• تاريخ: پنج شنبه 16 مهر 1388

اسلام و دین یهود (چهره بنى‏اسرائيل در قرآن مجيد)1


           

و إذ أخذنا ميثقكم و رفعنا فوقكم الطور خذوا ما ءاتينكم بقوة و اذكروا ما فيه لعلكم تتقون (63) ثم توليتم من بعد ذلك فلو لا فضل الله عليكم و رحمته لكنتم من الخسرين (64) و لقد علمتم الذين اعتدوا منكم فى السبت فقلنا لهم كونوا قردة خسئين (65) فجعلنها نكلا لما بين يديها و ما خلفها و موعظة للمتقين (66) و إذ قال موسى لقومه إن الله يأمركم أن تذبحوا بقرة قالوا أ تتخذنا هزوا قال أعوذ بالله أن أكون من الجهلين (67) قالوا ادع لنا ربك يبين لنا ما هى قال إنه يقول إنها بقرة لا فارض و لا بكر عوان بين ذلك فافعلوا ما تؤمرون (68) قالوا ادع لنا ربك يبين لنا ما لونها قال إنه يقول إنها بقرة صفراء فاقع لونها تسر النظرين (69) قالوا ادع لنا ربك يبين لنا ما هى إن البقر تشبه علينا و إنا إن شاء الله لمهتدون (70) قال إنه يقول إنها بقرة لا ذلول تثير الأرض و لا تسقى الحرث مسلمة لا شية فيها قالوا الئن جئت بالحق فذبحوها و ما كادوا يفعلون (71) و إذ قتلتم نفسا فادرأتم فيها و الله مخرج ما كنتم تكتمون (72) فقلنا اضربوه ببعضها كذلك يحى الله الموتى و يريكم ءايته لعلكم تعقلون (73) ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجارة أو أشد قسوة و إن من الحجارة لما يتفجر منه الأنهر و إن منها لما يشقق فيخرج منه الماء و إن منها لما يهبط من خشية الله و ما الله بغفل عما تعملون (74)

              

ترجمه آيات

               

و چون از شما پيمان گرفتيم در حاليكه كوه را بالاى سرتان برده بوديم كه آن كتابيكه بشما داده‏ايم محكم بگيريد و مندرجات آنرا بخاطر آريد شايد پرهيزكارى كنيد (63) .

بعد از آن پيمان باز هم پشت كرديد و اگر كرم و رحمت خدا شامل شما نبود از زيانكاران شده بوديد (64) .

آنها را كه از شما در روز شنبه تعدى كردند بدانستيد كه ما بايشان گفتيم: بوزينگان مطرود شويد (65) .

و اين عذاب را مايه عبرت حاضران و آيندگان و پند پرهيزكاران كرديم (66) .

و چون موسى بقوم خويش گفت: خدا بشما فرمان ميدهد كه گاوى را سر ببريد گفتند مگر ما را ريشخند مى‏كنى؟ گفت از نادان بودن بخدا پناه مى‏برم (67) .

گفتند: براى ما پروردگار خويش بخوان تا بما روشن كند گاو چگونه گاوى است گفت: خدا گويد گاويست نه سالخورده و نه خردسال بلكه ميانه اين دو حال پس آنچه را فرمان يافته‏ايد كار بنديد (68) .

گفتند: براى ما پروردگار خويش را بخوان تا بما روشن كند گاو چگونه گاوى باشد كه گاوان چنين بما مشتبه شده‏اند و اگر خدا بخواهد هدايت شويم (70) .

گفت: خدا گويد كه آن گاويست نه رام كه زمين شخم زند و كشت آب دهد بلكه از كار بر كنار است و نشاندار نيست گفتند حالا حق مطلب را گفتى پس گاو را سر بريدند در حاليكه هنوز ميخواستند نكنند (71) .

و چون كسى را كشته بوديد و در باره او كشمكش مى‏كرديد و خدا آنچه را نهان ميداشتيد آشكار كرد (72) .

گفتيم پاره‏اى از گاو را بكشته بزنيد خدا مردگان را چنين زنده مى‏كند و نشانه‏هاى قدرت خويش بشما مى‏نماياند شايد تعقل كنيد (73) .

از پس اين جريان دلهايتان سخت شد كه چون سنگ يا سخت‏تر بود كه بعضى سنگها جويها از آن بشكافد و بعضى آنها دو پاره شود و آب از آن بيرون آيد و بعضى از آنها از ترس خدا فرود افتد و خدا از آنچه مى‏كنيد غافل نيست (74)

                     

بيان

(و رفعنا فوقكم الطور) الخ، طور نام كوهى است، همچنانكه در آيه: (و اذ نتقنا الجبل فوقهم، كانه ظلة) (1) ، بجاى نام آن، كلمه جبل ـ كوه ـ را آورده، و كلمه (نتق) بمعناى از ريشه كشيدن و بيرون كردن است.

           

از سياق آيه، كه اول پيمان گرفتن را، و امر بقدردانى از دين را، ذكر نموده و در آخر آيه ياد آورى آنچه در كتابست خاطر نشان كرده، و مسئله ريشه كن كردن كوه طور را در وسط اين دو مسئله جاى داده، بدون اينكه علت اينكار را بيان كند، بر مى‏آيد: كه مسئله كندن كوه، براى ترساندن مردم بعظمت قدرت خدا است، نه براى اينكه ايشانرا مجبور بر عمل بكتابيكه داده شده‏اند بسازد، و گر نه اگر منظور اجبار بود، ديگر وجهى براى ميثاق گرفتن نبود .

                   

پس اينكه بعضى گفته‏اند: (بلند كردن كوه، و آنرا بر سر مردم نگه داشتن، اگر بظاهرش باقى بگذاريم، آيتى معجزه بوده، كه مردم را مجبور و مكره بر عمل مى‏كرده، و اين با آيه: (لا اكراه فى الدين)، (2) و آيه: (أ فانت تكره الناس حتى يكونوا مؤمنين، آيا تو ميتوانى مردم را مجبور كنى، كه ايمان بياورند؟) (3) نميسازد، حرف صحيحى نيست، براى اينكه همانطور كه گفتيم، آيه شريفه بيش از اين دلالت ندارد، كه قضيه كندن كوه، و بالاى سر مردم نگه داشتن آن، صرفا جنبه ترساندن داشته، و اگر صرف نگه داشتن كوه بالاى سر بنى اسرائيل، ايشانرا مجبور بايمان و عمل مى‏كرد، بايستى بگوئيم: بيشتر معجزات موسى (ع)، نيز باعث اكراه و اجبار شده.

               

گوينده سابق كه ديديد گفت: آيه مورد بحث با آيه (256ـ بقره) و آيه (99ـ يونس) نميسازد، در مقام جمع بين دو آيه گفته است: بنى اسرائيل در دامنه كوه قرار داشتند، و در آنحال زلزله‏اى ميشود، بطوريكه قله كوه بر سر مردم سايه مى‏افكند، و مردم مى‏ترسند، نكند همين الان كوه بر سرشان فرو ريزد، و قرآن كريم از اين جريان اينطور تعبير كرد: كه كوه را كنديم، و بر بالاى سر شما نگه داشتيم.

                         

در پاسخ اين سخن ميگوئيم: اين حرف اساسش انكار معجزات، و خوارق عادات است، كه ما در باره آن قبلا صحبت كرديم، و آنرا اثبات نموديم، و اگر بنا شود امثال اين تاويل‏ها را در معارف دين راه دهيم، ديگر ظهورى براى هيچيك از آيات قرآنى باقى نمى‏ماند، و نيز ديگر براى بلاغت كلام، فصاحت آن، اصلى كه مورد اعتماد باشد، و قوام فصاحت و بلاغت بدان باشد، نخواهد داشت.

                                  

(لعلكم تتقون) الخ، كلمه (لعل) اميد را مى‏رساند، و آنچه در اميدوارى لازم است، اين استكه گفتنش در كلام صحيح باشد، حال چه اينكه اين اميد قائم بنفس خود متكلم باشد، (مانند موارديكه ما انسانها اظهار اميد مى‏كنيم)، و يا آنكه قائم بنفس گوينده نيست، (چون گوينده خداست، كه اميد در او معنا ندارد) ولى قائم بشخص مخاطب، و يا بمقام مخاطب باشد، مثل آنجائى كه مقام مقام اميد است، هر چند كه نه گوينده اميدى داشته باشد، و نه شنونده، و چون بطور كلى اميد ناشى از جهل باينده است، و اميد خالى از جهل نيست، و خدايتعالى هم منزه از جهل است، لاجرم هر جا در كلام خدايتعالى واژه اميد بكار رفته، بايد گفت: يا بملاحظه مخاطب است، يا بمقام مخاطب و گفتگو، و گر نه اميد در حق خدايتعالى محال است، و نميشود نسبت اميد بساحت مقدسش داد، چون خدا عالم بعواقب امور است، همچنانكه راغب هم در مفردات خود باين معنا تنبيه كرده است. (4)

                      

(كونوا قردة خاسئين)، يعنى ميمونهائى خوار و بيمقدار باشيد.

                       

(فجعلناها نكالا) الخ، يعنى ما اين عقوبت مسخ را مايه عبرت كرديم، تا همه از آن عبرت بگيرند، و كلمه (نكال) عبارتست از عمل توهين‏آميز، نسبت بيك نفر، تا ديگران از سرنوشت او عبرت بگيرند.

                        

(و اذ قال موسى لقومه: ان الله يامركم: أن تذبحوا بقرة، ) الخ، اين آيه راجع بداستان گاو بنى اسرائيل است، و بخاطر همين قصه بود، كه نام سوره مورد بحث، سوره بقره شد، و طرز بيان قرآن از اين داستان عجيب است، براى اينكه قسمت‏هاى مختلف داستان از يكديگر جدا شده، در آغاز داستان، خطابرا متوجه رسولخدا (ص) مى‏كند، و مى‏فرمايد: (و اذ قال موسى لقومه، بياد آر موسى را، كه بقومش گفت) الخ، و آنگاه در ذيل داستان، خطابرا متوجه بنى اسرائيل مى‏كند، و مى‏فرمايد: (و اذ قتلتم نفسا، فادارأتم فيها و چون كسى را كشتيد و در باره قاتلش اختلاف كرديد) .

                     

از سوى ديگر، يك قسمت از داستانرا از وسط بيرون كشيده، و در ابتداء نقل كرده، و آنگاه بار ديگر، صدر و ذيل داستان را آورده، (چون صدر قصه جنايتى است كه در بنى اسرائيل واقع شد، و ذيلش داستان گاو ذبح شده بود، و وسط داستان كه دستور ذبح گاو است، در اول داستان آمده) .

                        

باز از سوى ديگر، قبل از اين آيات خطاب همه متوجه بنى اسرائيل بود، بعد در جمله:

                    

(و اذ قال موسى لقومه)، ناگهان خطاب مبدل بغيب شد، يعنى بنى اسرائيل غايب فرض شد، و در وسط باز بنى اسرائيل مخاطب قرار مى‏گيرند، و به ايشان مى‏فرمايد: (و اذ قتلتم نفسا فادارأتم فيها)، حال ببينيم چه نكته‏اى اين اسلوب را باعث شده.

                     

اما التفات در آيه: (و اذ قال موسى لقومه)، كه روى سخن را از بنى اسرائيل برسول گرامى اسلام برگردانده، و در قسمتى از داستان آنجناب را مخاطب قرار داده، چند نكته دارد.

                          

اول اينكه بمنزله مقدمه‏ايست كه خطاب بعدى را كه بزودى متوجه بنى اسرائيل مى‏كند، و مى‏فرمايد: (و اذ قتلتم نفسا فادارأتم فيها، و الله مخرج ما كنتم تكتمون، فقلنا اضربوه ببعضها، كذلك يحيى الله الموتى، و يريكم آياته، لعلكم تعقلون)، توضيح ميدهد، (و يهوديان عصر قرآن را متوجه بان داستان ميسازد) .

                       

نكته دوم اينكه آيه: (و اذ قتلتم نفسا)، كه گفتيم: خطاب به بنى اسرائيل است، در سلك آيات قبل از داستان واقع است، كه آنها نيز خطاب به بنى اسرائيل بودند، در نتيجه آيه مورد بحث و چهار آيه بعد از آن، جمله‏هاى معترضه‏اى هستند، كه هم خطاب بعدى را بيان مى‏كنند، و هم بر بى ادبى بنى اسرائيل دلالت مى‏كند، كه پيغمبر خود را اذيت كردند، و باو نسبت دادند: كه ما را مسخره مى‏كنى، و با آن توضيح‏خواهى‏هاى بيجاى خود كه پرسيدند : گاوى كه ميگوئى چطور گاوى باشد؟

                       

اوامر الهى و بيانات انبياء را نسبت ابهام دادند، و طورى سخن گفتند، كه از سراپاى سخنشان توهين و استخفاف بمقام والاى ربوبيت استشمام ميشود، چند نوبت بموسى گفتند: به پروردگارت بگو، كانه پروردگار موسى را پروردگار خود نميدانستند، (ادع لنا ربك يبين لنا ما هى، از پروردگارت براى ما بپرس: كه آن گاو چگونه گاوى باشد؟) و باين اكتفاء نكرده، بار ديگر همين بى ادبى را تكرار نموده گفتند: (ادع لنا ربك يبين لنا: ما لونها؟ از پروردگارت بخواه، تا رنگ آن گاو را برايمان روشن سازد)، باز باين اكتفاء نكرده، بار سوم گفتند : (ادع لنا ربك يبين لنا ما هى؟

                        

ان البقر تشابه علينا، از پروردگارت بخواه، اين گاو را براى ما مشخص كند، كه گاو بر ما مشتبه شده) .

                                 

بطوريكه ملاحظه مى‏كنيد، اين بى ادبان، حتى يكبار هم نگفتند: (از پروردگارمان بخواه)، و از اين گذشته، مكرر گفتند: (قضيه گاو براى ما مشتبه شده)، و با اين بى ادبى خود، نسبت گيجى و تشابه به بيان خدا دادند.

                                     

علاوه بر همه آن بى‏ادبيها، و مهم‏تر از همه آنها، اينكه گفتند: (ان البقر تشابه علينا، جنس گاو برايمان مشتبه شده)، و نگفتند: (ان البقرة تشابهت علينا، آن گاو مخصوص كه بايد بوسيله زدن دم آن بكشته بنى اسرائيل او را زنده كنى، براى ما مشتبه شده)، كانه خواسته‏اند بگويند: همه گاوها كه خاصيت مرده زنده كردن ندارند، و اين خاصيت مال يك گاو مشخص است، كه اين مقدار بيان تو آن گاو را مشخص نكرد.

                      

و خلاصه تاثير نامبرده را از گاو دانسته‏اند، نه از خدا، با اينكه تاثير همه از خداى سبحان است، نه از گاو معين، و خدايتعالى هم نفرموده بود: كه گاو معينى را بكشيد، بلكه بطور مطلق فرموده بود: يك گاو بكشيد، و بنى اسرائيل ميتوانستند، از اين اطلاق كلام خدا استفاده نموده، يك گاو بكشند.

                                

از اين هم كه بگذريم، در ابتداى گفتگو، موسى ع را نسبت جهالت و بيهوده كارى و مسخرگى دادند، و گفتند: (أ تتخذنا هزوا، آيا ما را مسخره گرفته‏اى؟) و آنگاه بعد از اين همه بيان كه برايشان كرد، تازه گفتند: (الان جئت بالحق) (حالا حق را گفتى)، كانه تاكنون هر چه گفتى باطل بوده، و معلوم است كه بطلان پيام يك پيامبر، مساوى است با بطلان بيان الهى.

                                   

و سخن كوتاه اينكه: پيش انداختن اين قسمت از داستان، هم براى روشن كردن خطاب بعدى است، و هم افاده نكته‏اى ديگر، و آن اين استكه داستان گاو بنى اسرائيل، اصلا در تورات نيامده، البته منظور ما توراتهاى موجود فعلى است، و بهمين جهت جا نداشت كه يهوديان در اين قصه مورد خطاب قرار گيرند، چون يا اصلا آنرا در تورات نديده‏اند، و يا آنكه دست تحريف با كتاب آسمانيشان بازى كرده بهر حال هر كدام كه باشد، جا نداشت ملت يهود مخاطب بان قرار گيرد، و لذا از خطاب به يهود اعراض نموده، خطاب را متوجه رسولخدا (ص) نمود.

                                           

آنگاه بعد از آنكه اصل داستان را اثبات كرد، به سياق قبلى كلام برگشته، خطابرا مانند سابق متوجه يهود نمود.

                               

بله، در تورات در اين مورد حكمى آمده، كه بى دلالت بر وقوع قصه نيست، اينك عين عبارت تورات: در فصل بيست و يكم، از سفر تثنيه اشتراع ميگويد: هر گاه در آن سرزمينى كه رب معبود تو، بتو داده، كشته‏اى در محله‏اى يافته شد، و معلوم نشد چه كسى او را كشته، ريش سفيدان محل، و قاضيان خود را حاضر كن، و بفرست تا در شهرها و قراى پيرامون آن كشته و آن شهر كه بكشته نزديك‏تر است، بوسيله پير مردان محل، گوساله‏اى شخم نكرده را گرفته، به رودخانه‏اى كه دائما آب آن جارى است، ببرند، رودخانه‏ايكه هيچ زراعت و كشتى در آن نشده باشد، و در آنجا گردن گوساله را بشكنند، آنگاه كاهنانيكه از دودمان لاوى باشند، پيش بروند، چون رب كه معبود تو است، فرزندان لاوى را براى اين خدمت برگزيده، و ايشان بنام رب بركت يافته‏اند، و هر خصومت و زد و خوردى بگفته آنان اصلاح ميشود، آنگاه تمام پير مردان آن شهر كه نزديك بكشته هستند، دست خود را بالاى جسد گوساله گردن شكسته، و در رودخانه افتاده، بشويند، و فرياد كنند، و بگويند: دستهاى ما اين خون را نريخته، و ديدگان ما آنرا نديده، اى رب! حزب خودت اسرائيل را كه فدا دادى، بيامرز، و خون بنا حقى را در وسط حزبت اسرائيل قرار مده، كه اگر اينكار را بكنند، خون برايشان آمرزيده ميشود، اين بود آن عبارتى كه گفتيم: تا حدى دلالت بر وقوع داستان بقره در بنى اسرائيل دارد .

                                             

حال كه اين مطالب را كه خيلى هم طول كشيد توجه فرمودى، فهميدى كه بيان اين داستان در قرآن كريم، باين نحو كه ديدى، از قبيل قطعه قطعه كردن يك داستان نيست، بلكه اصل نقل داستان بنايش بر اجمال بوده، كه آنهم در آيه: (و اذ قتلتم نفسا) الخ آمده، و قسمت ديگر داستان، كه با بيان تفصيلى، و بصورت يك داستان ديگر نقل شده، بخاطر نكته‏اى بوده، كه آنرا ايجاب مى‏كرده.

                                      

(و اذ قال موسى لقومه) الخ، خطاب در اين آيه برسولخدا (ص) است و كلامى است در صورت داستان، و مقدمه‏ايست توضيحى، براى خطاب بعدى، و در آن نامى از علت كشتن گاو، و نتيجه‏اى كه از آن منظور است، نبرده، بلكه سر بسته فرموده: خدا دستور داده گاوى را بكشيد، و اما اينكه چرا بكشيد، و كشتن آن چه فائده‏اى دارد؟ هيچ بيان نكرد، تا حس كنجكاوى شنونده تحريك شود، و در مقام تجسس بر آيد، تا وقتى علت را شنيد، بهتر آنرا تحويل بگيرد، و ارتباط ميان دو كلام را بهتر بفهمد.

                                 

و بهمين جهت وقتى بنى اسرائيل فرمان: (ان الله يامركم ان تذبحوا بقرة) را شنيدند، تعجب كردند، و جز اينكه كلام موسى پيغمبر خدا را حمل بر اين كنند كه مردم را مسخره كرده، محمل ديگرى براى گاوكشى نيافتند، چون هر چه فكر كردند، هيچ رابطه‏اى ميان درخواست خود، يعنى داورى در مسئله آن كشته، و كشف آن جنايت، و ميان گاوكشى نيافتند، لذا گفتند: آيا ما را مسخره مى‏كنى؟ .

                                   

و منشا اين اعتراضشان، نداشتن روح تسليم، و اطاعت، و در عوض داشتن ملكه استكبار، و خوى نخوت و سركشى بود، و باصطلاح ميخواستند بگويند: ما هرگز زير بار تقليد نمى‏رويم، و تا چيزيرا نبينيم، نمى‏پذيريم، همچنانكه در مسئله ايمان بخدا باو گفتند: (لن نؤمن لك، حتى نرى الله جهرة، ما بتو ايمان نمى‏آوريم، مگر وقتى كه خدا را فاش و هويدا ببينيم) .

                              

و باين انحراف مبتلا نشدند، مگر بخاطر اينكه ميخواستند در همه امور استقلال داشته باشند، چه امورى كه در خور استقلالشان بود، و چه آن امورى كه در خور آن نبود، لذا احكام جارى در محسوسات را در معقولات هم جارى مى‏كردند، و از پيامبر خود ميخواستند: كه پروردگارشان را بحس باصره آنان محسوس كند، و يا مى‏گفتند: (يا موسى اجعل لنا الها، كما لهم آلهة، قال انكم قوم تجهلون، اى موسى براى ما خدائى درست كن، همانطور كه آنان خدايانى دارند، گفت: براستى شما مردمى هستيد كه ميخواهيد هميشه نادان بمانيد) (5) ، و خيال مى‏كردند: پيغمبرشان هم مثل خودشان بوالهوس است، و مانند آنان اهل بازى و مسخرگى است، لذا گفتند: آيا ما را مسخره مى‏كنى؟ يعنى مثل ما سفيه و نادانى؟ تا آنكه اين پندارشان را رد كرد، و فرمود: (اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين)، و در اين پاسخ از خودش چيزى نگفت، و نفرمود: من جاهل نيستم، بلكه فرمود:

                                  

پناه بخدا مى‏برم از اينكه از جاهلان باشم، خواست تا بعصمت الهى كه هيچوقت تخلف نمى‏پذيرد، تمسك جويد، نه بحكمت‏هاى مخلوقى، كه بسيار تخلف پذير است، (بشهادت اينكه مى‏بينيم، چه بسيار آلودگانى كه علم و حكمت دارند، ولى از آلودگى جلوگير ندارند) .

                                 

بنى اسرائيل معتقد بودند: آدمى نبايد سخنى را از كسى بپذيرد، مگر با دليل، و اين اعتقاد هر چند صحيح است، و لكن اشتباهى كه ايشان كردند، اين بود: كه خيال كردند آدمى ميتواند بعلت هر حكمى بطور تفصيل پى ببرد، و اطلاع اجمالى كافى نيست، بهمين جهت از آنجناب خواستند تا تفصيل اوصاف گاو نامبرده را بيان كند، چون عقلشان حكم مى‏كرد كه نوع گاو خاصيت مرده زنده كردن را ندارد، و اگر براى زنده كردن مقتول، الا و لابد بايد گاوى كشته شود، لابد گاو مخصوصى است، كه چنين خاصيتى دارد، پس بايد با ذكر اوصاف آن، و با بيانى كامل، گاو نامبرده را مشخص كند.

                            

لذا گفتند: از پروردگارت بخواه، تا براى ما بيان كند: اين گاو چگونه گاوى است، و چون بى جهت كار را بر خود سخت گرفتند، خدا هم بر آنان سخت گرفت، و موسى در پاسخشان فرمود :

                           

بايد گاوى باشد كه نه لاغر باشد، و نه پير و نازا، و نه بكر، كه تاكنون گوساله نياورده باشد، بلكه متوسط الحال باشد.

                        

كلمه (عوان) در زنان و چارپايان، عبارتست از زن و يا حيوان ماده‏اى كه در سنين متوسط از عمر باشد، يعنى سنين ميانه باكره‏گى و پيرى.

                               

آنگاه پروردگارشان بحالشان ترحم كرد، و اندرزشان فرمود، كه اينقدر در سئوال از خصوصيات گاو اصرار نكنند، و دائره گاو را بر خود تنگ نسازند، و بهمين مقدار از بيان قناعت كنند، و فرمود: (فافعلوا ما تؤمرون، همين را كه از شما خواسته‏اند بياوريد) .

                                          

ولى بنى اسرائيل با اين اندرز هم از سئوال باز نايستادند، و دوباره گفتند: از پروردگارت بخواه، رنگ آن گاو را براى ما بيان كند، فرمود: گاوى باشد زرد رنگ، ولى زرد پر رنگ، و شفاف، كه بيننده از آن خوشش آيد، در اينجا ديگر وصف گاو تمام شد، و كاملا روشن گرديد، كه آن گاو عبارت است، از چه گاوى، و داراى چه رنگى.

                                         

ولى با اينحال باز راضى نشدند، و دوباره همان حرف اولشانرا تكرار كردند، آنهم با عبارتى كه كمترين بوئى از شرم و حيا از آن استشمام نميشود، و گفتند از پروردگارت بخواه، براى ما بيان كند: كه اين گاو چگونه گاوى باشد؟ چون گاو براى ما مشتبه شده، و ما انشاء الله هدايت ميشويم.

                          

موسى(ع) براى بار سوم پاسخ داد: و در توضيح ماهيت آن گاو، و رنگش فرمود:

(گاوى باشد كه هنوز براى شخم و آب‏كشى رام نشده باشد، نه بتواند شخم كند، و نه آبيارى، وقتى بيان گاو تمام شد، و ديگر چيزى نداشتند بپرسند، آنوقت گفتند: (حالا درست گفتى)، عينا مثل كسيكه نمى‏خواهد سخن طرف خود را بپذيرد، ولى چون ادله او قوى است، ناگزير ميشود بگويد:

                             

بله درست است، كه اين اعترافش از روى ناچارى است، و آنگاه از لجبازى خود عذر خواهى كند، باينكه آخر تاكنون سخنت روشن نبود، و بيانت تمام نبود، حالا تمام شد، دليل بر اينكه اعتراف به (الان جئت بالحق) ايشان، نظير اعتراف آن شخص است اين است كه در آخر مى‏فرمايد : (فذبحوها، و ما كادوا يفعلون، گاو را كشتند، اما خودشان هرگز نميخواستند بكشند، ) خلاصه هنوز ايمان درونى بسخن موسى پيدا نكرده بودند، و اگر گاو را كشتند، براى اين بود كه ديگر بهانه‏اى نداشتند، و مجبور بقبول شدند.

                           

(و اذ قتلتم نفسا، فادارأتم فيها)، الخ در اينجا باصل قصه شروع شده، و كلمه (ادارأتم) در اصل تدارأتم بوده، و تدارء بمعناى تدافع و مشاجره است، و از ماده (دال ـ را همزه) است، كه بمعناى دفع است، شخصى را كشته بودند، و آنگاه تدافع مى‏كردند، يعنى هر طائفه خون او را از خود دور مى‏كرد، و بديگرى نسبت ميداد.

                       

و خدا ميخواست آنچه آنان كتمان كرده بودند، بر ملا سازد، لذا دستور داد:

                                

(فقلنا اضربوه ببعضها)، الخ، ضمير اول به كلمه (نفس) بر مى‏گردد، و اگر مذكر آورد، باعتبار اين بود كه كلمه (قتيل) بر آن صادق بود، و ضمير دومى به بقره بر مى‏گردد، كه بعضى گفته‏اند: مراد باين قصه بيان حكم است، و ميخواهد مانند تورات حكمى از احكام مربوط بكشف جنايت را بيان كند، و بفرمايد بهر وسيله شده بايد قاتل را بدست آورد، تا خونى هدر نرفته باشد، نظير آيه: (و لكم فى القصاص حيوة، قصاص مايه زندگى شما است)، (6) نه اينكه راستى راستى موسى (ع) با دم آنگاو بمرده زده باشد، و بمعجزه نبوت مرده را زنده كرده باشد.

                             

و لكن خواننده عزيز توجه دارد: كه اصل سياق كلام، و مخصوصا اين قسمت از كلام، كه مى‏فرمايد : (پس گفتيم او را به بعضى قسمتهاى گاو بزنيد، كه خدا اينطور مردگان را زنده مى‏كند)، هيچ سازگارى ندارد.

                          

(ثم قست قلوبكم من بعد ذلك، فهى كالحجارة، أو اشد قسوة) الخ، كلمه قسوة وقتى در خصوص قلب استعمال ميشود، معنى صلابت و سختى را ميدهد، و بمنزله صلابت سنگ است، و كلمه (أو) بمعناى (بل) است، و مراد باينكه بمعناى (بلكه) است، اين استكه معنايش با مورد (بلكه) منطبق است.

                        

آيه شريفه شدت قساوت قلوب آنان را، اينطور بيان كرده: كه (بعضى از سنگها احيانا مى‏شكافند، و نهرها از آن‏ها جارى ميشود)، و ميانه سنگ سخت، و آب نرم مقابله انداخته، چون معمولا هر چيز سختى را بسنگ تشبيه مى‏كنند، همچنانكه هر چيز نرم و لطيفى را باب مثل مى‏زنند، مى‏فرمايد: سنگ بان صلابتش مى‏شكافد، و انهارى از آب نرم از آن بيرون مى‏آيد، ولى از دلهاى اينان حالتى سازگار با حق بيرون نميشود، حالتى كه با سخن حق، و كمال واقعى، سازگار باشد.

                                

(و ان منها لما يهبط من خشية الله) الخ، هبوط سنگها همان سقوط و شكافتن صخره‏هاى بالاى كوهها است، كه بعد از پاره شدن تكه‏هاى آن در اثر زلزله، و يا آب شدن يخهاى زمستانى، و جريان آب در فصل بهار، بپائين كوه سقوط مى‏كند.

                             

و اگر اين سقوط را كه مستند بعوامل طبيعى است، هبوط از ترس خدا خوانده، بدين جهت است كه همه اسباب بسوى خداى مسبب الاسباب منتهى ميشود، و همينكه سنگ در برابر عوامل خاص بخود متاثر گشته و تاثير آنها را مى‏پذيرد، و از كوه مى‏غلطد، همين خود پذيرفتن و تاثر از امر خداى سبحان نيز هست، چون در حقيقت خدا باو امر كرده كه سقوط كند، و سنگها هم بطور تكوين، امر خدايرا مى‏فهمند، همچنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد: (و ان من شى‏ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم، هيچ موجودى نيست، مگر آنكه با حمد خدا، پروردگارش را تسبيح ميگويد، ولى شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد) (7) و نيز فرموده: (كل له قانتون، همه در عبادت اويند) (8) ، و خشيت جز همين انفعال شعورى، چيز ديگرى نيست، و بنا بر اين سنگ كوه از خشيت خدا فرو مى‏غلطد، و آيه شريفه جارى مجراى آيه: (و يسبح الرعد بحمده، و الملائكة من خيفته، رعد بحمد خدا و ملائكه از ترس، او را تسبيح ميگويند) . (9)

                                   

و آيه (و لله يسجد من فى السماوات و الارض، طوعا و كرها، و ظلالهم بالغدو و الاصال، براى خدا همه آنكسانيكه در آسمانها و زمينند سجده مى‏كنند، چه با اختيار و چه بى اختيار، و حتى سايه‏هايشان در صبح و شب) (10) ميباشد كه صداى رعد آسمانرا، تسبيح و حمد خدا دانسته، سايه آنها را سجده خداى سبحان معرفى مى‏كند و از قبيل آياتى ديگر، كه مى‏بينيد سخن در آنها از باب تحليل جريان يافته است.

                        

و سخن كوتاه اينكه جمله (و ان منها لما يهبط) الخ، بيان دومى است براى اين معنا: كه دلهاى آنان از سنگ سخت‏تر است، چون سنگها از خدا خشيت دارند، و از خشيت او از كوه بپائين مى‏غلطند، ولى دلهاى اينان از خدا نه خشيتى دارند، و نه هيبتى.

                  

بحث روايتى

                    

در محاسن (11) از امام صادق (ع) روايت كرده، كه در تفسير جمله: (خذوا ما آتينا كم بقوة)، در پاسخ كسيكه پرسيد: منظور قوت بدنى است؟ يا قلبى؟ فرمود: هر دو منظور است.

                     

مؤلف: اين روايت را عياشى هم در تفسير خود آورده. (12)

و در تفسير عياشى، (13) از حلبى روايت كرده، كه در تفسير جمله: (و اذكروا ما فيه) گفته است:

يعنى متذكر دستوراتيكه در آنست، و نيز متذكر عقوبت ترك آن دستورات بشويد.

مؤلف: اين نكته از موقعيت و مقام جمله: (و رفعنا فوقكم الطور خذوا) نيز استفاده ميشود .

            

و در در المنثور (14) استكه، از ابى هريره روايت شده كه گفت: رسولخدا (ص) فرمود: اگر بنى اسرائيل در قضيه ذبح بقره نگفته بودند: (و انا انشاء الله لمهتدون) هرگز و تا ابد هدايت نميشدند، و اگر از همان اول بهر گاو دست‏رسى مى‏يافتند، و ذبح مى‏كردند، قبول ميشد، و لكن خودشان در اثر سئوالهاى بى جا، دائره آنرا بر خود تنگ كردند، و خدا هم بر آنها تنگ گرفت.

              

و در تفسير عياشى (15) از على بن يقطين روايت كرده كه گفت: از ابى الحسن (ع) شنيدم مى‏فرمود: خداوند بنى اسرائيل را دستور داد: يك گاو بكشند، و از آن گاو هم تنها بدم آن نيازمند بودند، ولى خدا بر آنان سخت‏گيرى كرد.

                   

و در كتاب عيون اخبار الرضا (16) ، و تفسير عياشى، از بزنطى روايت شده كه گفت: از حضرت رضا (ع) شنيدم، مى‏فرمود: مردى از بنى اسرائيل يكى از بستگان خود را بكشت، و جسد او را برداشته در سر راه وارسته‏ترين اسباط بنى اسرائيل انداخت، و بعد خودش بخونخواهى او برخاست.

               

به موسى (ع) گفتند: كه سبط آل فلان، فلانى را كشته‏اند، خبر بده ببينيم چه كسى او را كشته؟ موسى (ع) فرمود: بقره‏اى برايم بياوريد، تا بگويم: آن شخص كيست، گفتند: مگر ما را مسخره كرده‏اى؟ فرمود: پناه مى‏برم بخدا از اين كه از جاهلان باشم، و اگر بنى اسرائيل از ميان همه گاوها، يك گاو آورده بودند، كافى بود، و لكن خودشان بر خود سخت گرفتند، و آنقدر از خصوصيات آن گاو پرسيدند، كه دائره آنرا بر خود تنگ كردند، خدا هم بر آنان تنگ گرفت .

                  

يكبار گفتند: از پروردگارت بخواه تا گاو را براى ما بيان كند كه چگونه گاوى است، فرمود : خدا مى‏فرمايد: گاوى باشد كه نه كوچك و نه بزرگ بلكه متوسط و اگر گاوى را آورده بودند كافى بود بى جهت بر خود تنگ گرفتند خدا هم بر آنان تنگ گرفت.

                   

يكبار ديگر گفتند: از پروردگارت بپرس: رنگ گاو چه جور باشد، با اينكه از نظر رنگ آزاد بودند، خدا دائره را بر آنان تنگ گرفت، و فرمود: زرد باشد، آنهم نه هر گاو زردى، بلكه زرد سير، و آنهم نه هر رنگ سير، بلكه رنگ سيرى كه بيننده را خوش آيد، پس دائره گاو بر آنان تا اين مقدار تنگ شد، و معلوم است كه چنين گاوى در ميان گاوها كمتر يافت ميشود، و حال آنكه اگر از اول يك گاوى را بهر رنگ و هر جور آورده بودند كافى بود.

                      

باز باين مقدار هم اكتفا ننموده، با يك سئوال بيجاى ديگر همان گاو زرد خوش رنگ را هم محدود كردند، و گفتند: از پروردگارت بپرس: خصوصيات اين گاو را بيشتر بيان كند، كه امر آن بر ما مشتبه شده است، و چون خود بر خويشتن تنگ گرفتند، خدا هم بر آنان تنگ گرفت، و باز دائره گاو زرد رنگ كذائى را تنگ‏تر كرد، و فرمود: گاو زرد رنگى كه هنوز براى كشت و زرع و آب‏كشى رام نشده، و رنگش يكدست است خالى در رنگ آن نباشد.

                              

گفتند: حالا حق مطلب را اداء كردى، و چون بجستجوى چنين گاوى برخاستند غير از يك رأس نيافتند، آنهم از آن جوانى از بنى اسرائيل بود، و چون قيمت پرسيدند گفت: به پرى پوستش از طلا، لاجرم نزد موسى آمدند، و جريان را گفتند: دستور داد بايد بخريد، پس آن گاو را بان قيمت خريدارى كردند، و آوردند.

                       

موسى (ع) دستور داد آنرا ذبح كردند، و دم آنرا بجسد مرد كشته زدند، وقتى اينكار را كردند، كشته زنده شد، و گفت: يا رسول الله مرا پسر عمويم كشته، نه آن كسانى كه متهم بقتل من شده‏اند.

                         

آنوقت قاتل را شناختند، و ديدند كه بوسيله دم گاو زنده شد، بفرستاده خدا موسى (ع) گفتند : اين گاو داستانى دارد، موسى پرسيد: چه داستانى؟ گفتند: جوانى بود در بنى اسرائيل كه خيلى بپدر و مادر خود احسان مى‏كرد، روزى جنسى را خريده بود، آمد تا از خانه پول ببرد، ولى ديد پدرش سر بر جامه او نهاده، و بخواب رفته، و كليد پولهايش هم زير سر اوست، دلش نيامد پدر را بيدار كند، لذا از خير آن معامله گذشت و چون پدر از خواب برخاست، جريانرا بپدر گفت، پدر او را احسنت گفت، و گاوى در عوض باو بخشيد، كه اين بجاى آن سودى كه از تو فوت شد، و نتيجه سخت گيرى بنى اسرائيل در امر گاو، اين شد كه گاو داراى اوصاف كذائى، منحصر در همين گاو شود، كه اين پدر بفرزند خود بخشيد، و نتيجه اين انحصار هم آن شد كه سودى فراوان عايد آن فرزند شود، موسى گفت ببينيد نتيجه احسان چه جور و تا چه اندازه به نيكوكار مى‏رسد.

                   

مؤلف: روايات بطوريكه ملاحظه مى‏فرمائيد، با اجمال آنچه كه ما از آيات شريفه استفاده كرديم منطبق است.
 


* منبع: ترجمه الميزان، ج 1، ص 298

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved