• تاريخ: چهار شنبه 6 مرداد 1389

بلوغ و نگرانی هویت


           

حمزه عبدی

 

 

 

دانش آموز دوره پیش دانشگاهی هستم. مثل بسیاری از دانش آموزان، بیشتر وقت خود را در مدرسه می گذرانم و گاهی هم بعدازظهرها با دوستانم به فوتبال مشغول می شوم. گاهی حس خاصی در خود مشاهده می کنم که تاکنون در زندگی ام سابقه ای از آن نداشته ام. دوستی هایم رنگ و بویی دیگر پیدا کرده اند. گویی این حس از دوستی را برای اولین بار، تجربه می کنم.

با حسین، رفیق هستم و او را خیلی دوست دارم. البته حسین هم مرا بسیار دوست دارد . او شاعر نیست اما بسیار شعر می خواند. رایحه شعر خوب را از دور، استشمام می کند. با حافظ، زندگی می کند. چهار پنج سال از سن تقویمی اش بیشتر می فهمد. گرایش های معنوی جالبی دارد که در بین همسالان ما بسیار نادر است . به نظرم او توانسته است تا حدودی به معنای زندگی دست یابد.

نمی دانم دوستی من با او چگونه شروع شد. البته ما هم کلاس و روی یک میز می نشستیم و سال اوّل، رابطه ای بسیار معمولی داشتیم؛ اما به یکباره در سال سوم، احساس کردم او را بسیار دوست دارم و اگر یک روز، به مدرسه نمی آمد، واقعا کلافه می شدم و یا اگر گاهی حسین با دیگر دوستان خود مشغول اختلاط می شد احساس می کردم که حسین، به من، کم توجهی می کند و همین امر، مرا اذیت می کرد و گاه احساس می کردم که زیر پایم خالی شده است و هیچ چیز قابل اعتماد و محکمی وجود ندارد و هنوز هم من با این مشکل، درگیر هستم. مخصوصا روزهای جمعه که سرم خلوت می شود این فشار را بیشتر احساس می کنم. دوری دوستان مخصوصا حسین، کلافه ام می کند؛ به همین دلیل، گاهی حتی روزهای تعطیل هم به حسین زنگ می زنم و اگر وقت داشته باشد با هم بیرون می رویم؛ اما اگر این اتفاق نیفتد، مجبورم در خانه بمانم و به کارهای شخصی خود برسم. در چنین زمان هایی است که سخت احساس تنهایی می کنم و فکرهای دیگری نیز ضمیمه می شود، مثل این سؤال که: «آینده ام چگونه خواهد شد؟»، مرا اذیت می کند. گاهی به شغل آینده خود می اندیشم و گاهی به ازدواج و گاهی هم از این نگرانی های نزدیک فارغ می شوم و به نگرانی هایی که ظاهرا کمی دورند اما گویی بد جور با آدم، کار دارند و انسان را رها نمی کنند و آن چیزی نیست مگر فکر درباره مرگ و این که سرانجام ما چه خواهد شد . اگر مرگ به سراغ ما بیاید چه خواهیم کرد ؟ راستی در فاصله برزخ تا قیامت، چه سرنوشتی در انتظار ماست؟ و...

و خلاصه این پرسش ها کلافه ام می کند به هر حال باید برایش جواب پیدا کنم.

بعضی وقت ها خیلی تعجب می کنم که چرا بسیاری از بزرگ ترها اصلاً از این مشکلات ندارند. آیا اداره زندگی و سختی های آن به آنها اجازه فکر کردن درباره این مسائل را نمی دهد یا این که، نه ، اصلاً این پرسش ها و احساسات، مخصوص سن نوجوانی است و بعد هم با گذشتن از این دوره، همه این مسائل هم به فراموشی سپرده می شود؟ باور کنید نمی دانم و برایم نیز خیلی مهم است که از این مسائل سر در آورم. من که تنها هجده بهار به عمر خود دیده ام گاهی احساس می کنم تحمل این همه ناملایمات را ندارم و یافتن پاسخ برای این همه پرسش، چه قدر سخت است. بارها آرزو می کنم که: «ای کاش به دوره کودکی خود برگردم تا از شر این فکرها رهایی یابم!».

گاهی فکر می کنم که شاید چون به مدرسه می روم و مشغول کاری نیستم این همه مشکلات روحی و فکری به سراغم می آیند؛ به همین خاطر، وقتی که از کنار مزرعه ای یا ساختمان در حال ساختی می گذرم و کشاورزان و کارگران ساختمانی را می بینم که مشغول کارند، سخت غبطه می خورم که: «چه می شد جای آنها باشم؟».

گمان می کنم که کار سخت، باعث راحتی فکر و ذهن انسان می شود ، مخصوصا کار در مزرعه ، که انسان در دل طبیعت و با آرامش کامل کار می کند؛ اگر چه جسم انسان، خسته می شود، اما روح انسان در آرامش است . البته نمی دانم شاید در کنار بسیاری از کشاورزان هم بنشینی از این درد دل ها داشته باشند!

البته از «الکی خوش بودن» هم بی زارم؛ لذا دیدن جوان هایی که به گونه ای قیافه می گیرند که گویی خیلی سرحال هستند و هیچ مشکلی ندارند (مخصوصا ، از نوع بچه پول دارها) ، برایم ملال آور است و راستش تمام پرسش های به ظاهر تلخ من که گاهی روزهای مرا با رنگ مه آلودش ، غمگین و طاقت فرسا می کند به آن لودگی های بعضی ها ترجیح می دهم .

به هر حال، برای رهایی از این تشویش های جدید و سیراب کردن این تشنگی که در سال های اخیر برایم پیداه شده است باید جستجو کنم. با اولین و نزدیک ترین سنگ صبورم (حسین)، سر صحبت را باز کردم و تمام احساسات جدیدی را که اخیرا موفق به کشف آنها شده ام، برایش گفتم.

حسین در حالی که دستم را می فشرد با لبخندی بر لب گفت: «تنهایی این همه چیز را کشف کرده ای؟».

ابتدا احساس کردم که او صحبت های مرا جدی نگرفته است؛ به همین دلیل گفتم: حسین جان! باور کن، شوخی نمی کنم. دلشوره، کلافه ام کرده است. مگر شوخی است، اگر من فردا تصادف کنم و بمیرم ، واقعا چه طور خواهد شد! من هنوز با خودم ، آینده ام ، با دنیایی که در آن زندگی می کنم مشکل دارم . گاهی آن قدر کلافه هستم که به یکباره متوجه می شوم سر یک مسئله بی اهمّیت، نسبت به پدر و مادرم پرخاشگری می کنم. آنها هم گاهی از دست من خسته می شوند و می گویند: «چند روز، خوب و آرام هستی، اما ناگهان، دو سه روزی هم برزخی می شوی» .

برایم جالب است این مردمی که با چهره های ظاهرا آرام در حال زندگی هستند، آیا همه شان می دانند چرا زندگی می کنند و آیا همه آنها از زندگی خود راضی هستند و احساس آرامش می کنند؟

حسین که دید من سؤالاتم را به طور جدی مطرح می کنم، کم کم شروع کرد به صحبت کردن و معلوم شد که بسیاری از پرسش های من، پرسش های او نیز هست. او هم در رابطه با خدا و هستی متافیزکی ، سرنوشت انسان ها ، زندگی بعد از مرگ ، و خیلی چیزهای دیگر، پرسش های جدی ای داشت که از سطح پرسش های من عمیق تر بود.

او گفت: «من مدتی است که با شخصی آشنا شده ام که با راهنمایی های او توانسته ام به پاسخ بعضی از پرسش هایم برسم و برای پاسخ گروهی دیگر از پرسش هایم نیز در حال تلاش هستم».

از دوستی با حسین، احساس خوش حالی و غرور زیادی می کردم . و خدا را شکر می کردم که گرفتار دوستان بد نشده ام و از بین خوبان هم، یکی از بهترین ها نصیب من شد. راستش از این که می بینم خیلی از همسالان من، وقتشان را بیهوده تلف می کنند ناراحت می شوم؛ مخصوصا برای آن طیف بچه هایی که گرفتار رفیقان ناباب و سیگاری و هزار کوفت و زهر مار دیگر شده اند، بیشتر دلم می سوزد . چشم باز کنند متوجه می شوند که دوره دبیرستان به پایان رسیده است و وقت سربازی و کار و ازدواج و دانشگاه شده است . بگذریم!
اولین مشاوره

با حسین قرار گذاشتیم که پیش مشاور حسین برویم و با او مشورت کنیم . البته نه در مرکز مشاوره رسمی او؛ بلکه به خاطر مراسم دعایی که در منزل وی برقرار بود، به خانه اش برویم . هم از مراسم دعا استفاده کنیم و هم پس از دعا با ایشان مشورت کنیم. البته می دانستم که همه اینها به خاطر حسین و آشنایی او با آقای سعادت بود.

روز موعود فرا رسیده بود . صبح جمعه، خیابان ها خلوت بود. نسیم دلنوازی به انسان، آرامش ویژه ای می داد. اما راستش کمی دلهره داشتم . توی حال و هوای خودم بودم که ناگهان حسین به راننده گفت: «آقا نگه دارید!».

پیاده شدیم. بعد از چند قدم، کنار منزلی ایستادیم. وارد منزل شدیم. شلوغ بود. همان گونه که می دانستیم مراسمی برپا بود. وارد شدیم و نشستیم.

راستش برای اولین بار بود که صبح جمعه در مراسم دعایی شرکت می کردم. فضای معنوی عجیبی بر جلسه، حکم فرما بود و کسی که دعا می خواند بدون هیچ صحبت اضافی، تنها متن دعا را با آرامش و شمرده شمرده می خواند؛ گویی همه، متن عربی دعا را می دانستند و با شخص قاری، زمزمه می کردند . من نیز احساس عجیبی داشتم؛ فردی تشنه که به انبوهی از آب گوارا رسیده است و نمی داند که چگونه از این چشمه زلال، آب بردارد و بنوشد.

به هر حال، آن جلسه تمام شد و من منتظر بودم تا حسین، مرا با استادش آشنا کند . پس از رفتن آخرین نفر ، حسین آمد و گفت : «الآن می آیند».

پس از چند لحظه، فرد میان سالی آمد و با چهره ای گشاده، جلوی ما نشست. پس از تعارفات معمول، حسین، مرا به او معرفی کرد. پس از آشنایی ابتدایی با آقای سعادت ، ایشان رو به من کردند و گفتند: «حالا شما صحبت کن و پرسش هایت را مطرح کن». من هم هر چه را برای حسین گفته بودم برای ایشان گفتم و ایشان هم با کمال دقت، همه مطالب مرا شنید و با مهربانی خاصی گفت : «آفرین! من گمان می کنم تمام صحبت های تو مثل بسیاری از نوجوانان دیگر، در راستای "هویت یابی" است که یکی از مهم ترین دوره ها در زندگی هر انسان به شمار می رود. البته منظورم از هویت،(1) معنای دقیق روان شناختی آن است».

فرایند تحول در دوره بلوغ

بعد، آقای سعادت از من اجازه خواستند که کمی در رابطه با نوجوانی و فرایند تحول هر فرد مخصوصا از سن دوازده تا هجده سالگی برایم مطالبی را بگوید تا مشکلات را ریشه ای تر بررسی کنیم.

او گفت : امروزه اطلاعات ما در رابطه با فرایند تحول روانی انسان ها بسیار بالاست؛ اگر چه تا شناخت کامل، راهی بس دشوار روبه روی ماست. زحمت های فراوانی را که افرادی چون ژان پیاژه ،(2) اریکسون،(3) فروید(4) و روان تحلیلگران(5) و...کشیده اند توانسته است بخشی از این فرایند را در اختیار ما قرار دهد.

تحوّل شناختی و اجتماعی در دوران بلوغ

پیاژه، ابعاد شناختی فرایند تحول را بررسی کرده، این مراحل را به سه مرحله حسی ـ حرکتی ،(6) عملیاتی(7) و انتزاعی(8) تقسیم کرده است . معمولاً نوجوانی، شروع مرحله انتزاعی است که در این مرحله، شخص قادر است مفاهیم انتزاعی را درک کند. مفاهیم انتزاعی، مفاهیمی هستند که در جهان خارج (خارج از ذهن)، معادل خارجی و مصداق عینی ندارند.

سؤالاتی چون: «اگر خورشید وجود نداشته باشد، چه می شود؟» و «اگر قوه جاذبه نابود شود، چه می شود؟» از ویژگی های تفکر یک نوجوان است و مستقیما ناشی از توانایی تلفیق ابعاد فرضیه ای جدید به یک واقعیت مشخص و عینی است. این گرایش به تفکر، فرضیه ای متکی بر گرایش هرچه بیشتر به تفکر در یک سطح بسیار انتزاعی است. نوجوان با توانایی عملیات صوری می تواند مسائل کلی (نظیر اخلاق، عشق و هستی) را مد نظر قرار دهد.(9)

فهم یک نظریه دیگر در رابطه با تحوّل، می تواند به ما یاری رساند و آن دیدگاه اریکسون در رابطه با تحول اجتماعی افراد است. او که از فروید تأثیر پذیرفته است دیدگاهی مرحله ای در رابطه با تحول اجتماعی دارد . اریکسون معتقد است که انسان ها در طول زندگی، هشت مرحله را طی می کنند که شکل گیری هر مرحله، در مراحل بعدی تأثیر دارد. مرحله ای که معمولاً بیشتر نوجوان ها به آن می رسند، مرحله هویت یابی نامیده می شود.

حال اگر این دو نظرگاه را کنار هم بگذاریم متوجه می شویم که دوره بلوغ و نوجوانی، از چه حساسیت بالایی برخوردار است. در این مرحله، توان شناختی افراد به حد انتزاعی رسیده است که توان آن را دارد که همه آنچه را که تاکنون به عنوان مراجع قدرت قبول داشت، با علامت سؤال، مواجه کند و به بازسازی رابطه خود با آنها بپردازد. اگر قبل از سن نوجوانی، تمام اهتمامش این بود که مورد رضایت پدر و مادر و معلمان خود قرار گیرد، اما هم اینک از خود می پرسد: «چرا باید آنها مرجع و معیار رفتار من باشند؟». در واقع، در سنین بالاتر ، نوجوان، متوجه شده است که رفتار پدر و مادر هم نیاز به ملاک دارد و در واقع، در پی ملاکی بنیادین تر است.

حال این نوجوان که به لحاظ شناختی به این سطح رسیده است از حیث رشد جسمی ، عاطفی ، و اجتماعی نیز به سطوح خاصی رسیده است که هزاران پرسش در رابطه با خود و پیرامونش به وجود می آید که پاسخ گویی به آنها از اهمیت فراوانی برخوردار می شود که اگر این مرحله به خوبی طی شود، هویت واقعی فرد به شکلی سالم و به هنجار شکل خواهد گرفت. پس پرسشگری های یک نوجوان، نه از روی عناد و لج بازی است، بلکه مقتضای طبع سنین نوجوانی است. حتی لج بازی های نوجوانان نیز از روی عناد و دشمنی نیست.

جالب آن است که تحقیقات روان شناسی نشان می دهد که گرایش به دین نیز در همین سنین، آشکار می گردد؛ یعنی نوجوان احساس می کند که به شدت، احتیاج به تکیه گاهی معنوی دارد تا به آن نیروی قدرتمند اما مهربان، تکیه کند.

مجموعه این نیروهای درونی (بُعد شناختی ، هیجانی ، جنسی) در صدد تشکیل دادن یک پازلی هستند که در نهایت، تصویر پاسخ به این پرسش را به نمایش خواهند گذاشت: «من که هستم ؟».
هویت

اریکسون، مرحله هویت یابی را «احراز هویت در برابر پراکندگی نقش»(10) از دوازده تا هجده سالگی می داند. نوجوان تمام دلبستگی های هیجانی ، استقلال و ابتکارات خود را دوباره به میدان می آورد. در آستانه زندگی بزرگ سالانه، خود را در یک انقلاب هورمونی واقعی، غوطه ور می بیند ؛ انقلابی که بر اثر رشد و نمو بدنی شدید و رشد و رسیدگی بلوغ به وجود آمده است. نوجوان در جستجوی هویت خود است. او سعی می کند تا عناصر پراکنده و متفرق شخصیت خود را با یکدیگر مرتبط سازد و تعارض های قبلی را از نو تجربه کند و در این راه، غالبا با والدین خویش درگیر می شود. او پی در پی، نقش های مختلف و رفتارهای مختلف را تجربه می کند و سپس آنها را به یک سو می نهد. آن گاه دوباره آنها را تدارک می بیند تا از نو تجربه کند. اغلب اتفاق می افتد که نوجوان به یک ساخت دهی پایدار شخصیت، نائل نمی گردد و در نتیجه، با این پراکندگی شخصیت، باید روزگار را سپری کند.

توصیف خود و خودسنجی یعنی تعیین ارزش های خویشتن از اشتغالات اصلی. فرد در دوره نوجوانی است. در این دوره، دگرگونی های تحول ، حالتی بحرانی ایجاد می کند و از سوی دیگر، سربرآوردن انگیزه های جنسی و علاقه به ارتباط با جنس مخالف نیز به جمع مشکلات نوجوانان می پیوندد.

مفهوم هویت از نگاه اریکسون دو چهره دارد. از یک سو به احساساتی رجوع می کند که یک فرد در مقابل خویش دارد یعنی خودسنجی؛ از سوی دیگر، بر روابط بین هویت شخصی و توصیف هایی که دیگران (یعنی افرادی که برای فرد، واجد ارزش اند) از او به عمل می آورند، تکیه می کند . یعنی تصویری که فرد از خودش دارد و انتظاراتی که خانواده ، گروه همسالان ، مدرسه و در نهایت، جامعه از او دارد. هماهنگی این دو بخش، مقدمات شکل گیری یک هویت سالم را فراهم می نماید.(11)

در واقع، مهم ترین سنگ بنای هویت هر شخص در این دوره گذاشته می شود. اگر تصویری که شخص از خود ساخته با تصویری که دیگران (شامل افراد دیگر ، مذهب ، فرهنگ ، جامعه و در یک کلمه، محیط پیرامونی فرد) ارائه می کنند تطابق داشته باشد، فرد، به یک «هویت سامان یافته»(12) دست پیدا خواهد کرد . اما اگر فرهنگ و مذهب جامعه و افراد جامعه (که دارای هنجارهای خاصی هستند و انتظارات خاصی دارند) با نگرش های فرد، هماهنگ نگردد «هویتی پراکنده یا مغشوش»(13) شکل خواهد گرفت.(14) نوجوانانی که این ویژگی را دارند گویی آرام و قرار ندارند و هر از گاهی به شکلی در می آیند: گاهی به سمت فوتبال ، گاهی به سمت درس و بچه درس خوان ها و اغلب به سمت گروه های سرگردان؛ چرا که چنین فردی، وقتی در یک جمعی به سر می برد که همه، مثل او سرگردان و با هویت مغشوش هستند، اندکی آرامش خاطر پیدا می کند و در واقع، چون مشکل خود را تعمیم یافته می بیند، تحمل مشکل در کوتاه مدت برایش راحت تر می شود .

البته یافتن هویت سامان یافته، کار خیلی آسانی هم نیست و از نوجوانی که مراحل بسیار پیچیده تحولی را پشت سر گذاشته است و اکنون نیز در میانه یکی از مهم ترین گذرگاه های آن است، نباید توقع داشته باشیم که خیلی سریع به شرایطی ایده آل برسد؛ چرا که تحلیل شرایط ، حقانیت ها ، جایگاه ارزش ها ، و... و تطبیق آن با جامعه و حل تعارض های موجود در بین عملکرد اطرافیان و مردم، سال ها وقتْ احتیاج دارد و این امر مهم، در صورتی با توفیق همراه می شود که والدین و مربیان دلسوز، او را در حل چنین معادله چند مجهولی ای کمک نمایند و تلاش نکنند تا هویتی تحمیلی را برای نوجوان تشکیل دهند. در هویت تحمیل شده، فرد، بحران هویت را تجربه نمی کند و بدون آن که فعالانه به اکتشاف بپردازد و در مورد هویت خود تصمیم بگیرد، به یک هویت از پیش تعیین شده، نسبت داده می شود . یعنی درگیر شدن نوجوان با مفاهیم و هنجارهای موجود در محیط او لازمه کنار آمدن منطقی با آنهاست؛ چرا که هیچ بعید نیست نوجوانی در جامعه خود، بسیاری از هنجارهای آن جامعه را قبول نکند ولی در عین حال، با اتخاذ روشی، با این امر، کنار بیاید و بر حسب اهمیت مسئله، از تاکتیک های مختلفی استفاده نماید و اگر نیاز باشد، مجبور است آن گروه یا جامعه را ترک کند و به سوی محیطی بهتر، هجرت نماید.

حال، شما نوجوانی را فرض کنید که باید در چندین حوزه، این وحدت نگاه را تأمین کند: هویت شغلی و کارآمدی، هویت دینی و ارزشی ، هویت جنسی و... که بی شک، مدت ها یک نوجوان، درگیر این مسائل است. حال، اگر نظام اجتماعی و تربیتی جامعه هم نتواند تمام شرایط را فراهم آورد، در آن صورت، سنگینی حل این معما، بیشتر بر دوش نوجوان احساس می شود . پس نوجوان نیز باید بداند که طی این مسیر، به سهولت و سادگی نیست و به مدتی، تحمّل آشفتگی های عاطفی و اضطراب، لازمه سپری کردن این مسیر است . البته در صورت افراط و مبتلا شدن مشکلات روانی حاد باید با روان شناسان بالینی صلاحیت دار مشورت کرد . در ضمن، افتادن در دام سیگار ، مواد مخدر و روان گردان، بی شک، این معادله را پیچیده تر می کند و جوان را به سوی پرتگاه نابودی، سوق خواهد داد.

هرلحظه که توضیحات جناب سعادت بیشتر می شد احساس می کردم قطعات مبهمی از پازل شخصیتی من، نمایان می شد و من می توانستم پاسخ بعضی از نگرانی های خود را در آن بیابم.

در میانه افکار خود بودم که آقای سعادت گفتند: «بفرمایید میوه و شیرینی میل کنید!»، و من تازه آن وقت متوجه شدم که آن قدر گرم صحبت های ایشان بودم که اصلاً توجهی به میوه و شیرینی ای که جلویم بود، نکرده بودم. پس از آن که مقداری میوه صرف شد و صحبت های متفرقه ای مطرح گردید، آقای سعادت فرمودند: «شما هرچه پرسش در مورد مسائل اعتقادی و دینی دارید بر روی کاغذ بنویسید تا من سؤالات شما را مطالعه کنم و بعد، در این رابطه با هم صحبت خواهیم کرد و اگر نیاز باشد شما را به یکی از دوستان روحانی خودم که در زمینه مسائل اعتقادی تخصّص دارند معرفی خواهم کرد؛ چون تبیین مسائل اعتقادی از حساسیت ویژه ای برخوردار است و نمی شود در این زمینه با هر کس مشورت کرد. ما ابتدا باید از تخصص آن شخص، مطمئن باشیم و الاّ بسیاری از افراد هستند که خیلی زیبا و جذاب صحبت می کنند اما معلوم نیست که به لحاظ اعتقادی بتوانند به ما کمک کنند».

از آقای سعادت خداحافظی کردیم و به همراه حسین از خانه ایشان بیرون آمدیم . اطلاعات علمی ای که آقای سعادت به ما دادند بسیار جالب و راه گشا بود . مفهوم تحول روانی و فهم آن توسط نوجوان ها ، والدین و مربیان، تا چه اندازه می تواند به شکل گیری صحیح هویت کمک کند ؛ چرا که اگر والدین، این مفهوم را با تمام ویژگی هایش خوب بدانند، بی شک، بر اساس آن، روابط خود را با نوجوان تنظیم خواهند کرد و همین امر، باعث خواهد شد شخص در فضایی سالم، تحول یابد و حتی رفتار نوجوان با خودش نیز منطقی خواهد شد و با انتظارات بی جا، خود را بیهوده آزار نخواهد داد و گروهی نیز برای فرار از آشفتگی های این دوره، به دام گروه های بزهکار و... نخواهند افتاد.

حسین گفت: «متوجه شدی آقای سعادت به چه نکته جالبی اشاره کردند؟». گفتم: کدام نکته؟ گفت: «این مسئله که ایشان در مورد دوست روحانی خود گفتند: "چون ایشان در اعتقادات متخصص اند شما را به ایشان معرفی می کنم، نه صرفا چون روحانی هستند"؛ یعنی برای مشورت در امور مهم دینی باید از متخصص آن سؤال کرد؛ چراکه در بین روحانیون نیز هر کسی در یک زمینه تخصص دارد.(15) البته این مطلب، منحصر به مسائل دینی نیست؛ در همه حوزه های علوم باید یاد بگیریم به متخصص مراجعه کنیم، تا افراد غیر متخصص (که گاهی با ظاهرسازی، نقش افراد متخصص را بازی می کنند) اجازه جولان دادن نداشته باشند.

به حسین گفتم : نمی دانم بتوانم دقیقا برای همه پرسش هایم پاسخی بیابم یا خیر؛ اما آنچه که از آقای سعادت یاد گرفتم این بود که بسیاری از پرسش های من ، نشانه و علامت بخشی از تحولات درونی من هستند که این تحول در همه افراد، در این سن و سال وجود دارد و اگر گاهی احساس خستگی بیش از حد می شود، نباید فکر کنیم که حتما دچار بیماری یا مشکلات رفتاری شده ایم بلکه باید با تحمل و یاری خواستن از والدین، مربیان و مشاوران آگاه، گذر از این مراحل را برای خود آسان نماییم و در واقع، سخن آقای سعادت، این بود که: هرکس که بیشتر خود را بشناسد، بی شک، بهتر می تواند مراحل رشد و تحول خود را پشت سر بگذارد . اگر کسی بداند مثلاً در سنین نوجوانی چه ویژگی هایی دارد، بر اساس همین ویژگی ها نیز می تواند تصمیم بگیرد و انتظارات بیش از توان، از خود نداشته باشد که بخشی از سختگیری های دوره نوجوانی در بعضی از نوجوان ها (که در نظافت، طهارت، حلال و حرام، عبادات، و... به خودشان سخت می گیرند) دقیقا به همین امر برمی گردد.

1 . Identity.

2 . Piaget, J.

3 . Erik H. Erikson.

4 . Sigmund Freud(1856-1939).

5 . Psychoanalysts.

6 . Sensorimotor Stage: در رابطه با تحول و تکامل هوشی از تولد تا دو سالگی است که نوزاد از طریق اشارات و جنبش های حرکتی و حسی، محیط پیرامونی خود را درون سازی می کند. ر.ک به: فرهنگ علوم رفتاری، علی اکبر شعاری نژاد، تهران: امیرکبیر، 1375 .

7 . Operational Stage: که از دو مرحله تشکیل می شود ابتدا از دو تا هفت سالگی که در آن تعیین موقعیت و جهت یابی کودک از خودمحوری و خانواده محوری که به یک سازمان اجتماعی وسیع، تغییر می یابد و در مرحله بعدی از هفت سالگی تا یازده سالگی است که در آن، کودک، برای ارتباط برقرار کردن با جهان طبیعی خود، زبان را به کار می برد.

8 . Formal - Operational Stage.

9 . روان شناسی شناختی، رابرت.ال. سولسو، ترجمه: فرهاد ماهر، تهران: رشد، 1381.

10 . Identity/Role Confusion.

11 . روان شناسی ژنتیک 2 ، منصور و دادستان ، تهران: رشد ،1381 ، ص124 .

12 . Identity Achievement.

13 . Identity diffection.

14 . با استفاده از جزوه درسی خانم دکتر پریرخ دادستان که به زودی به عنوان «روان شناسی تحول»، زیر چاپ خواهد رفت.

15 . عمده تخصص های حوزه علمیه عبارت اند از: فقه (احکام) و اصول فقه ، کلام (اعتقادات) ، علوم حدیث ، تفسیر قرآن ، اخلاق اسلامی و تاریخ اسلام.

 

 

 

منبع:حدیث زندگی :مرداد و شهریور 1383، شماره 18

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved