• تاريخ: شنبه 22 تير 1392

عدالت سیاسی از دیدگاه علی علیه السلام


           

 

عدالت سیاسی از دیدگاه علی علیه السلام

نویسنده: محمد­ منصورنژاد­

 

مقدمه:

عدل

قسط

برابرى

رابطه متقابل مردم و حاكم و حكومت

حقوق متقابل حاكم و مردم

تكاليف و وظايف حاكم نسبت به مردم

تكاليف و وظايف مردم در مقابل حاكم

جمع بندى و نتيجه گيرى

عدل در كلام حضرت امير

عدالت، هر چيزى را بر جاى خود نهادن است

بحث حق در عدالت سياسى

حق در معناى اول

حق در معناى دوم

حق در معناى سوم

برقرارى عدالت سياسى

حقوق برابر

 

مقدمه

در مقدمه نوشتار حاضر، مفاهيم اصلى پژوهش به شرح زير معرفى اجمالى مى شوند:

عدل

نكته ى اول قابل طرح درباره ى مفهوم عدل آن است كه اين واژه، ''مشترك لفظى'' است. يعنى يك اصطلاح است، كه در علوم گوناگون معانى متفاوت به خود مى گيرد. از اين رو مثلا در تعريف ''عدالت'' در ''علم فقه'' از كتاب لمعه مى خوانيم كه:

 

و هى ملكه نفسانيه باعثه على ملازمه التقوى، التى هى القيام بالواجبات و ترك المنهيات الكبيره مطلقا و الصغيره مع الاصرار عليها و ملازمه المروه. . . [ الجبعى العاملى، زين الدين، لمعه، الجزء الاول، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1410 ه ق، ص 116. ] "تقوا ملكه ى نفسانى است كه سبب ملازمت تقوا مى گردد و تقوا اقامه به واجبات و ترك گناهان كبيره به صورت مطلق است و گناه صغيره اى كه بر آن اصرار شود و تقوا، ملازمت با جوانمردى را نيز با خود دارد. . . "

از جمله كاربردهاى ''عدل''، در ''علم كلام'' است و در اين معنا، عدل اين گونه تعريف شده است:

اعطاء كل ذى حق حقه. . . گاهى توسعه اى در مفهوم عدل داده مى شود و به معناى هر چيزى را به جاى خود نهادن، يا هر كارى را به وجه شايسته انجام دادن، به كار مى رود و به اين صورت تعريف مى شود، وضع كل شى ء فى موضعه و طبق اين تعريف، عدل مترادف با حكمت و كار عادلانه، مساوى با كار حكيمانه مى گردد. . . حاصل آنكه براى عدل مى توان دو مفهوم خاص و عام در نظر گرفت: يكى رعايت حقوق ديگران و ديگرى انجام دادن كار حكيمانه كه رعايت حقوق ديگران هم از مصاديق آن مى باشد. [ مصباح يزدى، محمدتقى، آموزش عقايد، ج 2، چ 4، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، 1368، صص 192 -3. ]

مفهوم عدل و عدالت از جمله كاربردهاى مفهوم عدل و عدالت، در ''علم اخلاق'' و ''فلسفه ى اخلاق'' است. در اين منظر، سه قوه ى اصلى آدميان، قواى ناطقه، غضب و شهوت اند. تفريط ناطقه را ''بله'' و افراط آن را ''سفه'' گفته اند وتوسط را در آن ''حكمت''. توسط درغضب را ''شجاعت'' و افراط و تفريطش را ''تهور'' و ''جبن'' مى خوانند. توسط در قوه شهوت را ''عفت'' و افراط و تفريطش را ''شره'' و ''خمود'' ناميده اند و هنگامى كه انسانى، اعتدال در هر سه قوه را به دست آورد و حكيم و شجاع و عفيف بود، از اين هم آهنگى و اعتدال قواى سه گانه، فضيلت چهارمى پديد مى آيد كه آن ''عدالت'' است. بنابراين توسط در مجموع قواى ثلاثه، موجب عدالت خواهد بود و افراط و تفريطش ''ظلم'' و ''انظلام'' است. [ براى مطالعه ى بيش تر در اين زمينه رجوع شود به: فارابى، ابونصر، انديشه هاى اهل مدينه ى فاضله، ترجمه و تحشيه ى سيد جعفر سجادى، چ 2، كتابخانه ى طهورى، 1361، ص 60. ]

اما عدالت در ''علم سياست'' نيز جاى طرح دارد. اگر ''فلسفه ى سياسى'' از ام المباحث رشته ى علوم سياسى باشد، اصل عدالت از مباحث جدى فلسفه سياسى است. به تعبيرى شايد بتوان گفت، همه ى فلاسفه ى سياسى به نحوى به بحث عدالت پرداخته اند. گستره ى زمانى اين بحث به درازاى انديشه هاى سياسى از عصر كلاسيك تا كنون مى باشد. از ديدگاه فلسفه ى سياسى، عدالت، صفت نهادهاى اجتماعى است، نه افراد. البته در بحث عدالت، بين انديشمندان سياسى گرايش هاى مختلف وجود دارد. [ براى ملاحظه ى سير تاريخى بحث عدالت، مراجعه شود به: حقيقت، سيد صادق، مقاله ى ''اصول عدالت سياسى'' مجله ى نقد و نظر، بهار و تابستان 1376، صص 368 -9. ]

آنچه كه جاى تاسف دارد، آن است كه به صورت مشخص ''عدالت سياسى''، در بين متفكران اسلامى و شيعى، مورد تدقيق نظر قرار نگرفته است و به عدالت در علوم غير سياسى "مباحث كلامى، فقهى، اخلاقى و. . . " اهتمام جدى تر شده است. گر چه مى توان از تعاريف و مطالب مربوط به عدالت در ساير رشته ها، براى معرفى عدالت سياسى نيز بهره برد.

 

از آنجا كه نوشتار حاضر ''عدالت سياسى'' را از نگاه حضرت امير "علیه السلام مورد توجه قرار داده است، لازم كه وصف آن حضرت از عدالت، در كنار تعاريف ديگر ذكر شود. حضرت على علیه السلام در نهج البلاغه، مفهوم عدل را در مقابل جود، اين گونه تعريف نموده اند:

العدل يضع الامور مواضعها. "كلمه ى قصار 437".

"عدالت هر چيزى را در جاى خود قرار مى دهد. "

واضح است كه مطابق اين تعريف، در حوزه ى سياست كه محور و مدار بحث ''قدرت و دولت'' است و مخاطبين اصلى دولتمردان، طبقات و احزاب و نهادهاى سياسى و آحاد مردم اند، اين كه موضع هر كدام از اين افراد و نهادها و تشكل ها و حكام كجاست، به حسب مفروضات و مبانى هر انديشمند، پاسخ گوناگون خواهد داشت و بر اين اساس، تامين عدالت در حوزه ى سياست، از ديدگاه هر انديشمندى ممكن است با نگرش ديگرى متفاوت باشد. مولانا با تعبيرى قريب به كلام حضرت امىر، مفهوم عدل را چنين بيان مى كند:

عدل چبود؟ وضع اندر موضع اش عدل چبود؟ آب ده اشجار را موضع رخ، شه نهى، ويرانى است

ظلم چبود؟ وضع در ناموضع اش ظلم چبود؟ آب دادن خار را موضع شه، پيل هم نادانى است.

 

از اين رو است كه در بخش دوم، مواضع و ديدگاه هاى حضرت امير در حكومت اسلامى در باب تعامل حاكم و مردم منعكس مى گردد، تا بر اساس تعريف آن حضرت از عدل و بر مبناى قول و فعل و تقرير على علیه السلام، منظور آن حضرت از عدالت در حوزه ى سياست و حكومت، معلوم گردد.

قسط

از آنجا كه بين مفاهيم ''عدل'' و ''قسط'' پيوند وثيقى وجود دارد، اشاره ى اجمالى به معناى قسط، در مدخل بحث بى مناسبت نمى نمايد. خصوصا از آن رو كه مفهوم قسط با مباحث سياسى و با عدالت سياسى قرابت جدى دارد.

 

واژه ى قسط در لغت به عدل و داد، بهره ونصيب، مقدار، ترازو، روزى، بهره اى از وامى كه بايد بهره بهره پرداخته شود، والقسط به جور و بيداد كردن و از راه حق بازگردانيدن [ خليلى، فرهنگ عربى به فارسى، كتابفروشى و چاپخانه ى على اكبر علمى، بى تا، ص 676. ] معنا شده است. به طورى كه از معناى لغوى نيز قابل استنباط است، ماده ى قسط در دو معناى متضاد به كار مى رود و ''اسم فاعل'' آن، يعنى ''قاسط''، به دو معناى متضاد ''عادل و ظالم'' كاربرد دراد. از اين رو است كه از سويى، به تعبير نص قرآنى، هدف ارسال رسل و انزال كتب، اقامه ى قسط و عدل توسط مردم بيان شده است: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات. . . ليقوم الناس بالقسط [ براى بررسى دقيق تر مفهوم قسط در قرآن مجيد، مراجعه شود به ماده ''قسط'' در: الراغب الاصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، مكتبه المرتضى، 1362، ص 403. ] "حديد/ 25. "

 

ولى از سوى ديگر حضرت امير علیه السلام، معاويه و پيروانش را، كه بر جامعه ى اسلامى و آن حضرت ستم نمودند، ''قاسطين'' لقب داده است.

نهايت آنكه قسط در معناى مرادف با عدل، اخص از مفهوم عدل است، زيرا دايره ى عدل به عدل فردى و اجتماعى مى رسد و حال آنكه قسط، فقط صبغه ى اجتماعى دارد و به عبارت منطقى، از نظر مورد و مصداق، بين عدل و قسط، رابطه ى عموم و خصوص مطلق است. يعنى عام، عدل و خاص، قسط است.

از آنجا كه قسط، معادل عدل در معناى غير فردى آن است و اين حوزه مى تواند شامل مسائل اجتماعى، حقوقى، فرهنگى، اقتصادى و سياسى گردد، پس مفهوم قسط از مفهوم عدالت سياسى عام تر است و در اين مقاله، تنها با قسط در بعد سياسى "حكومتى" مواجه هستيم.

برابرى

نكته ى مهم ديگر قابل ذكر در مقدمه آن است كه اگر نمودار اهميت بحث عدالت در فلسفه ى سياسى غرب، ار قديم تاكنون، ترسيم شود در حالى كه مفهوم عدالت نقطه ى كليدى مباحث افلاطون در كتاب جمهور است و براى ارسطو نه تنها مفهوم عدل به طور مطلق، بلكه حتى عدالت سياسى از مفاهيم هشت گانه ى عدل او است، ولى رفته رفته در فرهنگ غرب، مفهوم عدالت كم رنگ شده و اگر در ''ليبراليزم''- به عنوان نظريه ى غالب سياسى در آن سامان- به دنبال معادلى براى عدالت باشيم، قريب ترين مفاهيم ''برابرى'' است، لذا از اصول سه گانه ى مشترك همه ى دموكراسى هاى غربى، از اصل برابرى ياد شده است. [ مراجعه شود به: نقيب زاده، احمد، سياست و حكومت در اروپا، انتشارات سمت، 1373، ص 13. ] اما در بحث برابرى اينكه آيا انسان ها ذاتا نابرابرند يا برابر؟ اگر برخى برتر باشند، با چه نشانه هايى قابل باز شناسى اند؟ اگر انسان ها ذاتا برابرند، آيا تمام نابرابرى هاى متداول، از قبيل ثروت و منزلت اجتماعى، ناعادلانه است؟ و. . . پرسش هايى است كه به تفصيل در ميان متفكرين بزرگ غربى، مثل ماركس، روسو، نيچه، كى يركگور، توكويل و. . . مورد بحث قرار گرفته است و تامل در آنها را بايد در منابع مربوطه يافت و از غايات مقاله ى حاضر فاصله مى گيرند. [ براى ملاحظه ى بحث و برابرى و نابرابرى، از جمله مراجعه شود به: گلن تيندر، تفكر سياسى، ترجمه ى محمود صدرى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1374، صص 50 -70، باتامور، نخبگان و جامعه، ترجمه ى عليرضا طيب، دانشگاه تهران، 1371، "بخش آخر" و نيز براى مطالعه ى اجمالى هشت قسم عدالت ازنگاه ارسطو، مراجعه شود به: عنايت، حميد، بنياد، فلسفه ى سياسى در غرب، صص 96 -7. ]

در خاتمه بحث تنها اشاره مى گردد كه حوزه ى عدالت سياسى، عام تر از مفهوم برابرى است و برابرى يكى از حوزه هاى بحث عدالت سياسى است. [ نهايتا نكته قابل ذكر آن است كه در ميان متفكران جديد غرب، جان رالز با طرح نظريه ى عدالت در نيمه ى دوم قرن بيستم، به صورت يك تحول جدى قابل مطالعه است. ملاحظه ى اجمالى ديدگاه او در: توسلى، حسين، مقاله ى ''مبناى عدالت در نظريه ى جان رالز'' در مجله ى نقد و نظر، بهار و تابستان 1376، ش 11 -10، ص 122. ]

رابطه متقابل مردم و حاكم و حكومت

بر مبناى تعريف عدالت از زبان على علیه السلام كه پيش تر اشاره شد، اگر بخواهيم رابطه ى مردم و حكومت را مورد بررسى قرار دهيم، اين نكته ى اساسى مورد تاكيد قرار خواهد گرفت كه در ترازوى حاكم و مردم، موضع مردم كجاست و حد و حقوق و تكاليف آنها چيست؟ و حد و حقوق و تكاليف حاكم و حكومت كدام است؟ تا اينكه با اداى تكاليف و احقاق حقوق هر كدام از حكام و مردم، عدالت سياسى برقرار گردد.

براى بيان موضع مردم و حاكم و تعامل آن ها از زبان حضرت امير علیه السلام بهترين شيوه، سيرى در آثار و استقراى موارد و مواضع حضرت، به عنوان حاكم اسلامى در مقابل مدرم است، تا بر اساس قول، فعل و تقرير آن معصوم، عدالت سياسى و تعامل مردم و حاكم تعريف و باز شناسى شود. بر اين اساس، مباحث اين بخش، با مراجعه ى به بيان و كلام آن حضرت در خصوص تعامل حاكم و مردم از منظر حقوق و تكاليف اختصاص يافته است. به بيان ديگر، مطالب اين بخش، حق و تكليف حاكم و مردم در جامعه ى اسلامى نسبت به يكديگر از منظر حضرت على علیه السلام به شرح زير دسته بندى شده است.

حقوق متقابل حاكم و مردم

حضرت على علیه السلام دريكى از خطبه هايشان در صفين فرموده اند:

اما بعد! فقد جعل الله سبحانه لى عليكم حقا بولايه امركم و لكم على من الحق مثل الذى لى عليكم. . . ثم جعل سبحانه- من حقوقه حقوقا افترضها لبعض الناس على بعض. . . و اعظم ما افترض- سبحانه- من تلك الحقوق حق الوالى على الرعيه و حق الرعيه على الوالى، فريضه فرضها الله- سبحانه- لكل على كل، فجعلها نظاما لالفتهم و عزا لدينهم. . . فاذا ادت الرعيه الى الوالى حقه، وادى الوالى اليها حقها، عز الحق بينهم و قامت مناهج الدين، واعتدلت معالم العدل. . . و اذا غلبت الرعيه و اليها، او اجحف الوالى برعيته، اختلفت هنالك الكلمه و ظهرت معالم الجور. . . من واجب حقوق الله على عباده النصيحه بمبلغ جهدهم و التعاون على اقامه الحق بينهم. "نهج البلاغه، خطبه ى 216"

"اما بعد، خداوند براى من، بر شما، به واسطه ى سرپرستى امورتان، حقى قرار داده و در مقابل، براى شما همانند آن، حقى بر گردن من گذاشته است. . . سپس خداوند از حقوقى كه قرار داده حق بعضى از مردم بر بعض ديگر است. . . از ميان حقوق خداوند، بزرگ ترين حقى را كه فرض شمرده است، حق والى و زمامدار بر رعيت، و حق رعيت بر والى و حاكم است. اين فريضه اى است كه خداوند براى هر يك از زمامداران و رعايا بر ديگرى قرار داده است و آن را نظام الفت و پيوستگى آنان با يكديگر و عزت و نيرومندى دينشان گردانيده. . . آن گاه كه رعيت حق حكومت را ادا كند و حكومت نيز حق رعايا را مراعات نمايد، حق در ميانشان قوى و نيرومند خواهد شد و جاده هاى دين، صاف و بى دست انداز مى گردد، نشانه و علامت هاى عدالت اعتدال مى پذيرد. . . اما آن گاه كه رعيت بر والى خويش چيره گردد و يا رئيس حكومت بر رعايا اجحاف نمايد، نظام بر هم مى خورد، نشانه هاى ستم و جور آشكار خواهد گرديد. . . از حقوق واجب خداوند بر بندگان اين است كه به اندازه ى توانايى خود در خيرخواهى و نصيحت بندگانش كوشش كنند و در راه برقرارى حق در ميان خود، همكارى نمايند. . . "

در خطبه ى 34 نهج البلاغه نيز، حضرت امير زمان بسيج مردم به سوى شاميان، اعلان فرمودند كه:

ايها الناس ان لى عليكم حقا و لكم على حق: فاما حقكم على فالنصيحه لكم. و توفير فيئكم عليكم و تعليمكم كيلا تجهلوا و تاديبكم كيما تعلموا. و اما حقى عليكم فالوفاء بالبيعه و النصيحه فى المشهد و المغيب. و الاجابه حين ادعوكم و الطاعه حين آمركم. "

 

"اى مردم، مرا بر شما و شما را بر من حقى است. اما حق شما بر من آن است كه از خيرخواهى شما دريغ نورزم و بيت المال شما را در راه شما صرف كنم و شما را تعليم دهم تا از جهل و نادانى نجات يابيد و تربيت تان كنم، تا فرا گيريد. و اما حق من بر شما اين است كه در بيعت خويش با من وفادار باشيد و در آشكارا و نهان خيرخواهى را از دست ندهيد. هر وقت شما را بخوانم اجابت نماييد و هر گاه فرمان دادم، اطاعت كنيد. "

در نامه ى 50 نهج البلاغه نيز حقوق متقابل حاكم و مردم به صورت مصداقى به نحو زير بيان شده است:

اما بعد، فان حقا على الوالى الا يغيره على رعيته فضل ناله، ولاطول خص به، و ان يزيده ما قسم الله من نعمه دنوا من عباده و عطفا على اخوانه! الا و ان لكم عندى الا احتجز دونكم سرا الا فى حرب، ولااطوى دونكم امرا الا فى حكم و لا اوخر لكم حقا عن محله، ولااقف به دون مقطعه و ان تكونوا عندى فى الحق سواء، فاذا فعلت ذلك و جبت لله عليكم النعمه، ولى عليكم الطاعه و الا تنكصوا عن دعوه، ولاتفرطوا فى صلاح و ان تخوضوا الغمرات الى الحق. . . .

"اما بعد حقى كه بر والى و زمامدار، انجام آن لازم است اين است: فضل و برترى كه به او رسيده و مقام خاصى كه به او داده شده است، نبايد او را نسبت به رعيت دگرگون كند و اين نعمتى كه خداوند به او ارزانى داشته، بايد هر چه بيش تر اورا به بندگان خدا نزديك و نسبت به برادرانش رئوف و مهربان سازد. آگاه باشيد! حق شما بر من اين است كه جز اسرار جنگى، هيچ سرى را از شما پنهان نسازم و در امورى كه پيش مى آيد، جز حكم الهى كارى بدون مشورت شما انجام ندهم. هيچ حقى را از شما به تاخير نيندازم، بلكه آن را در وقت و سررسيد آن پرداخت كنم. "و نيز حق شما بر من اين است كه" همه ى شما در پيشگاه من مساوى باشيد. آن گاه كه اين وظايف را انجام دادم و نعمت خداوند بر ما مسلم و حق اطاعت من بر شما لازم گرديد، موظف ايد كه از فرمان من سرپيچى نكنيد. در كارهايى كه انجام آنها به صلاح و مصلحت است، سستى و تفريط روا مداريد و در درياهاى شدايد به خاطر حق فرو رويد. "

پس از طرح حقوق متقابل حاكم و مردم در يك خطبه يا نامه ى نهج البلاغه، در ادامه براى جمع آورى قول و فعل حضرت امير درباره ى عدالت سياسى، به تكاليف و وظايف هر يك از حكام و مردم جداگانه اشاره خواهد شد.

 

تكاليف و وظايف حاكم نسبت به مردم

اگر تعيين جايگاه و موضع حاكم و مردم از نگاه على علیه السلام ما را به تعريف حضرتش به عدالت، عموما و عدالت سياسى، خصوصا نزديك مى كند، در اين قسمت تكاليف حاكم در مقابل مردم و به بيان ديگر، حقوق و مطالبات مردم از حكومت و حاكم اسلامى، منعكس مى گردد. براى بيان وظايف حاكم از نگاه حضرت امير، به بخشى از قول و فعل حضرتشان استشهاد مى شود.

در بخش اقوال، در عهدنامه ى امام على علیه السلام به محمد بن ابابكر، هنگامى كه وى را به حكومت مصر منصوب كرد، آورده اند:

فاخفص لهم جناحك و الن جانبك و ابسط لهم وجهك و آس بينهم فى اللحظه و النظره، حتى لايطمع العظماء فى حيفك لهم، ولايياس الضعفاء من عدلك عليهم، فان الله تعالى يسائلكم معشر عباده عن الصغيره من اعمالكم و الكبيره. "نهج البلاغه، نامه ى 27"

"بال هاى محبت را براى آنها بگستر و پهلوى نرمش و ملايمت را بر زمين بگذار. چهره ى خويش را براى آنها گشاده دار و تساوى در بين آنها را حتى در نگاه هايت مراعات كن، تا بزرگان كشور در حمايت بى دليل تو طمع نورزند و ضعفا در انجام عدالت از تو مايوس نشوند كه خداوند از شما بندگان درباره ى اعمال كوچك و بزرگ و آشكار و پنهان بازخواست خواهد كرد. "

و در عهدنامه ى مالك اشتر "نهج البلاغه، نامه ى 53" نيز مى خوانيم كه:

و اشعر قلبك الرحمه للرعيه و المحبه لهم، واللطف بهم، ولاتكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم، فانهم صنفان: اما اخ لك فى الدين و اما نظير لك فى الخلق. . . انصف الله و انصف الناس من نفسك و من خاصه اهلك و من لك فيه هوى من رعيتك، فانك الا تفعل تظلم! و من ظلم عبادالله كان الله خصمه دون عباده. . . . "قلب خويش را نسبت به ملت خود، مملو از رحمت و محبت و لطف كن و همچون حيوان درنده اى نسبت به آنان مباش كه خوردن آنان را غنيمت شمارى! زيرا آنها دو گروه بيش نيستند: يا برادران دينى تواند و يا انسانهايى همچون تو. . . نسبت به خداوند و نسبت به مردم از جانب خود و از جانب افراد خاص خاندانت و از جانب رعايايى كه به آنها علاقه مندى، انصاف به خرج ده، كه اگر چنين نكنی ستم نموده اى و كسى كه به بندگان خدا ستم كند، خداوند پيش بندگانش دشمن او خواهد بود. "

و درنامه اى به اشعث بن قيس، فرماندار آذربايجان "نامه ى 5"، تذكر داده اند كه:

و ان عملك ليس كل بطعمه، ولكنه فى عنقك امانه و انت مسترعى لمن فوقك. ليس لك ان تفتات فى رعيه ولاتخاطر الا بوثيقه. . . .

"فرماندارى براى تو وسيله ى آب و نان نيست، بلكه امانتى است در گردنت، تو نيز بايد مطيع مافوق باشى. درباره ى رعيت حق ندارى استبداد به خرج دهى. در مورد بيت المال به هيچ وجه كارى جز با احتياط و اطمينان اقدام مكن. . . . "

و در عمل نيز حاكم اسلامى بايد مدافع حقوق مردم باشد، تا عدالت استقرار يابد و ريشه هاى ظلم در حكومت اسلامى، بخشكد. در سيره ى حضرت امير عكس العمل حضرتشان نسبت به اجحافى بر مردم تحت فرمانش، حتى غير مسلمان، قابل توجه و امعان نظر است تا جايى كه در مقابل تجاوز لشكريان معاويه به انبار، شهر مرزى، حضرت به شدت عكس العمل نشان مى دهد:

و لقد بلغنى ان الرجل منهم كان يدخل على المراه المسلمه و الاخرى المعاهده، فينتريع حجلها و قلبها و قلائدها و رعاثها، ما تمتنع منه الا بالاسترجاع و الاسترحام. ثم انصرفوا وافرين ما نال رجلا منهم كلم، ولااريق لهم دم، فلو ان امرءا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما، بل كان به عندى جديرا. "نهج البلاغه، خطبه ى 27" "به من خبر رسيد كه يكى از آنان به خانه ى زن مسلمان و زن غير مسلمانى كه در پناه اسلام، جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دست بند، گردن بند و گوشواره هاى آنها را از تنشان بيرون آورده است، در حالى كه هيچ وسيله اى جز گريه و التماس كردن براى دفاع نداشته اند، آنها را با غنيمت فراوان برگشته اند، بدون اينكه حتى يك نفر از آنان زخمى گردد و يا قطره اى خون از آن ها ريخته شود. اگر به خاطر اين حادثه مسلمانى از روى تاسف بميرد، ملامت نخواهد شد واز نظر من سزاوار و به جا است. "

در سيره ى عملى حضرت، نوعى فرهنگ سازى وجود دارد كه مردم را به حقوقشان واقف مى كند و حتى اگر عملكرد و موضعى از مردم را كه ظاهرا هم به نفع حاكم است تذكر مى دهد، در عمل تعامل حاكم و مردم را به سمت و سوى صحيح سوق مى دهد. مثلا وقتى حضرت از صفين بازگشت و به كوفه وارد شد، درعبور از قبيله ى شباميين، ضمن تذكرى در حال عبور به رئيس قبيله ى ''حرب''، كه همراه امام حركت مى كرد، در حالى كه آن حضرت سوار بود، به او فرمود:

 

ارجع، فان مشى مثلك مع مثلى فتنه للوالى و مذله للمومن! "نهج البلاغه، كلمه ى قصار 322"

"باز گرد، چرا كه پياده حركت كردن شخصى مانند تو در ركاب مثل من، مايه ى فتنه و غرور براى والى و ذلت براى مومن است. "

همين تذكر را حضرت به كدخدايان شهر انبار كه با سرعت به سوى او شتافتند، نيز دارد و پاسخ آنها را كه اين كارها از آداب ما در برابر اميران است، حضرت جواب مى دهند:

و الله ماينتفع بهذا امراوكم! و انكم لتشقون على انفسكم فى دنياكم و تشقون به فى آخرتكم. "نهج البلاغه، كلمه ى قصار 37"

"به خدا سوگند با اين عمل زمامداران شما بهره مند نمى شوند و شما با اين كار، در دنيا مشقت بر خود هموار مى سازيد و در قيامت بدبخت خواهيد بود. "

و به صورت عمومى نيز توصيه ى حضرت به مردم براى مواجهه با حاكم اسلامى آن است كه:

"آن گاه كه با زمامداران ستمگر سخن مى گوييد، با من سخن مگوييد و آنچنان كه در پيشگاه حكام خشمگين و جبار خود را جمع و جور مى كنيد، در حضور من نباشيد و به طور تصنعى با من رفتار منماييد و هرگز گمان مبريد در مورد حقى كه به من پيشنهاد كرده ايد، كندى ورزم و نه اينكه خيال كنيد من در پى بزرگ ساختن خويشتن ام، زيرا، من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه، كان العمل بهما اثقل عليه "نهج البلاغه، خطبه ى 216"

كسى كه شنيدن حق و يا عرصه داشتن عدالت بر او مشكل باشد، عمل به آن براى وى مشكل تر است. "

پس از طرح وظايف و تكاليف حاكم اسلامى از نگاه على علیه السلام، در قول و فعل آن حضرت، حال از زاويه ى ديگر، يعنى از منظر تكاليف مردم نسبت به حاكم اسلامى، موضوع مورد بررسى قرار مى گيرد.

تكاليف و وظايف مردم در مقابل حاكم

گفته شد كه عدل از نگاه حضرت امير هر چيزى را بر سر جايش نهادن است. در عدل سياسى از يك سو بايد جايگاه و موضع حكام و دولتمردان بيان شود و از سوى ديگر موضع و جايگاه مردم نسبت به حكومت. در اين قسمت به صورت استقرايى، ديدگاه حضرت امير درباره ى وظايف و مسئوليت ها و تكاليف مردم نسبت به حكومت و حاكم اسلامى مطرح مى گردد.

از وظايف مردم در مقابل حاكم اسلامى از نگاه حضرت على علیه السلام،  تبعيت پذيرى در امور و از جمله در جهاد است. چنان كه آن حضرت در نامه اى به اهل مصر، به هنگام حكم سرپرستى مالك اشتر نوشت:

فاسمعوا له و اطيعوا امره فيما طابق الحق. . . فان امركم ان تنفروا فانفروا، و ان امركم ان تقيموا فاقيموا. . . . "نهج البلاغه، نامه ى 38"

"سخنان او "مالك اشتر" را بشنويد و فرمانش را در آنجا كه مطابق حق است، اطاعت كنيد. . . اگر او فرمان بسيج داد، حركت كنيد و اگر دستور توقف داد، توقف نماييد. "

در جاى ديگر حضرت تاكيد دارند كه مردم پس از يك بار بيعت، حق بيعت شكنى و سرپيچى از حكومت را ندارند:

لانها بيعه واحده لايثنى فيها النظر، ولايستانف فيها الخيار. الخارج منها طاعن و المروى فيها ماهن!. . . "نهج البلاغه، نامه ى 7"

بيعت يك بار بيش تر نيست، تجديد نظر در آن راه ندارد و در آن اختيار فسخ نخواهد بود. آن كس كه از اين بيعت سر بتابد، طعنه زن و عيب جو خوانده مى شود و آنكه درباره ى قبول و رد انديشه كند، منافق است. "

جمع بندى و نتيجه گيرى

نكاتى به عنوان نتيجه ى مباحث قبلى در اين بخش مورد تاكيد و توجه قرار مى گيرند:

عدل در كلام حضرت امير

مفهوم عدل در كلام و مواضع حضرت امير علیه السلام نقش ويژه دارد. اين حساسيت در بعد سياسى و حكومتى نيز به وضوح خود را نشان مى دهد. از نگاه آن حضرت محبوب ترين كار آن است كه به عدالت نزديك تر و خشنودى رعيت را به صورت فراگيرتر تامين كند:

اوسطها فى الحق و اعمها فى العدل و اجمعها لرضى الرعيه. "نهج البلاغه، نامه ى 35" و بزرگ ترين كار براى حاكم نيز، از نگاه آن حضرت، عدالت گسترى است: استقامه العدل فى البلاد"نهج البلاغه، نامه ى 53"

همچين از نگاه على علیه السلام، بهترين بندگان، امام عادل است و بدترين اشخاص، امام جائر:

 

فاعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل. . . ان شر الناس عند الله امام جائر. . . "نهج البلاغه، خطبه ى 164"

وقتى آن حضرت از نگاه نظارتى و كنترل بر حكومت از سوى جامعه به موضوع مى نگرد، در بين مراتب امر به معروف و نهى از منكر، بالاترين مرتبه ى آن، سخن عادلانه اى در برابر امام و حاكمى ستمگر است:

افضل من ذلك كله كلمه عدل عند امام جائر!. . . "نهج البلاغه، كلمه ى قصار 374"

عدالت، هر چيزى را بر جاى خود نهادن است

اگر عدالت، هر چيزى را بر جاى خود نهادن است "وضع الشى ء فى موضعه"، در عدالت سياسى، دو كفه ى اصلى، حاكم و مردم اند و در نظريات سياسى و در انديشه ى فلاسفه ى سياسى، تاكيد بر حاكم، سبك نمودن كفه ى عدالت به ضرر مردم است و بالعكس. اما با توجه به مجموع قول و فعل حضرت امير علیه السلام، كفه ى ترازوى حكومت چگونه تعريف مى شود؟ شهيد استاد مرتضى مطهرى در سيرى نهج البلاغه، به اينجا مى رسند كه:

در منطق اين كتاب شريف، امام و حكمران، امين و پاسبان حقوق مردم و مسئول در برابر آنها است. از اين دو "حكمران و مردم" اگر بنا است يكى براى ديگرى باشد، اين حكمران است كه براى توده ى محكوم است، نه توده ى محكوم براى حكمران. [ مطهرى، مرتضى، سيرى در نهج البلاغه، انتشارات صدرا، بى تا، ص 128. ]

نيز همين انديشمند در يك بحث عميق، بى توجهى به حقوق مردم در حكومت دينى و سنگين نمودن كفه ى ترازو به نفع حاكم را به نفع دين نمى بيند و ريشه ى دين گريزى و دين ستيزى غرب را نيز در نگاه غلط دينداران در تعريف موضع و جايگاه حاكم و مردم مى داند. ايشان در همان منبع مى نويسند:

در قرون جديد، چنان كه مى دانيم، نهضتى بر ضد مذهب در اروپا بر پا شد و كم و بيش دامنه اش به بيرون دنياى مسيحيت كشيده شد. . . وقتى كه علل و ريشه هاى اين امر را جستجو مى كنيم، مى بينيم يكى از آنها نارسايى مفاهيم كليسايى از نظر حقوق سياسى است. ارباب كليسا وهم چنين برخى فيلسوفان اروپايى، نوعى پيوند تصنعى ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و سلب حقوق سياسى و تثبيت حكومت هاى استبدادى از طرف ديگر، برقرار كردند. طبعا نوعى ارتباط مثبت ميان دموكراسى و حكومت مردم بر مردم و بى خدايى فرض شد. چنين فرض شد كه يا بايد خدا را بپذيريم و حق حكومت را از طرف او تفويض شده به افراد معينى كه هيچ نوع امتياز روشنى ندارند، تلقى كنيم و يا خدا را نفى كنيم، تا بتوانيم خود ار ذى حق بدانيم. از نظر روان شناسى مذهبى، يكى از موجبات عقبگرد مذهبى اين است كه اولياء مذهب، ميان سطح افكار عمومى ظاهر شود. درست در مرحله اى كه استبدادها و اختناق ها در اروپا به اوج خود رسيده بود و مردم تشنه ى اين انديشه بودند كه حق حاكميت از آن مردم است، كليسا يا طرفداران كليساو يا با اتكا به افكار كليسا، اين فكر عرضه شد كه مردم در زمينه ى حكومت، فقط تكليف و وظيفه دارند، نه حق. همين كافى بود كه تشنگان آزادى و دموكراسى و حكومت را بر ضد كليسا، بلكه بر ضد دين و خدا به طور كلى برانگيزد. [ مطهرى، مرتضى، سيرى در نهج البلاغه، انتشارات صدرا، بى تا، ص 120. ]

با اين نگاه، در بحث عدالت سياسى و براى تعيين موضع هر يك از حاكم و مردم و تعيين حقوق و حدود آنها، چگونه بايد به داورى نشست؟ به نظر مى رسد كه برداشت استاد شهيد مطهرى قرين به صواب است كه كفه ى ترازوى حاكم و مردم در نهج البلاغه، به نفع مردم سنگينى مى كند، زيرا: اولا، از نظر كمى در يك كار استقرايى در نهج البلاغه، موارد و نكاتى كه براى تعيين حقوق مردم به حكام تذكر داده شده است، بسيار متكثرتر و متنوع تر از آن تذكراتى است كه براى تكاليف مردم نسبت به حاكم آمده است، ثانيا، در مواردى كه مردم نيز ملزم به اطاعت از حاكم اسلامى شده اند، چه مربوط به خودشان و چه نسبت به زمامداران منصوب از خود، موضوع به صورت مطلق و بلاقيده نيامده است، بلكه اطاعت مردم و به عبارت ديگر تكاليف مردم در مقابل حكام مشروط است. چنان كه در نامه ى 50 نهج البلاغه نيز آمده است، تبعيت مردم از حضرتشان رامشروط به مثلا بدون مشورت مردم عمل نكردن در مسايل حكومتى و يا تاخير نينداختن هيچ حقى از مردم نموده اند:

ولا اطوى دونكم امرا الا فى حكم، ولا اوخر لكم حقا عن محله.

و يا مردم را به شنيدن كلام مالك اشتر واطاعت او، مشروط به سير در مسير حق مى كنند:

فاسمعوا له و اطيعوا امره فيما طابق الحق "نهج البلاغه، نامه ى 38"،

و ثالثا، حكمرانى وحكومت از نظر على علیه السلام، بالاصاله، ارزش وذى قدر نيست، بلكه شرط اينكه حكومتى مطلوب قلمداد شود، احقاق حق آحاد جامعه است. چنانكه ابن عباس خاطره اى از زمان خروج براى جنگ با اهل بصره از آن حضرت كه در حال وصله نمودن كفش بودند، نقل مى كند كه به من فرمود:

ارزش اين كفش چقدر است؟ گفتم: بهايى ندارد. فرمود: به خدا سوگند همين كفش بى ارزش برايم از حكومت بر شما محبوب تر است، مگر اينكه با اين حكومت، حقى را به پا دارم ويا باطلى را دفع نمايم.

و الله لهى احب الى من امرتكم، الا ان اقيم حقا، او ادفع باطلا. "نهج البلاغه، خطبه ى 33" پس با اين نگاه، حكومت و حاكم در خدمت عادلانه به خلق، جايگاه واقعى خود را مى يابند والا ارزشى كم تر از كهنه كفش بى ارزش دارند. پس از نگاه على علیه السلام در مباحث سياسى و حكومتى، عدالت مدارى است كه عمدتا حاكم را در خدمت به اعاده ى حقوق ناس قرار مى دهد.

بحث حق در عدالت سياسى

در بحث عدالت سياسى، بحث حق، نقشى كليدى و محورى دارد [ اين تلازم به قدرى بين دو مفهوم عدل و حق بالاست كه از عهد و عصر قديم، عدالت به دادن حق به حق دار تفسير شده است "اعطاء كل ذى حق حقه". اين تعريف يكى از سه نظريه ى مطروحه ى عصر افلاطون بوده است كه البته توسط اين انديشمند يونانى مورد انتقاد قرار گرفته است. دو نظريه ى ديگر، يكى مربوط به سوفسطاييان بود كه منكر وجود عدل، مانند همه ى مفاهيم مطلق اخلاقى بودند وگروه ديگر، عدل را محصول نوعى توافق و تبانى اجتماعى مى دانند كه افراد به اين جهت به مراعات قواعد اخلاقى تن مى دهند كه سود و صلاح شخصى خود را در آن مى بينند. افلاطون در مقابل اين سه نظريه ى، از سويى عدل را به تعادل سه قوه ى تعقل و شهوت وغضب و از سويى ديگر عدل را فضيلتى مى داند كه در پرتو آن، هر يك از سه گروه فرمانروايان، ياواران و توده ى مردم، فقط به كار ويژه ى خويش مشغول باشند. براى ملاحظه ى تفصيلى مطالب، مراجعه شود به: بنياد فلسفه ى سياسى در غرب، صص 32 -6. ] واژه ى حق كه در لغت به معناى ثبوت وامر ثابت و واجب آمده، در اصطلاح حداقل به سه معنا ذكر شده است:

حق در معناى اول

يك معناى حق، مفهوم فلسفى و عينى آن است كه عبارت است از امر ثابت و حقيقتى كه خارج از حوزه ى انديشه و تفكر بشرى است. جمع اين معناى حق، حقايق است. در اين معنا، حق از مقوله ى ''هست'' هاست. مثلا در آنجا كه در تلقين فرد مرده، خوانده مى شود، ''الصراط حق'' و ''الميزان حق'' مراد از حق، در معناى فلسفى و اول آن است.

حق در معناى دوم

به معناى سلسله مقرراتى است كه در زمينه ى وظايف و مسئوليت هاى انسان در ارتباط با خدا، خود و جامعه است. اين معناى از حق، معادل بدهكارى بوده و از مقوله ى ''بايد'' ها است. در كلام حضرت امير علیه السلام گاهى حق به اين معنا به كار رفته است. مثلا آنجا كه در نامه ى 50 نهج البلاغه مى خوانيم:

فان حقا على الوالى الا يغيره على رعيته فضل ناله و لاطول خص به و ان يزيده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده و عطفا على اخوانه!

"حقى كه بر والى و زمامدار، انجام آن لازم است، اين است: فضل و برترى كه به او رسيده و مقام خاصى كه به او ارزانى داشته، بايد هر چه بيش تر او را به بندگان خدا نزديك و نسبت به برادرانش رئوف و مهربان سازد. "

يا علامه طباطبايى در تفسير الميزان، ذيل آيه ى ''اطيعوا'' "اطيعوالله و اطيعوا الرسول. . . . نساء: 59"، در بحث روايى، حديث زير را از حضرت امير علیه السلام از دارالمنثور روايت مى كند:

حق على الامام ان يحكم بما انزل الله و ان يودى الامانه، فاذا فعل ذلك فحق على الناى ان يسمعوا الله و ان يطيعوا و ان يجيبوا اذا دعوا. [ سيرى در نهج البلاغه، صص 130 -1. ]

"بر امام لازم است كه آنچنان حكومت كند در ميان مردم كه خداوند دستور آن را فرود آورده است و امانتى كه خداوند به او سپرده است ادا كند، هر گاه چنين كند، بر مردم است كه فرمان او را بشنوند و اطاعتش را ببرند و دعوتش را اجابت كنند. "

اگر عدالت سياسى رعايت مواضع تعريف شده ى مردم و حاكم است، به بيان ديگر اداى حقوق و سهم هريك از طرفين اصلى حكومت، يعنى حكام و آحاد ناس، كاملا معناى حق در شق دوم با توجه به شواهد ارايه شده به اين مبحث مربوط است و از نگاه على علیه السلام، هم حكام نسبت به مردم دينى دارند و هم مردم نسبت به حاكم اسلامى.

 

حق در معناى سوم

معادل سلسله امتيازات و آزادی هايى مى باشد كه انسان به طور نظرى يا اكتسابى برخوردار است. در اين معنا نيز، گر چه همچون معناى دوم، از مقوله ى ''بايد'' هاست، ولى درست در مقابل معناى دوم، نوعى طلبكارى است. جمع حق در معناى سوم، ''حقوق'' ونقطه ى مقابل تكليف و وظيفه است. آنچه كه امروزه تحت عنوان ''علم حقوق''، در دانشگاه ها تدريس مى گردد و يا آنچه كه تحت عنوان ''حقوق بشر'' [ گفته مى شود كه از وجوه افتراق تفكر ''سنتى'' و ''مدرن'' آن است كه تفكر سنتى، تكليف محور است و انسان در اين پارادايم مكلف است و حال آنكه درمبناى مدرنيته، انسان، محق و لذا سخن از حقوق بشر است. اما در نهج البلاغه مى بينيم كه انسان، ''محق مكلف'' است. ] از آن سخن به ميان مى آيد، همگى معناى سوم از حق است. اگر در تعريف عدل نيز سخن از اعطاى حق به ذى حق است، مراد همين معناى از حق است.

اين معناى از حق، كه در عدالت سياسى نيز كاربرد دارد، در كلمات حضرت امير علیه السلام به كار گرفته شده است. نكته ى مهم در اين باره آن است كه حضرت امير در خطبه ى 216 نهج البلاغه تاكيد دارند هر جا كه حق مى آيد در كنارش تكليف و مسئوليتى نيز مطرح است و اگر كسى قرار بود كه حق بدون وظيفه و مسئوليت داشته باشد، آن مى بايست خداوند باشد و حال آنكه چنين نيست. عين كلام حضرت چنين است:

لا يجرى لاحد الا جرى عليه و لا يجرى عليه الا جرى له. و لو كان لاحد ان يجرى له و لا يجرى عليه لكان ذلك خالصا لله سبحانه دون خلقه، لقدرته على عباده و لعدله فى كل ما جرت عليه صروف قضائه و لكنه سبحانه جعل حقه على العباد ان يطيعوه و جعل جزاءهم عليه مضاعفه الثواب تفضلا منه و توسعا بما هو من المزيد اهله!

"حق به نفع كسى جريان نمى يابد، جز اينكه در مقابل برايش مسئوليتى به وجود مى آورد. و حق بر زبان كسى جارى نمى شود، جز اين كه به همان اندازه به سود او جريان مى يابد. و اگر قرار بود حق به سود كسى جريان يابد و مسئوليتى برايش ايجاد نكند، اين مخصوص خداوند بود، نه مخلوقش و اين به واسطه ى قدرتش بر بندگان و عدالتش در تمام چيزهايى كه فرمانش بر آنها جريان دارد، خواهد بود، اما خداوند حق خود را بر بندگان اين قرار داده كه اطاعتش كنند و در برابر، پاداش آنان را حقى بر خود به طور تفضل چندين برابر قرار داده و حتى بيش تر از آن، براى كسانى كه اهلش باشند، مقرر فرموده است. "

سابقا اشاره شد كه اگر عدل، هر كسى را بر موضعش نهادن و به حقوق خود رساندن باشد و در عدالت سياسى و از منظر حكومتى، اعاده ى حق و عدالت، دادن سهم هر كدام از حكام و مردم است، در مجموع حقوق مردم از دولتمردان و حاكم اسلامى بيش تر است تا تكاليفشان در برابر آنها و بالعكس، يعنى تكاليف و مسئوليت هاى حكام و دولتمردان اسلامى نسبت به حقوق آنها در برابر مردم بيش تر است و واضح است كه در همه ى مباحث سابق و آينده، مراد از حق، همين معناى سوم حق، يعنى طلبكارى است.

برقرارى عدالت سياسى

اگر مفهوم عدالت سياسى با حق گره خورده و چنين معنايى از آن در كلمات حضرت امير علیه السلام نيز آمده و از حقوق متقابل حاكم و مردم "با تاكيد بر مردم" سخن به ميان آمده است و اگر ندادن حق به ذى حق ظلم است و گريز از عدالت، آنچه طبيعى است و شواهد تاريخى كثير نيز دارد، آن است كه معمولا در جامعه اين حقوق ضعفاست كه پايمال مى شود. يعنى در بين حاكم و مردم، آنان كه احتمال بيش تر براى مظلوم واقع شدن دارند، مردمند [ از اين قاعده، قليلى از اولياى خدا كه در مقام حاكم قرار مى گيرند، مستثنى هستند. از جمله ى آنها على علیه السلام است كه در مقابل اشكال ديگران در تقسيم بيت المال مى فرمايند: ''اتامرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن و ليت عليه! و الله لا اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم فى السماء نجما'' "نهج البلاغه، كلام 126" آيا به من دستور مى دهيد براى پيروزى خود، از جور و ستم، در حق كسانى كه بر آنها حكومت مى كنم، استمداد جويم؟ به خدا سوگند تا عمر من باقى است و شب و روز برقرار و ستارگان آسمان در پى هم طلوع و غروب مى كنند، هرگز به چنين كارى دست نمى زنم. ] چون حكام مستظهر به قدرت سياسى و سر نيزه اند و مردم دستان خالى دارند و در بين آحاد مردم نيز بعضى طبقات، اقشار و شئون آسيب پذيرترند. مثلا از ميان زن و مرد، زن آسيب پذيرتر از مرد است و از ميان طبقات اجتماعى، طبقات پايين آسيب پذيرتر از طبقات متوسط و بالا هستند و. . . از اين رو اگر كسى به دنبال عدالت سياسى است و بر روى آن تاكيد دارد، به مردم، عموما و به طبقات و اقشار آسيب پذير، خصوصا بايد عنايت ويژه داشته باشد. با اين مبنا مى توان به جرات ادعا نمود كه على علیه السلام، تمام اهتمامش برقرارى عدالت سياسى است و بلكه كليد شخصيت على علیه السلام عدالت است. در اينكه حضرت امير علیه السلام توجه خاص به اعاده ى عدالت سياسى داشته، به شواهد فراوانى مى توان استشهاد نمود كه از آن ميان به چند مورد اشاره مى شود.

از نگاه على علیه السلام ستمديدگان و طبقه ى ضعيف و پايين، جايگاه ويژه دارند. لذا در جايى مى فرمايند:

الذليل عندى عزيز حتى آخذ الحق له و التقوى عندى ضعيف حتى آخذ الحق منه. "نهج البلاغه، كلام 37".

"ستمديدگانى كه در نظرها ذليل و پست اند، از نظر من عزيز و محترم اند، تا حقشان را بگيرم و نيرومندان ستمگر در نظر من، حقير و پست اند، تا حق ديگران را از آنها بستانم. "

على علیه السلام از اينكه حاكم منصوب او در مجلسى كه مختص سرمايه دارها بوده و جاى فقرا در آن مجلس خالى بوده است، شركت نمود، به شدت مى تازد و به عثمان بن حنيف در نامه ى 45 نهج البلاغه تذكر مى دهد كه حاكم اسلامى نمى تواند نسبت به طبقات محروم بى تفاوت باشد و شاهد عينى حاكم دينى را خود بر مى شمارد. در جايى از اين نامه مى خوانيم:

اقنع من نفسى بان يقال: هذا اميرالمومنين و لا اشاركهم فى مكاره الدهر، او اكون اسوه لهم فى جشوبه العيش!

"آيا به همين قناعت كنم كه گفته شود، من اميرمومنانم؟ اما با آنان در سختى هاى روزگار شركت نكنم؟ و در تلخى هاى زندگى پشتوانه و در مقتدايشان نباشم؟"

و در خطبه ى 209 نهج البلاغه، در گفتگويى با علاء بن زياد حارثى، كه به زهد روى آورده بود و به زندگى حضرت تاسى مى كرد، با تندى برخورد نمودند و چنين پاسخ فرمودند:

و يحك، انى لست كانت، ان الله تعالى فرض على ائمه العدل ان يقدروا انفسهم بضعفه الناس، كيلا يتبيغ بالفقير فقره!

"واى بر تو! من مثل تو نيستم. خداوند بر پيشوايان حق و عدل واجب شمرده است كه بر خود سخت گيرند و همچون طبقه ى ضعيف مردم باشند، تا ندارى فقير او را به هيجان نياورد كه سر از فرمان خداوند برتابد. "

و به صورت مشخص در عهدنامه ى مالك اشتر "نامه ى 35 نهج البلاغه"، حاكم مصر را به توجه نمودن به طبقه ى پايين، اين چنين دعوت فرمودند:

الله الله فى الطبقه السفلى من الذين لا حيله لهم، من المساكين و المحتاجين و اهل البوسى و الزمنى، فان فى هذه الطبقه قانعا و معترا و احفظ لله ما استحفظك من حقه فيهم و اجعل لهم قسما من بيت مالك و قسما من غلات صوافى الاسلام فى كل بلد، فان للاقصى منهم مثل الذى للادنى و كل قد استرعيت حقه: فلا يشغلنك عنه بطر، فانك لا تعذر بتضييك التافه لاحكامك الكثير المهم، فلا تشخص همك عنهم و لا تصعر خدك لهم و تفقد امور من لا يصل اليك منهم ممن تقتحمه العيون و تحقره الرجال، ففرغ لاولئك ثقتك من اهل الخشيه و التواضع، فليرفع اليك امورهم. ثم اعمل فيهم بالاعذار الى الله يوم تلقاه، فان هولاء من بين الرعيه احوج الى الانصاف من غيرهم و كل فاعذر الى الله فى تاديه حقه اليه.

"خدا را، خدا را در مورد طبقه ى پايين، آنها كه راه چاره ندارند، يعنى مستمندان و نيازمندان وتهى دستان و از كارافتادگان، در اين طبقه هم كسانى هستند كه دست سوال دارند و هم افرادى كه بايد به آنها بدون پرسش، بخشش شود. . . نبايد دل از آنهابرگيرى و چهره به روى آنان درهم كشى! در امور آنها كبه به تو دسترسى ندارند و مردم به ديده ى تحقير به آنها مى نگرند، بررسى كن. . . از ميان رعايا اين گروه از همه به احقاق حق محتاج ترند و بايد در اداى حق تمام افراد، در پيشگاه خداوند عذر و دليل داشته باشى. "

نهايتا دليل حضرت امير در اينكه حكام بايد در خدمت مردم باشند، نيز عجيب است. از نگاه على علیه السلام، نه از آن رو كه لزوما چون افراد تحت حكومت مسلمانند، ذى حقوق اند، بلكه مبناى عدالت على در برقرارى موازنه بين حاكم و مردم، فرادينى و فراانسانى است. لذا در نامه ى 53 به مالك اشتر هم چنين مى خوانيم:

و اشعر قلبك الرحمه للرعيه و المحبه لهم و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم، فانهم صنفان: اما اخ لك فى الدين و اما نظير لك فى الخلق.

"قلب خويش رانسبت به ملت خود مملو از رحمت و محبت و لطف كن و همچون حيوان درنده اى نسبت به آنان مباش كه خوردن آنان را غنيمت شمارى! زيرا آنها دو گروه بيش نيستند: يا برادران دينى تواند و يا انسان هايى همچون تو. "

حقوق برابر

اگر نفى طبقه ى ممتاز و تاكيد بر ''برابرى''، به قول ''توكويل''، از وجوه تمايز جوامع مدرن غربى نسبت به جوامع سنتى است [ لرى، سيد نتاپ، توكويل، ترجمه ى حسن كامشاد، انتشارات طرح نو، 1347، ص 109. ] در قول و فعل و تقرير على علیه السلام، عدالت و برابرى موج مى زند. اگر در مبانى جديد، انسان ها صاحب حق اند، حضرت امير علیه السلام در بيش از 13 قرن پيش، از حقوق برابر همه ى مردم، خصوصا طبقات ضعيف و اقشار آسيب پذير با ديگران، سخن به ميان آورده است. اگر حكومت و حكام در نگاه جديد، بايد خادم مردم باشند، نگاه على علیه السلام نيز حكام را در خدمت مردم و حق و عدل مى بيند. با اين اوصاف اين اتهام كه نگاه اسلامى و نصوص شيعى، ''سنتى'' اند و انسان ها را مكلف در برابر حكام مى بينند، سخنى بى اساس است. البته اين نكته نيز قابل ذكر است كه مبانى ونصوص دينى با مبانى و نصوص غربى از بنياد متفاوت اند. يعنى در حالى كه از منظر نصوص دينى، انسان ها تنها مكلف و موظف نيستند و بلكه در موازنه بين حكام و مردم، كفه ى ترازو به نفع مردم سنگينى مى كند، اما در عين حال، حكام و دولتمردان نيز حقوقى بر مردم دارند كه مردم موظف اند به آن نكات توجه داشته و آنها را رعايت كنند.

در اين مقاله، تاكيد بر عدالت سياسى ازنگاه على علیه السلام بود و از اين رو مباحث بر مدار تعامل حاكم و مردم دور مى زد و حال آنكه چنان كه اشاره شد، عدالت كليد شخصيت على علیه السلام است و در بعد سياسى و حكومتى تنها، خلاصه نمى شود. على علیه السلام، مظهر عدالت، مجسمه ى عدالت، سمبل عدالت، مجرى عدالت، منادى عدالت و بل شهيد عدالت و مساوى عدالت است.

گرچه على علیه السلام ام الفضايل است، اما به نظر مى رسد، ساير فضايل على علیه السلام بر اساس اين كليد واژه، يعنى ''عدالت''، معنا يافته و تفسير مى شوند. اينجاست كه در حكومت على علیه السلام، حتى در يك ملاحظه ى اجمالى، عدالت بيش از فضايل ديگر چهره نمايى مى نمايد.

 

منبع:سایت تبیان

 

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved