• تاريخ: جمعه 29 مرداد 1389

خطبه بیست و هشتم الی سی و پنجم


           
(28) (و من خطبة لّه عليه السّلام)

امّا بعد فانّ الدّنيا قد ادبرت و اذنت بوداع، و انّ الأخرة قد اقبلت و اشرقت باطّلاع، الا و انّ اليوم المضمار، و غدا السّباق، و السّبقة الجنّة و الغاية النّار، افلا تائب من خطيئته قبل منيّته، الا عامل لنفسه قبل يوم بؤسه، الا و انّكم فى ايّام امل مّن وّرآئه اجل فمن عمل فى ايّام امله قبل حضور اجله فقد نفعه عمله و لم يضرره اجله، و من قصّر في ايّام امله قبل حضور اجله فقد خسر عمله و ضرّه اجله، الا فاعملوا فى الرّغبة كما تعملون فى الرّهبة، الا و انّى لم ار كالجنّة نام طالبها، و لا كالنّار نام هاربها، الا و انّه من لّا ينفعه الحقّ يضرّه الباطل، و من لّا يستقيم به الهدى يجرّ به الضّلال إلى الرّدى، الا و انّكم قد امرتم بالظّعن، و دللتم على الزّاد، و انّ اخوف ما اخاف عليكم اتّباع الهوى و طول الأمل، فتزوّدوا فى الدّنيا من الدّنيا ما تحرزون به انفسكم غدا.

اقول: انّه لو كان كلام يأخذ بالأعناق الى الزّهد فى الدّنيا و يضطرّ الى عمل الأخرة لكان هذا الكلام، و كفى به قاطعا لعلائق‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  190

الآمال، و قادحا زناد الأتّعاظ و الازدجار، و من اعجبه قوله (عليه السّلام): الا و انّ اليوم المضمار و غدا السّباق، و السّبقة الجنّة و الغاية النّار-  فانّ فيه مع فخامة اللّفظ و عظم قدر المعنى و صادق التّمثيل و واقع التّشبيه سرّا عجيبا و معنى لطيفا و هو قوله (عليه السّلام): «و السّبقة الجنّة، و الغاية النّار» فخالف بين اللّفظين لأختلاف المعنيين، و لم يقل السّبقة النّار كما قال السّبقة الجنّة، لأنّ الاستباق انّما يكون الى امر محبوب وّ غرض مّطلوب، و هذه صفة الجنّة، و ليس هذا المعنى موجودا فى النّار (نعوذ باللّه منها) فلم يجز أن يّقول و السّبقة النّار، بل قال: و الغاية النّار، لأنّ الغاية قد ينتهى إليها من لّا يسرّه الانتهاء اليها، و من يسرّه ذلك فصلح ان يعبّر بها عن الأمرين معا فهى فى هذا الموضع كالمصير و المآل، قال اللّه تعالى: قل تمتّعوا فانّ مصيركم الى النّار، و لا يجوز فى هذا الموضع ان يقال: فانّ سبقتكم (بسكون الباء) الى النّار، فتأمّل ذلك فباطنه و عجيب و غوره بعيد لّطيف، و كذلك اكثر كلامه (عليه السّلام) و فى بعض النّسخ و قد جاء فى رواية اخرى: و السّبقة الجنّة (بضمّ السّين) و السّبقة عندهم اسم لما يجعل للسّابق اذا سبق من مّال او عرض، وّ المعنيان متقاربان، لأنّ ذلك لا يكون جزاء على فعل الأمر المذموم، و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  191

انّما يكون جزاء على فعل الأمر المحمود.


ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه در آن مردم را از بيوفائى دنيا آگاه كرده و بسوى آخرت سوق مى‏دهد.

پس از ستايش خداوند تعالى و درود بر محمّد مصطفى (ص) محقّق است كه جهان (بر شما) پشت كرده و وداع خويش را اشعار مى‏دارد و آخرت رو بسويتان نهاده و تشرّف خويش را باطّلاعتان مى‏رساند، (دنيا نزديك باتمام و آخرت در شرف رسيدن است پس از فرصت امروز استفاده كرده و براى فرداى آخرت توشه برداريد اى گروه مردمان) آگاه باشيد امروز روز رياضت است و فردا هنگام سبقت و پيشى گرفتن بهشت (جايزه) براى پيش تا زنده و دوزخ پايان كار (عقب مانده) است (هر كس امروز ستور نفس سركش را باعمال صالحة تربيت كرد فردا در ميدان اسب دوانى قيامت مى‏تواند با خيل سابقين پيش تازد و هر كس نفس را پروارى كرده از مسابقه و جايزه محروم و مركزش آتش است) پس آيا نيست توبه كننده كه پيش از رسيدن مرگش توبه كند آيا نيست عمل كننده كه پيش از روز سختى براى رهائى خويش عمل كند آگاه باشيد شما در روزگار اميدوارئى هستيد كه در عقب آن مرگ و گرفتارى است پس هر كس در روزگار اميدواريش براى روز گرفتاريش عمل كند عملش باو سود بخشيده و اجل زيانش نرساند و هر كس در ايّام عملش پيش از رسيدن اجلش در عمل كوتاهى كند عملش خسران و اجلش باو زيان رساند آگاه باشيد در روزگار خوشى و ايمنى (براى خدا با خضوع) عمل كنيد همانطورى كه در ايّام گرفتارى مى‏كنيد و بدانيد من هيچ نعمت و نقمتى را مانند بهشت و دوزخ نديده‏ام كه خواهنده آن يك (تا اين اندازه) خواب و گريزنده از اين يك (تا اين درجه) از آن غافل باشد و (باز هم) بدانيد هر كه او را حق و درستى سود ندهد ناحق و باطل زيانش رساند و هر كه او را هدايت براه راستى نكشاند ضلالت بچاه گمراهيش در افكند، آگاه باشيد شما بكوچ كردن (از جهان و رفتن بسوى خدا) مامور و ببر گرفتن زاد و توشه از آن دلالت كرده شده‏ايد (و بهترين زاد و توشه تقوى است كه بايد از جهان بر گرفت) اى مردم دو چيز است كه من از آن دو چيز سخت بر شما بيمناكم (يكى) دنبال نفس و هوى رفتن و (ديگر) آرزوهاى دراز داشتن پس حال كه در جهان هستيد از جهان باندازه كه فردا بتوانيد نفوس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  192

خويش را حفظ كنيد توشه برگيريد (و حفظ كننده نفوس شما تقوى و اعمال صالحه است.

سيّد رضى عليه الرّحمة فرمايد: اگر در دنيا كلامى يافت شود كه آن كلام گردن كشان را بسوى زهد در دنيا بكشاند و بعمل از براى آخرت ناچار شان سازد البتّه همين كلام حضرت است و بس و در اين كلام براى بريدن رشته آرزوها (از جهان) و بر افروختن آتش زنه‏هاى نصايح و جلوگيرى از قبايح كفايتى است و از همه شگفت انگيزتر اين فرمايش آن حضرت عليه السّلام است كه فرموده الا و انّ اليوم المضمار و غدا السّباق، و السّبقة الجنّة، و الغاية النّار زيرا در اينكلام با وجود بزرگى لفظ و ستركى معنى و با تمثيل و تشبيهى كه مطابق با واقع است رازى است شگفت و معنائى است لطيف و آن اينست كه فرموده و السّبقة الجنّة و الغاية النّار زيرا براى اختلاف دو معنى دو گونه لفظ بيان فرموده لفظ سبقه را براى بهشت و لفظ غاية را براى نار و نفرموده و السّبقة النّار چنانكه فرموده است و السّبقة الجنّة زيرا كه لفظ استباق براى پيشى گرفتن بسوى امر محبوب و مقصدى مطلوب است كه آن بهشت است و اين معنى در آتش (كه از آن بخدا پناه مى‏برم) موجود نيست پس جايز نبوده كه بفرمايد و السّبقة النّار بلكه فرموده و الغاية النّار زيرا غاية براى كسى است كه بدانجا منتهى مى‏گردد گاهى شادى نمى‏آورد و گاهى شاد مى‏سازد پس تعبير از اين دو لفظ بهر دو معنى صلاحيّت دارد و اين كلمة غاية در اينجا مانند كلمة مصير و مال است كه خداوند متعال در قرآن كريم س 14 ى 30 فرمايد وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا عَنْ و جايز نيست در اينجا گفته شود فانّ سبقتكم الى النّار پس در اين سخن انديشه و تأمّل كن كه باطنش شگفت انگيز و ژرفيش دور و لطيف است و بيشتر سخنان آن حضرت عليه السّلام همين طور است و در بعضى نسخه‏ها است كه در روايت ديگرى سبقه بضمّ سين آمده و آن در نزد عرب مال يا متاعى است كه جايزه داده مى‏شود بشخص سبق گيرنده هنگامى كه سبقت مى‏گيرد و معنى سبقة بفتح و ضمّ سين بهم نزديك است زيرا سبقه بضمّ سين جزاى امر مذموم و نكوهيده نيست بلكه پاداش كار و امر محبوب و پسنديده است.

نظم

پس از حمد و ثناى ذات داور          

درود آرم فراوان بر پيمبر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  193

سپس وصف جهان بايد شنيدن          

سبك دامن ز گيتى در كشيدن‏

خوشا جانيكه از دنيا بر آسود

ره عقبى خوش و آسان به پيمود

جهان بر اهل خود كرده است ادبار          

اگر اقبال خواهى شو سبكبار

ز ما همواره سرگرم وداع است‏

بتوديعش قرين صدّ اطّلاع است‏

شب و روزش بما بنمايد اشعار          

كه هان اى اهل من باشيد بيدار

بسبز و سرخ من دل بر مبنديد

ز پى مرگست اينسان خوش مخنديد

براى آخرت تان توشه گيريد          

ز تخم نيك نيكو خوشه گيريد

الآ امروز هنگام رياضت‏

بود و ز خويشتن كردن حيازت‏

ستور نفس باشد گاو پروار          

ز پروارى شدن او را نگه دار

چو خواهشهايش باشد چون جو و كاه‏

تو ازكاه و جوش همواره ميكاه‏

زمامش را ز كف مگذار زنهار          

بپايش دست بند از صبر بگذار

مرصّع زين ز دين بر نه به پشتش‏

ز ايمان گه بزن مشتى درشتش‏

بكش در روز و اندر شب بكارش          

بچالاكىّ و چستى شو سوارش‏

ز تقوى بر تنش زن تازيانه‏

بجولانش در آور از ميانه‏

بكوهستان بينش مى‏دوانش          

بدشتستان دانش مى‏چرانش‏

بسنگ صبر مسمارش فرو كوب‏

بدست حلم خاك از تنش ميروب‏

مزاجش با رياضت تقويت كن          

پى روز سباقش تربيت كن‏

چنانش كن كه آن رخش زمين تاز

ز سيمرغ فلك گيرد گرو باز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  194

چو با اين اسب در محشر بتازى          

سبق گيرىّ و بر اقران بنازى‏

محلّ سبقت و ميدان جولان‏

ز درب قبر شد تا قرب يزدان‏

جلوتر هر كه شد وارد بجنّت          

برى جانش شود از رنج و محنت‏

مدال افتخار آويزد از بر

نهد از جايزه بر فرق افسر

و ليكن هر كسى اسبش بود لنگ          

قرين نامش شود با خفّت و ننگ‏

خفيف و خوار در انظار افتد

بسر در تيره چاه نار افتد

خوشا آن كوره جنّت بپوئيد          

رخ دل از معاصى پاك شوئيد

بدنيا از خطايا كرد توبت‏

ببام هفت گردون كوفت نوبت‏

نشد ما بعد مرگ او را فراموش          

مواعظ را چو گوهر كرد در گوش‏

بكور خويش برگ عيشى از پيش‏

فرستاد و رهيد از بيم و تشويش‏

بساط آخرت از نيك بختى          

فراهم كرد در دنيا به سختى‏

هلا امروز روز آرزوها است‏

شما را جانب آمال روها است‏

ولى پشت سر آمال آجال          

بسرعت كرده رو بى سهل و اهمال‏

اجل سوى شما رو كرده در ره          

چو گرگ گرسنه دنبال برّه‏

از اين گرگ آن كسى جان را بدر برد

كه پيش از مرگ و مردن يكنفس مرد

عمل نيكو در ايّام امل كرد          

انابت قبل از احضار اجل كرد

ولى آن كس كه در ايّام آمال‏

نكرد او فكر روز عرض اعمال‏

بروز زندگانى كرد تقصير          

ز مرگ و از قيامت كرد تحقير

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  195

گلوگاهش اجل ناگاه بگرفت          

بترك جان و مال و زندگى گفت‏

چنين كس را اجل كرده است مغبون‏

زيان ز اعمال برد و گشت دلخون‏

الا تا وقت باقى هست و فرصت          

ببايد داشت اين فرصت غنيمت‏

بروز راحتى بايد عمل كرد

خوشى با آن عمل بعد از اجل كرد

دل آن سانكه بسختى پر خضوع است          

بامّيد رهائى پر خشوع است‏

عمل خالص براى حق گذارد

زمام خود بدست حق سپارد

چنين بايد كه در دوران وسعت           

بخلّاق جهان آرد اطاعت‏

به سختىّ و به سستى بنده باشد

همه افعال وى زيبنده باشد

نديدم چون بهشت و چون جهنم          

كه غافل زين دو شد فرزند آدم‏

زند از هارب خود اين ره هوش‏

دهد آن طالبش را خواب خرگوش‏

ز نعمتهاى آن دوراند و غافل          

به نقمتهاى اين نزديك و مايل‏

ز حور و قصر آن پوشيده ديده‏

ز مور و مار و نار اين را گزيده‏

چنان گلزار مينو داده از دست          

بدين تاريك مجلس گشته پابست‏

لب تشنه ز چشمه شهد و شيرين‏

كشيده رخت نزد چاه غسلين‏

بريده رشته از رضوان و حوران          

زده پيوند با غولان و ديوان‏

هر آن كس را كه حق نفعى نه بخشيد

ز باطل برد خسران و زيان ديد

ز راه راست هر كس كه هدايت          

نشد افتاد در چاه غوايت‏

ز قرب حق اگر شخصى بود دور

بنزد بخردان او نيست معذور

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  196

براى خويش چه در راه خود كند          

بدست خود بپاى خود زده بند

شما را كوچ بايد كردن و دل‏

ببايد كندن از اين تنگ منزل‏

بدوش خود پى روز مبادا          

نمائى حمل بايد زاد تقوى‏

رهى دور است از اين منزل بپرهيز

در آن توشه بود تقوى و پرهيز

دور رهزن اندر اين راه مخوفست          

كه در هر درّه آنان را عكوف است‏

همى خواهند تا بر تو كمين را

گشانيد و زنندت نقد دين را

هواى نفس و ديگر طول آمال          

كزين دو گردن جان شد در اغلال‏

هر آن كس پيروى از نفس دون كرد

خودش را در جهنّم سرنگون كرد

ميفكن كار امروزت بفردا          

كه تسويفت نمايد خوار و رسوا

برون كن از درونت حرص و آزت‏

ز كف بگذار آمال درازت‏

از اين دنيا عزيزان توشه گيريد          

چو دهقانان ز خرمن خوشه گيريد

شما را هر چه فردا هست لازم‏

ز اعمال نكو بايد ملازم‏

ز كار خير و هم از نيك كردار           

شويد از نار جان و تن نگه دار

(29) و من خطبة لّه عليه السّلام

ايّها النّاس المجتمعة أبدانهم، المختلفة أهواؤهم، كلامكم يوهى الصّمّ الصّلاب، و فعلكم يطمع فيكم الأعداء تقولون فى المجالس: كيت و كيت، فاذا جاء القتال قلتم: حيدى حياد،

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  197

ما عزّت دعوة من دعاكم، و لا استراح قلب من قاساكم، اعاليل باضاليل، دفاع ذى الدّين المطول، لا يمنع الضّيم الذّليل، و لا يدرك الحقّ الّا بالجدّ، اىّ دار بعد داركم تمنعون، و مع اىّ امام بعدى تقاتلون المعزور و اللّه من غررتموه، و من فاز بكم فقدم فاز و اللّه بالسّهم الأخيب، و من رمى بكم فقد رمى بافوق ناصل، اصبحت و اللّه لا اصدّق قولكم، و لا اطمع فى نصركم، و لا اوعد العدوّ بكم، ما بالكم ما دواؤكم ما طبّكم القوم رجال امثالكم أ قولا بغير علم و غفلة من غير ورع و طمعا فى غير حقّ


ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه در آن اصحاب را براى مسامحه كردنشان در امر جنگ نكوهش مى‏فرمايد) اى مردمى كه بدنهايشان گردهم جمع ليكن انديشها و آرزوهايشان پراكنده و از هم دور است سخنان (پر لاف و گزاف) شما سنگهاى سخت را نرم ميكند (و دلهاى دشمنان را بهراس مى‏افكند) ليكن كردارتان بدخواهان را در شما بطمع مى‏افكند (تا آنجا كه هر روز بگوشه از كشورتان تاخته اموالتان را تاراج ميكنند) در جلساتى كه تشكيل مى‏دهيد (خيلى اظهار جلادت كرده) مى‏گوئيد چنين و چنان مى‏كنيم امّا همين كه جنگ مى‏آيد (و چهره مرگ نمودار مى‏گردد) مى‏گوئيد حيدى حياد الفرار الفرار يا آنكه مى‏گوئيد اى جنگ دست از ما بردار هر كس شما را (بيارى خويش) خواند دعوتش عزيز و ارجمند نشد (كسى پاسخش را نداد) و هر دلى كه رنج شما را بر خود هموار كرد روى خوشى و آسايش نديد (هر وقت جنگى پيش مى‏آيد هنرتان اين است كه) عذرهاى باطل و بهانه‏هاى بيجا كه باعث گمراهيها است مى‏تراشيد همچون شخص بدهكارى كه بستانكار خويش را سرگردان ساخته است (و بدروغ امروز و فردا ميكند شما هم كار جنگ را بمماطله برگذار مى‏نمائيد) شخص عاجز و ترسو (مانند شما) نمى‏تواند دست ستم را از سر خويش (يا ديگرى)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  198

برتابد حق را بايد با كوشش و جدّيت دريافت كرد (نه با اين سستى و كاهلى) شما كه از خانه خودتان دفاع نكنيد و به پشتبانى جون من امامى برنخيزيد بعدا از كدام خانه دفاع كرده و با كدام امامى بجهاد مى‏رويد بخدا سوگند كسى فريب خورد كه شما او را فريفتيد و هدف خدنگهاى زيان و خسران شد كسى كه (دل در گفتار پوچ شما بست و) خواست بوسيله شما بجائى برسد آنكه شما را مانند تيرى (بطرف دشمن) افكند البتّه دشمن را هدف تير سرشكسته قرار داده (همانطورى كه از تير بى سوفار كارى ساخته نيست يارى شما هم اثرى ندارد) بخدا سوگند صبح كردم در حالى كه نه گفتارتان را باور داشته و نه در ياريتان طمع بسته و نه دشمن را بمساعدت شما مى‏توانم بيم داد (اى مردمى كه درد دين نداريد) شما را چه مى‏شود داروى دردتان چيست علاجتان بكدام است (آخر) اين قوم دشمن نيز مردانى مانند شما مى‏باشند (شما چرا در مردانگى مانند آنها نيستيد) آيا قول مى‏دهيد از روى بى اعتقادى، غفلت مى‏ورزيد از راه بى تقوائى، طمع مى‏بنديد در غير حق، (ما دام كه گفتار و كردار شما از روى تقوى و طبق دستورات حق نيست بيخود طمع در حقّ و رستگارى بسته‏ايد)

نظم

الا اى مردمان كز حيث ابدان          

بهم جمعيد و خرّم همچو ياران‏

و ليكن مختلفتان آرزوها است‏

بهر طرفى جدا دلها و روها است‏

نمى‏باشيد يارانى موافق          

همه بد اصل و ناپاك و منافق‏

سخنهاتان همه لاف و گزاف است‏

زبان چون تيغ هندى در غلافست‏

ز گفت پوچتان هنگامها گرم          

ز رعد و برقتان سنگست دل نرم‏

چو نبود قولتان با فعل مقرون‏

مرا شد قلب غمگين ديده پرخون‏

ز بس سستيد اندر كار هيجا          

طمع اندر شما افكنده اعدا

چو اندر مجلسى گرد هم آئيد

بسى افسانها بيجا سرائيد

سخن گوئيد ز اسب و تيغ و ميدان          

سر گردان شود گوتان بچوگان‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  199

يكى گويد كه من با ضربت مشت          

توانم پهلوانان را بسى كشت‏

يكى گويد كه من چون بر كشم تيغ‏

روان خونها كنم چون سيل كز ميغ‏

خدا داند كه اينها جمله حرف است          

هبا و هيچ چون خورشيد و برفست‏

چو آن گفتار را هنگام كردار

رسد از كار مى‏گرديد بيزار

ز بيم جنگتان زهره بدرّد          

تمامى رنگتان از رخ بپرّد

شما را هر كسى خواند بيارى‏

شود جانش قرين ذلّ و خوارى‏

ز باغ آرزو ميوه نچيند          

دلش رخسار آسايش نه بيند

به بيند كه شما اشخاص مغرور

بعذرى هر يكى گرديده معذور

بسرها ريخته خاك مذلّت          

تمامى در پى اثبات علّت‏

چو دلهاتان بترس از جنگ اعدا است‏

علل خود بى دليل و پوچ و بيجا است‏

چو آن مديون و شخص بد بدهكار          

كه از تاخير آزارد طلب كار

شما هم از نفاق و نادرستى‏

روا داريد اندر جنگ سستى‏

بكذب و افترا امروز و فردا          

بسى گرديد اندر كار هيجا

ذليل و خوار با فرياد بيمر

نتابد دست و بازوى ستمگر

ببايد كوفت با مشت چو سندان           

دهانش را و حقّ بگرفت از آن‏

شما كز بهر خويش از جا نخيزيد

براى ديگران چون مى‏ستيزيد

امامى همچو من داريد و آهنگ          

نه بنموديد سوى عرصه جنگ‏

مرا همواره اندر كار پيكار

نه يارى كرده بل كرديد بى يار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  200

كسى كو از شما دارد نيازى          

بحق سوگند نيكو خورده بازى‏

هر آن كس با شما گرديد فائز

بجائى يا مقامى گشت حائز

نصيب او زيان است و غرامت          

نباشد بهره‏اش غير از ندامت‏

و گر كس با شماها تير افكند

بدشمن سينه را از غم بياكند

چنانكه تير چوبين دون پيكان          

ندارد فائده در جنگ و ميدان‏

چنين گر بر شماها بست كس دل‏

بدستش كار خود را كرده مشكل‏

خدنگى بر هدف افكنده چوبين          

دل خود كرده جاى خصم خونين‏

مرا در كار خود درمانده كرديد

به پيش دشمنان شرمنده كرديد

ندارم قولتان زين بعد باور          

نپندارم شما را يار و ياور

عدو را با شماها بيم دادن‏

چنان شد كآب سائيدن بهاون‏

نمى‏دانم علاج دردتان چيست          

چنين رخ زردتان از صولت كيست‏

نه آخر خصم هم همچون شماها است‏

چنين ز آنان رميدن سخت بيجا است‏

نباشيد از چه خود مانند آنان          

نتازيد از چه رخش كين بميدان‏

طمع در غير حقتان بستن از چيست‏

بباطلتان ز حق پيوستن از چيست‏

از آن سود ار تصوّر مى‏نمائيد          

بسى بيجا تفكّر مى‏نمائيد

اگر سوديست در ايمان و تقوى است‏

زيان اندر گناه از حق تعالى است‏

(30) و من كلام لّه عليه السّلام : فى معنى قتل عثمان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  201

لو امرت به لكنت قاتلا، او نهيت عنه لكنت ناصرا، غير انّ من نصره لا يستطيع ان يّقول: خذله من انا خير منه، و من خذله لا يستطيع ان يّقول: نصره من هو خير منّى، و انا جامع

لكم امره، استأثر فأساء الأثرة، و جزعتم فاساتم الجزع، و للّه حكم واقع فى المستأثر و الجازع.

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در پاكى دامان خويش از خون عثمان) اگر من فرمان دهنده مردم بكشتن عثمان بودم البتّه خود كشنده او بودم و اگر من مردم را باز دارنده از او بودم البتّه خود يارى كننده او بودم (پيداست كه هيچيك از اين دو بدستور و امر من نبوده ليكن آن كسى كه او را يارى كرده نمى‏تواند بگويد من بهترم از كسى كه او را يارى نكرده و كسى كه او را يارى نكرده نمى‏تواند بگويد من بهترم از كسى كه او را يارى كرده (نه بنو اميّه مانند مروان حكم و ديگران مى‏توانند ادّعا كنند كه ما از كشندگان عثمان بهتريم زيرا افضليّت مهاجر و انصار معلوم است نه مهاجر و انصار مى‏توانند بگويند ياران عثمان از ما بهتراند زيرا در اين صورت بغلط و خطاى خويش اقرار كرده‏اند) پس من امر او را (در كلامى كوتاه و جامع) براى شما جمع ميكنم عثمان مردى مستبّد و خود سر بود (بمردم ستم كرد) و بد كرد شما هم (از ستمش بتنگ آمده) بيتابى كرديد بد كرديد (كه او را كشتيد بايستى صبر كنيد تا حق بصاحبش قرار گيرد و شكستگيها جبران شود) و خداى را حكمى است در باره مستبد خود سر و جزع كننده بيتاب كه هر دو جارى واقع خواهد شد (خدا سزاى هر دو را از خير و شر در قيامت خواهد داد)

نظم

بامر من اگر شد كشته عثمان          

مرا اكنون نبودى باك از آن‏

ز خيل قاتلينش مى‏شمردم‏

خود و زحمت ز تهمتها نبردم‏

و گر در ترك قتلش كردم اصرار          

بر او مى‏گشتم از جان ناصر و يار

بامر و نهى من اين قتل واقع‏

نگرديد و من از خويشم مدافع‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  202

و ليكن آنكه او را كرده يارى          

ز قاتل نيست به در رتبه بارى‏

هر آن كس نيز او را خوار و مخذول‏

نموده تا بدانسان گشت مقتول‏

ندارد حق كه گاه فكرت و ظنّ          

بگويد بوده يارش بهتر از من‏

و ليكن امر او من بهرتان جمع‏

نمايم روشن و واضح چنان شمع‏

خلافت خاصّ خود پنداشت عثمان          

برخش خود سرى مى‏داد جولان‏

برأى خويش هر امرى كه مى‏خواست‏

بدون شور مى‏افزود و مى‏كاست‏

رضاى خلق را ناظر نمى‏بود          

بر احكام خدا حاضر نمى‏بود

عزيزان را بكنج خانه بنشاند

ذليلان را بسوى خويشتن خواند

فتور افكند اندر كار اسلام          

بدورانش نبود از دين بجز نام‏

شما از ظلم و جورش گشته بيتاب‏

بناى عمر او داديد بر آب‏

جزع كرديد و صبر از دست داديد          

ز بى حلمى كمين بروى گشاديد

چو خوش بود ار كه در اين قتل بارى‏

نمى‏گرديد قدرى پافشارى‏

بدين تعجيل عثمان را نكشتيد          

بزحمتهاى من باعث نگشتيد

ولى يزدان براى شخص خود سر

نموده حكم نيكوئى مقرّر

براى قاتل و مقتول حكمى است          

كه جارى كردنش در حشر حتمى است‏

دهد كيفر خداى حىّ اعلم‏

بهر نيك و بدى از بيش و از كم‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  203
 
 
(31) و من كلام لّه عليه السّلام لمّا انفذ عبد اللّه ابن عبّاس الى الزّبير قبل وقوع الحرب يوم الجمل ليستفيئه الى طاعته:

لا تلقيّن طلحة فانّك ان تلقه تجده كالثّور عاقصا قرنه، يركب الصّعب و يقول: هو الذّلول و لكن الق الزّبير فانّه و الين عريكة، فقل لّه: يقول لك ابن خالك: عرفتنى بالحجاز و انكرتنى بالعراق، فما عدا ممّا بدا.

اقول: هو (عليه السّلام) اوّل من سمعت منه هذه الكلمة، اعنى: فما عدا ممّا بدا


ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه پس از آنكه طلحه و زبير مخالفت خود را ظاهر و بطرف بصره گريخته أمير المؤمنين عليه السّلام بابن عبّاس كه او را براى برگرداندن زبير ببصره مى‏فرستاد چنين دستور داد (ببصره كه وارد شدى) البتّه طلحه را ديدار منماى كه اگر ديدارش كنى او را مانند گاوى خواهى يافت كه شاخ خويش را تيز كرده (و براى شاخ زدن آماده است) شتر سركش را سوار شده مى‏گويد رام و نرم رفتار است (از فرط نادانى و خود سرى دست بكارهاى بزرگ زده و آنها را كوچك مى‏پندارد) و ليكن زبير را ملاقات كن زيرا كه او طبيعتش نرم‏تر است (و پند زودتر در او اثر ميكند) با او بگو پسر دائى تو (چون صفيّه مادر زبير دختر عبد المطّلب و خواهر ابو طالب است) مى‏گويد تو مرا در حجاز شناخته (بيعت كردى) و در عراق (بصره) بيعت را شكسته خلافت مرا منكر شدى (بگو بدانم) آن بيعت كردنت كدام و اين عهد شكستنت كدام است (چه امر خلافى از من مشاهده كردى كه باعث اين نافرمانى شد) سيّد رضى ره فرمايد: على عليه السّلام اوّل كسيست كه اين كلمه (فما عدا ممّا بدا)) از او شنيده شده است و پيش از وى هيچكس لب باين كلام لطيف و شيرين نگشوده.

نظم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  204

زبير و طلحه چون از بيعت شاه          

بتابيدند سر گشتند گمراه‏

پى انگيزش سر سوى بصره‏

چو كوران روى آوردند بر ره‏

پى ارشاد شاه چرخ كرياس          

طلب فرمود نزديك ابن عبّاس‏

بگفتش سوى بصره راه بر گير

بزن راه اين دو را از حسن تدبير

سوى حق اين دو تن را بازگردان          

شرار فتنه را با آب بنشان‏

و ليكن طلحه را منما ملاقات‏

كه مقرون شد ملاقات بآفات‏

بدان طلحه چو گاوى تيز شاخ است          

گلوى فتنه و كينش فراخ است‏

نصيحتهاى ناصح گر بود در

بگوشش ره نيابد از تكبّر

همى خواهد كه شاخ تيز و پيچان          

فرود آرد به پهلوها فراوان‏

سوار اشتران صعب و دشوار

شود گويد كه اين نرم است و هموار

فساد و فتنه و انگيزش شر           

بكار نيك پيشش هست همسر

رفيقش گر چه در ظاهر زبير است‏

ولى در طبع از او دور است و غير است‏

اگر چه خاطرم از وى پريش است          

ولى در حسن خلق از طلحه پيش است‏

بقلبش زودتر حق جاى گيرد

نصيحت نيكتر گوشش پذيرد

ز من با او بگو كه دائى تو          

كه اندر راه حق شد داعى تو

بگفت اندر حجاز و در مدينه‏

ز طيب خاطر و بى غدر و كينه‏

بمن كردى ز روى عشق بيعت          

فشردى دست من را با محبّت‏

بخاك مقدم من سر سپردى‏

گرو از ديگران زين كار بردى‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  205

ولى چون در عراق و بصره رفتى          

ز دل گرد وفا را پاك رفتى‏

چو مستان جام بيعت را شكستى‏

ز دام عهد من چون صيد رستى‏

بدى بردى بخاك پاسپاسم          

ولى اكنون گرفتى ناشناسم‏

ز جان و دل بديروزم ستودى‏

بجان و دل غم امروزم فزودى‏

امارت دوش بر من كردى اقرار          

بدان اقرار كردى از چه انكار

چه شد باعث ترا آن عهد بستن‏

سبب چبود همان بستن گسستن‏

ز خويش خويشتن آخر چه ديدى          

كه چون بيگانه پيوندت بريدى‏

كه بيعت چه بر تو بود پنهان‏

كه بر رأيت كنون پيدا شده آن‏

(32) و من خطبة لّه عليه السّلام

ايّها النّاس انّا قد اصبحنا فى دهر عنود، وّ زمن كنود، يعدّ فيه المحسن مسيئا، و يزداد الظّالم فيه عتوّا، لا ننتفع بما علمنا، و لا نسأل عمّا جهلنا، و لا نتخوّف قارعة حتّى تحلّ بنا، فالنّاس على أربعة اصناف: منهم من لّا يمنعه الفساد فى الأرض إلّا مهانة نفسه، و كلالة حدّه، و نضيض و فره. و منهم المصلت لسيفه، و المعلن بشرّه، و المجلب بخيله و رجله، قد اشرط نفسه، و أو بق دينه، لحطام يّنتهزه، أو مقنب يّقوده، أو منبر يفرعه، و لبئس المتجر أن ترى الدّنيا لنفسك ثمنا، وّ ممّا لك عند اللّه عوضا.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  206

و منهم مّن يطلب الدّنيا بعمل الأخرة، و لا يطلب الأخرة بعمل الدّنيا، قد طأمن من شخصه، و قارب من خطوه، و شمّر من ثوبه، و زخرف من نّفسه للأمانة، و اتّخذ ستر اللّه ذريعة الى المعصية. و منهم من اقعده عن طلب الملك ضوؤلة نفسه، و انقطاع سببه، فقصرته الحال على حاله، فتحلّى باسم القناعة، و تزيّن بلباس اهل الزّهادة، و ليس من ذلك فى مراح وّ لا مغدى، و بقى رجال غضّ ابصارهم ذكر المرجع، و اراق دموعهم خوف المحشر، فهم بين شريد نآدّ، وّ خائف مقموع، وّ ساكت مكعوم، و داع مخلص، وّ ثكلان موجع، قد اخملتهم التّقيّة، و شملتهم الذّلّة، فهم فى بحر اجاج، افواههم ضامرة، وّ قلوبهم قرحة، قد وعظوا حتّى ملّوا، و قهروا حتّى ذلّوا و قتلوا حتّى قلّوا، فلتكن الدّنيا فى اعينكم اصغر من حثالة القرظ، و قراضة الجلم، و اتّعظوا بمن كان قبلكم قبل ان يّتعظ بكم من بعدكم، و ارفضوها ذميمة فانّها قد رفضت من كان اشغف بها منكم اقول: هذه الخطبة ربّما نسبها من لّا علم له الى معاوية، و هى من كلام أمير المؤمنين (عليه السّلام) الّذى لا يشكّ فيه، و أين الذّهب من الرّغام و العذب من الأجاج و قد دلّ على ذلك الدّليل الخريّت، و نقده النّاقد البصير عمرو ابن بحر الجاحظ،

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  207

فانّه ذكر هذه الخطبة فى كتاب البيان و التّبيين، و ذكر من نسبها الى معاوية، ثمّ قال: هى بكلام علىّ (عليه السّلام) اشبه، و بمذهبه فى تصنيف النّاس و بالأخبار عمّا هم عليه من القهر و الأذلال و من التّقيّة و الخوف اليق. قال: و متى و جدنا معاوية فى حال من الأحوال يسلك فى كلامه مسلك الزّهّاد، و مذاهب العبّاد

ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه از اهل زمان خود شكايت كرده فرمايد اى گروه مردمان (بدانيد) ما صبح كرديم در روزگارى ستمكار و كفران نعمت كننده (طبع مردم آن براى جور و ستم و كفران نعم خداوندى آماده است) نيكوكار در آن بد كار شمرده مى‏شود و ظالم بجور و سركشى مى‏افزايد نه از آنچه دانسته‏ايم بهره برميگيريم و نه از آنچه ندانسته‏ايم پرسش مى‏كنيم از كارهاى خطرناك انديشه نمى‏نمائيم تا اين كه بر ما وارد شود (از گناهان دورى نمى‏جوئيم تا آنكه نتيجه سوء آن عايدمان گردد) پس در اين زمان مردم چهار دسته مى‏باشند اوّل كسيست كه واگذار نكرده است فساد را در روى زمين جز از راه بيچارگى و كندى شمشير و كم ثروتى دوّم كسيست كه شمشير ستم خود را از نيام بركشيده بدى خويش را بمردم اعلام كرده پياده و سوار لشكرش را جمع نموده خويش را براى شرارت آماده و حاضر ساخته دين خود را در راه متاع دنيوى كه منتظر آنست فاسد و تباه كرده يا سوارانى را پيشرو خود ساخته و يا (مترصّد آنست كه) بر منبرى بالا رود (بوسيله خطبه خواندن خود را بمردم بنماياند) بعدا بطور خطاب بشخص حاضر فرمايد) چه بسيار بد تجارتى است اين كه جهان را قيمت نفس خويش دانسته و آنرا از آنچه در نزد خدا براى تو ذخيره شده عوض قرار دهى سوّم كسى است كه دنيا را بعمل آخرت طلب كرده و آخرت را بعمل دنيا خواهان نيست سكون و وقارى براى شخص خود قائل شده قدمها را نزديك بهم برميدارد و دامان جامعه را بالا زده خود را براى امانت آرايش كرده دين خدا را وسيله گناهان و معاصى قرار داده (براى فريفتن مردم خود را بصورت عبّاد و زهّاد جلوه داده تا از اين راه كسب ثروتى بنمايد) چهارم كسيست كه بواسطه كوچكى نفس و راه نداشتن بسوى مال و ثروت در حالى كه خواهان آن ميباشد گوشه گزيده و نداشتن وسيله او را از اقدام در كار باز داشته است‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  208

پس خود را بنام قناعت آراسته و بلباس اهل زهد زينت كرده در صورتى كه هيچيك از حالات شبانه روزيش باهل زهد و عبادت مانند نيست (بيرون از اين چهار گروه) دسته پنجمى مردانى باقى ماندند كه با ياد قيامت ديده از متاع جهان فرو پوشيده و خوف روز محشر اشكشان را جارى ساخته است پس اين دسته احوالشان داير بين رانده از ديار و ترسناك خوار و خاموش از سخن و دعا كننده با اخلاص و فرياد زننده از درد معصيت مى‏باشند تقيّه آنان را بكنج خموشى كشانده خوارى (در انظار) آنان را گوشه نشين ساخته پس آنان را بهره (از جهان) آب تلخ و شور زندگى است دهانشان (از شكايت) بسته دلهايشان (از عطش آب شيرين عيش) زخمدار است پند دادند (مردم را) تا خسته شدند مغلوب (اهل دنيا) شدند تا خوار گشتند كشته گشتند تا كم گرديدند پس دنيا (ئى كه اين طور است) بايد در نظر شما خوارتر از بزرگ مغيلان (كه با آن پوست دبّاغى ميكنند) و ريزهائى كه از پشم مى‏ريزد باشد از احوال پيشينيان خويش پند گيريد پيش از آنكه آيندگان پس از شما از حال شما پند گيرند جهان سرزنش شده را واگذاريد زيرا كه جهان واگذاشت كسى را كه خيلى بيش از شما او را دوست مى‏داشت. (سيّد رضى ره فرمايد): مى‏گويم: نادانى اين خطبه را بمعاويه نسبت داده و شكّى نيست در اين كه اين خطبه از سخنان أمير المؤمنين عليه السّلام است و كجا مرتبه طلا با خاك و آب شيرين با آب شور برابرى تواند كرد و دلالت نموده بر درستى اين سخن راهنماى ماهر و تشخيص داده آن را مشخص بينا عمرو ابن بحر جاحظ كه اين خطبه را در كتاب بيان و تبيين بيان كرده پس از آن گفته اين كلام بكلام على عليه السّلام شبيه‏تر و بروش آن حضرت در تقسيم مردم و شمردن اصناف ايشان و خبر دادن از حالات آنها از مغلوبيّت و خوارى و تقيّه و خوف لا يقتر و سزاوارتر است و نيز (در آن كتاب) گفته ما معاويه را در كجا يافتيم كه در كلام خود راه زهّاد را پيش گيرد و برفتار عبّاد و عمل كند.

نظم

بدان كاين خطبه از سلطان ابرا          

بود ز ايّاك اعنى و اسمعى جار

خداوند بحقّ شاه ولايت‏

چنين ز اهل زمان دارد شكايت‏

كه ما در روزگارى صبح كرديم          

كه از بيداد اهلش بس بدرديم‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  209

باهل حق زمان بيمهر و ضدّ است          

براى جور طبعش مستعدّ است‏

بجاى شكر نعمتهاى يزدان‏

در آن بسيار باشد كفر و طغيان‏

شود محسوب نيكوكار بدكار          

بظلم و نخوت افزايد ستمكار

نگردد منتفع از علم عالم‏

براه حق كسى نبود ملازم‏

نپرسيم آنچه را هستيم جاهل          

بعلم دين نمى‏گرديم عامل‏

ز مكروهات بى خوفيم و غافل‏

كه ناگاهان شود چون برق نازل‏

غوائل را نمى‏باشيم دافع          

مگر وقتى كه بر ما گشت واقع‏

صنوف مردمان اكنون چهاراند

كه هر يك گرم يك كاراند و بارند

نخست آن كس كه او را از بديها          

نكرده منع جز بيچارگيها

براى فتنه طبعش تيز و تند است‏

ولى شمشير دستش چوب و كند است‏

تهى باشد كفش از مال و ثروت          

از اين رو شد سرش خالى ز نخوت‏

بمال و ثروت ار دستش شود بند

ندارد ثانى اندر مكر و ترفند

دوّم آن كز غلاف فتنه شمشير          

كشيده شرّ او باشد جهانگير

بگرد خويش جمعى گرد كرده‏

ره فخر و تكبّر را سپرده‏

بدان خيل پياده و ز سواره          

ره افساد بسپارد هماره‏

ديانت را ز دست آسان بداده‏

باموال و غنايم دل نهاده‏

و يا از بهر اظهار رشادت          

فروشد آن همه كبر و افادت‏

سواران از پس و پيشش روانه‏

خودش بگرفته جاى اندر ميانه‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  210

همى خواهد بتخت و منبر زر          

زند تكيه شود بر خلق سرور

ز يزدان و ز عقبى ديده پوشد

بدنيا دين خود آسان فرو شد

نداند رسم و قانون تجارت          

دهد دين و خرد خسرو خسارت‏

چنان سرمايه سرشار و هنگفت‏

بنزد حق ز كف ارزان دهد مفت‏

سوّم آن كس كه بر قانون زهّاد          

زند از خلق ره چون دزد شيّاد

بظاهر پا ز دنيا در كشيده‏

بباطن پرده عقبى دريده‏

بظاهر كار او چون اهل تقوى است          

بباطن بس هوا از روى هويدا است‏

بظاهر پايش اندر راه دين تند

بباطن نفس بر پايش زده كند

بظاهر بى اذيّت هست و آزار          

بباطن اژدهائى مردم او بار

بظاهر نيك مردى عين انسان‏

بباطن زشت گرگى تيز دندان‏

بظاهر مرد زهد و دين و پرهيز          

ز باطن آتش حرصش شرر خيز

بظاهر مركز ثقل و امانت‏

بباطن پا و سر غرق خيانت‏

چنان طاوس از دين جلوه كرده          

ولى پوچ است همچون نقش پرده‏

يكى دام از ره تزوير و ترفند

ز دين از بهر جلب مال افكند

زبانش جان گزا چون گرزه مار است          

ولى همواره با صمت و وقار است‏

چهارم آنكه از بهرش فراهم‏

نگشت اسباب كار از بيش و از كم‏

اگر چه نفس وى چون اژدهائيست          

وليك افسرده آن از بينوائى است‏

بود دستش ز جاه و كبر كوتاه‏

ز پستى بسته بر رويش بود راه‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  211

در از آمد شد مخلوق بسته          

گرفته گوشه خانه نشسته‏

نشان داده است خود را همچو زهّاد

لباس تنش ميباشد چو عبّاد

برونش هست مردى با قناعت          

درونش هست دزدى پر شناعت‏

ولى صنفى كه بيرون زين چهاراند

براى آخرت مشغول كاراند

ز ترس مرگ چون ابر بهاران          

ز چرخ ديده هستند اشكباران‏

ز بيم كيفر اندر روز محشر

ز خون دل بود دامانشان تر

ز مردم رانده‏اند و دل رميده          

بكنجى زار و محزون آرميده‏

دهانشان كه بسان پسته بسته‏

چو فندق گاه مهر لب شكسته‏

نصيحتهايشان پاك آمد و نغز          

چو بادام منقّا نيك و پر مغز

نباشد باكشان از طعن و ازدقّ‏

همى خوانند مردم را سوى حق‏

بسان شمع سوزان در شب و روز          

همى ريزند اشك از قلب پرسوز

تقيّه بال و پرهاشان شكسته‏

حوادث دست و پاشان سخته بسته‏

لباس ذلّت و خوارى به تنشان          

رياضتها بفرسوده بدنشان‏

ببحر عشق حق گشته شناور

زده از ساحل كونين سر بر

جهان بدمنش داغ از پس داغ          

زده بر قلبشان چون لاله در باغ‏

ز فرط وعظ و پند اهل عصيان‏

همه گشته دچار ذلّ و خذلان‏

همه مقتول خصمان و اعادى          

همه مخذول چنگال و ايادى‏

براه حق تمامى كشته گشته‏

بخون دل همه آغشته گشته‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  212

فلك تا بوده و باشد همين است          

جهان را دأب و ديدن اين چنين است‏

جهان باشد به پيش ديده جان‏

بسى كوچكتر از ريك بيابان‏

چو تفّاله درخت سلم خوار است          

چو ريزه پشم و همچون برگ خار است‏

بود كارش اگر چه پر خم و پيچ‏

خمش پوچست و پيچش نيست جز هيچ‏

خوشا آن كس كه از پيشينيان پند          

گرفت و چشم دل زين آب و گل كند

به پيش از آن كز او گيرند عبرت‏

گرفت از ديگران پند از بصيرت‏

جلوتر ز آنكه گردد ضرب امثال          

شد از امثال خود دنبال اعمال‏

چو حال مردم ما قبل خود ديد

بخود گرئيد و بر آنان بخنديد

بتك رخش عمل از جابر انگيخت          

ز همّت خاك بر فرق جهان بيخت‏

مكان بگزيد در گلزار مينو

برى شد جانش از هر عيب و آهو

(33) و من خطبة لّه عليه السّلام عند خروجه لقتال اهل البصرة،

قال عبد اللّه ابن عبّاس: دخلت على أمير المؤمنين (عليه السّلام) بذى قار وّ هو يخصف نعله، فقال لى: ما قيمة هذا النّعل فقلت: لا قيمة لها، فقال (عليه السّلام): و اللّه لهى احبّ الىّ من امرتكم إلّا ان اقيم حقّا أو أدفع باطلا، ثمّ خرج فخطب النّاس، فقال: انّ اللّه سبحانه بعث محمّدا (صلّى اللّه عليه و آله) و ليس احد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  213

من العرب يقرأ كتابا، و لا يدّعى نبوّة، فساق النّاس حتّى بوّأهم محلّتهم، و بلّغهم منجاتهم، فاستقامت قناتهم، و اطمأنّت صفاتهم اما و اللّه ان كنت لفى ساقتها، حتّى ولّت بحذافيرها، ما ضعفت و لا جبنيت، و انّ مسيرى هذا لمثلها، فلأبقرنّ الباطل حتّى يخرج الحقّ من جنبه، مالى و لقريش و اللّه لقد قاتلتهم كافرين و لأقاتلنّهم مفتونين، و انّى لصاحبهم بالأمس كما انا صاحبهم اليوم

ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام (كه هنگامى كه بجنگ اهل بصره تشريف مى‏بردند بابن عبّاس فرمودند ابن عبّاس گويد در منزل ذىّ قار (چاهى است نزديك بصره كه آب آن سياه و برنگ قير است) بر أمير المؤمنين عليه السّلام وارد شدم در حالى كه آن حضرت كفش خويش را وصله مى‏زدند پس بمن توجّه نموده و فرمودند يا ابن عبّاس اين كفش چند ارزش دارد ابن عبّاس گويد عرض كردم بهيچ نمى‏ارزد فرمود بخداى سوگند اين نعل بى ارزش در نزد من گرامى‏تر از اين امارت (و خلافت) شما است مگر اين كه حقّى را برپاى يا باطلى را دفع دهم بعد از آن منزل خارج شده اين خطبه را بيان فرمودند (اى گروه مردمان) خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را (به پيامبرى) برانگيخت در حالى كه در ميان عرب هيچكس خواننده كتابى و مدّعى پيغمبرئى نبوده (عرب كتاب و پيغمبر نداشت) پس آن حضرت مردم را بسوى جايگاه اصلى خودشان (فطرت اوّليه كه اسلام است) و محلّ رستگاريشان سوق داد تا آن گاه كه نيزه‏هايشان راست ايستاد (تشكيل دولتى داده و امورات آن دولت منظّم شد) و سنگ لغزنده آنان آرامش يافت (دلهاشان كه از خوف خصم لرزان بود ساكن گرديد) بخدا سوگند من در آن زمان از مردمانى بودم كه لشكر خصم را (از كشور مسلمين) ميراندند تا اين كه آن دشمنان (منكوب شده) تمامى پشت كردند (و گريختند) و من در اين كار عاجز و ترسناك نبودم اكنون هم اين مسافرتم بسوى بصره مانند همان روزى است كه با كفّار مى‏جنگيدم‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  214

البته (پرده) باطل را خواهم دراند تا حق از پهلوى آن آشكار گردد مرا با قريش چه افتاده است قسم بخدا كه جنگيدم با آنان در روزگارى كه كافر بودند و با آنان خواهم جنگيد در امروز كه بفتنه افتاده‏اند و من همانطورى كه ديروز (زمان پيغمبر) صاحب و مالك ايشان بودم امروز هم همانم (در حيوة و ممات پيغمبر من خليفه بر حق و جانشين آن حضرت بوده و خواهم بود)

نظم

شه مردان على آن گوهر پاك          

كه قدرش برتر است از وهم و ادراك‏

چو خصم خويش را سر سخت و مغرور

بديد و شد بجنگ بصره مجبور

همايون موكبش نزديك (ذى قار)          

فرود آمد بعزم جنگ اشرار

بقصد ديدن آن خسرو ناس‏

بر او گرديد داخل ابن عبّاس‏

بديد آن سيّد و سالار كونين          

بود مشغول وصّالى ز نعلين‏

چو چشم شه بعبد اللّه افتاد

نشانش موزه بى قيمتش داد

كه هان اين نعل را قيمت بچند است          

كه از پينه‏اش بدست من گزند است‏

جوابش گفت در ميزان بازار

برون اين نعل هست از قدر و مقدار

خود اين موزه نمى‏ارزد پشيزى          

نشايد كردنش همسر بچيزى‏

شهش گفتا بحقّ حىّ يكتا

كه اين گوى معلّق زو است بر پا

كه اين كفشى كه بينيش از حقارت          

بنزدم هست بهتر زين امارت‏

مرا اندر خلافت رغبتى نيست‏

خلافت دون رنج و زحمتى نيست‏

امارت بعد از آن مردان جاهل          

بود كارى توان فرسا و مشكل‏

ولى اين كار مشكل را من آسان‏

گرفتم تا گذارم حقّ يزدان‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  215

كنم تا شاخ دين را سخت ريشه          

كنم تا بيخ باطل را به تيشه‏

ستانم داد مظلومى ز ظالم‏

ز نادانى بگيرم حقّ عالم‏

ستمگر را نمايم دست كوتاه          

ستمكش را كشانم در ره از چاه‏

پس از آن شه پى خطبه بپاخاست‏

چنين الفاظ را با معنى آراست‏

كه يزدان در زمان جاهليّت          

كه فترت حكمفرما بد بشدّت‏

خلايق كنده از حق يكسره دل‏

همه دلها بباطل بود مايل‏

نه يكتن بود خواننده كتابى          

نه كس فكر ثوابى از عقابى‏

نه كس كردى مراعات مروّت‏

نه يكتن مدّعى بد بر نبوّت‏

خلايق روزگارى مست و مدهوش          

نكردى حرف حقّشان جاى در گوش‏

در اين موقع پى ارشاد عالم‏

محمّد (ص) انبياء را گشت خاتم‏

جهانرا با صفا چون گلستان كرد          

همه آثار يزدان را عيان كرد

عرب را آن بساط زشت و ننگين‏

بدل شد بر سماطى نيك و رنگين‏

بشر را زان شقاوتها رهانيد          

باورنگ سعادتها نشانيد

باستقلال و عيش و كامرانى‏

رسيدند و به نيكو زندگانى‏

گرفت آن كجرويها استقامت          

نكوئيها همه افراخت قامت‏

بحق سوگند در راه هدايت‏

كشيدم من بسى آن روز زحمت‏

بخيل هاديان بودم جلو دار          

كشيدم تيغ بس بر روى كفّار

ز كاخ بت‏پرستان پى‏كشيدم‏

صفوف جور و عدوان بر دريدم‏
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  216

بهم لات و هبل را بر شكستم          

دو دست ديو استبداد بستم‏

بهر جا كافرى با عنف راندم‏

بزير پرچم توحيد خواندم‏

نه ضعفى شد در اين راه حايل من          

نه ترسى كرد راه اندر دل من‏

هم اكنون من همان مردم كه بودم‏

كه زنگ چهره دين را زدودم‏

بجنگ بصريانم رفتن امروز          

بود چون جنگ اهل بدر ديروز

بعزمى ثابت و با حسن تدبير

بدرّم پهلوى باطل به شمشير

كشم حق را برون از جوف ناحق          

كنم حق را بجاى خويش ملحق‏

قريش و من چه افتاده است ما را

كه كين من نمايند آشكارا

در آن هنگام كه بودند كافر          

به تيغ كين زدم سرشان ز پيكر

كنون برفتنه گرديدند مفتون‏

روان خواهم نمود از حلقشان خون‏

بدى ديدند از دستم متاعب          

هم امروزم بديشان من مصاحب‏

بقلبى ثابت و تيغ شرر بار

زمين خواهم از خونشان داد آهار

مرا محكم هميشه بيخ دين است          

همه ظنّم بسر حدّ يقين است‏

چراغ علم را هم كرده روشن‏

ز نور حق دلم روشن چو گلشن‏

(34) و من خطبة لّه عليه السّلام فى استنفار النّاس الى اهل الشّام:

افّ لكم لقد سئمت عتابكم ارصيتم بالحياة الدّنيا من الأخرة

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  217

عوصا و بالذّلّ من العزّ خلفا اذا دعوتم الى جهاد عدوّكم دارت اعينكم كانّكم من الموت فى غمرة، و من الذّهول فى سكرة، يرتج عليكم حوارى فتعمهون، فكانّ قلوبكم مالوسة فانتم لا تعقلون، ما أنتم لى بثقة سجيس اللّيالى، و ما أنتم بركن يمال بكم، و لا زوافر عزّ يفتقر اليكم، ما أنتم الّا كابل ضلّ رعاتها، فكلّما جمعت من جانب انتشرت من اخر، لبئس لعمر اللّه سعر نار الحرب أنتم، تكادون و لا تكيدون، و تنتقص اطرافكم فلا تمتعضون، لا ينام عنكم و أنتم فى غفلة ساهون غلب و اللّه المتخاذلون، و ايم اللّه انّى لأظنّ بكم ان لو حمس الوغى، و استحرّ الموت قد انفرجتم عن ابن ابي طالب انفراج الرّأس. و اللّه انّ امرأ يمكّن عدوّه من نّفسه يعرق لحمه، و يهشم عظمه و يفرى جلده، لعظيم عجزه، ضعيف ما ضمّت عليه جوانح صدره انت فكن ذاك ان شئت، فامّا انا فو اللّه دون أن اعطى ذلك ضرب بالمشرفيّة تطير منه فراش الهام، و تطيح السّواعد و الأقدام و يفعل اللّه بعد ذلك ما يشاء.

ايّها النّاس انّ لى عليكم حقّا، و لكم علىّ حقّ: فامّا حقّكم علىّ فالنّصيحة لكم، و توفير فيئكم عليكم، و تعليمكم كيلا تجهلوا، و تاديبكم كيما تعلّموا، و امّا حقّى عليكم فالوفاء بالبيعة، و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  218

النّصيحة فى المشهد و المغيب، و الإجابة حين ادعوكم، و الطّاعة حين امركم.


ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است در موقعى كه اهل كوفه از جنگيدن اهل شام بيمناك بودند بيان فرموده و آنان را نكوهش كرده و برفتن بسوى دشمن امر مى‏نمايد.

(اى اهل كوفه) از بس شما را سرزنش كردم دلتنگ شدم (آخر براى چه) شما بزندگى دنيا (ى فانى) عوض از آخرت (باقى) و به نشستن ذلّت بجاى عزّت خوشنود گشته‏ايد هر وقت شما را به پيكار دشمنان دعوت كردم ديدگانتان (در مغز سرها) بگردش افتاد مثل اين كه در گرداب موت و بيهوشى مرگ افتاده‏ايد (همين كه سخن از جنگ بميان مى‏آيد) همه در جواب من عاجز و متحيّر مى‏مانيد بطورى كه گويا ديوانگى بر دلهاتان عارض شده و عقل نداريد هيچوقت شما مورد اطمينان من نبوده و ركن (و سپاهى) با عزّت و شوكت نيستيد كه انسان بشما ميل كرده و (در دفاع از خصم) نيازمند (يارى) شما باشد شما شترانى را مى‏مانيد كه ساربانانشان گمشده باشند و از هر طرف جمع كرده شوند از طرف ديگرى پراكنده مى‏گردند قسم بذات خداوند كه شما آتش جنگ را بد گرم مى‏كنيد دشمن (با آماده ساختن وسائل جنگ) با شما مكر ميكند و شما (مهيّاى پيكار نشده) و با او مكر نمى‏كنيد از اطراف (كشور) شما (بوسيله آنان) كاسته مى‏شود (و به رك غيرت شما نخورده) و خشمناك نمى‏شويد آنان (از فكر شما) بخواب نمى‏روند و شما در خواب غفلت سرگردانيد بخدا سوگند فروگذارندگان جنگ دشمنان مغلوبند بخدا قسم گمان من در (حقّ) شما اينست كه اگر هنگامه جنگ بر پا شود و معركه مرگ گرم گردد شما از گرد پسر ابي طالب جدا شويد بد انسان كه سر از تن جدا مى‏شود (همان طور كه سر جدا شده ديگر بتن ملحق نمى‏شود شما چنان مى‏گريزيد كه هيچوقت بر نمى‏گرديد) قسم بخدا هر كس دشمن را بر خود تمكّن دهد (او را بر خويش چيره سازد) تا اين كه آن دشمن گوشت او را گداخته و استخوانش را درهم خرد و پوستش را از تن بركشد البتّه ناتوانى و عجز او بسيار بزرگ و ضعيف است آن دلى كه دو پهلو و استخوانهاى سينه او آن دل را در ميان گرفته‏اند (اى كسى كه با اين صفات موصوفى) تو اگر مى‏خواهى چنين باش لكن من بخدا سوگند چنان نيستم كه دشمن را مجال نزديك شدن عطا كنم بلكه (اگر تمكّن پيدا كرده و نزديك‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  219

شود) با شمشير مشرفى (جائيست كه در آنجا شمشير خوب مى‏سازند چنان) ضربتى بر او خواهم زد كه كاسه سرش پريده بازوها و قدمهايش درهم خرد شود و بعد از آن (كه من كوشش خود را كردم) هر چه خدا بخواهد همان است (پيروزى و شكست از جانب او است) اى گروه مردمان مرا بر شما حقّى و شما را بر من حقّى است امّا حقّ شما بر من آنست كه شما را پند داده و و مواجبتان را زياد بكنم و (كتاب و سنّت را هم) تعليم شما نمايم تا نادان نمايند شما را ادب آموزم تا عالم و دانا شويد امّا حقّى كه من بر شما دارم وفاى بعهد و بيعت و نصيحت در حضور و غيبت است هر وقت شما را بخوانم بايد اجابت كنيد و هر موقع بشما فرمان دهم بايستى اطاعت نمائيد.

نظم

چو شه فارغ ز جنگ نهروان شد          

ز خون صد نهر در صحرا روان شد

همه خيل خوارج كشته گشتند

بدشت كين بخون آغشته گشتند

سپهسالار دين گفتا بلشكر          

كه بايد شاميان را داد كيفر

ز كوفه در نخيله گرد آئيد

در آنجا گرد ره از تن زدائيد

ندارد كس حق اندر خانه رفتن           

پى ديدار فرزندان و هم زن‏

بسيج شام بايد كردن اكنون‏

بخيل شاميان بردن شبيخون‏

و ليكن كوفيان از بيوفائى          

بحكم شه نكردند اعتنائى‏

يكايك عهد و پيمان را شكستند

بكنج خانه آسوده نشستند

بدستاويز عذر از راه و بيراه          

پراكنده شدند از خدمت شاه‏

شد از كردارشان سردار دلتنگ‏

بكوفه از نخيله كرد آهنگ‏

بچشمى پر ز خون قلبى پر آذر          

نمود اين خطبه را انشاء بمنبر

كه اى نامردمان سست پيمان‏

مرا از سرزنشتان شد بلب جان‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  220

ز بس كردم شماها را نكوهش          

تنم بگداخت چون آهن در آتش‏

حيات جاودان كرديد بدرود

بننگين زندگانى گشته خشنود

بذلّت از چه عزّت كرده تبديل          

شديد از چه دچار بؤس و تنكيل‏

چو دعوتتان كنم بر جنگ و پيكار          

بپرّد عقلتان از سر بيكبار

فتدر در فرقتان چشمان بگردش‏

شود در جوفتان دلها بلرزش‏

تمامى مضطرب گرديد و نالان          

چو شخص محتضر كز مرگ گريان‏

تو گوئى جملگى ديوانه گشتيد

ز عقل و از خرد بيگانه گشتيد

چو گنجشك ار گهى در قيل و قاليد          

كنون در پاسخم گنگيد و لاليد

همه سرمست از جام غوايت‏

همه مغمور در بحر غباوت‏

ندارم بر شما من اعتمادى          

شما از من نكرديد انقيادى‏

عدو را با شماها بيم دادن‏

بود باد هوا را دل نهادن‏

نشايد با شما دفع ستم كرد          

هر آن كس كرد خود را متّهم كرد

شماها در مثل چون اشترانيد

كه گم در ره ز دست ساربانيد

بهم گر برنهيد از مرتعى سر          

پراكنده شويد از طرف ديگر

بحقّ سوگند كه بد مردمانيد

هر آن زشتى شما مصداق آنيد

عدو افروخت از كين آتش جنگ          

نگرديد از شما بند كمر تنگ‏

بزد راه شما از حيله دشمن‏

شما بر خصم نگشوديد مكمن‏

كند شهر شما را او تصرّف           

شما احكام دين را در تحرّف‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  221

عدو همواره بيدار از تكامل          

شما در روز و شب اندر تغافل‏

همه همراه با هم خصم گمراه‏

شما با هم نمى‏باشيد همراه‏

بحقّ حق چنين ملّت زبون است          

بر او غالب هميشه خصم دون است‏

و گر از جنگ گردد گرم بازار

كند آهنگ بالا گرد پيكار

شود سرها ز تنها در پريدن          

چو ماهى جسمها در خون طپيدن‏

چو آن سر كه جدا گردد ز پيكر

شما از من جدا گرديد يكسر

امير خويش را تنها گذاريد          

ز نامردى ره صحرا سپاريد

بخلّاق جهان گيتى خداوند

كزو چرخ و فلك بر پاست سوگند

كه هر قومى كه سازد خصم چيره          

بجان و مال و خون خويش خيره‏

مسلّط سازدش بر خويش چونان‏

كه بيرون آردش از گوشت استخوان‏

پى و پشتش چنان درهم كند خرد          

كه عيش صافش آلايد بهر درد

زن و فرزند او را برده سازد

بخان و مانش آسان دست يازد

چنين قومى بدور است از حميّت          

ضعيف است و سزاى اين بليّت‏

ز هر دل خون غيرت بر نزد جوش‏

الا زودش كند گيتى فراموش‏

بشرح حال اينان من گهر پاش          

شدم هركس كه خواهد گو چنين باش‏

به پيش تيغ خوارى هر كه اسپر

همى خواهد فكندن گو دهد سر

و ليكن من بجان دوست سوگند          

نخواهم دل ز كين دشمنان كند

بدست من بود تا دسته تيغ‏

بريزم خون دشمن را چنان ميغ‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  222

بنوك مشرفى شمشير برّان          

كنم مغز سرش چون مرغ پرّان‏

دل و پهلوش با ناخج بدرم‏

پى و بازوش با خنجر ببرّم‏

بخصمى گر فلك با من ستيزد          

چنانش افكنم كه برنخيزد

بكينم گر همه گردند همدست‏

بلطف حق كنم با خاكشان پست‏

كنم چون كوشش خود من نمايان         

پس از آن نصرت است از نزد يزدان‏

يكى حقّى شما داريد بر من‏

يكى از من شماها را بگردن‏

بمن حق شما اندرز و پند است          

نگهدارى شما را از گزند است‏

شما را سوى حق بايد من آرم‏

زهر رجس و بديتان باز دارم‏

خراج كشور و هم اهل جزيت          

كنم قسمت ميانتان بالسّويّت‏

كنم تعليمتان آداب اسلام‏

نماند از شما كس تا كه بد نام‏

بخوى نيكتان سازم مؤدّب          

ز زشتيهايتان پاك و مهذّب‏

كه تا گرديد جمله اهل دانش‏

براه حق رويد از روى بينش‏

ولى آن حق كه از من هست لازم          

بگردنتان چنان دين ملازم‏

نيفكندن خلل در كار بيعت‏

بمن يارى نمودن از محبّت‏

بپاى عهد محكم ايستادن          

به ستوارى به پيمان دل نهادن‏

اوامر را اطاعت كردن از جان‏

به سختى دل نهادن چست و آسان‏

چو پروانه بگردم چرخ خوردن          

ز نور شمع علمم بهره بردن‏

نداهاى مرا لبّيك گفتن‏

سخنهايم بگوش دل شنفتن‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  223

ميانمان رشته اينسان گر كه محكم          

شود گردد جهان چون باغ خرّم‏

نهال دوستى عشق آورد بار

حيات جاودان گردد پديدار

(35) و من خطبة لّه عليه السّلام بعد التّحكيم:

الحمد للّه و ان اتى الدّهر بالخطب الفادح، و الحدث الجليل، و اشهد ان لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له، ليس معه اله غيره و انّ محمّدا عبده و رسوله (صلّى اللّه عليه و آله).

امّا بعد فانّ معصية النّاصح الشّفيق العالم المجرّب تورث الحيرة، و تعقب النّدامة، و قد كنت امرتكم في هذه الحكومة امرى، و نخلت لكم محزون رأيى، لو كان يطاع لقصير امر، فأبيتم علىّ آباء المخالفين الجفاة، و المنابذين العصاة، حتّى ارتاب النّاصح بنصحه، و ضنّ الزّند بقدحه، فكنت انا و ايّاكم كما قال اخو هوازن: (امرتكم امرى بمنعرج اللّوى فلم تستبينوا النّصح إلّا ضحى الغد)

ترجمه

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه پس از امر تحكيم و استقرار از ظاهرى معاويه بيانفرموده (در هر حال و هر زمان) هر چند روزگار كار بزرگى و حادثه عظيمى پيش آورد سپاس و ستايش براى ذات خداوندى است (و بس) و گواهى مى‏دهم كه معبودى جز او نبوده و خدائى غير او نيست و نيز محمّد صلّى اللّه عليه و آله بنده و پيغمبر او است پس از اين ستايش و آن درود بدرستى كه نافرمانى‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  224

پندگوى مهربان و داناى كار آزموده مورث حسرت و در پى دارنده ندامت است من (در امر حكومت) شما را بامر خويش مأمور ساخته و هر (گوهر) رأيى كه در خزينه خاطرم بود براى تان صافى و خالص ساختم ولى اى كاش كه رأى قصير اطاعت كرده مى‏شد (تا پشيمان نمى‏شدند) اين مثل در عرب سائر و اصلش اينست كه يكى از سلاطين عرب بنام حذيمة ابن الأبرش پدر زبّاء ملكه جزيره را بكشت زبّاء براى خونخواهى پدر حيله انديشيده كسى را نزد جذيمه فرستاد كه زن ناگزير از شوهر است و خوب است كه مرا بهمسرى خويش برگزينى جذيمه خوشحال شده با معدودى چند از رجال خود بسوى جزيره حركت كرد غلامى داشت بسيار زيرك بنام قصير ابن سعد لخمى قصير جذيمه را گفت با اين كه ملكه جزيره خون پدرش را از تو طلبكار است مصلحت نباشد با اين مردم قليل در ميان آنان وارد شوى جذيمه پند قصير را نشنيده بخيال مزاوجت با زبّاء وارد جزيره شد و بمحض ورود او را گرفته و با يارانش بكشتند و قصير بر اسبى تيز تك كه براى خود تهيّه ديده بود سوار شده فرار كرد و جمله لو كان يطاع لقصير امر اى كاش امر قصير اطاعت مى‏شد مثل شد مقصود حضرت عليه السّلام اينست كه من از اوّل از خدعه عمرو عاص اطّلاع داشتم و بشما نصيحت كردم شما پند مرا نشنيده و اكنون پشيمانى سودى ندارد) از امر من سرباز زديد همچون سرباز زدن مخالفين ستمگر و پيمان شكنان گنهكار تا جائى كه من ناصح نيز مردّد شدم و آتش زنه از بيرون دادن آتش بخل ورزيد (اجتماع شما بر نافرمانى من كار را بجائى رسانيد كه من مردّد شده و از پند دادن بشما خوددارى كردم) پس مثل من و شما (در پند دادن و نپذيرفتن آن همان طورى است كه دريد برادر هوازن گويد:

امرتكم امرى بمنعرج اللّوى          

فلم تستنيبوا النّصح إلّا ضحى الغد

دريد ابن الصّمه با برادرش عبد اللّه بجنگ بنى هوازن رفته با غنيمت بسيار مراجعت كرده بودند شب را خواستند در منعرج منزل كنند دريد گفت اين كار از حزم و احتياط بدور است شايد بنى هوازن بطلب ما بيايند عبد اللّه نصيحت دريد را پذيرفته شب را در منعرج ماندند صبحگاهان بنى هوازن بر سرائها تاخته عبد اللّه و يارانش را بكشتند و دريد با زخم بسيار فرار كرده قصيده كه شعر فوق بيتى از آنست پرداخته مى‏گويد پند مرا نپذيرفتيد تا فايده آن صبحگاهان ظاهر شد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  225

مقصود حضرت اينست كه شما نصيحت مرا در قبول نكردن امر حكومت نشنيديد و حال كه زيان مخالفت امر من بر شما واضح شده ديگر پشيمانى سودى ندارد.

نظم

چو امر جنگ صفّين شد بپايان          

گرفت آن جنگ از تحكيم سامان‏

ز فرط مكرهاى عمرو عاصى‏

ابو موسى بيزدان گشت عاصى‏

بظاهر خسرو دين گشت مغلوب          

معاويّه بشاهى گشت منسوب‏

از اين مطلب خبر چون كه على شد

دلش از آتش غم مصطلى شد

مكان بگزيد اندر عرش منبر          

بزد بر قلبها اين سكّه از زر

ستايش كرد از ذات خداوند

كه ذاتش هست بيرون از چه و چند

بروز سختى و دوران سستى          

چه در بيمارى و در تندرستى‏

بگاه فقر و گاه بى نيازى‏

گه درماندگى گردن فرازى‏

بهر موقع ثناى اوست لازم          

بهر وقتش ستايش از لوازم‏

خداى بى شريك و مثل و انباز

بدون ياور او داناى هر راز

محمّد (ص) بنده و بر او رسول است          

پيمبرها فروع او از اصول است‏

تمامى چون تن و احمد (ص) چون جان است‏

رئيس و سرور اين كاروان است‏

خودش محبوب يزدان و دود است          

برايش هم ز يزدان صد درود است‏

هر آن ملّت نصيحت را نپذرفت          

بترك آبروى خويشتن گفت‏

برون گرديد از راه سلامت‏

شد او مورث باندوه و ندامت‏

به خيبتها و خسران گشت همسر          

بحسرتها و حرمان گشت ياور

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  226

من عالم كه بينا و بصيرم          

بر از دهر دانا و خبيرم‏

ز جان و دل شما را گشته ناصح‏

نشان دادم ره از بيراه واضح‏

هر آن درّيكه اندر گنج خاطر          

نهان مى‏داشتم كردمش ظاهر

در اوّل زين حكومت سخت ناشاد

ببودم بس نمودم داد و فرياد

شما را كردم آگاه از عواقب          

نشان دادم غم و رنج و متاعب‏

شما نامردمان گول و كودن‏

نكرديد اعتنا بر گفته من‏

ز خاطر شد سخنهايم فراموش          

گهرهايم نشد آويزه گوش‏

اگر اوّل ز من آن نهى و انكار

كه كردم امر مى‏بستيد در كار

نبود اينسان كنون اين چهره‏ها زرد           

نمى‏بود اين چنين دلها پر از درد

نمى‏رفت آبروى ملك بر باد

نمى‏گشت اين چنين قلب عدو شاد

چنين اشك ندم چشمان نمى‏ريخت          

بسرتان گرد غم گردون نمى‏بيخت‏

كمرها بر خلافم تنگ بستيد

چو عهدم در دهان مطلب شكستيد

بنا فرمانيم كرديد اصرار          

مرا كرديد در اين امر ناچار

چو ديدم خير آن پند و نصيحت‏

نيفزايد بجز رنج و فضيحت‏

جهانتان گوش دل با پنبه آكند          

نگردد گوهر پند اندران بند

شدم ز ارشادتان مأيوس و خسته‏

گرفتم گوشه با قلب شكسته‏

گهرهاى نصايح را صدف وار          

چنان دريا شدم در دل نگه دار

مثلتان با يكى شخصى چنان من‏

بود مانند مردى از هوازن‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  227

كه قوم خويش را از رأى متقن          

نمود آگه ز كيد و كين دشمن‏

نصيحتهاش ننمودند باور

به پيچيدند از اندرز وى سر

بدشت منعرج منزل نمودند          

بخود بس كار را مشكل نمودند

سحرگه جمله مست باده خواب‏

كه دشمن تاخت بر سرشان چو سيلاب‏

بخوارى رأسشان از تن بريدند          

بدنهاشان بخاك و خون كشيدند

برو بنيادشان از بيخ كندند

بخفّت در بيابانشان فكندند

شدند از بعد مقهورى پشيمان           

چه سود آيد بدست آن وقت از آن‏

زيان پند نشنيدن شبانگاه‏

پديد آمد صباحى ليك بى گاه‏

نصايح را بموقع كار بستن          

ببايست و زهر بد باز رستن‏

بوقت ار درّ پندى كس نسودى‏

پشيمانى ندارد بعد سودى‏

   
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly. All right reserved.