درحال بارگزاري
  • تاريخ: سه شنبه 15 شهريور 1390

متن های زیبای خانم عرفان نظر آهاری


           

 

 

 

 

زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود

 

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

 

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

 

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

 

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

 

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

 

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

 

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

 

 

 

 

 

 

 

 قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟

 

کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟

 

کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

 

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .

 

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود .

 

در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد .

 

قطار می گذشت و سبک می شد .

 

زيرا سبکی قانون راه خداست .

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد .

 

پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است .

 

مسافران بهشتی پياده شوند .

 

اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .

 

مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند .

 

اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .

 

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ٬ راز من همين بود .

 

آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

 

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.

 

 

 

 

 

 
 

 
    فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:

 

   خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.

 

اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.

 

دلم بی تاب تجربه ای زمینی است

 

    خدا درخواست فرشته را پذیرفت.

 

    فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید

 

    خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

 

    فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!

 

    این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

 

    فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد

 

    او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود

 

    اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند

 

    روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد

 

    و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد


    نه بالش را و نه قولش را!

 

    فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند

 

    فرشته هرگز به بهشت برنگشت

 

 

 

 

 

 

 

 


سالها پیش از این


زیر یک سنگ گوشه ای از زمین


من فقط یک کمی خاک بودم همین


یک کمی خاک که دعایش


پر زدن آن سوی پرده آسمان بود


آرزویش همیشه


دیدن آخرین قله کهکشان بود


خاک هر شب دعا کرد


از ته دل خدا را صدا کرد


یک شب آخر دهایش اثر کرد


یک فرشته تمام زمین را خبر کرد


و خدا تکه ای خاک برداشت


آسمان را در آن کاشت


خاک را


توی دست خود ورز داد


روح خود را به او قرض داد


خاک توی دست خدا نور شد


پر گرفت از زمین دور شد


راستی


من همان خاک خوشبخت


من همان نور هستم


پس چرا گاهی اوقات


این همه از خدا دور هستم؟!






منبع:گیپا

 

 

 

 

 

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved

Fatal error: Exception thrown without a stack frame in Unknown on line 0