درحال بارگزاري
  • تاريخ: دوشنبه 20 شهريور 1391

انقلاب فرهنگی و سياسی در سيره امام صادق(عليه‎السلام)


           
امام صادق(عليه‎السلام) هشتمين ستاره فروزان آسمان عصمت، و ششمين اختر تابان‏سپهر امامت و ولايت در هفدهم ربيع‏الاول سال‏83 ه.ق در مدينه چشم به جهان گشود، ودر 25 شوال سال 148 در 65 سالگي به دستور منصور دوانيقي (دومين طاغوت عباسي)مسموم شده و به شهادت رسيد.
   
در زندگي سراسر افتخار او، دو موضوع همچون دو جريان ‏هميشگي با پرتلاش‏ترين شکل در راس موضوعات ديگر ديده مي‏شد، که هر دو در يک صراط قرار داشته و تکميل کننده همديگر بودند که عبارت‏اند از: طاغوت زدايي و نشان‏ دادن چهره اسلام ناب؛ اسلام محمد(صلي الله عليه و آله) و علي(عليه‎السلام).
   
آن حضرت در وضعيتي قرار گرفت، که اسلام چهره حقيقي خود را از دست داده بود، و از قرآن و اسلام جز نامي باقي نمانده بود، چرا که مدتي با امويان و سپس با عباسيان درگير بود که بر کشور پهناور اسلامي حکومت مي‏کردند، و همه چيز را با ميل‏ و هوس‏هاي نفساني خود رتق و فتق مي‏نمودند، و اسلام را به دنبال اهداف شوم خود مي‏کشيدند و آن را پلي براي اجراي مقاصد طاغوتي خود قرار داده بودند.
  
امام صادق(عليه‎السلام) در طول 34 سال امامت‏ خود (114 148 ه.ق) با پنج‏ حکمران اموي؛يعني هشام بن عبدالملک، وليد بن يزيد، يزيد بن وليد، ابراهيم بن وليد، مروان بن‏محمد، درگير بود، پس از انقراض آنها با دو خليفه عباسي يعني عبدالله بن محمد،معروف به سفاح و منصور دوانيقي رو به رو گرديد.
   
آن حضرت براي نجات اسلام و مسلمين چاره‏اي نمي‏ديد، جز اين که مانند پدرش امام باقر(عليه‎السلام) دو موضوع را مساله ‏اصلي زندگي خود قرار دهد؛ يعني همان دو موضوعي که از کلمه طيبه «لا اله الاالله‏» نشات مي‏گرفت، و تحقق عيني چنين کلمه‏اي که اساس اسلام محمد(صلي الله عليه و آله) و علي(عليه‎السلام)را تشکيل مي‏داد، نياز به انقلاب سياسي و نفي طاغوت‏ها، و انقلاب فرهنگي و آموزش‏براي رشد و آگاهي بخشي جامعه داشت، تا با اين «نفي‏» و «اثبات‏» بتواند اسلام‏را از زير حجاب‏هاي جهل و غرور خودکامگان رهايي بخشد، و چهره ناب آن را به عموم‏نشان دهد.
   
روشن است که چنين کار بزرگي، بسيار دشوار و طاقت فرسا بود، در عين‏حال امام صادق(عليه‎السلام) که خود را وقف اسلام و قرآن نموده بود، با همتي بلند و اراده‏اي‏محکم، به اين کار بسيار عميق و بزرگ دست زد، و تا آخر عمر هم‏چنان با قاطعيت‏ادامه داد و سرانجام در اين راه شهد شهادت نوشيد.
   
بنابراين، آن حضرت همه وجودش را در مسير اين نفي و اثبات فدا نمود، و به‏پيروان خود آموخت که اصلي‏ترين کار آنها بايد اين دو کار سياسي و فرهنگي باشد،که اساس رشد و تکامل همه جانبه در پرتو آن به دست‏خواهد آمد.
  
تاسيس دانشگاه جعفري يا حوزه علميه
   
شاگردان امام باقر(عليه‎السلام) پس از درگذشت آن‏ حضرت به گرد شمع وجود امام صادق(عليه‎السلام) حلقه زدند.
   
امام عليه السلام نيز با جذب ‏شاگردان جديد به تاسيس يک نهضت عظيم فکري و فرهنگي و بالنده مبادرت ورزيد، به‏گونه‏اي که طولي نکشيد مسجد نبوي در مدينه منوره و مسجد کوفه در شهر کوفه به ‏دانشگاهي عظيم تبديل شد.
   
درگيري شديد بين بني‏عباس و بني‏اميه، آنان را آن چنان ‏به خود مشغول کرده بود، که فرصتي طلايي براي امام صادق(عليه‎السلام) و يارانش به دست آمد، 

آن حضرت با استفاده از اين فرصت ‏به بازسازي و نوسازي فرهنگ ناب اسلام پرداخت و شيفتگان مکتب حق از اطراف و اکناف، از بصره، کوفه، واسط، يمن و نقاط مختلف حجازبه مرکز اسلام; يعني مدينه، سرازير شدند و چون پروانگاني دلباخته به گرد شمع‏وجود امام صادق(عليه‎السلام) تجمع کردند.
   
روز به روز به تعداد شاگردان مي‏افزود، به گونه‏اي که تعداد آنها به چهار هزارنفر رسيد.
   
شيخ طوسي (وفات يافته 460 ه.ق) در رجال خود تعداد شاگردان امام صادق(عليه‎السلام) را 3197 مرد و 12 زن نام مي‏برد.
   
«حسن بن علي بن زياد وشاء» که خود از اساتيد حديث، و از شاگردان امام‏ رضا(عليه‎السلام) است، مي‏گويد: «من در مسجد کوفه نهصد استاد حديث را ديدم که از امام‏صادق(عليه‎السلام) نقل حديث مي‏کردند، و مکرر مي‏گفتند: قال الصادق، قال جعفر بن محمد(عليه السلام)‏».
   
اين دانشگاه عظيم صدها مجتهد، استاد، دانشمند و محقق تربيت‏شدند، که هر کدام‏از شخصيت‏هاي بزرگ علمي به شمار ميآمدند، و گروهي از آنان داراي آثار علمي وشاگردان متعدد شدند. شيخ مفيد (وفات يافته‏413 ه.ق) مي‏نويسد: «به قدري علوم‏از امام صادق(عليه‎السلام) نقل شده که در همه جا پخش شده، و زبان به زبان به گردش درآمده‏است، و از هيچ يک از افراد خاندان رسالت، آن همه علم و حديث، نقل نشده است.»
   
با توجه به اين که شاگردان امام صادق(عليه‎السلام) به شيعيان انحصار نداشتند، بلکه ديگران‏ نيز از خرمن فيض او خوشه مي‏چيدند.
   
مالک، پيشواي فرقه «مالکي‏» در ضمن گفتاري ‏گويد: «در علم و عبادت و پاک‏زيستي، برتر از جعفر بن محمد(عليه‎السلام) هيچ چشمي نديده، و هيچ گوشي نشنيده و به قلب هيچ بشري خطور نکرده است.»
   
ابوحنيفه پيشواي فرقه حنفي، دو سال شاگرد امام صادق(عليه‎السلام) بود، به طوري که اين دو سال را اساس و سرمايه‏اصلي علوم خود دانسته و مي‏گويد: «لولا السنتان لهلک نعمان; اگر آن دو سال نبود،نعمان هلاک مي‏شد.» از گفتني‏ها اين که: روزي منصور دوانيقي طاغوت عصر امام‏صادق(عليه‎السلام)، ابوحنيفه را احضار کرد و به او گفت: مردم شيفته جعفر بن محمد شده‏اند واو داراي شاگردان بسيار شده است، يک سري مسائل دشواري را نزد خود در نظر بگير،تا در ملا عام از او بپرسي، تا او در پاسخ فروماند، و از نظر چشم مردم ساقط شود.
   
«ابوحنيفه مي‏گويد: چهل مساله مشکل نزد خودم رديف کردم، و به مجلس منصوردوانيقي در «حيره‏» حاضر شدم، ديدم جعفر بن محمد(عليه‎السلام) در سمت راست منصور نشسته‏است، همين که چشمم به آن حضرت افتاد آن چنان تحت تاثير شکوه و جلال او قرارگرفتم که خود را باختم، سلام کردم و با اشاره منصور نشستم، منصور به امام رو کردو گفت: «اين ابوحنيفه است.» امام فرمود: آري او را مي‏شناسم.
   
سپس منصور به من‏رو کرد و گفت: «اي ابوحنيفه! مسائل خود را از جعفر بن محمد(عليه‎السلام) بپرس.» من‏سؤال‏هاي خود را مطرح کردم، هر سوالي که از آن حضرت مي‏پرسيدم، او بي‏درنگ پاسخ‏مي‏داد، و ابعاد مساله را بيان مي‏کرد، و مي‏گفت: عقيده شما درباره اين مساله‏چنين است، و به عقيده مردم مدينه چنان است و به عقيده ما چنين مي‏باشد، در بعضي‏از موارد نظر آن حضرت با عقيده من موافق بود و در بعضي موارد با نظر اهل مدينه‏توافق داشت و گاهي با هر دو مخالف بود، و به اين ترتيب به چهل سؤال مطرح شده من‏پاسخ داد، آن گاه ابوحنيفه گفت: «اءليس ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس؛
مگر نه اين است که دانشمندترين مردم آن کسي است که آگاه‏ترين آنها به اختلاف مردم ‏به فتواها و مسائل فقهي باشد.»
   
از حوزه علميه امام صادق(عليه‎السلام) شاگردان برجسته‏اي‏ که خود بعدها به عنوان استاد و اسطوانه جهان تشيع به شمار مي‏آمدند و هر کدام‏ موسس کلاس‏هاي بزرگ علمي، و صاحب تاليفات شدند بروز نمودند؛ مانند هشام بن حکم، جابر بن حيان، زراره بن اعين، ابان بن تغلب، مفضل بن عمر، هشام بن سالم، مؤمن‏الطاق و... هشام بن حکم علامه عصر خود بود و تعداد تاليفات او را که بيش‏تر در محور معارف‏و عقائد به ويژه درباره مساله مامت‏بود، تا 31 کتاب ذکر نموده‏اند.
   
جابر بن حيان که او را پدر علم شيمي مي‏خوانند، يکي از شاگردان‏امام صادق(عليه‎السلام) بود که کتابي در هزار صفحه، شامل پانصد رساله در علوم مختلف تاليف نمود.
   
کوتاه سخن آن که: تاريخ‏نويس و تحليل‏گر مشهور «ابن خلکان‏» مي‏نويسد:
«جعفر بن محمد (امام صادق) يکي از امامان دوازده گانه بر اساس مذهب شيعه‏اماميه، از بزرگان خاندان پيامبر(صلي الله  عليه و آله) است که به خاطر راستي و درستي رفتار وکردار و گفتارش، او را صادق نامند، فضايل و کمالاتش مشهورتر از آن است که نيازبه توضيح باشد.» سپس به عنوان نمونه يکي از شاگردانش، جابر بن حيان را معرفي‏ مي‏کند.
  
مبارزه امام صادق(عليه‎السلام) همان گونه که گفتيم امام صادق(عليه‎السلام) دوش به دوش نهضت عظيم‏علمي و انقلاب فرهنگي، در هر فرصتي به طاغوت زدايي پرداخت، او هرگز تسليم‏طاغوت‏هاي عصرش نشد، بلکه همواره با آنها در ستيز بود، و سرانجام در همين راستا،او را شهيد کردند.
   
آن حضرت گرچه قيام مسلحانه بر ضد طاغوت‏هاي عصرش نکرد، ولي با شمشير زبان وقلم، در هر فرصتي به جنگ آنها رفت و آنها را محکوم کرد، و در مورد قيام‏مسلحانه، به يکي از شاگردانش به نام سدير که در کنار چند عدد گوسفند توقف کرده‏بودند فرمود: «والله لو کان لي شيعه بعدد هذه الجداء ما وسعني القعود؛ سوگند به خدا اگر شيعيان(راستين) من به اندازه تعداد اين بزغاله‏ها بودند، خانه نشيني‏ برايم روا نبود، و قيام مي‏کردم.»
   
وقتي که سدير آن بزغاله‏ها را شمرد، هفده عدد بودند.
   
امام صادق(عليه‎السلام) همواره مساله ولايت را مطرح مي‏کرد، و مي‏فرمود: «ولايت از نماز، روزه، زکات و حج‏ برتر است، و دليل آن را چنين ذکر مي‏کرد: «لانها مفتاحهن‏والوالي هو الدليل عليهن؛ زيرا ولايت کليد همه آنها است، و حاکم و رهبر، راهنماي ‏مردم به سوي همه آنها است.»
   
و گاهي مي‏فرمود: «من مدح سلطانا جائرا و تخفف وتضعضع له طمعا فيه کان قرينه في النار؛ کسي که سلطان ستمگري را تمجيد کند، و دربرابر او فروتني و کرنش نمايد، تا در کنار او به نوايي برسد، چنين کسي همدم آن‏سلطان در ميان آتش دوزخ خواهد بود.» و زماني ديگر از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نقل مي‏کرد که‏فرمود: «الفقهاء امناء الرسل ما لم يدخلوا في الدنيا; علماي دين نمايندگان‏امين پيامبران هستند تا هنگامي که وارد در دنيا نشده‏اند.» شخصي از رسول خدا(صلي الله عليه و آله)پرسيد:نشانه ورود آنها در دنيا چيست؟
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: «اتباع السلطان، فاذا فعلوا ذلک فاحذروهم علي دينکم؛ پيروي سلطان، هرگاه دانشمندان چنين کنند، براي حفظ دينتان از آنها بپرهيزيد.»
   
منصور دوانيقي، دومين طاغوت خشن عباسي در ضمن نامه‏اي به امام صادق(عليه‎السلام) نوشت:
«چرا مانند ساير مردم به مجلس ما نمي‏آيي و جزء اطرافيان ما نمي‏شوي تا از سوي‏ما بهره‏مند گردي؟!» امام 
صادق(عليه‎السلام) در پاسخ نوشت: «در نزد ما (از امور مادي)چيزي نيست که براي آن از تو بترسيم، و در نزد تو از نظر معنوي چيزي نيست که به‏خاطر آن به تو اميدوار گرديم، در نزد تو نه نعمتي وجود دارد که به حضورت بياييم‏و به خاطر آن به تو تبريک گوييم، و نه تو خود را در بلا و مصيبت مي‏بيني که‏بياييم و به تو تسليت‏بگوييم، بنابراين براي چه نزد تو بيايم و در مجلس تو شرکت‏کنم؟» منصور پس از دريافت اين پاسخ کوبنده، نوشت: نزد ما بيا و ما را نصيحت کن.
   
امام صادق(عليه‎السلام) در جواب نوشت: «کسي که دنيا خواه است تو را نصيحت نمي‏کند(زيرادنيايش به خطر مي‏افتد) و کسي که آخرت خواه باشد، نزد تو نمي‏آيد.» به اين ترتيب‏امام صادق(عليه‎السلام) انقلاب سياسي خود را پي‏ريزي مي‏کرد، و مردم را بر ضد حکومت طاغوتيان‏مي‏شورانيد و از نزديک شدن به آنها برحذر مي‏داشت، و دو موضوع انقلاب فرهنگي وسياسي را در راس مسائل، و از مسائل اصلي قرار داده بود، پيروان راستين او نيزبايد در همين صراط مستقيم که همان صراط مستقيم قرآني است گام بردارند.
 
 
   
منبع : تبیان 
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved