) شما مردم بى دين و حميّتى هستيد كه به پشتيبانى شما نه خونى را مى‏توان دريافت كرد و نه با شما به مقصودى مى‏توان رسيد (هر وقت) شما را بيارى برادرانتان خواندم صداهاى ناهموارى شبيه بصداى شترى كه نافش درد ميكند از خود بيرون داديد در كار جنگ با دشمن سنگينى كرديد مانند سنگينى كردن شترى كه پشتش از زحمت بار زخم شده (و ديگر قادر بباركشى نيست) اگر هم كسانى از شما (از روى اجبار) بيارى من برخواستند سپاهى بودند كم لرزان سست چنانكه تو گوئى (عنفا) بسوى مرگ رانده شده و آن را بچشم مشاهده مى‏نمايند.

سيّد رضى عليه الرّحمة گويد در فرمايش حضرت لفظ متذائب بمعنى مضطرب است و عرب گويد تذائبت الرّيح هبوبها يعنى بادى لرزان وزيدن گرفت و اين كه گرگ را ذئب ناميده‏اند براى آنست كه در رفتار متذائب و لرزان است.

نظم

چو نعمان بشير از بهر غارت           

بكوفه گشت نزديك از شرارت‏

معاويّه مر او را كرده تحريك‏

به عين التّمر نعمان گشت نزديك‏

در آنجا مالك ابن كعب حاكم          

بمردم بود و قاضى بر محاكم‏

ز لشكر نزد او از صد نفر بيش‏

نه بد شد خاطرش در بيم و تشويش‏

امير المؤمنين (ع) را كرد اخبار           

كه از بهرش روان سازد مددكار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  238

شه دين هر چه ز اهل كوفه دعوت          

نمود و جز كمى ننمود اجابت‏

دل غم پرورش آمد پر آذر

چو داور شد مكانش عرش منبر

ز لعل خويش آتش پاره‏ها ريخت           

چنين از خطبه دود از دل برانگيخت‏

كه من گشتم بيارانى گرفتار

كه اندر هيچ كارم نيست كس يار

بسى از دست آنان در عذابم          

بدعوت هيچ ندهندى جوابم‏

شما اى بى‏پدر مردان بى درد

كه نام جنگتان روها كند زرد

چرا چشم اميد از حق نداريد          

سوى پيكار رو از چه نياريد

شما را چيست اين اهمال و سستى‏

براه جنگ با اين تندرستى‏

حميّت در كجا و دين كجا شد          

رها اين هر دو از كفتان چرا شد

رگ غيرت چرا در جسمتان نيست          

بدلتان خوف و ترس از هيبت كيست‏

بپا تا چند خيزم از ميانه‏

بر آرم ناله مستصرخانه‏

بواغوثا كشم تا چند از دل          

فغان و ناله بهر حلّ مشكل‏

كسى بر ناله جان سوز من گوش‏

نداد ار داد شد زودش فراموش‏

بامر من نياورديد اطاعت          

كه تا ظاهر شد آثار شناعت‏

هزاران زشتى از رخ پرده افكند

عدو ناموستان افكند دربند

بكشورتان شبيخون برد و غارت          

زد و بست و بكشت او از شرارت‏

قصاصى با شما نتوان كشيدن‏

بجائى با شما نتوان رسيدن‏

چه بيخون مردمانى كه شمائيد          

بظاهر جمع و در باطن جدائيد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  239

شما را جانب يارىّ اخوان          

بخواندم روز شب گرديد افغان‏

بر آورديد از دل ناله سرد

چو آن اشتر كه نافش ميكند درد

و يا چون آن شتر كوهست بيمار          

شده زخمين تنش از زحمت بار

دگر از بار بردن ناتوانست‏

شماها را مثل مانند آنست‏

تمامى بار جنگ افكنده از دوش           

ز خاطرتان شده مردى فراموش‏

ز خصم خود هراسان گشته آنسان‏

كه روباهان ز گرگ تيز دندان‏

سپاهى كم بمن گشتند نزديك          

پى پيكار دل پر ناله‏شان ليك‏

ز بيم تيغ تيز و دشت ناورد

بدن سيما بسان لرزان و رخ زرد

فرو در مغز سرشان رفته چشمان          

تو گوئى سوى مرگ اندى شتابان‏

بدين لشكر چسان داد دل خويش‏

توان بگرفتن از خصم بد انديش‏

بيارانى چنين سست و سيه روز          

نشايد گشتن اندر جنگ پيروز

(40) و من كلام لّه عليه السّلام (فى الخوارج لمّا سمع قولهم «لا حكم إلّا للّه»

قال عليه السّلام:) كلمة حقّ يّراد بها الباطل، نعم انّه لا حكم إلا للّه، و لكن هؤلاء يقولون: لا امرة إلّا للّه، و انّه لا بدّ للنّاس من امير برّ أو فاجر، يعمل فى امرته المؤمن، و يستمتع فيها الكافر، و يبلّغ اللّه فيها الأجل، و يجمع به الفي‏ء، و يقاتل به العدوّ، و تأمن‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  240

به السّبل، و يؤخذ به للضّعيف من القوىّ حتّى يستريح برّ و يستراح من فاجر (و فى رواية اخرى انّه عليه السّلام لمّا سمع تحكيمهم قال:) حكم اللّه انتظر فيكم. و قال: امّا الأمرة البرّة فيعمل فيها التّقىّ، و امّا الأمرة الفاجرة فيتمتّع فيها الشّقىّ، الى ان تنقطع مدّته، و تدركه منيّته.


ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در باره خوارج نهروان ايراد فرموده هنگامى كه اين كلمه را از آنان شنيد كه مى‏گفتند نيست حكمى مگر از براى خدا.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: سخن حقّى است كه بآن اراده باطل كرده‏اند، نقل است كه پس از آنكه حضرت از صفّين بكوفه مراجعت مى‏فرمودند خوارج در نزديكى كوفه در صحراء بلندى كه حروراء نام داشت بالا رفته فرياد بركشيدند كه لا حُكمَ الّا للّه وَ لَوْ كَرِهَ المُشْرِكُونَ الا انَّ عَليَّا وَ معوِيَةَ قَدْ اشْرِكا فىِ اللَّهِ نيست حكمى از براى احدى جز خدا دانسته باشيد كه على و معويه در حقّ خدا شرك ورزيدند كه بحكومت حكمين راضى شدند.

حضرت فرمودند آرى نيست حكمى جز براى خدا لكن قصد اينها از اين كلمه اين است كه نيست امارت و خلافت جز براى خدا در صورتى كه خداوند از جانب خود خليفه و اميرى تعيين مى‏فرمايد كه او مردم را بسوى خدا بكشد (بنا بر اين سخن خوارج باطل است) و مردم ناچاراند از اميرى كه آن امير خواه نيكوكار و خواه بدكار باشد مؤمن در زمان امارت او بعبادت مى‏پردازد، و كافر براى دنيايش توشه برميگيرد، خداوند تعالى نيز اجل خود را در زمان مى‏رساند (مؤمن و كافر هر دو مى‏ميرند و از اعمال خود برخوردار و اين مستوجب آتش و نار خواهد شد.)

نظم

چو آن سلطان اورنگ مدارج          

شنيد اين گفته از قول خوارج‏

كه مى‏گفتند تا گيتى سرپا است‏

حكومت خاصّ ذات حىّ يكتا است‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  241

ندارد ديگرى حق حكومت          

شده اغفال در اين حكم امّت‏

امير المؤمنين اينجا خطا كرد

قبول امر حكومت را چرا كرد

اگر گردد ز رأى خويشتن باز          

ز جان و دل شويمش يار و انباز

چو شه اين حرف زشت نابهنجار

شنيد اينسان ز درج آمد گهربار

كه اين حرفيست در ظاهر بود حق          

بباطن باطل و ناحقّ مطلق‏

همه احكام آرى ذات بارى‏

كند بر بندگان خويش جارى‏

قضا را در كف حكمش زمام است          

قدر بر ما روان ز امرش تمام است‏

و ليكن معنى گفتار اينسان‏

بود آنكه امير ما است يزدان‏

ندارد ديگرى حقّ رياست          

كه داير سازد او امر سياست‏

ولى مردم اگر نيك ار شريراند

تمامى ناگزير از يك اميراند

كه باشد آن امير ار برّ و فاجر          

بكار نيك و زشت خلق آمر

ز فرمانش كسى سر بر نتابد

و گر تا بد سراى خويش يابد

بدورانش كند مؤمن عبادت          

وز او كافر كند بس استفادت‏

چنين تا نوبت هر كس سرآيد

اجل از بام اين هر دو در آيد

برد مؤمن ز طاعاتش بسى گنج          

كشد كافر ز طغيانش بسى رنج‏

ز مردم ماليات او جمع سازد

كه با آن بر سر دشمن بتازد

كند امنيّت هر راه تامين          

امور خلق را برنامه تدوين‏

رسد بر حقّ خويش از وى ستمكش‏

ستمگر زو شود حالش مشوّش‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  242

ضعيف نيك از او راحت كند زيست          

قوى زشت بر دستش شود نيست‏

رضى آن مالك ملك درايت‏

بطرز ديگرى كرده روايت‏

كه چون قول خوارج شاه بشنود          

جواب حرفشان اين گونه فرمود

كه هستم منتظر تا حىّ ذو المنّ‏

ز قرآنم دهد فرمان بكشتن‏

شماها را بگيرم تا ز تن سر          

دهم اين سركشيتان نيك كيفر

اميرى هست لازم بهر مردم‏

كه از عدلش شود جور و ستم گم‏

تقى آرد بعهدش رو بپرهيز          

شقى گيرد بدورش سهم خود نيز

چنين تا هر دو را فرداى محشر

دهد در كار كيفر حىّ داور

(41) و من خطبة لّه عليه السّلام

انّ الوفاء توام الصّدق، و لا اعلم جنّة أوقى منه، و لا يغدر من علم كيف المرجع. و لقد اصبحنا فى زمان قد اتّخذ اكثر اهله الغدر كيسا، وّ نسبهم اهل الجهل فيه الى حسن الحيلة، ما لهم قاتلهم اللّه قد يرى الحوّل القلّب وجه الحيلة و دونه مانع مّن امر اللّه و نهيه فيدعها رأى عين بعد القدرة عليها، و ينتهز فرصتها من لّا حريحة له فى الدّين.

ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (در ستايش وفا و نكوهش مكر و حيله فرموده:) براستى كه وفا و صدق قرين يكديگرند، و من سپرى نگهدارنده‏تر (از عذاب الهى) از وفاى بعهد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  243

سراغ ندارم، و آنكه بداند بازگشتش بكجا است (و چگونه كيفر كردارش را مى‏دهند هرگز با كسى) مكر نمى‏كند لكن ما در زمانى واقع شده‏ايم كه اكثر اهل آن زمان مكرر را زرنگى و زيركى فرض كرده، و نادانان آنان را زيرك و سيّاس دانند (گمان كردند كه معاويه مكّار كه در راه پيشرفت مقاصدش پاى بند به هيچ عهد و پيمانى نيست مردى است با كياست و زرنگ) اين گروه مكّار و نادان را چه مى‏شود خدا بكشد آنها را بدرستى كه مرد زيرك و كاردان راه حيله و چاره كار را ميداند و نيروى اعمال آنرا در خويش مى‏بيند، ولى علّت بكار نبردنش آنست كه امر و نهى خدا جلوگير او است و با اين كه بكار بستن آنرا در عرضه توانائى خويش مى‏بيند آن را ترك ميكند ولى كسى كه در دين از هيچ گناهى روگردان نيست (مانند عمرو عاص و معاويه) در صورت فرصت آن را بكار مى‏بندد (و از مكر و خدعه خود دارى نمى‏كند).

نظم

وفا و صدق با هم توأمانند          

پى هم همچو جان و تن روانند

نگردد نور خور آن سانكه منفكّ‏

نمى‏گردد وفا از صدق هم حكّ‏

سپرهائى كه پيش تيغ دوران          

گرفتم نيست محكمتر سپر زان‏

كشد شمشير كين گر چرخ دوّار

ز صدق و از وفا اسپر به پيش آر

باحوال قيامت هر كه دانا است          

بكيفرهاى بعد از مرگ بينا است‏

نگردد گرد غدر و مكر و خدعت‏

نسازد خود قرين ذلّ و شنعت‏

ولى واقع شدم من در زمانى          

به پر مكر و خديعت مردمانى‏

نهاده نام حيلت را سياست‏

خيانت هست تدبير و فراست‏

دروغ و كذب را گويند پلتيك          

كياست مكر و نيرنگ آمد و نيك‏

عزيزش فاسق مردم فريب است‏

ذليلش مؤمن زار و غريب است‏

بدانائى بود نادانش منسوب          

حيل در نزدشان چيزيست مطلوب‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  244

هلا اين قوم را يزدان معبود          

نمايدشان هلاك و خوار و مردود

ز شرشان مردمان آسوده سازد

بفعل زشتشان آلوده سازد

نمى‏دانم در اين حيلت چه سود است          

كه سودش جز زيان هرگز نبوده است‏

براه حق هر آن كس كو روان است‏

بدانكه زيركست و كاردان است‏

براى دفع مكر و چاره كار          

چراغ از نور دارد در شب تار

ز بيم امر و نهى از خداوند

ز مكر و حيله خود را كرده در بند

بكار مكر چابك هست و استاد          

وليك از مكر حق جانش بفرياد

اگر ترس خدا مانع نبودى‏

كمين بر من كجا دشمن گشودى‏

درونم گر نبد پاكيزه ز اخلاص          

نگشتى چيره بر من عمرو بن عاص‏

مرا علم الهى كرده در بند

زند از جهل بر من عمرو لبخند

مرا خوف خدائى قلب بگداخت          

معاويّه خدا را هيچ نشناخت‏

هم او از بهر دنيا هست بيتاب‏

مرا از بيم عقبى ديده بيخواب‏

بظاهر گر سوار مركب خويش          

شدندى آخرت هم هست در پيش‏

دو روزى گر كه او مسند نشين است‏

جنان بستان سراى متّقين است‏

(42) و من خطبة لّه عليه السّلام

ايّها النّاس انّ اخوف ما اخاف عليكم اثنان: اتّباع الهوى، و طول الأمل، فامّا اتّباع الهوى فيصدّ عن الحقّ، و امّا طول الأمل‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  245

فينسى الأخرة. الا و انّ الدّنيا قد ولّت حذّآء فلم يبق منها الّا صبابة كصبابة الأناء اصطبّها صآبّها، الا و انّ الأخرة قد اقبلت، و لكلّ منهما بنون، فكونوا من أبناء الأخرة و لا تكونوا من أبناء الدّنيا، فانّ كلّ ولد سيلحق بامّه يوم القيمة، و انّ اليوم عمل و لا حساب، و غدا حساب وّ لا عمل. اقول: الحذّآء: السّريعة، و من النّاس من يرويه جذّآء بالجيم و الذّال اى انقطع درّها و خيرها.


ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (در نكوهش از پيروى هوى و هوس) اى گروه مردمان ترسناكترين چيزى كه مى‏ترسم شما بآن دچار شويد دو چيز است دنبال هوس رفتن آرزوى دراز داشتن، هوس را دنبال كردن انسان را از راه حق باز مى‏دارد، درازى آرزو آخرت را از ياد (بشر) مى‏برد، آگاه باشيد جهان پشت كرده و بشتاب مى‏رود و باقى نمانده است از آن مگر باندازه نمى كه در ته كاسه آبى باقى باشد، كه ريزنده آن آنرا ريخته باشد، آگاه باشيد آخرت رو كرده و مى‏آيد، و از براى هر يك از اين دو فرزندانى است (كه به هر يك از آن دو مانند فرزند بمادر انس دارند) پس از فرزندان آخرت بوده، و از پسران دنيا نباشيد، زيرا زودا كه هر فرزندى در روز قيامت بمادرش ملحق شود (فرزند دنيا بدنيا و در نار و زحمت فرزند عقبى بعقبى و در نور و رحمت) دانسته باشيد امروز روزگار عمل است و حساب نيست، و فردا روز حساب است و موقع كار و عمل نيست (پس در كشتگاه دنيا دانه مرغوب بكاريد تا از بستان آخرت خوشه مطلوب بچينيد سيّد رضى عليه الرّحمة گويد) مى‏گويم حذّاء بمعنى سرعت و شتاب است و برخى جذّاء بجيم و ذال نقل ميكنند يعنى در دل بستگى بجهان سودى نيست.

نظم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  246

دو شي‏ء است آنكه از اشياء ديگر          

از آن دو بر شما ترسم فزونتر

يك از آن پيروى نفس سركش‏

كه انسان را كشاند سوى آتش‏

دوّم ميل بدنيا طول آمال          

كه دارد بازت آن آمال ز اعمال‏

هوسها داردت از راه حق باز

كند طول أمل با شركت انباز

بشر را زين دو كار دين خراب است          

مثالش همچو برف و آفتاب است‏

هوى را هر كسى شد حلقه در گوش‏

ز خاطر سازدش عقبى فراموش‏

الا دنيا بتندى روى برتافت          

بسوى نيستى چون باد بشتافت‏

بجزته كاسه باقى نيست زين خوان‏

چكد گر سرنگون سازيش از آن‏

كس ار شد ميهمان بر خوان گردون          

بود سهمش ز بريان قلب پر خون‏

سوى ما آخرت بنموده اقبال‏

همى آيد چو مرغى آهنين بال‏

بود دنيا و عقبى چون دو مادر          

بر اين دو خلق فرزند يكسر

ز بدبختى يكى فرزند دنيا است‏

ز خوش اقبالى آن يك پور عقبى است‏

زمام دهر اى دل رو بگردان          

براه آخرت رو اى پسر جان‏

عمل آور كه گردد دشت محشر

برايت خوشتر از دامان مادر

بدان امروز باشد روز اعمال           

كه دارى فرصت اندر ماه و در سال‏

در اينجا بذر نيكوئى بيفشان‏

كه آنجا بهره‏ها برگيرى از آن‏

بفردا نيز هنگام حساب است          

بقدر كار مزد است و ثواب است‏

عمل امروز كن تا مى‏توانى‏

كه تا فرداى محشر در نمانى‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  247

(43) و من كلام لّه عليه السّلام و قد اشار عليه اصحابه بالاستعداد لحرب اهل الشّام بعد ارساله جرير ابن عبد اللّه البجلّى الى معاوية:

انّ استعدادى لحرب اهل الشّام و جرير عندهم اغلاق للشّام، و صرف لأهله عن خير ان ارادوه، و لكن قد وقّت لجرير وّقتا لا يقيم بعده إلّا مخدوعا او عاصيا، و الرّأى عندى مع الأناة فأرودوا و لا اكره لكم الأعداد، و لقد ضربت انف هذا الأمر و عينه، و قلّبت ظهره و بطنه، فلم ارلى الّا القتال او الكفر بما جاء محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) انّه قد كان على الأمّة و ال احدث احداثا، وّ أوجد للنّاس مقالا، فقالوا ثمّ نقموا فغيّروا.

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگامى كه ياران در باره جنگيدن باهل شام با آن حضرت سخن گفتند بيان فرموده: اجمال داستان آنكه چون اصحاب تمامى با حضرت امير المؤمنين بيعت كردند حضرت بوسيله جرير ابن عبد اللّه بجلّى نامه بمعاويه نوشتند و در آن مرقوم فرمودند كه مهاجر و انصار همه با من بيعت كردند تو نيز بايد بيعت نمائى و من جرير ابن عبد اللّه را كه از مهاجرين و مردى است با ايمان بسوى تو فرستادم تا از تو بيعت ستاند معاويه وقتى اين نامه را دريافت كرد در صدد بر آمد تا مگر جرير را بفريبد لكن چون حضرت جرير را از مكر معاويه آگاه كرده و دستورات لازمه را باو داده بودند جرير مفتون معاويه واقع نگرديد آخر الأمر معاويه بر پشت نامه آن حضرت نوشت چه كس تو را بر مسلمين والى گردانيد تا بعزل من فرمان دهى و السّلام از اين سوى چون مدّت ماندن جرير در شام بطول انجاميده و اصحاب‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  248

مى‏دانستند معاويه بيعت نخواهد كرد و براى استعداد جنگ با او از حضرت اجازه خواستند لذا فرمود مهيّا شدن من براى جنگ با اهل شام در صورتى كه هنوز جرير نزد ايشان است بستن باب صلح و خوبى بروى آنان و منصرف كردن ايشان از اطاعت است، اگر اراده بيعت كرده باشند (اگر ما در جنگ با آنان پيش دستى كنيم خواهند گفت اقدام تو در جنگ سبب انصراف ما از بيعت شد) لكن من براى جرير وقتى معيّن كرده‏ام كه از آن تجاوز نخواهد كرد جز اين كه فريب خورده يا بفرمان من عاصى شده باشد اكنون رأى من اينست كه شما بآرامى و تأنّى كار كنيد، گو اين كه از آماده بودنتان كراهتى ندارم (بلكه خوشحال هم هستم) و من چشم و بينى اين كار را زده نهان و آشكارش را بطورى كه بايد و شايد ديده و ديدم يكى از دو كار را بايد بكنم، يا جنگ با مخالفين، يا كفر به آن چه بر محمّد (ص) نازل شده (زيرا كه حضرت رسول (ص) باو فرموده بود كه با ناكثين و قاسطين و مارقين خواهى جنگيد، و اگر جنگ نمى‏كرد خلاف فرمايش حضرت رسول واقع شده، و ترك جنگ با معاويه و امثال او براى آن حضرت بمنزله كفر بود) پس حال كه ترك جنگ با كفّار براى من محال است البتّه با آنان خواهم جنگيد (آن گاه روى سخن را بسوى كسانى كه خون عثمان را بوى نسبت مى‏دادند كرده فرمايد) عثمان كه بر امّت محمّد والى شد كارهاى ناهنجارى احداث كرد و باعث شد كه مردم در باره‏اش حرفهائى بزنند (اموال مسلمين را باقوام خود بخشيد ابو ذر را از مدينه طرد كرد عمّار ياسر را آزار نمود حدود اسلامى را معطّل گذاشت، در اين كارها و سهل انكاريها بود كه) مردم هم از او رو گردان شده تغييرش دادند (در محاصره او را كشتند پس دامان من از لوث خون عثمان پاك و آنرا بمن نسبت دادن تهمت صرف است).

نظم

معاويّه چو از دشت غوايت          

نيامد سوى شهراه هدايت‏

بتخت شام شد با عزّ و تمكين‏

بزد يكباره پشت پاى بر دين‏

پس آن آئينه نور تجلّى          

(جرير ابن عبداللّه بجلّى)

فرستادش بعنوان رسالت‏

بسوى پورهند از استمالت‏

مگر او با زبان چرب و شيرين          

بخواباند شرار خصمى و كين‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  249

معاويه كند با شاه بيعت          

كشد سر زير زنجير اطاعت‏

از آن سو زاده سفيان شرّير

معطّل كرد اندر شام (جرّير)

بمير مؤمنان گفتند ياران          

كه بايد زين كين بستن بر اسبان‏

معاويه سر از بيعت بدر برد

بدشت جنگ بايد پاى افشرد

ز مخزن لعل را با گوهر آمود          

بپاسخ شاه دين اين گونه فرمود

بجنگ اكنون بسوى شام رفتن‏

بدان ماند بناخن كوه سفتن‏

بهانه فتنه اندر دست ايشان          

بيفتد كار ما گردد پريشان‏

اگر چيزى بخاطرشان نهفته است‏

گل طاعت بدلهاشان شكفته است‏

نمايم ابتدا در جنگ چون من          

شود گلشن دلان را قلب كلخن‏

ولى من بر رسولم وقت تعيين‏

نمودم تا نماند بيش از آن اين‏

تجاوز گر جرير از وقت بنمود          

توان در باره‏اش دو حكم فرمود

يكى آنكه معاويّه ز نيرنگ‏

بميل خود دل آوردش فرا چنگ‏

فريبش داد و نزد خود نگه داشت          

و يا گفتار من نشنيده انگاشت‏

پى تحصيل پاسخ كرده سستى‏

نمود از عهد و پيمان نادرستى‏

بود تا قاصد ما اندر آنجا           

شما رفق آوريد و من مدارا

و ليكن گر شماها از پى جنگ‏

كنيد از بهر كين جستن كمر تنگ‏

مرا قلب غمين خوشحال سازيد          

درون از شوق مالامال سازيد

پى يارىّ دين بس روز و بس شب‏

نمودم زيرورو اين امر و مطلب‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  250

بپائيدم همه اطراف آن را          

ز عين و انف و زير و رو بيك جا

نديدم چاره غير از دو تا كار

يكى انكار و ديگر جنگ و پيكار

يكى خنجر كشيدن از ميانه          

يكى ز اسلام بگرفتن كرانه‏

ولى لازم نمى‏باشد بتوضيح‏

كه دين بر كفر خواهم داد ترجيح‏

لواى شرع خواهم بر كشيدن          

صف بد خواه خواهم بر دريدن‏

اگر اسلام در دوران عثمان‏

چو جسمى شد كه بهر آن نبد جان‏

جهت آن بد كه او احداث بسيار          

پديد آورد اندر دين دادار

گشود او دست بر جور و تعسّف‏

باهل دين نفرمود او تلطّف‏

پيمبر را بدين پيرايه‏ها بست          

حدود و سدّ و ثغر شرع بشكست‏

نه تنها مردمش يارى نكردند

ز بد گوئيش خوددارى نكردند

زبان قدح و تعريض و مذمّت          

بر او شد باز از جمهور امّت‏

نداد او باز در رفتار تغيير

در آخر كشته شد با دست تقدير

هر آن كس قتل عثمان داشت منسوب          

بمن باشد خلاف امر و مطلوب‏

مرا دامان از اين تهمت مبرّاست‏

اسد را ورنه از ثعلب چه پرواست‏

(44) و من كلام لّه عليه السّلام لمّا هرب مصقلة ابن هبيرة الشّيبانى الى معاوية

و كان قد ابتاع سبى بنى ناجية من عامل أمير المؤمنين «عليه السّلام» و اعتقهم فلمّا طالبه بالمال خاس به و هرب الى الشّام‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  251

قبّح اللّه مصقلة فعل فعل السّادة و فرّ فرار العبيد، فما انطق مادحه حتّى اسكته، و لا صدّق واصفه حتّى بكّته، و لو اقام لأخذنا ميسوره، و انتظرنا بماله وفوره.

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه هنگامى كه مصقلة ابن هبيرة الشّيبانى از عراق گريخته و در شام نزد معاويه رفت ايراد فرموده: و آن داستان چنان است كه پس از جنگ صفّين گروهى از (بنى ناجيه) مايل بخوارج شده روى بمدائين آوردند تا به آنها ملحق شوند حضرت معقل ابن قيس رياحى را با دو هزار سوار بجنگ ايشان مامور كرد معقل در كنار درياى فارس با آنها جنگيده رئيس آنها را كه حريّت ابن راشد بود كشته و طايفه از نصارا را كه پس از اسلام مرتدّ شده بخرّيت پيوسته بودند اسير كرد در مراجعت گذارش بشهر (ارده‏شير خرّه) كه مصقله در آنجا از جانب امير المؤمنين (ع) فرماندار بود افتاد اسيران در نزد مصقله بناليدند و او ترحّما آنها را بپانصد هزار درهم از معقل خريدارى و آزاد كرد معقل در كوفه قضيّه را بعرض حضرت امير المؤمنين (ع) رسانيد حضرت پس از چندى بمصقله نوشتند يا وجه را بفرست و يا اگر ندارى حاضر شو بكارت رسيدگى شود مصقله حاضر شده دويست هزار درهم پرداخت و ما بقى را ببعد موكول ساخت لكن پس از چند روزى از عراق فرار كرده در شام بمعاويه پيوست و مورد تكريم فراوان او قرار گرفت لذا حضرت فرمودند) خدا روى مصقله را زشت سازد، كارى كرد مانند بزرگان (كه اسيران را خريدارى و آزاد ساخت) و فرار كرد فرار كردن بندگان، پس هنوز مدح كننده را گويا نكرده خاموش ساخت و توصيف كننده تصديقش نكرده بنكوهشش پرداخت، اگر اقامت گزيده و نمى‏رفت هر چه ميسرش مى‏شد از او مى‏گرفتيم.

ما بقى را منتظر فراوانى مال او مى‏شديم (او كه بآزاد كردن اسيران مورد ستايش مداحان قرار گرفت نبايد براى تاديه باقى وجه آنها اسباب نكوهش و بدنامى خود را نزد مردم فراهم آورد و فرار كند)

نظم

بنى النّاجيه بى دين و آئين          

پس از پايان كار و جنگ صفّين‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  252

ز كوفه بر مدائن گشته خارج          

شدندى يار و همدست خوارج‏

شه دين (معقل ابن قيس) بيرون‏

فرستادش كه تا آرد شبيخون‏

سبك (معقل) ز شهر كوفه جنبيد          

بخيل طاغيان نيكو بجنگيد

خوارج شد بخون و خاك غلطان‏

اسيرانى بدست آمد از ايشان‏

چو (معقل) جنب (خوزستان اهواز)          

بشهر (ارده شير خرّه) شد باز

در آنجا (مصقلة ابن هبيره)

ز نزد شه حكومت داشت در ره‏

اسيران جملگى از درد نالان          

پناهنده بدو گشتند و گريان‏

ز (معقل) (مصقله) آنان خريدار

بپانصد از هزاران شد ز دينار

بنا شد دين را وقتى معيّن          

ادا سازد بدون حيله و فنّ‏

چو موعد رفت و آمد گاه پرداخت‏

قمار بد حسابى مصقله باخت‏

بفرق نام گرد ننگ انگيخت          

سبك ز اهواز سوى شام بگريخت‏

شه دين گفت روى (مصقله) زشت‏

خدا سازد كه راهى زشت بنوشت‏

بجا آورد فعلى چون بزرگان          

كه كرد آزاد از بند آن اسيران‏

ولى چون بندگان بگريخت از دين‏

قرين شد نام وى با زشتى و شين‏

بمدح وى زبان نگشوده مدّاح          

بقدحش تر زبان گرديد قدّاح‏

مصدّق كار نيكش ناستوده‏

درى از سرزنش بر وى گشوده‏

اگر مى‏ماند از او از بابت زر          

گرفتيم آنچه مى‏بودش ميسّر

نمى‏گشتيم باقى را طلبكار

مگر گاهى كه مالش گشت بسيار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  253

در اين قرضش همى‏داديم مهلت          

كه تا در چنگ آيد مال و مكنت‏

كند پيدا توانائى پرداخت‏

ولى از كم دلى او زهره را باخت‏

(ببانگ) من (براتى) دون (واخواست)          

بد او را بيجهت از آبرو كاست‏

   
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly. All right reserved.