درحال بارگزاري
  • تاريخ: سه شنبه 6 تير 1391

مادر و خواهر حضرت موسى (ع)


           
كاهنان به فرعون گفته بودند مردى از دودمان يعقوب كه در مصر پراكنده اند، سرانجام به سرنوشت تو خاتمه مى دهد و نابودى قطعى تو به دست اوست.
   
فرعون براى جلوگيرى از اين خطر، دستور داد ماءمورين مرد و زن ، زنان و خانواده هاى بنى اسرائيل را كه آن روز خدا پرستان عصر بودند زير نظر بگيرند و هرگاه اطلاع يافتند يكى از زنان آنان آبستن است شكم بدرند و اگر جنين پسر بود به قتل رسانند.
   
مادر موسى و زن عمران از برزگان خاندان يعقوب پيغمبر كه از زمان حضرت يوسف (ع) در مصر ماندگار شده بودند و اينك جمعيت آنان تعداد قابل ملاحظه اى را تشكيل مى داد، آبستن به موسى بود.
   
چون خدا اراده كرده بود نوزاد او را پيغمبر خود گرداند و به رهبرى خلق بگمارد تا لحظه ولادت ، كسى پى نبرد
كه او حامله است.
   
همينكه وضع حمل كرد به فكر فرو رفت كه اگر دژخيمان فرعون از ولادت بچه اطلاع يابند چه خواهد شد.
   
((درست در همان موقع خدا به مادر موسى وحى فرستاد كه بچه را شير بده و هرگاه از جانب او هراسان شدى او را به ((رود خانه نيل )) بيفكن و ديگر از بابت او بيمى به دل راه مده و محزون مباش كه ما او را به سوى تو برمى گردانيم و از پيامبران مرسل قرار مى دهيم)).
   
اين الهام غيبى كه چون پرتوى از نور در دل پريشان مادر موسى تابيدن گرفت ، او را به لطف حق اميدوار ساخت و يقين حاصل كرد كه خداوند متعال حافظ و نگهبان نوزاد او خواهد بود.
   
مادر موسى نوزادش را در صندوقى نهاد و در آن را بست و از بيم اينكه مبادا تاءخير در كار باعث شود ماءموران سر رسند و نوزاد دچار سرنوشت وحشتناكى گردد، صندوق را به رودخانه نيل انداخت و او را به لطف خدا سپرد.
  
در اين هنگام ، درست اول صبح بود. مادر موسى دخترش مريم را نيز همراه داشت.
   
در آن لحظه غم انگيز كه هوا كم كم روشن مى شد، مادر و دختر مى ديدند صندوق در ميان آبهاى نيل غلت مى خورد.
   
گاهى به زير آب مى رود و زمانى به روى آب مى آيد. و معلوم نيست چه سرنوشتى در انتظارش باشد.
   
مادر موسى ديد ((ماءمورين فرعون خود را به آب افكندند و صندوق را از آب گرفتند، بدون اينكه بدانند طفل درون صندوق دشمن آنان خواهد بود و باعث اندوهشان مى باشد، آرى ((فرعون و هامان )) وزير او و سپاهيان آنان دچار اشتباه شدند!)).
   
وقتى مادر موسى صندوق محتواى نوزاد دلبندش را به رود نيل افكند ((دلش از همه چيز جز ياد فرزندش فارغ بود، به طورى كه مى خواست فرياد زند و به آب افكندن طفلش را اعلان كند ولى خدا دلش را آرام ساخت تا ايمانش پايدار بماند ((آسيه )) زن فرعون سالها بود كه با آن ستمگر سنگدل زندگى مى كرد و خوشبختانه از وى صاحب فرزندى نشد.
   
او كه زنى پاكدل و نجيب بود در همان لحظه كه صندوق در آب نيل غلت مى خورد در كاخ خود شاهد اين منظره بود.
   
كاخ فرعون در كنار نيل قرار داشت و آسيه مى توانست از اطاق مخصوص خود هرگونه آمد و رفتى بر روى نيل را زير نظر داشته باشد.
   
او به ماءمورين كاخ دستور داد خود را به آب زنند و صندوق را در آن وقت صبح از آب گرفته به نزد وى بياورند ولى در حقيقت لطف خدا بود كه همچون سايه اى به دنبال صندوق حامل موسى روان بود.
   
وقتى مادر موسى ديد ماءمورين فرعون صندوق را از آب گرفتند به خواهر موسى كه با وى بود و هر دو صندوق را زير نظر داشتند گفت : ((برو و كار او را دنبال كن و ببين چه بر سر او مى آيد خواهر موسى از مادر فاصله گرفت و به جايى آمد كه مى توانست هر گونه حركت ماءمورين را زير نظر داشته باشد ولى ماءمورين نمى دانستند در صندوق چيست و آن دختر به چه چيز مى انديشد؟
   
همينكه خواهر موسى ديد صندوق را به درون كاخ فرعون بردند، در صدد برآمد به هر ترتيب كه شده است وارد كاخ شود و از سرنوشت برادر آگاه گردد.
   
ماءمورين در حضور آسيه در صندوق را گشودند و ديدند پسر بچه اى ظريف و زيباست كه نگاههاى نافذش در بيننده توليد محبت مى كند.
   
فرعون نيز در آن لحظه در كنار همسرش آسيه نشسته بود و منظره را تماشا مى كرد.
   
زن فرعون كه ديد مادرى از بيم سطوت فرعون نوزاد خود را بدينگونه به آب افكنده و او را به دست تقدير سپرده است ، سخت ناراحت شد و براى حفظ جان كودك به فرعون گفت : اين نوزاد با لطف و ظرافتى كه دارد نور چشم من و تو است ، او را نكشيد ما او را به فرزندى مى گيريم ، شايد به حال ما سودمند باشد يا ناگزير شويم او را به فرزندى بگيريم ولى هيچكدام نمى دانستند كه با آن كار چه مى كنند؟
   
فرعون هم با همه دعوى خدايى كه داشت از آنجايى كه بشر محدود و خطاكار است بدون اينكه بداند سرانجام خطرناكى در پيش خواهد داشت ، تسليم پيشنهاد همسرش شد و اجازه داد كه آن بچه در كاخ و تحت مراقبت خود آسيه (ملكه ) پرورش يابد!
   
آسيه دستور داد دايه اى بيايد و بچه را شير دهد ولى موسى پستان هيچ دايه اى را به دهان نگرفت.
   
دايه ديگر آمد، باز بچه زبان به پستان او نزد و هكذا هر زنى را آوردند كه بچه را شير دهد، موسى پستان هيچكدام را به دهان نگرفت و شير ننوشيد!
   
((خدا حرام كرده بود كه از پستان زنان ديگر شير بخورد. در همين لحظه كه آسيه ناراحت بود چرا بچه پستان دايگان را به دهان نمى گيرد، خواهر موسى سر رسيد و گفت : آيا نمى خواهيد خانواده اى را به شما معرفى كنم كه بتواند بچه را شير داده و چنانكه بخواهيد از وى مراقبت كند؟)).
   
آسيه و فرعون اجازه دادند زنى كه آن دختر معرفى كرده بود هم بيايد شايد بچه پستان او را بگيرد.
   
خواهر موسى آمد و به مادر گفت بچه را از صندوق در آورده اند ولى از پستان هيچ زنى شير نمى خورد.
   
من تو را معرفى كرده ام و هم اكنون با هم برويم و ببينيم چه مى شود.
   
همينكه مادر موسى پستان را در آورد و نزديك بچه گرفت ، طفل چنگ زد و پستان مادر را گرفت و شروع به شير
خوردن كرد.
   
وقتى آسيه ديد كه بچه فقط پستان اين زن را گرفت ، به مادر موسى و خواهرش تكليف كرد كه بايد هر روز به كاخ بيايند و بچه را شير دهند و از وى كه پسر خوانده فرعون و زن اوست سرپرستى كنند!
   
((بدينگونه خداوند مهربان دوباره او را به آغوش مادر باز گردانيد تا چشمش روشن شود و غمگين نباشد و بداند كه وعده خدا حقيقت دارد ولى اكثر مردم اين را نمى دانند)).
   
موسى ، نوزادى كه مادرش از بيم قساوت فرعون او را به رود نيل افكند و به لطف خدا سپرد، در آغوش مادر و كاخ مجلل مصر شير خورد و پرورش ‍يافت و بزرگ شد و پس از آنكه بدون عمد يكى از ماءمورين فرعون را در يك درگيرى كشت و ناگزير شد از شهر خارج شود، رو به بيابان گذاشت .
   
موسى ((صحراى سينا)) را پيمود تا به شهر ((مدين )) آمد و به طورى كه خواهيم گفت ، داماد شعيب پيغمبر شد و پس از يازده سال كه به مقام نبوت رسيد در سن 28 سالگى از جانب خداوند ماءمور شد براى هدايت فرعون و ملت مصر روانه آن ديار گردد تا هم مادر و برادر خود هارون را ديدار كند و هم به وظيفه دينى و رسالت الهى كه داشت اهتمام ورزد.
   
ماجراى به آب افكندن موسى توسط مادرش به رود نيل را ((پروين اعتصامى )) شاعره نامى به بهترين وجه به شعر در آورده است .
   
جلال الدين محمد بلخى هم داستان را در مثنوى به سلك نظم كشيده است ولى به اعتراف همه اهل فضل و
ادب ((پروين )) به مراتب بهتر گفته است :
   
مادر موسى چو موسى را به نيل             در فكند از گفته رب جليل
خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه             گفت كاى فرزند خرد بى گناه
گر فراموشت كند لطف خداى                 چون رهى زين كشتى بى ناخداى
گرنيارد ايزد پاكت به ياد                آب ، خاكت را دهد ناگه به باد
وحى آمد كين چه فكر باطل است             رهروما اينك اندر منزل است
پرده شك را برانداز از ميان              تا ببينى سود كردى يا زيان
ما گرفتيم آنچه تو انداختى               دست حق را ديدى و نشناختى
در تو تنها عشق و مهر مادريست            شيوه ما عدل و بنده پروريست
نيست بازى كار حق ، خود را مباز          آنچه برديم از تو باز آريم باز
سطح آب از گاهوارش بهتر است              دايه اش سيلاب و موجش مادر است
نسبت نسيان به ذات حق مده                بار كفر است اين به دوش خود منه
به كه برگردى به ما بسپاريش              كى تو از ما دوست تر مى داريش ؟
ما بسى گم گشته باز آورده ايم            ما بسى بى توشه را پرورده ايم
سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت           زاتش ما سوخت هر شمعى كه سوخت
ما بخوانيم ارچه ما را رد كنند           عيب پوشيها كنيم اربد كنند
آن كه با نمرود اين احسان كند            ظلم كى با موسى عمران كند؟
اين سخن ، پروين نه از روى هواست                 هر كجا نوريست زانوار خداست

 
 
   
منبع:قادر
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved