درحال بارگزاري
  • تاريخ: سه شنبه 15 شهريور 1390

متن های دیگری از خانم عرفان نظر آهاری


           

 

 

 

 

 

 

 

آن مرد عاشق بود آن بازي عشق و آن حريف خدا.

 

دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود.

 

آن مرد زمين را سبز مي خواست .

 

دل را سبز مي خواست.

 

انسان را سبز.

 

زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز.

 

 

اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود.

 

به غايتي سرخ.

 

و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد.

 

كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .

 

و از ميان تمامي سرخان ، خون را برگزيد.

 

نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را .

 

آن خون كه فواره است و فرياد.

 

او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.

 


تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.

 

اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.

 

ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.

 

برويد و برداريد و بگريزيد.

 

ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.

 

كيست؟

 

كيست كه با تن پاره پاره بماند؟

 

ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنيمت ديگران خواهد شد.

 

كيست؟

 

كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟

 

اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.

 

كيست؟

 

كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان، بماند؟

 

وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست.

 

وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست.

 

اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين.

 

و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش.

 

آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا وآن يار، خدا.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ماه مرشد گفت:

 

عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است.

 

اما آشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست.

 

آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ.

 

و آنگاه چوبی به ما داد و همیانی.

 

و گفت: این همیان حق است.

 

آن را پاس بدارید که آذوقه شماست...

 

گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از آن بنوشید.

 

به زمستان که رسیدید حق ، آتش است، گرم تان می کند.



به بی راهه که رسیدید، حق چراغ است، راه را نشان تان می دهد.

 

و آن هنگام که به برزخ درآمدید، حق پل است، عبورتان می دهد.



و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید.

 

اما روز ی خواهد رسید که عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.




به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز.



ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ.

 

این بار دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.



و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هر کدام چوبی.



ماه مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند.

 

زیرا می دانند که معراج مردان بر سردار است.

 

ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش.

 

زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.

 

و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.

 

و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.

 

ماه مرشد گفت و عشق این است.

 

از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.

 

ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عین عاشقی مانده بودیم!

 

 

 

 

 

 

 

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

 

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.

 

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.

 

يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.

 

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم.

 

من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم.

 

همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند.

 

من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده.

 

من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.

 

اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست.

 

اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

 

اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد.

 

يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...

 

خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

 

 

 

 

 

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟

 

آدم است، آدم است که می خورد.

 

این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟

 

آدم است، آدم است که می خورد.

 

این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟

 

آدم است ، آدم است که می خورد.

 

هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است.

 

آدم همیشه گرسنه است.



دست های میکائیل از رزق پر بود.

 

از هزار خوراک و خوردنی.

 

اما چشم های آدمی همیشه نگران بود.

 

دست هایش خالی و دهانش باز.

 

میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند.

 

خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !

 

خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است.

 

تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.

 


میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت.

 

و او نیز به فرشته ای دیگر.

 

و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند.

 

تنها آدم بود که نمی دانست.

 

اما رازها سر می روند.

 

پس راز نان و نور هم سر رفت.

 

و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است.

 

پس در جستجوی نور برآمد.

 

در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

 

اما آدم، همیشه شتاب می کند.

 

برای خوردن نور هم شتاب کرد.

 

و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. ن

 

ه در ستاره و نه در ماه.

 

او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.

 


خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.


و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.

 

سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی.

 

اما آدم ها آمدند و رفتند.

 

از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.

 

آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند.

 

اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت.

 

و جهان از برکت همان لقمه روشن شد.

 

و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت.

 

و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.

 


سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.

 

میکائیل نان قسمت می کند.

 

آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.

 

میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.

 

 

 

 

 

سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود.

 

درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند.

 

کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود.

 

بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.

 

حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب.

 

دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.

 

سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟

 

سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.



دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.

 

سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟

 

سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.

 

سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.

 

درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.

 

و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.

 

انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.

 

سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.

 

خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد.

 

او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.

 

اما پرسیدن های او شور این جهان است.

 

وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست.

 

از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.



انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت.

 

آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.

 

نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !

 

 

 

 

 

 

یک نفر دلش شکسته بود

 

توی ایستگاه استجابت دعا

 

منتظر نشسته بود

 

منتتظر،ولی دعای او

 

دیر کرده بود 

 

او خبر نداشت که دعای کوچکش

 

توی چار راه آسمان

 

 پشت یک چراغ قرمز شلوغ...





او نشست و باز هم نشست


روزها یکی یکی


از کنار او گذشت





روی هیچ چیز و هیچ جا


از دعای او اثر نبود


هیچ کس


از مسیر رفت و آمد دعای او


با خبر نبود





با خودش فکر کرد


پس دعای من کجاست؟


او چرا نمی رسد؟


شاید این دعا


راه را اشتباه رفته است!


پس بلند شد


رفت تا به آن دعا


راه را نشان دهد


رفت تا که پیش از آمدن برای او


دست دوستی تکان دهد


رفت


پس چراغ چار راه آسمان سبز شد


رفت و با صدای رفتنش


کوچه های خاکی زمین


جاده های کهکشان


سبز شد





او از این طرف، دعا از آن طرف


در میان راه


باهم آن دو رو به رو شدند


دست توی دست هم گذاشتند


از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند


وای که چقدر حرف داشتند





برفها


کم کم آب می شود


شب


ذره ذره آفتاب می شود


و دعای هر کسی


رفته رفته توی راه


مستجاب می شود

 

 

 

 

 

منبع:نور و نار

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved